بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

دیروز می شوم که بیایی

دفتر شعر

چقدر دلخورم از این جهان بی موعود...

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز

سوال می کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می کنی این بار هم دهان، که هنوز...

چقدر دلخورم از این جهانِ بی موعود؛
از این زمین که پیاپی...وآسمان که هنوز...

جهان سه نقطه ی پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حسّ ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز



18 آذر 1395 2660 0

بس کن! تمام خاطره های مرا بده

بس کن! تمام خاطره های مرا بده
خوابِ مرا بده، رویای مرا بده

میزی بچین برای من از غصه و شراب
یک صندلی بیاور، جای مرا بده

در کاسه های چوبی چشمم نمک بریز
پلکم جذامی است، غذای مرا بده

تو دخترِ دو ساله و من مردِ کوچکت
بیمار کن مرا و دوای مرا بده

با استکان و قوری اسباب بازی ات
هر روز، مثلِ مادر، چای مرا بده

اول برو لباس عروسیت را بپوش
بعداً بیا و رخت عزای مرا بده

دیروز می شوم که بیایی، بیا و تا
دیروز تر شوم، فردای مرا بده

حرف از سکوت نیست، تو با پلک هم زدن
یک یک جوابِ مسئله های مرا بده

موهات را چرا نَجَوم؟ تو عروسکی!
پلکی بزن، جواب چرای مرا بده

بس کن! بِکَن لبانِ خودت را از آینه
سهمِ تمامِ آینه های مرا بده

در خواب، قیچی ام کردی، دور ریختی
حالا فقط بیا و صدای مرا بده

 هر وقت خواستی بروی، جمع کن مرا
کفش مرا بیاور، پای مرا بده

حالا فقط به خاطر این شعر هم شده
انگشت های من، امضای مرا بده



22 خرداد 1392 1872 0

تخته سیاه

آقای سین! به فرض شما هم در این خیال
ماندید و شد، کسی به شما می دهد مجال؟

آقای ب! به خانم وِ  وام می دهید؟
این بود طرح ِ بودجه ی انتهای سال؟

آقای دال! داعیه دار خشونتید؟
آقای جیم! کی به شما می دهد مدال؟

آقای میم! خانم ر ِ! این چه صحبتی است؟
اصلا درست نیست، در این باره، این مثال!

آقای اَ کمی متمایل به چپ شده است
آقای ت ِ به راست و... سر به هواست ذال

آن وقت زنگ می خورد و خواب می روند
بر تخته ی سیاه: الف، ب، ت، جیم، دال، ...


