دفتر شعر

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است

 

هنوز اسیر سکوت تواند زندان ها

و پایبند نگاهت دل نگهبان ها 

 

تو مثل یک نفس تازه حبس می گشتی

تویی که در نفست گم شدند توفان ها

 

چه خلوت خوشی...-آرام زیر لب گفتی-

و سجده کردی، جای تمام انسان ها

 

نشد طلوع کنی تا تو را طواف کنند

تقیه کار شدند آفتاب گردان ها

 

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است

چنین دهند گواهی تمام قرآن ها

 



02 اردیبهشت 1396 1866 1

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

از خار گر چه گرد حرم پاک کرده ای
تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو

خون، گوشواره ها زده بر گوش هایمان
صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم
اما سر تو همسفر ماست کو به کو

بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!
بی آب نیستیم...خداحافظت عمو!
 



14 آذر 1392 1932 1

بیداد کن، که نیستم از اهل سبزوار

بیداد کن، که نیستم از اهل سبزوار
هم تن دهم به ذلت و هم سر نهم به دار!*

باید نظاره کرد، نباید فرار کرد
وقتی که شیر داشته باشد سر شکار

در گردشم به سوی تو، والشمس و القمر
شیدای روی و موی تو، واللیل و النهار

باور مکن که زنده بمانم بدون تو
نه من کم از زمینم و نه تو کم از بهار

گیسو ببند و نظم جهان را به هم مزن
حکم خدای عالمیان را نگاه دار

امروز آبروی من است این که می رود
پنهان کن اشک های مرا آسمان، ببار



*اشاره به شعار سر به داران سبزوار؛ «سر به دار می نهیم اما تن به ذلت نمی دهیم!»    



29 تیر 1392 1090 0

بیش از این حق به گردنم داری!

ناز -با لحن زیر و بم- داری
باز گفتی که دوستم داری

از سر سادگی ندانستم
سر جور و سر ستم داری

تو هم آری دل مرا بشکن
مگر از دیگران چه کم داری

تو بیا و سر از تنم بردار
بیش از این حق به گردنم داری!

من سراسیمه می شوم تو بخند
تا تو داری مرا، چه غم داری؟

راستی چیز حیرت انگیزی است
این دل آدمی... تو هم داری؟!



28 اردیبهشت 1392 1461 0

خاطراتی تار از آن آهنگ باقی مانده است

زخم هایی بر تن این چنگ باقی مانده است
خاطراتی تار از آن آهنگ باقی مانده است

تکه ای از آسمان بوده است روزی این زمین
رعد و برقی در دل هر سنگ باقی مانده است

همدم ای کاش هاییم و غبار آه مان
روی کاشی های آبی رنگ باقی مانده است

کم نمی آید خدا را شکر، من پرسیده ام
غم برای یک جهان دلتنگ باقی مانده است

راه کوتاه است...یک آه است...تا فانی شدن
گر چه زاهد گفت صد فرسنگ باقی مانده است

مرغ بسمل خواند: بسم الله الرحمن الرحیم
در گلویم صدهزار آهنگ باقی مانده است...



05 اسفند 1391 1576 0

دشواری تصرف این قلعه را ببین

از دور چشم دوخته ای بر تفاخرش
بر برج های خیره سرِ پر تکبرش

دشواری تصرف این قلعه را ببین؛
دشوار می نماید، حتی تصورش

اما تو آنچنان هم، از هیبتش نترس
اما تو آنچنان هم، سرسخت نشمرش

نزدیک تر بیا که ناگاه بنگری
نقش دلی شکسته بر آجر به آجرش

او سال هاست چشم به راه کسی است تا
از شادی شکست بزرگی کند پرش

از ساحلش جدا شده این «قلعه ی شنی»
دریا، بیا و باز به امواج بسپرش...



20 شهریور 1391 1568 0

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه ...

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روايت کرده‌اند ارديبهشتي مي‌رسد از راه

بهاري م‍ي‌رسد از راه و مي‌گويند مي‌رويد
گل داوودي از هر سنگ، حسن يوسف از هر چاه

بگو چله‌نشينان زمستان را که برخيزند
به استقبال مي‌آييمت اي عيد از همين دي‌ ماه

 به استقبال مي‌آييمت آري دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از ياران ناهمراه

به استهلال مي‌آييمت اي عيد از محرم‌ها
به روي بام‌ها هر شام با آيينه و با آه...

سر بسمل شدن دارند اين مرغان سرگردان
گلويي تر کنيد اي تيغ‌هاي تشنه، بسم الله!


15 مرداد 1391 4589 3

حق السکوت می طلبند از لبان تو

خیره است چشمِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی صدا و سکوتت حیات من

دل می کَنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیزتر از خاطرات من

آیات سجده دار خدا چشم های توست
ای سوره ی مغازله، ای سور و سات من!

حق السکوت می طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب های لات من

شاعر شدن بهانه ی تلمیح کهنه ای است
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من



10 مرداد 1391 4091 0

ای کاش این روایت پُر غم سند نداشت

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود
این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود

ای کاش این روایت پُر غم سند نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز
مانند گرگ قصه ی کنعان دروغ بود

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار، کاش
بر جان باغ، داغ زمستان دروغ بود



08 مرداد 1391 2073 0

نه، این درخت پر از زخم، خم نخواهد شد

هنوز ماتم زن های خون جگر شده را
هنوز داغ پدرهای بی پسر شده را

کسی نبرده ز خاطر کسی نخواهد برد
ز یاد، خاطره باغ شعله ور شده را

کسی نبرده ز خاطر، نه صبح رفتن را
نه عصرهای به دلواپسی به سر شده را

نه آهِ مانده بر آیینه های کهنه شهر
نه داغ های هر آیینه تازه تر شده را

جنازه ها که می آمد هنوز یادم هست
جنازه های جوان، کوچه های تر شده را..

نه، این درخت پر از زخم، خم نخواهد شد
خبر برید دو سه شاخه تبر شده را!



30 تیر 1391 2914 0

از هر کجا که باشد شاعر بیاورید

جان مهذب و دل طاهر بیاورید
آیینه و کبوتر و زائر بیاورید

یک آسمان ستاره و خورشید و ماه و ابر
هم بال مرغ های مهاجر بیاورید

ای جاده ها گسیل تمام زمین شوید
از قریه های دور مسافر بیاورید

در راه از جوار نشابور بگذرید
یک دشت چشمه متواتر بیاورید

مردم! دو چشم مرد-نه از جنس مردمک-
با خود برای درک مناظر بیاورید

از بلخ تا سمرقند، از فارس تا عراق
از هر کجا که باشد شاعر بیاورید

شاعر بیاورید که مضمون فراهم است
شاعر-نه شاعران معاصر- بیاورید
 


28 تیر 1391 59 0

بانوی نسل سومی انقلاب بود!

چشمش اگر چه مثل غزل های ناب بود
چون شعر اعتراض لبش پر عتاب بود

معجون «جنگ» و «صلح» و «سکوت» و «غرور» و «غم»
بانوی نسل سومی انقلاب بود!

مغرور بود، کار به امثال من نداشت
محجوب بود-گر چه کمی بدحجاب بود-

با چشم می شنید، صدایم سکوت بود
با چشم حرف می زد، حاضر جواب بود

کابوس من ندیدن او بود و دیدنش
آن قدر خوب بود که انگار خواب بود
 


28 تیر 1391 110 0

شمشیر شمر هست و فراتی نیست

چندان مگرد، جز ظلماتی نیست
ما گشته ایم، آب حیاتی نیست!

حیران مشو که هیبت دریا نیز
جز جمع جبری قطراتی نیست

با تشنگی بساز که آن سو تر
شمشیر شمر هست و فراتی نیست

ما ماهیان آب گل آلودیم
ما را امید هیچ نجاتی نیست

حتی اگر پیامبری باشیم
دنبال ناممان صلواتی نیست
 


28 تیر 1391 47 0

پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

هنوز مثل زمین در طواف خورشیدم
ولی زمین نشدم، گرد خود نچرخیدم

حکایت من و باران که می گریست یکی ست
از آسمان به زمین کرده اند تبعیدم

مرور می کنم این سال های هجری را
پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

بگو به باد که من آفتابگردانم
جز آفتاب به ساز کسی نرقصیدم

گل محمدی ام من، سلامم و صلوات
ولی سراپا تیغم اگر بچینیدم!

ستارگان سحر پیشْ مرگ خورشیدند
ستاره سحرم پیشْ مرگ خورشیدم
 


28 تیر 1391 65 0

هر که دیده است مرا گفته غمی با من هست

هر که دیده است مرا گفته غمی با من هست
غمی آواره که در هر قدمی با من هست

در دلم هر طرفی مجلس ذکری بر پاست
حاجت و روضه به قدر حرمی با من هست

سر مویی دلم آشفته گیسویی نیست
گیسویی نیست ولی پیچ و خمی با من هست

می خرم از همگان تا بفروشم به خودم
تا بخواهید غم از هر قلمی با من هست

شده در هر نفسم شکر دو نعمت واجب
«آه» در هر دمی و بازدمی با من هست



28 تیر 1391 2052 0