بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

گزینه اشعار شفیعی کدکنی

دفتر شعر

به کجا چنین شتابان؟

«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را»


16 تیر 1391 27220 17

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید
گذر به سوی تو کردن ز کوچه ی کلمات
به راستی که چه صعب است و مایه ی آفات
چه دیر و دور و دریغ!
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید
ز کوچه ی کلمات
عبور گاری اندیشه است و سدّ طریق
تصادفاتِ صداها و جیغ و جار حروف
چراغِ قرمزِ دستور و راهبند حریق
تمام عمر بکوشم اگر شتابان، من
نمی رسم به تو هرگز ازین خیابان، من
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید


09 تیر 1391 15888 2

دلم خون شد

خدایا!
زین شگفتی ها
دلم خون شد، دلم خون شد
سیاووشی در آتش
رفت و
زان سو
خوک بیرون شد


09 تیر 1391 2392 0

تمامِ پویه ی انسان به سوی آزادی است

چنان که ابر گره خورده با گریستنش
چنان که گل، همه عمرش مسخّر شادی است
چنان که هستیِ آتش اسیرِ سوختن است
تمامِ پویه ی انسان به سوی آزادی است


07 تیر 1391 4324 1

رای رفتن، روی گفتن، چشم بیدارم نبود

گر چراغ شعر، روشن در شبِ تارم نبود
رای رفتن، روی گفتن، چشم بیدارم نبود

گر نبود این شبچراغ جاودان قرن ها
در ظلام این شبستان راهِ دیدارم نبود

گر نبود آن پرسشِ خیّام ز اسرار وجود
راه بر هر یاوه ای اکنون جز اقرارم نبود

گر نوای نای رومی بر نمی شد در سماع
از چنین زهر خموشی، هیچ زنهارم نبود

مشعله در دست حافظ گر نبود، آن دورها
اندر اینجا روشنایی هیچ در کارم نبود

راستی زندانْ سرایی بود آفاقِ وجود
گر چراغ شعر روشن، در شبِ تارم نبود


07 تیر 1391 1689 0

چه سود از پر زدن، در تنگنایی این چنین بسته!

فنجانِ آبِ فِنج هایم را عوض کردم
و ریختم در چینه جای خُردشان ارزن
وان سوی تر ماندم
محو تماشاشان
دیدم که مثل هر همیشه، باز، سو یا سوی
هی می پرند از میله تا میله
با رَفرَفَه یْ * آرام پرهاشان
گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی این چنین بسته
که بال هاتان می شود خسته؟
گفتند و با فریادِ شاداشاد:
«زان می پریم، اینجا، که می ترسیم
پروازمان روزی رَوَد از یاد»

* پارچه ای باشد از خیمه و غیر آن که بر سر دروازه ها و کمر خیمه ها بندند تا باد بدان خورد و حرکت کند و به عربی رفرفه گویند


07 تیر 1391 2255 2

فهرستِ کتاب آرزوهای منی

آیینه ی باران و بهار چمنی
شادابی بوستان و سرو و سمنی
بیرون ز تو نیست آنچه می خواسته ام
فهرستِ کتاب آرزوهای منی.


07 تیر 1391 9721 1

تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی

نفست شکفته بادا و
ترانه ات شنیدم
گلِ آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!
به سَحَر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رَصَد کنی ز هر سو، رهِ آفتاب خود را
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است تو را درین میانه
تو همه درین تکاپو
که حضورِ زندگی نیست
به غیر آرزوها
و به راهِ آرزوها
همه عمر
جست و جوها
من و بویه ی رهایی
و گَرَم به نوبت عمر
رهیدنی نباشد
تو و جست و جو
و گر چند، رسیدنی نباشد
چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!


07 تیر 1391 7535 1

اگر می شد صدا را دید

اگر می شد صدا را دید
چه گل هایی!
چه گل هایی!
که از باغ صدای تو
به هر آواز می شد چید
اگر می شد صدا را دید


07 تیر 1391 5079 1

جهان معنای ژرف و تازه ای بود

«جهان» معنای ژرف و تازه ای بود
به شیوایی برون ز اندازه ای بود

به خود گفتم که در این عمر کوتاه
سرودن خواهمش در وزن دلخواه

به وزنی آرَمَش پُر شور و شیرین
که مانَد همچنان تا دیر و دیرین

حریفان ناگهش از من ربودند
به وزن دیگری آن را سرودند

به وزنی ناخوش و نظمی نه دلخواه
به هنجاری کژ و کوژ و روانکاه

هنر گوید: مرنج ای شاعر از این
که این معنی نخواهد کرد تمکین

نپاید هیچ رمزی از حقایق
مگر در وزنِ دلخواه خلایق

اگر ماندی به وزنی دیگرش آر
جهان را صورتی نو کن پدیدار

یکی صورت که انسانی نو آیین
پدید آری در آن، آزاد از کین

و گر رفتی و ماند این نظم باقی
مرنج از این خلاف و بی وفاقی

پس از تو شاعرانی دیگر آیند
به ضرباهنگِ دلخواهش سُرایند

به وزنی هم طنین با جست و جوها
به نظمی در عروضِ آرزوها

به اسلوب درخت و باد و باران
پُر از تصویرِ باران و بهاران

جهان با این بدی مقرون نماند
چنین کژ نظم و ناموزون نماند.


07 تیر 1391 2888 0

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

شهرِ خاموشِ من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیداییِ انبوه هزارانت کو؟

می خزد در رگِ هر برگِ تو خونابِ خزان
نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازارِ تو میدان سپاهِ دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیرِ سر نیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت، همه جا، سقفِ یکی زندان است
روشنای سحرِ این شبِ تارانت کو؟


07 تیر 1391 1342 0

مناجات

خدایا
خدایا!
تو با آن بزرگی
در آن آسمان ها
چنین آرزویی
بدین کوچکی را
توانی برآورد
آیا؟


07 تیر 1391 3113 0

سفرنامه باران...

 آخرین برگِ سفرنامه ی باران
این است:
که زمین چرکین است



07 تیر 1391 3748 0

ای روشنی باغ و بهاران که تو بودی

ای روشنی باغ و بهاران که تو بودی
وی خرّمی خاطرِ یاران که تو بودی

ای سرو! که در پیرهنِ صبح نگنجید
جان تو و ای جانِ بهاران که تو بودی

با پیرهن سبز، برین آبیِ بی ابر
آیینه ی صد نقش و نگاران که تو بودی

در تابش خورشیدِ تموز و تپش خاک
آرامگه و منزل یاران که تو بودی

بی پشت و پناه اند تَذَروان و هزاران
ای باغ تذروان و هزاران که تو بودی

خنیاگه مرغان و تماشاگه خلقان
وآرامگه خیل سواران که تو بودی

در همهمه با غرّشِ طوفان و شب و ابر
در زمزمه با ریزش باران که تو بودی

یاد پدر اندر پدر اندر پدرِ ما
وآیینه ی صد نسل و تباران که تو بودی

سال دگر این دشت بهار از که بجوید؟
ای رایتِ رویان بهاران که تو بودی

ای در غم و اندوه که ماییم پس از تو!
وی شادی اندوه گزاران که تو بودی!


04 تیر 1391 2335 0