دفتر شعر

باد با خود همه ی خاطره ها را آورد

باد با خود همه ی خاطره ها را آورد
حال این شاعر بی حوصله را جا آورد

باد با خود همه ی خاطره ها را از یک
دفتر مشق چهل برگ به این جا آورد

و صدای تو در آن خاطره ها می پیچد:
بچه ها جمله بسازید همه با «آورد»

من نوشتم غم نان را، غم نان را هر شب
جسد بی رمق و خسته ی بابا آورد

آه امروز چه بسیار شباهت دارم
به همان بغض فرو خورده که بالا آورد

شب سردی است و من توی خودم می لرزم
باد با خود همه ی خاطره ها را آورد

یک نفر جیغ زد و نیمه شب هشتم تیر
شعر را مثل خودم مُرده به دنیا آورد


04 تیر 1391 1676 0

برای چه نخواستند ما دو تا علامت سوال

چرا نمی شود بگویم از شما علامت سوال
نمی شود بگویم از شما چرا علامت سوال

به هر طرف که می روم مقابل من ایستاده است
همیشه مثل سنگ زیر یک عصا علامت سوال

تو آن طرف کنار خط فاصله نشسته ای و من
در این طرف در انتهای جمله با علامت سوال

نمی شود به این طرف بیایی آه نه، به من نگو
دو نقطه بسته است راه جمله را علامت سوال

نخواستند آه من، و تو به هم...ولی برای چه
برای چه نخواستند ما دو تا علامت سوال...

تو رفته ای و مانده نقطه چین رد پای تو
به روی صفحه بعد واژه کجا...علامت سوال

دوباره شاعری که داخل گیومه بود می گریست
و بین هق هق شکسته شش هجا علامت سوال


04 تیر 1391 1332 0

تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد

تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره با خودش یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است و مادرم گفت
ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد

تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد
یک عده را مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد هدیه ای آخر سر آورد

من بچه بودم وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد

تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد
آن را برای بچه های دیگر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و
رفت و نیامد باز اما دختر آورد


04 تیر 1391 4998 1

آه آب آمده بالا باران

چه عجب از این طرف ها باران
راه گم کرده ای آیا باران

آفتاب از چه طرف سر زده که
سر زده آمدی این جا باران

یادت افتاده منی هم هستم
مانده بی حاصل و تنها باران

آمدی خوب شد اما دیگر
عمر من نیست به دنیا باران

غنچه هایم همگی سقط شدند
باغ هم رفته سر زا باران

«سایه ات از سر من کم نشود»
گفته بودی به من این را باران

چه درختی شده بودم افسوس
هیزم تر شدم اما باران

نوشداروی پس از مرگ شدی
بس کن این جا شده دریا باران

چقدر سخت نفس می کشم آه
آه آب آمده بالا باران


04 تیر 1391 1525 1