بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

بادها از جنوب می آیند

دفتر شعر

پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!

پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!
دست من و نگاه شما، ایّها العزیز!

رو از من شکسته مگردان که سال هاست
رو کرده ام به سمت شما، ایّها العزیز!

جان را گرفته ام به سرِ دست و آمدم
از کوره راه های بلا، ایّها العزیز!

وادی به وادی آمده ام، از درت مران
وا کن دری به روی گدا، ایّها العزیز!

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود
این کاسه را...فَاَوفِ لنا، ایّها العزیز!

ما، جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما، ایّها العزیز!

خالی تر از دو دست من این چشم خالی است
محتاج یک نگاه شما، ایّها العزیز!



02 خرداد 1395 6796 2

آن مرد ناشناس کی از راه می رسد؟

تق تق...کلون در...کسی از راه می رسد
از کوچه های خسته و گمراه می رسد

مانند آفتاب هم آواز نخل و چاه
از کوچه های کوفه، شبانگاه می رسد

دستی به شانه دارد و چشمی به آسمان
شب مویه هاش تا به سحرگاه می رسد

تق...تق...کلون در...ولی امشب نیامده است
ردّ صداش از ته آن چاه می رسد

امشب، دوباره خیره به درگاه مانده ام
یعنی...دوباره مرد، به درگاه می رسد؟

مادر! سکوت خانه مرا می کُشد بگو
آن مرد ناشناس کی از راه می رسد؟

آن مرد ناشناس که شب نان می آوَرد
آن مرد ناشناس که با ماه می رسد؟


05 مرداد 1392 1818 1

نرم نرمک اسب و زین و یال و گیسویش کشید

نرم نرمک اسب و زین و یال و گیسویش کشید
خم شد و پا و دوال و چشم و ابرویش کشید

مرد نقاش، اسب را برفی و صحرا را کبود
نخل را آشفته گیسو، روی در رویش کشید

اسب برفی را در آغوش زنان داغدار
تیر بر پیشانی و بر کتف و زانویش کشید

دور از آن گودال خونین و سوار تشنه لب
اسب را افتان و خیزان در تکاپویش کشید

در دلش آشوبه ای بود از نگاه بی جواب
کودکان را حلقه حلقه گرد بازویش کشید

خیمه ای آتش گرفته پشت سر...افتاده زین
دشت را از تشنگی خوابیده پهلویش کشید

آسمان را گم شده در حلقه ی تاریک دشت
دشت را آشفته بر این سو و آن سویش کشید

بوم سرخ عصر عاشورا و پایانی غریب
دشتی از خاشاک و خار و شب فراسویش کشید

چشمش ابری شد...قلم مو را به رنگی تازه زد
قطره اشکی سرخ در چشمان آهویش کشید


06 تیر 1392 1604 0

خدا وقتی بخواهد، می شود... وقتی نخواهد، نه...

خدا وقتی نخواهد، عمر دنیا سر نخواهد شد
گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد

و تا وقتی نخواهد برگی از کاجی نمی افتد
و باغی از هجوم داس ها پرپر نخواهد شد

خدا وقتی نخواهد دانه ای کوچک تر از باران
گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد

و کرم کوچکی...پروانه ای زیبا...و کوهی سخت
عقیق و شیشه و آیینه و مرمر نخواهد شد

خدا وقتی بخواهد، می شود... وقتی نخواهد، نه...
گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد

خدا وقتی بخواهد، غیر ممکن می شود ممکن
ولی وقتی نخواهد، واقعاً دیگر نخواهد شد


01 تیر 1392 13411 2

پاشو! بایست! پلک بزن! سمت من بیا

گوشش نمی شنید...کر و کور و لال بود
پروانه بود...کودک و خوش خطّ و خال بود

در چشم هاش آینه ها موج می زدند
خورشید بود...پنجره بود و زلال بود

لبخندهاش گرمی دشت جنوب داشت
آرامشِ همیشه ی سبز شمال بود

یک عمر در کنار ضریحت دخیل بست
هر لحظه با نبودِ خودش در جدال بود

تا این که با صدای تو از خواب خوش پرید
با چشم های بسته و گوش خودش شنید:

پاشو! بایست! پلک بزن! سمت من بیا
گوشش نمی شنید...نه...انگار می شنید!