30 اردیبهشت 1392 1884 1

شب است، پنجره ای می کشم، نبند آن را

شب است، پنجره ای می کشم، نبند آن را
که صبح، بشنوی از آن صدای باران را

اتاقِ من پُر گنجشک می شود، کافی است
کنارِ هم بکشم، ریزه ریزه ی نان را

ولی تو نیستی انگار، باز یادم رفت
که من تو را بکشم، دخترِ گریزان را

و بعد، دخترکِ آبرنگ می خواهد
که بر سرش بکشم زود چتری، ارزان را

نگاه می کند اما مرا نمی بیند
که رنگ داده ام آن گیسوی پریشان را

به گریه می افتد، دستمال می دهمش
که زود پاک کند چشم های گریان را

به راه می افتد، من دوباره با عجله
به سمتِ خانه ی خود می کشم خیابان را

و بعد، منتظرش می شوم که در بزند
و می کشم پس از آن میز و تخت و گلدان را

و چترِ خود را بر میز می گذارد و باز
به ساعتِ سفر از یاد می برد آن را

و دور می شود و تا من آسمانش را
از ابر پاک کنم، گم شده است باران را



06 آبان 1391 2164 0

مرور شد همه ی خاطراتم از اول

گریستم همه ی راه را غزل به غزل
مرور شد همه ی خاطراتم از اول

همیشه مقصد من چارراه دوم بود
و بعد، چند قدم تا به کوچه ی اول

درست آمده ام راه را، همین کوچه است
غریبه نیستم اینجا به چشم اهل محل

چه خوب بود که می شد دوباره در بزنم
و یا بدانم در خانه هست، حدّاقل

و یا بدانم این بار خواستگارش کیست
نمی گذارد اگرچه به هیچ مرد، محل

و یا کسی که قرار است، عاشقش بشوم
و مال من بشود رفته است از اول

همیشه دیر رسیدم، همیشه خوابم برد
همیشه جا ماندم مثل کودکی تنبل



01 شهریور 1391 1916 0

زمانه خواست تو را ماضی بعید کند

زمانه خواست تو را ماضی بعید کند
ضمیرِ غائبِ مفرد کند، شهید کند

شناسنامه ی دردِ تو را کند تمدید
تو را اسیر زمین، مدتی مدید کند

به دستمالِ نسیم آمده است، این پاییز
که زخم های اناریت را سپید کند

میان بقچه ی عطرش نشد که دخترِ باد
سپیده دم، گلِ زخمِ تو را خرید کند

زده است خیمه بر این باغ، ابری از اندوه
که ردّ پای تو را نیز، ناپدید کند

زمانه بافت لباسِ عزا به قامتِ تو
که خود تهیه ی اسبابِ روز عید کند

زمانه خواست که در خانقاهِ تاول ها
تو را مراد کند، درد را مرید کند

کنون زمانه ی شاعر چه از تو بنویسد؟
خدا نصیب غزل، مصرعی جدید کند

حدیث توست اگر قصه سازد از «منصور»
مقام توست اگر وصف «بایزید» کند

خدا نخواست سرت را فقط بگیرد، خواست
که ذره ذره تمامِ تو را شهید کند



22 مرداد 1391 4530 1

من مردِ کور می شوم، این بیت: کوره راه

یک صندلی گذاشته ام جای اسمِ ماه
تا تو بیایی و بنشینی به اشتباه

اما تو باز، اولِ این شعر، غایبی
مثل سکوت، یا کلماتی شبیهِ آه

این صندلی خالی را پاک می کنم
و می نویسم آخر این بیت: ایستگاه

تا باز دست تو بخورد روی شانه ام
من مردِ کور می شوم، این بیت: کوره راه

این بیت را محاکمه تشکیل می دهم
با دستبند، می رسم از راه، بی گناه

تنها به شرطِ این که تو از حاضران شوی
من مرد متهم، همه ی بیت: دادگاه

خود را به تیرباران محکوم می کنم
حتی به جرم های خودم می شوم گواه

این بیت، سمت جوخه ی اعدام می روم
با پای زخم، پیرهن زرد راه راه

خونم به روسری تو پاشیده می شود
این بیت را که با عجله می کنی نگاه

آن وقت توی قبرم بیدار می شوم
شب، با صدای رد شدن کفش های ماه

تو می توانی آمده باشی و یک غروب
بر سنگ من گذاشته باشی گلی سیاه

حالا کدام بیت می آیی؟ کدام سطر؟
حتی به یک بهانه ی کوچک، یک اشتباه

حالا تو باز آخر این شعر غائبی
مثل سکوت یا کلماتی شبیهِ آه


18 تیر 1391 3496 0

«آن مرد رفت» با من، در ایستگاه بود

«آن مرد رفت» با من، در ایستگاه بود
مثل گلی بنفش، در آن ساعت کبود

«آن مرد رفت» یک کت و شلوار قهوه ای
با دکمه های تیره و کفش سیاه بود

«آن مرد...» دستمال مرا خیس اشک کرد؛
پس در گلوی جاده فرو ریخت، مثل رود

«آن مرد رفت» شکل خداحافظی گرفت؛
لبخند زد و خاطره ای شد ولی چه زود

بابا... ولی نه، آن اتوبوس سفید رفت
تاریک بود، پنجره اش در میان دود

آن مرد رفت بیت طویل سفر؟ نه آه
او را نمی-برای همیشه- توان سرود

آن مرد رفت یک غزل ناتمام ماند؛
وقتی که می نوشته شد آن مرد، رفته بود...


18 تیر 1391 3619 0

لطفاً از این غزل کمی آهسته بگذرید!

لطفاً از این غزل کمی آهسته بگذرید!
و شال و چتر و چکمه، با خود بیاورید!

وقتی که برف، درّه ی این سطر را گرفت؛
احساس می کنید، که انگار مرده اید

حالا چراغ را که نوشتم برای خود
در برف چند چادر کوچک به پا کنید

در سطر بعد من به شما قول می دهم؛
حدّ اقل به کلبه ای آرام می رسید

حالا فقط اجازه دهید آخر غزل
من از شما جدا بشوم، گرچه بی امید

این سطر را، برای خودم، گریه می کنم؛
غمگین تر از تصوّر یک قفل بی کلید

برفی که هی از اوّل این متن آمده است؛
حالا تمام شعر مرا می کند سفید


17 تیر 1391 1097 0

تاریخِ تنهایی خود را می نویسم

تاریخ تنهایی خود را می نویسم
تاریخ را یک مردِ تنها می نویسد
دنیا اگر چه خواب هایم را ندیده است
تاریخ دارد قصه ام را می نویسد

تاریخ دارد خواب می بیند که من هم
روزی میانِ مردمِ یک شهر بودم
یک روز من هم عاشقی کردم- نکردم؟
تاریخ، آیا هیچ از اینها می نویسد؟

من بر زنانی عشق ورزیدم که ایشان
دیوانه ام خواندند و شعرم را نخواندند
بر مردمانی شعر خود خواندم که انگار
از سنگ بودند آه...آیا می نویسد؟

من جنگ هایی دیده ام با کشتگانی
بی یادبود و بی کتیبه، قتل هایی
بی اعتراف...و باز هم می پرسم آیا
تاریخ حرفی می زند یا می نویسد؟

تاریخ، خود را می نویسد نه مرا، من
تاریخِ تنهایی خود را می نویسم
با این همه، او هم کنارِ کشتگانش
نامِ مرا امروز و فردا می نویسد


16 تیر 1391 1154 0

چیزی ندارم از تو، پشیمانم از خودم

سر می کشم در آینه حیرانم از خودم
بر من چه رفته است که پنهانم از خودم؟

خود را مرور می کنم و فکر می کنم
من جز حدیث رنج چه می دانم از خودم؟

عمری است هر چه می کشم از خویش می کشم
باید دوباره روی بگردانم از خودم

آن رهبرم که گرچه همه رهروم شدند
برگشته در هوای تو ایمانم از خودم

باید دگر به خویش بگویم که عاشقم
تا کی همیشه چهره بپوشانم از خودم؟

از تن به تیغ عشق سرم را جدا نما
تا چهره ای دوباره برویانم از خودم

هر روز می روم سر آن کوچه ی قدیم
آن قدر پر شتاب که می مانم از خودم

شاید دگر نبینی ام اما برای توست
این آخرین ترانه که می خوانم از خودم

امشب چگونه از تو بگویم، چگونه آه...
چیزی ندارم از تو، پشیمانم از خودم


14 تیر 1391 1440 0

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز

سوال می کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می کنی این بار هم دهان، که هنوز...

چقدر دلخورم از این جهانِ بی موعود؛
از این زمین که پیاپی...وآسمان که هنوز...

جهان سه نقطه ی پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حسّ ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز


14 تیر 1391 1819 2

چه زود پیرتر از خود شدی، چرا شاعر؟

رسیدی و نرسیدی به انتها، شاعر
و خط زدی، خود را، باز از ابتدا شاعر

نگاه کن، کلماتت سپیدتر شده اند!
چه زود پیرتر از خود شدی، چرا شاعر؟

کدام صفحه، چه شعری نوشته بود تو را؟
کدام سطر قدم می زنی، کجا شاعر؟

در آب می بینی، حجم هیچ بُعدت را؛
و شانه ات را در زیر برف ها، شاعر

کجاست خانه ی تو، چند سطر، پایین تر؟
و کیست آن که تو را می زند صدا شاعر؟

زنی که با کلمات همیشه ی آبی
ز جاده آمد و لبخند زد تو را شاعر؟

ولی همان زن، در یک- دو سطر آن سوتر
نمی شناخت تو را، از تو شد جدا، شاعر

فقط خطوط موازی قدم زدند، تو را
تو مرده بودی، خود را، از ابتدا شاعر


11 تیر 1391 1123 0