دفتر شعر

این جا هنوز پنجره ها را نبسته اند

هر چند شیشه های دلم را شکسته اند
این جا هنوز پنجره ها را نبسته اند

امشب تمام آینه ها در حضور دل
در خویشتن نشسته و از خود گسسته اند

دیگر چه اعتماد به دستان دوستان
وقتی عصای معجزه ها را شکسته اند

این جا کبوتران حرم، تنگ هر غروب
بر برج های خیس نگاهم نشسته اند

من از نگاه ساده ی این کفش های کوچ
احساس می کنم که از این کوچه خسته اند


18 تیر 1391 1491 0

تماشا کن، تماشایی است باران

شکوه راز زیبایی است باران
دلا رمز شکوفایی است باران
ز چشمانش طراوت می تراود
تماشا کن، تماشایی است باران


15 تیر 1391 1503 0

ای کاش که مرگ حلقه بر در می زد

ای کاش که مرگ حلقه بر در می زد
از لطف شبی نیز به من سر می زد
از کنج قفس پرنده ی روحم کاش
بی منّت بال و پر شبی پر می زد


14 تیر 1391 1383 0

دوباره زخم وَ این مهربان معمولی

دوباره شعر وَ این ناگهانِ معمولی
دوباره زخم وَ این مهربان معمولی

شب است و ماه و عطر نجیب سفره ی شعر
دلم خوش است به این قرص نان معمولی!

کجاست وسعتی از دوستان عاشق من
دلم گرفت از این دشمنان معمولی

برای چاه بخوان بغض های تلخت را
چو ابر چشم من ای آسمان معمولی

در این هوای مکرّر کجایی ای حافظ؟
که گشت عرصه پر از شاعران معمولی


14 تیر 1391 1499 0

از چشمه ی چشم ها وضو بگرفتیم

از جبهه ی گل، پیکر ناز آوردیم
بر بال نسیم، سرفراز آوردیم
از چشمه ی چشم ها وضو بگرفتیم
در مسجد دل بر او نماز آوردیم


13 تیر 1391 1230 0

به هر جا می روی تا عید، برگرد

دلا از رخوت تردید، برگرد
از این پاییز بی امّید، برگرد
قسم بر بال احساست، پرستو!
به هر جا می روی تا عید، برگرد


13 تیر 1391 1513 0

مرا بر گلیم علی(ع) می نشانی...؟

تو ای سبز گسترده ی آسمانی
همانند شور غزل، ناگهانی

که روییده بر دست هایت تبسم
و گل کرده در سفره ات مهربانی

دلم دستمالی است پیچیده در خود
غمی کهنه با بغض های نهانی

دلم مهربان و زمینی است، اما
دل توست گسترده و آسمانی

تو ای خانه ی کاگلی یک شب آیا
مرا بر گلیم علی(ع) می نشانی...؟


13 تیر 1391 1379 0

شعر نگاهت واژه ای مبهم ندارد

شاید کسی مانند باران غم ندارد
اما دل من نیز دست کم ندارد

این دفتر آشفتگی -یعنی دل من-
جز واژه های درهم و برهم ندارد

راز دلش را با کدامین چاه گوید؟
آن کس که غیر از خویشتن محرم ندارد

دست کریم ابرهای گریه حتی
این زخم های تشنه را مرهم ندارد

دیری است غیر از ابرهای خشکسالی
چشمی هوای گریه ی نم نم ندارد

حرفی بزن! شعری بخوان با اشک هایت
شعر نگاهت واژه ای مبهم ندارد

شعری بگویم یا نگویم -بعد از این ها-
دیگر برایم هیچ فرقی هم ندارد


12 تیر 1391 3471 0

دو دسته اشک، نم نم سینه می زد

چو حرف از غربت دیرینه می زد
نگاهم شعله در آیینه می زد
غریبانه دل من نوحه می خواند
دو دسته اشک، نم نم سینه می زد


11 تیر 1391 1267 0

کنار خود نشستم، گریه کردم

به حال آنچه هستم، گریه کردم
دل خود را شکستم، گریه کردم
شبی در خلوت آیینه با دل
کنار خود نشستم، گریه کردم


11 تیر 1391 1230 0

بخند ای تمام من، دمی برای خاطرم

هنوز مثل آرزو نشسته در برابرم
کسی که داغ رفتنش شکست پشت باورم

در آن غروب پر غمی که آفتاب رفته بود
چه سایه های مبهمی گذشت از برابرم

مرا که فتنه ی قضا، مرا که پنجه ی قدر
شکسته پای خاطرم در این سرا بر آن سرم؛

که بی تو ای تمام لحظه های خسته ی دلم
مباد زندگی مرا که لحظه ای به سر برم

تمام هستی ام -دلم- به خاطرت گریستم
بخند ای تمام من، دمی برای خاطرم

به مرگ دردناک خود، همیشه گریه می کنم
نشسته جغد زندگی به شانه های باورم


11 تیر 1391 1470 0

عبور از خویشتن را دوست دارم

چو موجی پر زدن را دوست دارم
نسیم و نسترن را دوست دارم
مرا آن سوی احساسم رها کن
عبور از خویشتن را دوست دارم


10 تیر 1391 1104 0

گویا زبان واژه هایت را نمی فهمند

این ها صدای آشنایت را نمی فهمند
فریادهای بی صدایت را نمی فهمند

وقتی تو از خاکستر و اندوه می گویی
گویا زبان واژه هایت را نمی فهمند

ای دوره گرد شال بر دوشِ من ای همراه
اسفالت ها هم ردّ پایت را نمی فهمند

این دست های مرده آیا راست می گویند
درمان درد بی دوایت را نمی فهمند!؟

احساس های کور و کر با این همه فانوس
زیبایی شعر روایت را نمی فهمند


08 تیر 1391 1050 0

من منتظرم که عشق کاری بکند

آن کیست که بی تو غمگساری بکند
در غربت آفتاب، یاری بکند
کاری که ز دست عقل ما ساخته نیست
من منتظرم که عشق کاری بکند


07 تیر 1391 940 0

صمیمیت، ترحّم بین ما نیست

صمیمیت، ترحّم بین ما نیست
نمی دانم که این بی حاصلی چیست
بپرس آیینه را، تا با تو گوید
صداقت داشتن هم چیز خوبی است


07 تیر 1391 1013 0

دلا دیدی که پشت صبر لرزید

غروبی شانه های ابر لرزید
دل دریا و دست قبر لرزید
در آن هنگامه، پیش عزم زینب(س)
دلا دیدی که پشت صبر لرزید


07 تیر 1391 1228 0

می شود آن سوی اقیانوس رفت تا خدا با ناخدای دست تو

کاش می گشتم فدای دست تو
تا نمی دیدم عزای دست تو

خیمه های ظهر عاشورا هنوز
تکیه دارد بر عصای دست تو

از درخت سبز باغ مصطفی(ص)
تا فتاده شاخه های دست تو؛

اشک می ریزد ز چشم اهل دل
در عزای غم فزای دست تو

یک چمن گل های سرخ نینوا
سبز می گردد به پای دست تو

گلشنی از لاله های زخم شد
ابتدا تا انتهای دست تو

رود شد، دریا شد، اقیانوس شد
چشمه ای از ماجرای دست تو

می شود آن سوی اقیانوس رفت
تا خدا با ناخدای دست تو

در شگفتم از تو ای دست خدا
چیست آیا خون بهای دست تو؟


06 تیر 1391 1382 0

ایمان به انتهای زمستان بیاورید

ای ابرهای معجزه، طوفان بیاورید
یک مشت خاطرات پریشان بیاورید

یک کاسه از طراوت آن دست های سبز
یا از گلوی تشنه ی باران بیاورید

ای بادهای غم زده دیگر دلم گرفت
بویی ز خاک پای شهیدان بیاورید

گفتید با تمام وقاحت به آسمان
بر سفره های خالی ما نان بیاورید

با آن همه ستاره ی روشن کسی نگفت
من سیب سرخ دارم و ایمان بیاورید

ای کوچه های سنگی بن بست، حالیا
چرخی زنید و رو به خیابان بیاورید

من می روم به سمت صمیمانه ی حیات
آیینه، شمعدانی و قرآن بیاورید

پس با تمام حنجره ام جار می زنم
ایمان به انتهای زمستان بیاورید


05 تیر 1391 1035 0

شاید گره از بغض چندین ساله بگشایی

می سوخت در چشمان من فانوس دریایی
بر ماسه پیدا بود ردّ پای تنهایی

آن روز در طوفان اشک و آه پرسیدم
پایان نمی گیرد چرا این روز یلدایی

ای غم، نوازش کن دل دریایی ما را
شاید گره از بغض چندین ساله بگشایی

دیگر سراغ دیده ی ما را نمی گیرد
جز های های ابرهای ناشکیبایی

باور نمی کردم شبی را این چنین تاریک
آخر چرا ای ماه من! بیرون نمی آیی؟

بر شانه هایم ریخته خاکستر خورشید
شب بود و غربت بود و جای پای تنهایی


07 خرداد 1391 782 0

نگاهم مثل دستان تو خسته است

نگاهم مثل دستان تو خسته است
دلم را داغ عشقت نقش بسته است
بیا با من بخوان آواز پرواز
که بال مرغ احساسم شکسته است


07 اردیبهشت 1391 810 0