پروانه چرخ چرخ زنان اوج می گرفت
یک هاله نور دست به روی سرش کشید

تا فوجی از فرشته به سویش روان شدند
در چشم هاش روشنی آفتاب دید

نور تو رفت در جریان نقاره ها
پروانه روی گنبد و گلدسته ها رسید

دستی طناب سبز  و گره را گشوده بود
افسوس...پشت پنجره دیگر کسی نبود

تو خوب می شنیدی و می دیدی و دلت
پروانه وار گرد حرم بال می گشود


01 تیر 1392 1115 0

ما برای رفتن آمدیم

مثل روز
مثل روز
روشن است
ما
برای رفتن آمدیم
با خودم مرور می کنم
آدمی چرا هنوز غافل است؟
تازه می رسم به این سخن
هر کسی که فکر می کند
برای ماندن آمده است
مانده است...


23 خرداد 1392 867 0

در خواب من بیا و مرا با خودت ببر ...

حالا گذشته چند زمستان از آن سفر
از آن سفر و آن شب برفیّ پر خطر

کولاک برف...جاده و شب...راه بسته بود
یادش به خیر! دغدغه ی شعر تا سحر

کم کم صدای ایرج بسطامی و هوا
سنگین ز برف و باد و مه و سوز بیشتر

در حافظیّه...ساعت ده...فال و عکس و چای
تا کازرون پیاده روی با لباس تر

فال تو: «خون دل همه بر روی ما رود»
لبخند و عکس از گل آن مرد کوزه گر

با هم سری به بقعه ی سیّدحسن زدیم
عکسی کنار حوض و درختان بی ثمر

هر شب به ابتدای همین قصه می رسیم
تو آن درخت سرو که با ضربه ی تبر؛

از پا درآمدی...نه...من از پا درآمدم
تو رفته ای سفر...سفری دور و دورتر

من مانده ام که ابر شَوَم تا ببارمت
خوش باش هر کجا که روی خوب همسفر!

این روزها عجیب هوای تو کرده ام
در خواب من بیا و مرا با خودت ببر


01 اسفند 1391 2512 0

که گفته عشق فقط مال آدمیزاد است؟

که گفته عشق فقط مال آدمیزاد است؟
و سهم لیلی و مجنون و قیس و فرهاد است؟

که گفته دلبری از آنِ سنگ و آهن نیست؟
و سهم غیر درختان و چشمه و باد است؟

شنیده ام که درختی است عاشق و مومن
درخت بی بر و باری که در «زرآباد» است

درخت بی بر و باری که فارغ از دنیا
ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

همان درخت که در ظهر گرم عاشورا
به خون نشسته و در پای عشق افتاده است

چنار پیرِ زرآبادیِ عزاداری
که شسته از همه ی لحظه های دنیا، دست

همان درخت که اثبات کرده با اشکش
که عشق، موهبتی ذاتی و خداداد است

درخت، مثل من و تو، دل و زبان دارد
و در سکوت بلندش هزار فریاد است

خدا به هر چه که رو کرده عاشقش کرده
که گفته عشق فقط مال آدمیزاد است؟


01 آبان 1391 2016 1

هر که را از خود بدانم دشمنم باشد

ترس آن دارم زبانم دشمنم باشد
هر که را از خود بدانم دشمنم باشد

آستینم لانه ی مار است...می ترسم
هر که را می پرورانم دشمنم باشد

شک ندارم غیر از این چشمان سرگردان
دست های ناتوانم دشمنم باشد

هیچ فکرش را نمی کردم که بعد از این
هر که پابندش بمانم دشمنم باشد

دست بردار از سرم ای شعر، می ترسم
آه، می ترسم زبانم دشمنم باشد

باورت شاید نباشد دیده ام حتی
بهترینِ دوستانم دشمنم باشند

سایه ای دارد می آید سمت من، او کیست؟
دوست یا دشمن؟ گمانم دشمنم باشد


22 مهر 1391 1524 0

انسان کنار نام تو دیگر فرشته بود

انسان نبود...خاک، نه...یک مشت استخوان
در جهل دست و پا زده ای گنگ و بی زبان

انسان جهول بود، سر از پا نمی شناخت
تنها دو چشم بود و سر و بینی و دهان

تنها دو دست...در پی یک قوتِ لایموت
تنها دو پا...که در پی آبی دوان دوان

انسان گیج، سر به هوا با صدای تو
در خود فرونشست همانند خاکدان

یا ایُّها المزمّل...قُم...وَاذْکُر اسمُهُ
برخاست عاشقانه پلی زد به آسمان

بوی تو آنچنان به گِل مرده اش وزید
تا رودخانه ای شد و آرام شد روان

انسان کنار نام تو دیگر فرشته بود
انسان فرشته بود نه انسانِ آب و نان

با تو وسیع شد وَ زمین را زمین گذاشت
وسعت گرفت تا که شد انسانِ آسمان

دستی کشید روی سر سنگ های سخت
رودی شدند و چشمه ای و دشت...ناگهان...


10 مهر 1391 1229 0

محتاج تغییر هوایی در خودم هستم

هر شب گرفتار بلایی در خودم هستم
چشم انتظار کربلایی در خودم هستم

حال غریبی دارم و از داغ لبریزم
محتاج تغییر هوایی در خودم هستم

گاهی اباسفیانی ام، گاهی یزیدی، گاه؛
در جستجوی نی نوایی در خودم هستم

روز و شبم ویران تر از ویرانه ی شام است
هر شب عزادار عزایی در خودم هستم

حسّ غریبی دارم از خشکیدن لب ها
دنبال ردّ چشمه هایی در خودم هستم

هر شب گلویم را به زیر نیزه می گیرم
هر لحظه دنبال منایی در خودم هستم

هر شب سرم را نیزه ای بر باد خواهد داد
من حامل خون خدایی در خودم هستم


10 مهر 1391 1263 2

یک روز می رسیم به هم حرف می زنم

من عاشق سکوتم و کم حرف می زنم
هر وقت دل شکسته ترم حرف می زنم

از تو شنیده ام که حریم خداست دل
با تو از آستان حرم حرف می زنم

مثل «فروغ» دلخوش یک شام تیره ام
وقتی که از نهایت غم حرف می زنم

من عاشق سکوتم و رنجی همیشگی
با لهجه ی سیاه قلم حرف می زنم

دریا تویی و رود منم؛ رود رهگذر
یک روز می رسیم به هم حرف می زنم

آن وقت در کنار تو آرام می شوم
آن وقت با زبان دلم حرف می زنم

این نامه چند خط غم هر روزه ی من است
من شاعرم...
به لحن قلم حرف می زنم


20 شهریور 1391 2159 1

حتّی برای پنجره ها در گذاشتند

پرواز را برای کبوتر گذاشتند
حتّی برای پنجره ها در گذاشتند

پیراهنی قشنگ، تن سرو کرده اند
بختی بلند سهم صنوبر گذاشتند

لبخند را برای گل و غنچه ها، به جاش
غم را برای حضرت مادر گذاشتند

یعنی: بهار من! چه کشیده است مادرت
آن لحظه ای که روی تو مرمر گذاشتند؟

آن لحظه ای که نام گُلَت نقش خاک شد
یک دسته گل...گلایُل پرپر گذاشتند

وقتی که تا حرم به وداع تو آمدیم
وقتی که بر مزار گلت سر گذاشتند

بخت سیاه بر تن شهرت بریده اند
داغی بزرگ بر دل آذر گذاشتند

ما هر دو زنده ایم به بودن کنار هم
یعنی چه یک جهان فراتر گذاشتند؟

تقویم ها دروغ نوشتند: مرده ای
دیدار را به روز مقدّر گذاشتند

آیا عدالت است قفس را برای ما
پرواز را برای کبوتر گذاشتند؟

تقویم ها دروغ نوشتند:
مرده ای...؟
نه...


19 تیر 1391 1052 0

من آمدم کلماتت به من زبان بدهند

من آمدم کلماتت به من زبان بدهند
زبان ساده ی رفتن به آسمان بدهند

من آمدم کلماتت مرا فرو ریزند
و مثل زلزله روح مرا تکان بدهند

به من که کور و کر و لال هستم و تاریک
مسیر چشمه ی نوری ز کهکشان بدهند

به من که گوشه ای از دوزخ خودم هستم
به قدرِ یک سرِ سوزن کمی امان بدهند

به من مجال ملاقات با خدا در شب
به من زبان سخن گفتن و بیان بدهند

چه می شود که درآیم ز پیله ام امشب
تمام صبح جهان را به من نشان بدهند؟

منِ سفالِ ترک خورده می شوم آرام
اگر برای شکستن به من زمان بدهند

تمام یاخته هایم به لرزه افتادند
صدای تو...کلمات تو...بلکه جان بدهند

کجاست تا کلماتت مرا منا ببرند
برات مرقد شش گوشه ی جهان بدهند...؟

بریده ام...کلماتت کجاست ای باران!
که قدر تشنگی ام لحظه ای توان بدهند؟


18 تیر 1391 1148 0

یعنی دوباره می شود آیا ببینمت؟

بعد از دو هفته منتظرم تا ببینمت
تا کی تو را در عالم رویا ببینمت؟

امروز هم گذشت، ولی تو نیامدی
یعنی دوباره می شود آیا ببینمت؟

بعد از دو هفته چشم به راهی و خودخوری
بعد از دو هفته منتظرم تا ببینمت

ها! راستی، شنیده ام انگار... بگذریم!
این قدر دل شکسته مبادا ببینمت!

شب را به شوق آمدنت صبح می کنم
با این امید تازه که فردا ببینمت

آن قدر می نشینم از این راه رد شوی
حتی اگر گرفته و تنها ببینمت

تا فرصتی دوباره خداحافظ ای عزیز!
خوشحال می شوم شب یلدا ببینمت




17 تیر 1391 1100 0

پیراهنت را بفرست!

عکس هایت آمد
و
آن چند خط
-من حالم خوب است
امیدوارم به زودی زود...
چهارده تابستان گذشت
گندم ها درو شدند
و
یونجه ها...
هوای اهالی بد نیست
زمستان بی برف بود
باد، شکوفه ها را غارت کرد
زمین برکت نداشت
شب ها
شغال ها زوزه می کشند
سارا
بی نقشه قالی می بافد
بوته و ترنج...
محمدحسین
می رود ده بالا
نان می گیرد
عکس هایت آمد
گفته بودی بی بی هم ببیند
بی بی
عکس هایت را بویید
و گذاشت
لای قرآن
راستی!
یادم رفت
پنج تابستان است
بی بی
نمی بیند
پیراهنت را بفرست!


15 تیر 1391 1304 0

فرق مادر شهید

فرق مادر شهید
با تمام مادران دیگر زمین
خلاصه می شود به این:
مادر شهید
پیش از آن که مادر شهید می شود
«شهید» می شود...


15 تیر 1391 2730 0

مادر نگفته بود که بابا شهید شد

سالی گذشت، باز نیامد وَ عید شد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد

امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:
امسال هم بدون تو سالی جدید شد

ده سال تیر و آذر و اسفند... و خون دل
تا فاو و فکه رفت...ولی نا امید شد

ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد
حرفی نزد، نگفت چرا ناپدید شد

ده سال رنگ پنجره های اتاق من
هم رنگ چشم های سیاه سعید شد

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا شهید شد


15 تیر 1391 1131 0

دارد زیاد می شود ابن زیادها

رفته است آن حماسه ی خونین ز یادها
دارد زیاد می شود ابن زیادها

آقای عشق! پرچم سبز و مقدّست
این روزها رها شده در دست بادها

بعد از تو کفر و ظلم، زمین را گرفته است
دنیا شده است مضحکه ی عدل و دادها

غیر از کتیبه های محرّم نمانده است
در ذهنِ کِرم خورده ی این بی سوادها

آیا زمان آن نرسیده است در جهان
نفرین شوند باز هم این قوم عادها؟

کی می شود که طالب خونت بیاید و...
نام تو تا همیشه بماند به یادها؟


15 تیر 1391 1473 0

صدای اذان نمی آید

هوا کم است
سنگین است
هوا صورتی است
شهر عینک آفتابی
کیف های چرمی
مانتوی روز
خیابان
سینما
بوق
بوق
همه جا گیج است
مترو...
عصایت می افتد
می افتی...
دیواری بین خودت و شهر
برهنگی...
ایستگاه مصلّی...
بوق
بوق
صدای اذان نمی آید
بوق
بوق
و نوار فروشی ها
هنوز
مایکل جکسون...
ظهر است...داغ داغ
باید حسرت بنوشی
حسرت...


11 تیر 1391 1029 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها