دفتر شعر

" ناگهان چه زود ... "

درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه کرد
مرد مهربان از این هوای سرد
خسته بود
درد را بهانه کرد

آه، آه، آه، آه
باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
_ ای دریغ آن که رفت . . .
_ ای دریغ ما، دریغ مهر و ماه
دوستان نیمه راه

رود، رود، رود، رود
رود گریه ی جماعت کبود
در فراق آنکه رفت
در عزای آن که بود

" دیر مانده ام در این سرا ..." ولی شما، عزیز!
" ناگهان چه زود ..."
 


11 آذر 1397 1870 2

مرگ بر آمریکا

مرگ بر
            تازیانه ها
           تازیانه های بی امان
              به گرده های بی گناه بردگان

مرگ بر
       مرگ ناگهانی
                صد هزار زندگی
-                           در یكی دو ثانیه-
                                   
با سقوط علم از آسمان!

مرگ بر
        كشتن جوانه ها


مرگ بر
      انتشار سم
             در زلال رودخانه ها

مرگ بر فصاحت دروغ
مرگ بر
            بوق های بووووق

مرگ بر
          سیم های خاردار و كشتزارهای مین


مرگ بر
                  گورهای دسته جمعی و
                              بندهای انفرادی زمین

مرگ بر بریدن نفس
مرگ بر قفس
مرگ بر شکوه خار و خس
مرگ بر هوس
مرگ بر حقوق بی بشر
مرگ بر تبر
مرگ بر شراره های شر
مرگ بر سفارت شنود
مرگ بر
       کودتای دود


زنده باد زندگيِ او
زنده باد زندگيِ من... تو... ما

یك كلام:
مرگ بر
            آم...ری...كا

مرگ بر ابولهب
مرگ بر یزید و شمر و ابن سعد


مرگ بر
              زاده ی زیاد
            بگو بلند: بیش باد  !

مرگ بر
     قطعنامه های بستن فرات
                                قحط آب

  مرگ بر
                  تیر مانده بر گلوی كودك رباب

مرگ بر
     قتل خنده های روشن علیرضا

مرگ بر گلوله ای که خط کشید
             روی خاطرات آرمیتا

یك كلام:
       
مرگ بر
               آمریكا



13 آبان 1397 4585 3

ناگهان چقدر زود، دیر می شود!

حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!


08 آبان 1397 10530 0

روز مبادا

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو
روز مبادا است!


08 آبان 1397 4958 0

سفرنامه با صاد


پل، بهانه‌ای معلّق است
تا به اتّفاق هم از آن گذر کنیم
راه، پیش روست
تا من و تو بیشتر سفر کنیم
کوله‌پشتی من و تو در سفر پر از بهانه‌های عاشقانه است
انتخاب ما در این مسیر، پابرهنگی‌ست
ریگ‌های ناله‌خیز و خارهای تند و تیز
ردّ پای سرخ را به ارمغان می‌آورند
این‌چنین ادامه‌دادنی
خون‌بهای رفتن است!
زخم‌های ساده‌ای از این قبیل
                                وصله‌ی تن است!
پس ادامه می‌دهیم:
می‌رویم و می رویم
تا حقیقت مسیر برملا شود
کم، درنگ می‌کنیم
تا گلیمِ زبر جاده، نخ‌نما شود
ردّ پای سرخ‌مان
تار و پودِ فرش قرمزی شده که دستباف نیست
دار قالیِ مسافرانِ این دیار
لَنگِ نقشه و نخ و کلاف نیست
نقشه‌های دیگران اگر کشیدنی‌ست
نقشه‌های ما چشیدنی‌ست
طبق نقشه پیش می‌رویم:
راه، پیش روست
در سفر«صدای پای آب» هست
در کنار جاده، قوتِ راه هست
ـ گریه‌های شوقِ گاه‌گاه هست!ـ
می‌چشیم و می‌رویم...
ناگهان درنگ می‌کنیم
دشت‌های این حوالی آشناست
«خاطرات» نیمه‌جان، دوباره زنده می‌شوند:
ـ (واژه‌های شعر، سوی رودخانه‌ای گسیل می‌شود/ بحر شعر نو طویل می‌شود) تشنگی امان نمی‌دهد/ مشک‌های بغض‌کرده خالی‌اند/ جنگ‌ نابرابر و حماسه‌ای بزرگ.../ چند شیر و گلّه‌گلّه گرگ.../ تیغ‌های آخته/ خیمه‌های سوخته/ نیزه‌های خودفروخته/ کاروان خسته‌ی شتر/ در حصار وحشیان نان به نرخ روز خور!/ کاروان صبح زود، در مسیر شام/    با هزار ندبه و پیام ـ
دشت‌های این حوالی آشناست
سرزمین پیش رو، حیاط‌خلوتِ خداست
ما رسیده‌ایم...
این زمینِ کربلاست!
از چهل مقام و منزلی که راه آمدیم
چلّه‌چلّه اشک ریختیم
ردّ پا شدیم، نقطه‌چین شدیم...
مثل فرش قرمزی که بافتیم
لایق غبار«اربعین» شدیم!
 


02 آبان 1397 1099 1

باز نانوایی قیامت بود

تنور و ریگ های آتشینش را!

یکی می سوخت جانش را غم نان
بر جبینش داغ حسرت بود
یکی دور از شیوع شعله ها در خواب راحت بود
به خانه آمدم با دست خالی
باز نانوایی قیامت بود
 


23 اردیبهشت 1397 166 0

یاد عشق های بی هوس بخیر

این؛ منم 
درست بیست سال پیش
در بهشت شیطنت
با همان شلوغی یواشکی

این؛ تویی
یادگار روزهای ساده ام
بی غل و غش و دروغ
روزهای دل به هیچ کس نداده ام
روزهای آبی ام
روزگار آفتابی ام

یاد آشتیّ بعد قهرهای زودرس بخیر
یاد عشق های بی هوس بخیر

این؛ منم کنون
که زندگیّ خویش را
ساده باختم
این؛ منم که هیچ گاه با خودم نساختم

این؛ منم که روبه روی تو شبیه آینه
اگرچه تار اگرچه خسته و شکسته ام
نشسته ام
با نگاه حق به جانب و
پر از غرور و
طرز فکرهای رسمی و سیاسی ام
این؛ منم
درست بیست سال بعد
می شناسی ام؟

آه عکس کودکی
 


23 فروردین 1397 289 0

جهان به زمزمه برخاسته ست


به احترام بهار
جهان به زمزمه برخاسته ست:
درخت، دریا، دشت
پرنده، باران، سنگ
تو نیز
در این طراوت جاری
برای پر زدن از خود، دلی مهیا کن!
 


26 اسفند 1396 351 0

کدام استقلال؟! کدام پيروزی؟!

حضور گم شدۀ صد هزار آدم گم
حضور وحشیِ رنگ
طنين نعرۀ مسلول و خندۀ مسموم
طنين دغدغه، جنگ

يکی به عربده گفت:
درود بر آبی!
به هر کجا که رَوی رنگ آسمان آبی است

به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی:
ولی نبود آبی
ميان هيچ رگی خون هيچ کس هرگز
درود بر قرمز!

فضای ساده و سبز زمين آزادی
در انفجار صدای ترقه‌ها، در دود
نود دقيقه کدورت
نود دقيقه کبود

در آستانه در
غريب و غمزده طفلی کنار وزنۀ پير
به فکر سنجش وزن هزار ناموزون
و پيرمردی گنگ
تکيده
تشنه
به دنبال لقمه‌ای روزی

کدام استقلال؟!
کدام پيروزی؟!
 


10 اسفند 1396 385 0

ما همه اکبر لیلازادیم!

باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
اصغر پورحسین!
پاسخ آمد:
حاضر
قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد:
حاضر
اکبر لیلازاد
....
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند:
اکبر لیلازاد!
...
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما، تنها
یک سبد لاله ی سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد، معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت!
همه پاسخ دادیم:
حاضر!
ما همه اکبر لیلازادیم!


30 شهریور 1396 6105 2

جهان خون و خاکستر...

جهان -این باغ وحش
این باغ وحش خون و خاکستر-
چه خاکی می کند بر سر؟

خدا در لای لای گریه های مادران بی پسر، جاری ست
خودم دیدم
خدا در چشم‌های کودکان پیداست ...

خودم در عکس ها دیدم
خدا زیر لگدهای کسی له شد ...

جهان خون و خاکستر
چه خاکی ‌می‌کند بر سر؟
سکوت است و‌ کسی دم‌ بر نمی‌آرد ...

سکوت شب
سکوت خوفناک شب

شب است و نور ماهی نیست
شب است و چشم جایی را نمی‌بیند
و غیر از انتظار صبح راهی نیست

جهان ما -شب بی ماه ما- هرچند تاریک است
اما دل نگه دارید ...
بشارت می‌دهند از شام: صبحی تازه نزدیک است

کسی خواهد رسید از راه
کسی خورشیدتر از ماه ...
 


16 شهریور 1396 334 0

شعری برای جنگ

می خواستم 
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست 
گفتم : 
باید زمین گذاشت قلمها را 
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ 
از لوله ی تفنگ بخوانم 
- با واژه ی فشنگ -

می خواستم 
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول - 
دیدم که لفظ ناخوش موشک را 
باید به کار برد
اما 
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم 
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم 
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما 
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست 
اینجا 
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد 
تنها میان ساکت شبها 
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن 
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را 
با پرده های کور بپوشانیم 
اینجا
دیوار هم 
دیگر پناه پشت کسی نیست 
کاین گور دیگری است که استاده است 
در انتظار شب 
دیگر ستارگان را 
حتی 
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها 
شبگردهای دشمن ما باشند 
اینجا 
حتی 
از انفجار ماه تعجب نمی کنند 
اینجا 
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند 
که شب 
چه قدر موقع منفوری است 
اما اگر ستاره زبان می داشت 
چه شعرها که از بد شب می گفت 
گویاتر از زبان من گنگ 
آری 
شب موقع بدی است 
هر شب تمام ما 
با چشم های زل زده می بینیم 
عفریت مرگ را 
کابوس آشنای شب کودکان شهر 
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا 
هر شام خامشانه به خود گفته ایم : 
شاید 
این شام ، شام آخر ما باشد 
اینجا 
هر شام خامشانه به خود گفته ایم : 
امشب 
در خانه های خاکی خواب آلود 
جیغ کدام مادر بیدار است 
که در گلو نیامده می خشکد ؟
اینجا 
گاهی سر بریده ی مردی را 
تنها 
باید ز بام دور بیاریم 
تا در میان گور بخوابانایم 
یا سنگ و خاک و آهن خونین را 
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم 
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی 
خاموش مانده است 
اینجا سپور هر صبح 
خاکستر عزیز کسی را 
همراه می برد 
اینجا برای ماندن 
حتی هوا کم است 
اینجا خبر همیشه فراوان است 
اخبار بارهای گل و سنگ 
بر قلبهای کوچک 
در گورهای تنگ
اما 
من از درون سینه خبر دارم 
از خانه های خونین 
از قصه ی عروسک خون آلود 
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
- رویای کودکانه ی شیرین - 
از آن شب سیاه 
آن شب که در غبار 
مردی به روی جوی خیابان 
خم بود 
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت 
باور کنید 
من با دو چشم مات خودم دیدم 
که کودکی ز ترس خطر  تند می دوید 
اما سری نداشت 
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه 
سوی مزار کودک خود می برد 
چیزی درون سینه ی او کم بود ....
اما 
این شانه های گرد گرفته 
چه ساده و صبور 
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان 
هر چند 
بشکسته زانوان و کمرهاشان 
استاده اند فاتح و نستوه 
- بی هیچ خان و مان - 
در گوششان کلام امام است 
- فتوای استقامت و ایثار - 
بر دوششان درفش قیام است 
باری
این حرفهای داغ دلم را 
دیوار هم توان شنیدن نداشته است 
آیا تو را توان شنیدن هست ؟ 
دیوار !
دیوار سرد سنگی سیار !
آیا رواست مرده بمانی 
در بند آنکه زنده بمانی ؟ 
نه !
باید گلوی مادر خود را 
از بانگ رود رود بسوزانیم 
تا بانگ رود رود نخشکیده است 
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...


15 شهریور 1396 1011 0

آبروی ده ما را بردند

 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی  تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!



15 مرداد 1396 4388 1

برای لحظه های ساکت بقیع

نیافریده اند شانه های کوه را
مگر برای گریه های آسمان
که دم به دم نبودن نگاه آبی تو را بهانه می کند
و دشت را نیافریده اند
مگر برای باد
که پشت این حصار
به انتشار غربت غریب تو مسافری همیشگی ست

نیافریده اند گریه را
مگر برای چهره ی کبود
و ماه را
مگر برای روشنایی مزار بی نشان تو

نیافریده اند آه را
مگر برای لحظه های ساکت بقیع
مرا مگر برای شعر
و شعر را مگر مدیحه خوان، سیاه پوش تو

و مرگ را نیافریده اند
مگر در انتهای جستجوی زرد ما که تا کنار سبز تو نمی رسد
و زرد می شود
 


12 تیر 1396 427 0

جنگ خیالی


«گُمب و گُمب و گُمب»
این صدای چیست؟
سر به سوی آسمان بلند می کنم
در میان آسمان
یک طرف،
اسب های ابری سیاه
یک طرف
لشکر بزرگ باد
صف کشیده اند روبروی هم.

تیغ ها و نیزه ها بلند می شوند
برق نیزه ها کمند می شوند
ابرها
با صدای طبل های خود
جنگ را شروع می کنند
بادهم
با سپاه خود
گرمِ کارزار می شود
با هجوم بادها، سپاه ابر
رفته رفته تارومار می شود.

::

آسمان که چشم باز می کند
باز هم ستاره ها
چکّه
    چکّه
        می چکند
            در میان چشمه ها
کاشکی دل تمام خاکیان
مثل چشمه ها پر از ستاره ی زلال بود
کاشکی
جنگ های روی خاک هم
مثل شعر من، فقط خیال بو

 



05 تیر 1396 376 0

طبق نصّ یک کتاب کهنه، قوم برگزیده اید

چند روز پیش
بزدلانه
کودکان غزّه را
در "شجاعیه"
به خون کشیده اید!
آفرین!
واقعا که در شهامت و شرف پدیده اید
چشم بد به دور
قوم برگزیده اید!

از شما شریف تر کسی ندیده ام
جز جماعتی که کارشان
ماستمالی سیاه کاری شماست
چون به جیب هایشان رسیده اید!

اوج انتقاد و اعتراض این گروه
در برابر تمامی قساوت شما
گاه اخم ساده ای ست
گاه ژست پرافاده ای ست
مثل اینکه "بس کنید جنگ را
بس کنید نام و ننگ را
بس کنید بارش گلوله ی تفنگ را..."
بی که واقعاً بیان شود
کودکان غزّه اند
یا شما که در میان خاک و خون تپیده اید!

این گروه در برابر ستم همیشه بی طرف
این جماعت سیاه رو، ولی یقه سفید
مانده ام که ساقه ی چغندرند
در مسیر باد
یا که برگ بید؟!
 



01 تیر 1396 1621 0

این فقط خیالِ عصرگاهی من است

روزهای کاغذی عبور می‌کند

هفته‌های بی‌دلیل
هفته‌های دائماً شبیهِ هم
به پیش می‌رود
یک‌نفر غریبه
عصرها در ایستگاهِ غمزده
خیال می‌کند به کیش می‌رود
من خیال می‌کنم
هوای آفتابیِ تو را
من خیال می‌کنم
آبیِ تو را
*
دیده‌بوسیِ فرودگاه و مرد
اولینِ نوازشِ نسیم
دیده‌بوسیِ دوچرخه‌های دوره‌گرد
قرن‌هاست
جاده‌ها به نخل‌های خسته می‌رسد
قرن‌هاست
در تشنّجِ مورّخان
جاده‌ها مرا به شهرِ باستانی «حریره» می‌بَرَد
یک کُنار سالخورده در کِنار من
نشسته‌است
در دو سوی «جاده‌ی جهان»
«لور»های قدبلند
مثل راهبان معبد مقدس ایستاده‌اند
قرن‌ها قناریانِ تشنه را
این قناتِ بی‌قرار
از دوچشمِ خویش آب می‌دهد
*
کشتی به گِل نشسته
مثل یک پدربزرگ مهربان
شادمانی مرا نظاره می‌کند
لاک پشت پیر
آن‌طرف به ماهیان زینتی
اشاره می‌کند
کیش را به دست‌های کوچک تو
می‌توان شبیه کرد
کاش
ترس‌های کهنه‌ی سِمِج رهایمان کنند
*
کاشکی جهان کمی شبیه کیش بود
ـ امن و آفتابی و صبور ـ
از کدام جاده
از کدام مرز بگذریم؟
کی به خانه می‌رسیم؟
در فرودگاهِ آن‌طرف
پاسپورتِ چندتا پرنده را گرفته‌اند؟
پشتِ آب‌های این‌طرف
چندتا پری به اشتباه مرده‌اند؟
از خلیجِ خسته‌ی عَدَن
چند نامه آمده؟
آی آهوان!
آهوان امنِ «جاده‌ی جهان»!
چندتا شهید تازه از منامه آمده؟
چند انفجار در دمشق؟
آی آفتابی ادامه‌دار!
از تو پس چرا نمی‌شود نوشت؟
*
کاشکی جهانِ خسته از صدای انفجار
روی ساحل سپید صلح
آفتاب می‌گرفت
حیف‌حیف
این فقط خیالِ عصرگاهی من است
من به تو
جز میان نقشه‌ها
جز میان تورهای کاغذی
در ستون روزنامه‌ها
 سفر نمی‌کنم



21 خرداد 1396 471 0

من ناخوشم داروي من راز و نياز است

 
شيطان
اندازه يک حبّه قند است
گاهي مي افتد توي فنجانِ دلِ ما
حل مي شود آرام آرام
بي آنکه اصلاً ما بفهميم
و روحمان سر مي کشد آن را
آن چاي شيرين را
شيطانِ زهرآگينِ ديرين را
آن وقت او
خون مي شود در خانه ی تن
مي چرخد و مي گردد و مي ماند آنجا
او مي شود من
 
طعم دهانم تلخِ تلخ است
انگار سمي قطره قطره
رفته ميان تار و پودم
اين لکه ها چيست؟
بر روح سر تا پا کبودم!
اي واي پيش از آنکه از اين سم بميرم
بايد که از دست خودت دارو بگيرم
اي آنکه دارو خانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروي من راز و نياز است
چشمان من ابر است و هي باران مي آيد
اما بگو
کي مي رود اين درد و کي درمان مي آيد؟
 
شب بود اما
صبح آمده اين دوروبرها
اين ردّ پاي روشن اوست
اين بال و پرها
 
لطفت برايم نسخه پيچيد:
يک شيشه شربت آسمان
يک قرصِ خورشيد
يک استکان ياد خدا بايد بنوشم
معجوني از نور و دعا بايد بنوشم
 


12 خرداد 1396 1722 0

خبر دارم بهار بهترینی هست!


خبر دارم که در فردای فرداها
بهار ِ بهترینی هست.

دری را می‌گشایی:
 پشت آن، درهای دیگر هم
خبر دارم
گشوده می‌شود آن آخرین در  هم.

بهاری پشت آن در
             لحظه‌ها را می‌شمارد باز
و هر قفلی
کلیدی تازه دارد باز.

من از دیروزهایِ رفته دانستم
که در امروز ِ ما تقدیر ِ فردا آفرینی هست
خبر دارم
بهار بهترینی هست!

 


22 اردیبهشت 1396 3439 0

خلق و خوي وحشي دبير زيست...

 

لکنت معلم زبان فارسي ،

وقت استرس گرفتن از شنيدن صداي گاو و گوسفند
در سکوت بچه ها!

حسرت و حسادت معاون و مدير مدرسه
به بد دهاني دبير بي رياي دين و زندگي!

چهره ي شکسته ی دبير ورزشي که دايما خمار بود!

ناله کردن معلم حساب و جبر
از فشار روزگار مثل قبر
خلق و خوي وحشي دبير زيست

گاه گاه
تنگ مي شود دلم
براي روزهاي پر تناقضي که نيست

مي شود دوباره ، روي تخته ي سياه

با گچ سپيد ،شعرهاي م. اميد را نوشت؟!

يا که در رديف آخر کلاس

بي حواس بي حواس
پشت ميز خسته ي کنار پنجره نشست و
قاه قاه

به ياد خنده هاي روزهاي مدرسه گريست؟!

 



11 اردیبهشت 1396 1249 0
صفحه 1 از 13ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها