دفتر شعر

سجیل

قسم به زیتون
به خاک مقدس
به ناله های زنان
قسم به خون
به حمام خون و 
به استخر خون کودکان

گفتند سلاح پنهان شده
ما در پی سلاح بودیم
گفتند ما چاره ای نداشتیم
صلح تهدید می شود
و صلح تانک مرکاوا بود
و گنبد آهنین
و صلح غول بیابا ن بود

گفتند صلاح پنهان شده
در بیممارستان
در پارک
در شادی کودکان
در قلب کردان و زنان عاشق
سلاح در اشک عروسک های یتیمی بود که مادرانشان را خاک برده بود
سلاح در فریاد بود
و روزی از حنجره و قلب این همه آدم بیرون خواهد زد
و میزهای مذاکره رادرهم خواهد شکست
سلاح در شعر عرب بود و در قرآن
آنجا که به زیتون قسم یاد می کند و
به اسب ها و زنبور عسل
آن ها 
دنبال چاه جمکران بودند
می دانستند چاه های نفت خالی ست
و می دانند در چاه کوفه هم سلاح ذخیره شده
برای آن روزی که نخواهند بود
سلاح
در منقار پرندگانی ست که در راهند


05 خرداد 1397 174 0

روزگار

امروز روز اول است
خوشحال نیستم
هوا عادی ست
زمین عادی
و همین عادی بودن غیر عادی ست
هواپیماها بالای سرم چرخ می زنند

روز دوم
موشکی از کنار سرم گذشت و خیابانی را که در آن قدم می زدم برد
الان کجا باید باشم؟

روز سوم
صدا قطع می شود
صدا وصل می شود
دیوارهای حایل
کلمات را از ما جدا کرده اند

روز چهارم
کودکان خوابیده اند
کودکان خوابیده اند
کودکان خوابیده اند
کسی بیدار نمی شود

روز پنجم
همچنان شب است

و روز ششم
هنوز چیزی دیده نمی شود
این همه خون را
کدام پرچم سفید
از چشمان تصاویر پاک خواهد کرد؟

روزهای بعد...
روز پیروزی ست
روز بیانیه ی هفت خوشه بمب برای کشتن یک جنین
اما
سنگ ها هنوز چیزی را به رسمیت نشناخته اند
[اسم  ها
با آدم ها و کوچه ها و دشت ها به دنیا می آیند
حالا این خاک مقدس را به اسمی جعلی صدا بزن]

آن روز نهایی
ما نیستیم
آن ها نیستند
یکی آمده است
او هست
ما هستیم


05 خرداد 1397 160 0

روزی برفی می بارد

روزی برفی می بارد
که کوه و جنگل و فرودگاه ها را
پنهان میکند
خطوط اینترنت و سفینه های فضایی را
تعطیل می کند
برفی که همه چیز را از کار می اندازد
الا شعر را
برفی که هر چه ببارد
شعر است


05 خرداد 1397 151 0

نقال ها یکی یکی مردند...


...نقال ها یکی یکی مردند
و وبلاگ ها به روز شدند


05 خرداد 1397 214 0

تعجب می کنیم

تعجب می کنیم
شعبده بازها
این روزها
از کلاهشان
آدم در می آورند


05 خرداد 1397 189 0

عصایش را بر نیل زد

عصایش را بر نیل زد
حسین
تنها هفتاد و دو نفر
عبور کردند


05 خرداد 1397 186 0

حالا به تمام بازی های دنیا مشکوکم

آن قدر قایم باشک بازی کردیم
که تو گم شدی
حالا به تمام بازی های دنیا مشکوکم
و به خودم
که همیشه چشم می گذاشتم
تا نبینمت


05 خرداد 1397 112 0

سقف چکه می کرد

سقف چکه می کرد
پدر عرق می ریخت
من دختر بودم

سقف چکه می کرد
پدرنبود
من مرد شده بودم


05 خرداد 1397 136 0

 آمد درست از میانمان رد شد

می توانست از سوی راستمان بگذرد
 یا از سوی چپمان
اما
 آمد درست از میانمان رد شد
و تو را کند و با خود بُرد
و من تقریبا
طعم_ میانمان جدایی افتاد_ را دانستم
و برای چندی
 گل ها را از یاد بردم
و به اسب ها 
نگاه نکردم

بانو گفت:
نه  نمی شود  باورنکن!
و من باور نمی کردم که خیابان
به اندازه ی یک کوچه ی تنگ 
تنگ است
و مرگ ناچار است از میانمان بگذرد


05 خرداد 1397 124 0

گفتی می آیی

گفتی می آیی
و یاد اخبار هواشناسی افتادم
که لذت باران های بی هنگام را می برَد

گفتی می آیی
و یاد تمام روزهایی افتادم
که بیهوده چتر برداشته بودم


05 خرداد 1397 302 0

کسی در باران نقش بازی نمی کند

باران در این شهر ساحلی
مسافری تنهاست
که چشم اندازش را
به میل خویش می آراید؛
از سرعت ماشین ها می کاهد
و به سرعت رهگذران می افزاید.
صف اتوبوس را
از کنار خیابان
به سینه کش دیوار
می کشاند
روزنامه های باطل را
چتر می کند
و پیش از آنکه
در انتهای خیابان
به دریا بزند
رستوران های ساحلی را
در خلوت ترین ساعت روز
از مشتریان آب کشیده می انبارد

من باران های پیش بینی ناشده را دوست می دارم
دویدن بچه ها
هجوم کبوتران به پل های راه آهن
پاره شدن چرت کشتی های تنبل
در باراندازها
بی تفاوتی گربه ها
در گرم ترین گوشه ی پنجره
چسبندگی پیراهن های خیس
برجستگی تندیس وار عضلات جوان
و بازگشت رنگ های پنهان
به چهره ها
به برگ ها
به سنگ ها
به آجرها ...

کسی در باران
نقش بازی نمی کند
حتی خودپسندترین بازیگر هم می داند
مردم غافلگیر شده
تماشاگران خوبی نیستند.


05 خرداد 1397 100 0

به فاصله ی دو لبخندت زنده ام

چشمانم به در می مانَد
اگر این بار به رنگی دیگر بیایی
اگر صدایت را
از راه دورتری بشنوم
کنار این اتاق
مثل آوازِ گوشه های از یاد رفته ای
نگاهت
قدمتی هزار ساله
دستانت
شکوفه های تازه...
مرا اسیر تاریخ کرده ای
منی که تنها
به فاصله ی دو لبخندت زنده ام
دور که می شوی
مغول ها حمله می کنند
دورتر که می شوی
مجلس را به توپ می بندند
موهایت که پریشان می شود
یعنی قیام جنگل
دلت که می گیرد
کودتا...

بخند!
بخند تا دوباره سربازها به خانه هایشان برگردند
و تاریخمان
کتاب کوچکی شود...
با سلام تو اولین انسانها به سرزمینم بیایند
و خداحافظی ات
زمین را نابود کند


05 خرداد 1397 120 0

زیبا

فرستادم
خونت را
از صلات ظهر
در مذاق تیر
عریان تر کنند

آوردم بادها را
تا اندوهت
در آوند گیاهان
روان باشد

زمین را گفتم:
«نه آب
نه خاک
داغت را سرد نگرداند».

سپردم سبز
بیرق تو باشد
تا سرو
زودتر برسد به آسمان

... و رسولم را
چشمی آفریدم
که این همه در نگاهش زیباست


03 خرداد 1397 179 0

گزارش

 این گزارش مستند است می توانید از همسفرانم بپرسید.
 

کنار ضریح
باران موسمی نیست،
 خبرها تب کرده اند
و انبوه زائران 
رو به رویم
دل ها ایمن نیستند .

و تنها چشم ها نیستند که می بارند
دقیق که می شوی
گردنبند رهاشده ی رباب است
روی سر زائران
یا تسبیح هزار و یک دانه ی حبیب   

آن سو تر
قتلگاه است
و از آن جا که بیرون می آیند
هنوز دستان بعضی ......(دستم  می لرزد که بنویسم!)

نگاه کنید!
حرم به وسعت آب های جهان
موج می زند.

این جا
آن ها که پیاده اند
زود تر می رسند
و پا برهنه ها  رسیده اند!
و آخرین خبر این که:
بین الحرمین
پیشانی کشیده ی زمین شده
از بس تب کرده است. 


03 خرداد 1397 176 0

گوی و میدان

گوی و میدان،
گویی در میان نیست

شهر ما
کوچه هایش به گودال می ریزند
خیابان هایش به...
میدانش:
خارج از محدوده

تنها سواری اسب می دواند
که سال هاست
نیست


03 خرداد 1397 140 0

کم کم کمان را کنار گذاشتیم

میان ما و گنجشک ها
فاصله ای نبود
- کم تر از دو شاخه ی کمان-
آن روزها بیشتر گنجشک بود
و کم تر حرف

بعدها
کمان کشیده تر شد،
شاخه ها نزدیک تر
گنجشک ها دورتر
و حرف ها کتاب تر

کم کم کمان را کنار گذاشتیم
کتاب ها را زیر پا
قد کشیدیم
رسیدیم تا شوق
که از اشتیاق گنجشک اغاز می شود


03 خرداد 1397 109 0

دوربین اما...

تو را به اوج آسمان می برند
ملائک با بال هاشان
دوربین اما
تنها عبور شهابی را ثبت کرده است


03 خرداد 1397 119 0

تنها مورچه ها در این عکس خوب افتاده اند

تو را
ذره ذره
نجات می دهند
از زیر آوارهای درعا
تنها مورچه ها در این عکس
خوب افتاده اند


03 خرداد 1397 90 0

...


و آن پرنده کوچک 
که رویای من و تو بود 
در دهانش برگی گذاشته اند 
تا سکوت کند


16 شهریور 1396 706 0

عده ای میان مارها خط خطی می شوند...

قتل
عام و خاص ندارد
اتفاق می افتد
جایی دور یا نزدیک
که هیچ دوربینی نفس نمی کشد!
چشم گوش تیز کن
لای همین برفک ها
ضجه ی کودکی است
خط خطی شده با پوتین!
و ما به نزول لنز
بیشتر نیاز داریم
تا بارانی که بشوید همه چیز را
وقتی قحطی آه
از آب بیشتر است
فرقی نمی کند
خشکسالی در چندسالگی اش بسر می برد!
خواب روز به روز عمیق تر می شود
آنقدر که مدام 
هفت مار کوچک
هفت مار بزرگ را بخورند
هیچ پیامبری از راه نرسد
تا رها کند دوربینش را 
و شکار شوند مارها!

رمال ها 
جهان را گرفته اند
طلسم می شویم 
با صفحه ای نورانی
که روز به روز تاریک است
عده ای میان مارها
خط خطی می شوند
تا شبکه ها
همچنان پخش کنند
تصویری را
 که برفکی است!

قتل 
عام و خاص ندارد!...
 


15 شهریور 1396 257 0
صفحه 1 از 15ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها