بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

گزینه اشعار محمدرضا عبدالملکیان

دفتر شعر

دل من گره گیر من ماند و «امروز» پای مرا بست

از آتش
چه مردان سبزی
چه مردان سبزی از آتش گذشتند
چه مردان سبزی در آتش نفس تازه کردند
زمین تشنه
من تشنه
دل های با خویش و با هیچ پیوسته، تشنه
چه مردان سبزی به دریا رسیدند
نسیمی نیامد
نسیمی نپرسید
نسیمی مرا رو به معنای شبنم نچرخاند
دل من گره گیر گل های قالی
دل من گره گیر برگ حقوق تقاعد
دل من گره گیر یک میز
یک پله
یک پست
دل من گره گیر من ماند
چه مردان سبزی به آیین افرا رسیدند
دل من گره گیر تزویر پنهانی یک ترازو
دل من گره گیر یک حجره
یک خانه
 یک کارخانه
دل من گره گیر حراج انصاف
چه مردان سبزی به باغ تماشا رسیدند
دل من نپرسید
چرا خانه ام از عبور پرستو تهی شد
چرا پشت تنهایی ام
رد پرواز پروانه ها سوخت
مسیر نگاهم
چرا از نفس های باران جدا ماند
چرا کرت دستان سبزم ورق خورد
و دیگر کسی سمت سرچشمه ی باغ را
از دل من نپرسید
دل من گره گیر من ماند
و «امروز» پای مرا بست
و افسون یک وعده، یک وجه
و جادوی یک نام
و آوازه ی یک تریبون
و پیوند رنگین ترین چاپ
با دفتر شعر وا خورده ی من
مرا از مسیر کبوتر جدا کرد
و من چشم بستم بر اندوه مرغان آبی
و من پشت کردم به قانون افرا
و من پا نهادم به چشم شقایق
و من چشم بستم به هنگامه ی آه
در سینه ی چاه
و از کوچه ی رنج سرشار یک شهر
دامن کشیدم
من آیینه ی درد را حس نکردم
و آن میل پنهان مرا برد
بریدم
به غربت رسیدم
و بیگانگی از دلم آسمان را درو کرد
و من پشت کردم
به مردان سبزی که در آسمان ریشه دارند
و مردان سبزی که از خوان آتش گذشتند
و مردان سبزی که در باغ آتش
نفس تازه کردند
چه مردان سبزی
چه مردان سبزی به محراب معنا رسیدند
و من سقف بینایی ام را
چراغ کبوتر نیفروخت
و من باغ دانایی ام
میوه ای مهربان را نیاموخت
و من تا چراغان معنای یک گل
دلم را نبردم
دل من گره گیر من ماند
و مردابِ امروز پای مرا بست
چه مردان سبزی به دریای فردا رسیدند!


06 شهریور 1392 2133 0

این شهر چه کرده، هیچ می دانی؟

با این دل ریشه دار بارانی
این شهر چه کرده، هیچ می دانی؟

دل، مزرعه ی گیاه و گندم بود
دل، در شط عطر پونه ها گم بود

دل، ریشه به شور و شوق شبدر داشت
دل، شانه به شانه ی صنوبر داشت

دل، دست دعای خلوتی محجوب
دل، چاره گشای چرخ خرمنکوب

دل، خطِ شیارِ شخمِ گاوآهن
دل، راهِ عبورِ خوشه تا خرمن

دل، جلوه ی جوشش بهاران بود
دل، رازِ زلال ابر و باران بود

شب، بام بلند روستا با دل
راهی ز دل ستاره ها تا دل

خوابی همه بوی خوب گندمزار
خوابی نه چنان، که چشم دل بیدار

با بانگ خروس قریه بر می خاست
با هر نفسش سپیده را می خواست

می رفت و به چشمه شستشو می کرد
با باور آب گفتگو می کرد

کاریز، انیس آشنایش بود
یعنی که همیشه پا به پایش بود

کاریز و دلم، دو مهربان با هم
در رویش خاک، این و آن با هم

این، بذر به کام کرت می افشاند
او، ریشه ی تشنه را به خود می خواند

این، تازه نهال را قلم می زد
او، باور خوشه را رقم می زد

در ظهر عطش ضیافتی ساده
یک سفره ی سبز دل به ما داده

در سفره ی سبز این دل و کاریز
یک کوزه ز آب زندگی لبریز

کاریز و دلم، چه سال ها با هم
بیگانه ز قیل و قال ها با هم

با مهر گیاه، همنشین بودیم
همسایه ی روشن زمین بودیم

یک صبح خروسخوان، پرید این دل
خون دید و سپیده را ندید این دل

چشمان هراس و دشنه ای خونریز
فریاد دلم که: وای، کو کاریز؟

در فاجعه دل به پای سر می رفت
می رفت و به ورطه ی خطر می رفت

دل رفت و رسید و دید و خون گردید
از ریشه شکست و واژگون گردید

دل دید به عمق وحشت پاییز
یک دشنه میان شانه ی کاریز

در فاجعه، آب را فدا کردند
یعنی که مرا از او جدا کردند

آنگاه دلم همیشه ابری شد
دل آمد و دل شکست و شهری شد

با این دل ریشه دار بارانی
این شهر چه کرده، هیچ می دانی؟


14 تیر 1392 2480 0

دیدار

من در آیینه نگه کردم
دیدم، هیهات
تا نهایت تنهاست!


10 مرداد 1391 1585 0

مهربانی را بیاموزیم

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد
سایبان از بیدمجنون،
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران، یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
با نفس های نگاهی
می شود سرشار از رازی بهاری شد
دست های خسته ای پیچیده با حسرت
چشم هایی مانده با دیوار رویاروی
چشم ها را می شود پرسید
یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی آسمان را می شود پاشید
می شود از چشم هایش
چشم ها را می شود آموخت
می شود بر خاست
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشن تر از اینجا و اکنون شد
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را؟
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟
می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجویی داشت
در کجا یک کودک ده ساله در دلواپسی گم شد؟
در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پُر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست می دارم
جای من خالی است
جای من در میز سوم، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب ها
جای من در چشم های دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالی است
می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشم ها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم


28 تیر 1391 11201 0

مات

زندگی، بازی شطرنجی است
که تمامش دو کلام کوتاه است:
«کیش، مات»
تا کجا می شود از «کیش» گریخت؟!


28 تیر 1391 1554 0

چشم در چشمِ روشن فردا

دفتری خالی ام، چه بی معنا
مانده ام در حصار خود تنها

و سرانگشت روشن باران
خط سبزی نمی کشد اینجا

سطری از آفتاب با من نیست
و مرورم نمی کند دریا

تا کجا نا نوشته خواهم ماند
در کتابِ ستاره و صحرا

و کسی نیست پشت چشمانم
و کسی از قبیله ی لیلا

چه شد آن پا به پای دل رفتن
چشم در چشمِ روشن فردا

چه شد آن دست های بارآور
و چنین پاکشیدن از گل ها

و شقایق مرا نمی خواند
و صدایم نمی کند افرا

پای باران نمی رسد تا من
دستِ دریا نمی زند در را

من چنین نیستم، نمی خواهم
که بیفتم به پای خود از پا

و درختی نمی شود تسلیم
آی باران بگیر دستم را

برسانم به واپسین لبخند
بتکانم در اولین دریا


19 تیر 1391 1575 0

تمام چهارده سالگی اش

تمام چهارده سالگی اش را در کفن پیچیدم
با همان شور شیرین گونه
که کودکی اش را در قنداق می پیچیدم
حماسه ی چهارده ساله ی من
با پای شوق خویش رفته بود و اینک
با شانه های شهر
برایم بازش آورده بودند
صبور و ساکت
سر بر زانوانم نهاده بود و
دستان پرپر شده اش را
بر گردنم نمی آویخت
از زخم فراخ حنجره اش
دیگر بار، باران کلام مهربانش را
بر من نمی بارید
بر زخم بسیار پیکرش
عطر آسمانی شهادت موج می خورد
و لبان در خون نشسته اش
مرا تا موج موج خنده های زلال کودکی اش می کشاند
مظلوم کوچک من
کودکی اش را بر اسبی چوبین می نشست
و با شمشیری چوبین
در گستره ی رویاهایش
به ستیز با ظلم بر می خاست
مظلوم کوچک من
با نان بیات شبانه
چاشت می کرد
و با گیوه های خیس
زمستان سنگین شهر را به مدرسه می رفت
اندوهم باد
که انگشتان کوچکش را
بیش از آنکه سپید دیده باشم
کبود دیده بودم
مظلوم کوچک من
هر روز نارنجک قلبش را
از خانه به مدرسه می برد
و مشق هایش را بر دیوار کوچه های شهر می نوشت
مظلوم کوچک من
در رنج ورق می خورد و بزرگ می شد
و هر روز، بار اندوه غریبی
بر شانه های کوچکش
سنگین تر می شد
دیوارهای کوچه ی «دوآبه»*
حماسه ی چهارده ساله ی مرا
از یاد نخواهند برد
آنچنانکه دیوارهای چشم به راه شهر «مندلی»
در آن شبیخون شگفت شبانه
دستان کوچک حماسه ی چهارده ساله ی من
چه رازی را بر دیوارهای شهر مندلی نوشت؟
و عطر چه عشقی را در کوچه های شهر مندلی پراکند؟
که به یکباره، هزار ستون دشمن به هم لرزید
و از هزار سوی
هزار گلوله ی سربی
قلب کوچک حماسه ی چهارده ساله ی مرا
نشانه رفتند
مظلوم کوچک من
در ستاره باران آن شب
چگونه پرپر زد؟
و چگونه پرپر شد؟
که فریادِ رسایِ رسولش
از هزار فرسنگ فاصله
تمام دلم را به آتش کشید
با تمام دلم
تمام چهارده سالگی اش را در کفن پیچیدم
با همان شور شیرین گونه
که کودکی اش را در قنداق می پیچیدم



*دوآبه: نام یکی از کوچه های قدیمی شهر نهاوند


19 تیر 1391 4983 1

حالا که آمده ای

حالا که آمده ای
چرا این قطار ایستاده است؟
چرا این قطار بر نمی گردد؟


18 تیر 1391 2360 0

در التهاب گونه ی او، قد کشید اشک

مادر، سلام
خانه ات آبادان
گفتم که خانه ات؟
در نامه ی تو خواندم و دانستم
بیداد زخم ظالم موشک
سقف گلین خانه ی ما را
به خاک ریخت
مادر غمت مباد
که پاهای ما به پاست
دست تو، دست من
دست هزار من
می سازد و دوباره می آغازد
هر آنچه را که تیر فتنه می اندازد
گفتی:
«آن شب که موشک آمد و ویران کرد»
«مریم به خواب بود»
«فردا فقط عروسک خونینش
بر جای مانده بود»
یک هفته بعد نیز
یک پیرمرد
دست به خون نشسته ی مریم را
از قلب سبز باغچه ی سرخ خانه اش
در لا به لای گریه ی گل ها جست
مظلوم کوچکم
اینگونه در شقاوت ظلمی بزرگ
سوخت
مادر غمت مباد که تاریخ جنگ ما
با خون پاک و روشن مریم
نوشته خواهد شد
با دل، نگاه کن
تاریخِ پُر تلالو مظلومان
سرشار از شکفتن مریم هاست
این نامه را
از جبهه ی جنوب
از سرزمین زخمی خوزستان
با خون پاک و روشن مریم
با خون پر تلاطم کارون
با خون کرخه می نویسم و می گویم:
مادر غمت مباد
اینجا حضور روشن ایثار
جاری تر از تلاطم کارون است
مادر، اینجا ستاره ها همه روشن
اینجا ستاره ها همه نزدیک
در یک شب حماسه و حمله
بر بام خاکریز
گرمای یک ستاره ی قرمز را
من با دو دست خویش چشیدم
دیروز
در هُرم آفتاب و آتش جبهه
یک زن به سن و سال تو را دیدم
گفتم: سلام مادر
چرخی زد و  به شوق نگاهم کرد
در التهاب گونه ی او
قد کشید اشک
گفتا: شهید شد
با کرخه نور تا دل دریا رفت
مثل صدای اوست، صدایت
او پاره ای ز پیکر من بود
نه
من پاره ای ز پیکر او بودم
مادر
این نامه یک اشارت کوتاه
از سرزمین نور و نخل و پرنده است
از سرزمین زخمی خوزستان
از سرزمین راز شهادت
از سرزمین فرصت پرواز
اینجا، فرصت برای نوشتن زیاد نیست
خشم تفنگ منتظر پنجه ی من است
مادر
چشم انتظار باش
خداحافظ


18 تیر 1391 2764 0

دو هفته است که می سازم

دو هفته است که دلتنگم
هنوز چشم به در دارم
دلم به ابر گره خورده است
هنوز یکسره می بارم

دو هفته است هوا تلخ است
و نیست فرصت پروازم
دو هفته است که می سوزم
دو هفته است که می سازم

دو هفته است در این خانه
چراغ شمع می افروزند
دو هفته است که گلدان ها
در انتظار تو می سوزند

دو هفته است که شب بوها
عزیز گم شده ای دارند
دو هفته است که شب تا صبح
به جستجوی تو بیدارند

دو هفته است که گنجشکان
به شوق دانه نمی آیند
دو هفته است کبوترها
به بام خانه نمی آیند

دو هفته است که دیگر نیست
کسی که عاشق گل ها بود
کسی که در غم ما می سوخت
کسی که آه چه تنها بود

دو هفته است که رازش را
کسی به آب نمی گوید
دو هفته است سلامم را
کسی جواب نمی گوید

دو هفته است که یک شانه
کنار آینه آسوده است
دو هفته است که غم انگار
همیشه مونس من بوده است

به روی طاقچه یک لیوان
سه چار قرص هنوز آنجاست
و نسخه ای که نپیچیده است
دو هفته منتظر فرداست

دو هفته از سفرش رفته است
دو هفته است که دل ابری است
دو هفته است که باران هست
دو هفته است که مادر نیست


18 تیر 1391 1479 0

بازیچه ایم ما

یک عمر، یک نَفَس
با گام های ممتد بی آغاز
در جاده های ممتد بی پایان
در امتداد این همه پوچی
تا هیچ می رسیم
بازیچه ایم ما


18 تیر 1391 1522 0

دست های روشن تو

با هر چه عشق
نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود
راه تو را می توان سرود
بیم از حصار نیست
که هر قفل کهنه را
با دست های روشن تو می توان گشود


17 تیر 1391 1975 0

دیگر نه شاعرم نه عاشق

حالا که آمده ای
دیگر نه شاعرم نه عاشق
فقط این پنجره را ببند
تا دلم نگیرد


14 تیر 1391 1012 0

از جنگ، هیجده روز کوچکتر است

سرباز کوچکی است
با جنگ بزرگ شده است
و از جنگ، هیجده روز کوچکتر است
هر چیز و همه چیز
در ذهن کوچکش
به جنگ می پیوندد
و بازی های هر روزه اش
چیزی فراتر از جبهه ای کوچک نیست
با بالش ها و پشتی ها سنگر می سازد
و بی مسلسل کوچکش
از سنگر پای به بیرون نمی گذارد
در ذهن کوچکش
نقش های مدور قالی
مین های دشمن است
همیشه، پا را به احتیاط بر زمین می گذارد
در خیابان به هر نظامی سلام می کند
و در اتوبوس خود را تا کنار آنها می کشاند
هر وقت کاغذ و خودکار می خواهد
می دانم که از جبهه
نامه ای برای ما نوشته خواهد شد
هر روز نان سفره را
میان سربازهای خیالش
قسمت می کند
با آنها بر سفره می نشیند
و با آنها غذا می خورد
بر لیوان آب پُل می بندد
و ریحان ها را از آن عبور می دهد
از نمکْپاش
نارنجک می سازد
از قاشق
خمپاره
از چنگال
چلچله
و لبه های نان بَربَری را
با سبزی می پوشاند(تانک را استتار می کند)
هر روز
و هر روز چندین بار
سربازها
تانک ها
و هواپیماهایش را در دو سو می چیند
او همیشه در یک سو می نشیند
و گاهی من و یا مادرش در سویی دیگر
او همیشه ایران است
او همیشه پیروز می شود
و او همیشه از کشتن هیچ سربازی
خوشحال نمی شود
شب های بمباران
با اولین آژیر
مسلسل کوچکش را بر می دارد
و چراغ ها را خاموش می کند
او با معصومیت کودکانه اش
اضطرابش را از ما پنهان می کند
با صدای هر راکت
دست های کوچکش
بر گردنم گره می خورد
او می گوید:
سنگر گرفته ام
و من می دانم پناه آورده است
مهتاب، نگاه هراسناک کودکم را
در چشمانم می نشاند
و تپش های قلب کوچکش
خروشِ خشم را در رگ هایم می گرداند
در خانه سکوت است و در آسمان آوار بمباران
او می گوید: سنگر گرفته ام
ومن، با سرانگشتان قلبم
کتاب مظلومیت را
در چشمان معصوم سرباز کوچکم
ورق می زنم


14 تیر 1391 1798 0