دفتر شعر

کاج ما شد رها در اینترنت

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روییدند
سالیان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
::
بله آن کاج‌ها نه تنها دوست
بلکه یک زوج باوفا بودند
کاج و کاجه کنار هم با عشق
غرق خوشبختی و صفا بودند
::
زد و یک روز در ده مذکور
چیزکی باکلاس آوردند
پیشگامان صنعت آی‌تی
ای دی اس ال پلاس  آوردند (ADSL+)
::
کاج با اتصال اینترنت
گشت آنلاین و با کمی تردید
سرچ کرد و ز سایت جنگل شاپ
یک عدد گوشی ردیف خرید
::
کاج ما شد رها در اینترنت
سر راهش ندید چاهی را
لایک می‌کرد هر که را می دید
فالو می کرد هر گیاهی را
::
خربزه، هندوانه، گوجه، کدو
موز و گیلاس و انبه و کیوی
یا که گل های سرخ و زرد هلند
یا علف‌های هرز بولیوی
::
کاج بی جنبه که شعور نداشت
در گروه مزخرفی اد شد
بعد هم رفته رفته پی در پی
عضو کانال های بد بد شد
::
بعد کم کم دلش هوایی شد
کاجه از چشم و چار او افتاد
دم به دم هی بهانه می آورد
دائم از کاجه می گرفت ایراد
::
تو چرا نیستی شبیه هلو
یا شبیه انار آن سر باغ
عوض سار و قمری و بلبل
شده ای منزل دویست کلاغ
::
برگ هایت چقدر سوزنی است
پوستت چون گِل ترک خورده
میوه هایت چه خشک و مخروطی ست
شاخه هایت دراز و پژمرده
::
کاج که ول کن قضیه نبود
کاجه را کرده بود بیچاره
کاجه هم زد به سیم آخر و کرد
سیم های پیام را پاره
::
مرکز ارتباط دید آن روز
انتقال پیام ممکن نیست
ده مدیر آمد و دو تکنسین
تا ببیند عیب کار از چیست
::
داده شد یک گزارش مبسوط
در دو مصرع خلاصه اش این است
که سواد رسانه ای دو کاج
طبق آمار سطح پایین است
::
جلسات عدیده شد تشکیل
با حضور دوازده ارگان
همه در قالب سمیناهار
در قم و یزد و ساوه و گرگان
::
موشکافانه بررسی شد و شد
تیمهای تخصصی ایجاد
تا بیابند راهکاری را
جهت ارتقاء سطح سواد
::
در نهایت نهاد مربوطه
با تمام توان نمود اقدام
برد بالا به جای سطح سواد
ارتفاع خطوط سیم پیام


30 اردیبهشت 1398 114 0

هر روز ریش حقه یک رنگ است

این جنگ از اول هم سیاسی بود
فرقی نخواهد داشت آن یا این
هر روز دارد جهل یک عده
تومان مان را می کشد پایین

در باور قول و قرار کذب
ما ملتی همواره در صدریم
کار از هویدا بر نمی آید
تا ما هوادار بنی صدریم

دست طمع آمد بلندم کرد
از جام، تا برجام بنشیند
محکم نشستم پای ایمانم
تا ننگ جای نام بنشیند؟

هر روز ریش حقه یک رنگ است
هر کس عبا پوشید مولا نیست
گفتیم و یک عده نفهمیدند
شیخ الریا شیخ الرعایا نیست

رفتیم و رفتیم و نفهمیدیم
ریگ درشتی توی کفش ماست
در خود نریز اینقدر بغض ات را
این حاصل جیغ بنفش ماست

تعطیل شد دکان خرازی
تلفیق همت باهنر رویاست
یک انقلابی می شناسم که
با انقلابی در دلش تنهاست

ای یادگار جنگ تحمیلی
آن هم قطاران قدیم ات کو؟
ای انقلاب راست ها چپ ها
کو آن صراط مستقیم ات؟ کو؟!

از صفحه ی اینستاگرام شاعر


05 تیر 1397 634 0

لطفا نشود دوباره تکرار

یک روز پدر به خاطر قرض
با غصه و آه و اخم بسیار

صبحانه نخورده رفت کنجی
تا صبح نشسته بود بیدار

مادر که همیشه مهربان است
با خنده نشست پیش بابا

آرام ز دست خود در آورد
یک حلقه ی زرد رنگ زیبا

ای کاش پدر نمی پذیرفت
ای کاش نمی فروختش زود

یک سال تمام غصه خوردیم
آن حلقه نشان عشقشان بود

یک سال تمام ما دو خواهر
چیزی نه خریده و نه خوردیم

امروز تمام پولمان را
بردیم به گوشه ای شمردیم

دیدیم که مبلغ کمی نیست
رفتیم یواشکی به بازار

یک حلقه شبیه آن خریدیم
با زحمت و جست و جوی بسیار

خشکش زد و باورش نمی شد
تا چشم پدر به حلقه افتاد

وقتی که شنید ماجرا را
با شادی و شرم خنده سرداد

آن وقت گرفتمان در آغوش
در حلقه ی دست پر توانش

برگشت که اشک را نبینیم
در قاب دو چشم مهربانش

گفتیم نگو به مادر این را
ما طاقت دردسر نداریم

گفتیم بگو خودت خریدی
ما هم مثلاً خبر نداریم

گفتیم بگو که هیچ گنجی
نایاب تر از دل شما نیست

آن را به کسی نمی فروشم
این حلقه که قابل شما نیست

گفتیم پدر نرو دوباره
با حلقه ی مادرم به بازار

این کار شما شگون ندارد
لطفا نشود دوباره تکرار


10 خرداد 1397 606 0

نام تو  می روید

دریا به رنگ  توست
بخشندگی هایش
خورشید مثل توست
تابندگی هایش

من قلب می بینم
در سنگ های سرد
احساس می بینم
در رنگها ی سرد

ابر از تو می گوید
باد از تو می گوید
باران که می بارد
نام تو  می روید


27 فروردین 1397 279 0

آه ای شهر دوست داشتنی...


آه، ای شهر دوست داشتنی
کوچه پس کوچه های عطرآگین
ای مرور تمام خاطره هات 
چون دهین ابوعلی شیرین*
.
شهر آغشته با حرارت باد
فصل خرماپزان پیوسته
کوشش پنکه های بی تاثیر
فُندق سالخوردهء خسته
.
سرخوشی های بی حدم می زد
پرسه در کوچه های بی هدفی
دعوتم کرد سمت طعم بهشت
ناگهان عطر قیمهء نجفی...
.
_سیدی! گم شدم... حرم... مولا...
از کجا می شود به او برگشت؟
عربی گفت و من نفهمیدم
باید از شارع الرسول گذشت
.
سنگ، دُر می شود در این وادی
صاحبان جواهرند همه
واژه در واژه با امین الله
زائران تو شاعرند همه
.
بین این چارپاره خوابم برد
رفتم از خویش و دفترم جا ماند
یک نفر مثل من درون حرم
داشت شعری برایتان می خواند:
.
زخمی ام التیام می خواهم
التیام از امام می خواهم
السلامُ علیک یا ساقی
من علیک السلام می خواهم
 


15 شهریور 1396 2156 1

خدای من! سیب چه قدر ناز است


به سیب گفتم
سلام خانم! 
پیامتان چیست
برای مردم؟

سکوت کرد او
نگفت چیزی 
به برگ خود داد
تکان ریزی

خدای من! سیب
چه قدر ناز است
اشاره می کرد
سر نماز است
 


28 تیر 1396 492 0

رفت و روب کرده ایم خانه را برای تو

ای نسیم خوش نفس
کی می آیی از سفر؟
کی از آبشار گل
می  کنی مرا خبر؟

شاپرک به دور خود
پیله ای تنیده است
وقت پر گشودنش
بی گمان رسیده است

کی برای شاپرک
بال در می آوری؟
یا برای قاصدک
بال و پر می آوری؟

رفت و روب کرده ایم
خانه را برای تو
تا دوباره پر شود
از صدای پای تو

ای نشانه ی بهار!
ای نسیم خوش خبر!
خسته ایم و منتظر
کی می آیی از سفر؟

 



26 اسفند 1395 1402 0

آه ای خنده ی سیاه و سفید

نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
 
کوچه مشتاق گام هایت ماند
خانه چشم انتظار در زدنت
 
مثل این که همین پریشب بود
آمدی با پسرعموهایت
 
خنده هایت درست یادم هست
بس که آشفته بود موهایت
 
رو به من... رو به دوربین با شوق
ایستادید سر به زیر و نجیب
 
آخرین عکس یادگاری تان
بین این قاب ها چقدر غریب...
 
هیچ عکاس عاقلی جز من
دل به این عکس ها نمی بندد
 
تازه آن هم به عکس ساده ی تو
که سیاه و سفید می خندد  
 
دور تا دور این مغازه پُر است
از هزاران هزار عکس جدید
 
تو کجایی؟ کجا؟ نمی دانم!
آه ای خنده ی سیاه و سفید
 
تو از این قاب ها رها شده ای
دوستانت اسیرتر شده اند
 
تو جوان مانده ای، رفیقانت
نوزده سال پیرتر شده اند
 
صبح شنبه، چه صبح تلخی بود
از خودم پاک نا امید شدم
 
قاب عکس تو بر زمین افتاد
به همین سادگی شهید شدم


03 اسفند 1395 3571 0

ماها هف پشتمون غِواص بوده

نِنه‌ش می گفت بُواش قنداقه شو دید
رو بازوش دس کشید مثل همیشه
می‌گفت دِستاش مثه بال نِهنگه
گِمونم ای پسر غِواص می شه

نِنه‌ش می گفت: همه‌ش نزدیک شط بود
می ترسیدُم که دور شه از کنارُم
به مو‌ می گف : نِنِه می خوام بزرگ شُم
بِرُم سی لیلا مرواری بیارُم

نِنه‌ش می گفت نمی خاستُم بره شط
می دیدُم هی تو قلبُم التهابه
یه روز اومد به مو گفت: بل بِرُم شط
نفس ،مو بیشتِر از جاسم تو آبه

زِد و نامردای بعثی رسیدن
مثه خرچنگ افتادن تو کارون
کِهورا سوختن ،نخلا شکستن
تموم شهر شد غرقابه ی خون

نِنه‌ش مگفت روزی که داشت مرفت
پسین بود؟ صبح بود؟ یادُم نمیاد
مو‌گفتم :بِچِه‌ای...لبخند زد گفت:
دفاع از شط شناسنامه نمی خواد

رفیقاش می گن : از وقتی که اومد
تو چشماش یه غرور خاص بوده
به فرمانده‌ش می گفته بِل بِرُم شط
ماها هف پشتمون غِواص بوده

نِنه‌ش می گف جِوونِ برگِ سِدرُم
مثه مرغابیای خسته برگشت
شبی که کربلای چار لو رفت
یه گردان زد به خط یه دسته برگشت

نِنه‌ش می گفت‌: چشام به در سیا شد
دوا زخمِ نمک سودُم نِیومد
مسلمونا دلُم می سوزه از داغ
جِوونُم دلبَرُم رودُم نِیومد

عشیره می گن از وقتی که گم شد
یه خنده رو لب باباش نیومد
تا از موجا جنازه پس بگیره
شبای ساحلو دمّام میزد

یه گردان اومده با دست بسته
دوباره شهر غرق یاس میشه
ننه‌ش بندا رو ‌وا می کرد باباش گفت:
مو‌ گفتم ای پسر غِواص می شه

 

به نقل از تسنیم

 



05 دی 1395 2874 1

باز از محضر رسول الله به حضورت سلام آوردم

امشب از آسمان چشمانت

دسته دسته ستاره می چینم

در غزل گریه‌ی زلالت آه

سرخی چارپاره می بینم

زخم های دل غریبت را

مرهم و التیام آوردم

باز از محضر رسول الله

به حضورت سلام آوردم

در شب تار تیره فهمی ها

روشنی را دوباره آوردی

آسمان را کسی نمی فهمید

تا که با خود ستاره آوردی

ساحت مستجاب سجّاده!

بندگی را تو یادمان دادی

دل ما شد اسیر چشمانت

دلمان را به آسمان دادی

آیه آیه پیام عاشورا

در احادیث روشنت گل کرد

امتداد قیام عاشورا

در تب اشک و شیونت گل کرد

دم به دم در فرات چشمانت

ماتم کربلا مجسّم بود

چشم تو لحظه ای نمی آسود

همه ی عمر تو محرّم بود

چلچراغی ز گریه روشن کرد

در دلم اشک بی امان تو

تا همیشه منای چشمانم

وقف اندوه بی کران تو

در غروب غریب دلتنگی

ناگهان حال تو مشوّش شد

جان من! روی زین زهرآلود

پیکرت سوخت غرق آتش شد

گر چه از شعله های کینه ی شان

پیکر تو سه روز می سوزد

ولی از داغ های روز دهم

جگر تو هنوز می سوزد

آه آتشفشان چشمانت

دیر سالیست بی گدازه نبود

همه‌ی عمر خون دل خوردی

داغ های دل تو تازه نبود

دیده بودی سه روز در گودال

پیکر آسمان رها مانده

سر سالار قافله بر نی

کاروان بی امان رها مانده

چه کشیدی در آن غروبی که -

نیزه ها ازدحام می کردند

سنگ ها بر لبی ترک خورده

بوسه بوسه سلام می کردند

دل تو روی نیزه ها می رفت

دست هایت اسیر سلسله بود

قاتلت زهر کینه ها، نه، نه!

قاتلت خنده های حرمله بود

جان سپردی همان غروبی که -

عشق بر روی نیزه معنا شد

دل تو در هجوم مرکب ها

بین گودال ارباً اربا شد

 



18 شهریور 1395 2076 0

بچه ها برای من دعا کنید

بچه ها سلام، صبح تان بخیر
حال و روزگارتان که خرم است؟

مثل من خدا نکرده نیستید؟
خنده تان زیاد غصه تان کم است؟

حال من هم ای، اگرچه خوب نیست
شاد می شوم من از صدای تان

با همین دل گرفته باز هم
شعر تازه گفته ام برای تان

بچه ها شما که باصفاترید
از تمام چشمه های پشت کوه

گریه هایتان چقدر بی دریغ
خنده های تان چه قدر باشکوه

بچه ها شما که مثل آفتاب
با نشاط و مهربان و روشنید

مثل ساقه های نازک برنج
رقص می کنید و موج می زنید

بچه ها شما که خوابتان پر است
از خیال های خوب و رنگ رنگ

مثل قهرهای کودکانه پاک
مثل لحظه های آشتی قشنگ...

هر کدام تان که مهربان ترید
از صمیم دل مرا صدا کنید

اسم من که یادتان نرفته است
بچه ها برای من دعا کنید

 



16 شهریور 1394 2137 4

یک خبر تازه رسید از نسیم


یک خبر تازه رسید از نسیم
شانه ی هر شاخه پر از لانه شد
کوه پر از چهچه ی چلچله
دشت پر از بوته ی پروانه شد

باز زمین خنده زد و آسمان
رنگ پر و بال کبوتر گرفت
باز دل کوچک گنجشک ها
آن طرف پنجره ها پر گرفت

می شود امروز، از آغاز صبح
تازه شد و طعم هوا را چشید
از نفس باغچه های حیاط
باز هم آواز خدا را شنید

می  شود از پنجره ی باز دل
تا دل یک زنجره پرواز کرد
می شود امروز دم باغچه
دوستی تازه ای آغاز کرد

 



28 مرداد 1394 468 0

شما آسمانی ترین، روی خاک


شما آسمانی ترین، روی خاک
شما آفتابی ترین های ما
دل ما غروبی ست خاکستری
شمایید آبی ترین های ما

شمایید خورشید روی زمین
شمایی که از آب، آبی ترید
و از ابر و باران و خورشید هم
صمیمی تر و آفتابی ترید

نگاه شما آبی آسمان
و لبخندتان آبروی زمین
اگر یادتان مانده باشد هنوز
برای شما گفته ام پیش ازاین:

«اگر جوجه گنجشکی آواره بود
برایش بیا فکر جایی کنیم
و یا شب اگر سرد و تاریک بود
برای مترسک دعایی کنیم»

بیایید حالا که دلخسته ام
برای من امشب دعایی کنید
و در گوشه ای از دل گرمتان
برای دلم فکر جایی کنید

 



28 مرداد 1394 373 0

غواص در دریا نمی میرد


با چای خرمای نگاهت را
می نوشم و الحمد می خوانم

پیش خودم اشعار سعدی را
شب تا سحر یک بند می خوانم

وقتی پی رد تو می گردم
پس کوچه ها میدان مین دارند

در چارسوی خاطرات من
جلادها جایی کمین دارند

تا روزهای رفته برگردد
تقویم را بر عکس وا کردم

پیراهن و شلوار عیدت را
صد بار با وسواس تا کردم

اصلا تو از پیشم نمی رفتی
این خانه مثل قبل روشن بود

این سایه سار تا ابد باقی
رویای بی پایان یک زن بود

دیوانه ام دور تو می گردم
دور همین پیراهن خالی

دور دوتا دمپایی کهنه
دور خودم دور بد اقبالی

هی با خودم درگیر و در جنگم
آواره ی اندوه تحمیلیت

درگیر سی سال از تو جا ماندن
یک گور خالی  اسم و فامیلیت...

دلخوش به این که مرد رویاهام
در چرخه ی دنیا نمی میرد

می دانم این را خوب می دانم
غواص در دریا نمی میرد.

 



25 خرداد 1394 1707 5

بابای من آقای شیخ است

بابای من آقای شیخ است
با دوستانش فرق دارد

با خواهر و داداش و مامان
خیلی زبانش فرق دارد
 
من مخفیانه مثل بابا
همشیره می گفتم به خواهر

گاهی اخی گفتم به داداش
یا والده گفتم به مادر
 
یک اتفاق جالب افتاد
یک دفعه دیشب پیش بابا

گفتم :«تفضل ، اِ ببخشید
یعنی بیا ، یعنی بفرما»
 
در حال خنده گفت بابا :
«این هم خودش نوعی زبان است »

بابای من آقای شیخ است
یک شیخ خوب و مهربان است

 



29 فروردین 1394 1474 0

خانه ات مثل بستني قيفي


خانه ات مثل بستني قيفي
پيچ پيچي و کوچک و ناز است
دامنت زرد رنگ و چين چيني
چشم هايت قلنبه و باز است

سفره ات روي برگ ها پهن است
تخت خوابت هميشه آماده
حلزون جان! چقدر خوشبختي
که خدا خانه اي به تو داده

خانه ي تو چقدر آرام است
نه صدايي، نه داد و فريادي
کاش اين خانه ي قشنگت را
تو به ما هم اجاره مي دادي

 



24 فروردین 1394 1252 0

پدر لات من به تنهایی ادبیات چاله میدان بود

زیرتا روی قهوه خانه ی ما
چیزهایی خفن شده جاساز
چیزهایی خفن که با آنها
پدرم داشت دعوی اعجاز

عید آن سال، قهوه خانه ی ما
شاهد اتفاق تلخی بود
پدرم سنگ کوب کرد از بس
توی چایش نبات و تلخی بود

پدرم ذره ذره هر چه که داشت
ریخت در شیشه ی سرنگ آرام
سال هفتاد و هشت زندن رفت
سال هشتاد و هشت شد اعدام

پدرم کنج جوب کوچه ی مان
بی نیاز از تمام لغزش ها
جلبکی بود و لای روبی شد
در سرآغاز فصل رویش ها

توی بند خراب ساقی ها
پدرم اعتبار زندان بود
پدر لات من به تنهایی
ادبیات چاله میدان بود



04 بهمن 1393 2672 0

پدر مرد من به تنهایی ادبیات پایداری بود ....

دور تا دور حوض خانه ی ما
پوکه های گلوله گل داده است
پوکه های گلوله را آری
پدر از آسمان فرستاده است

عید آن سال ،حوض خانه ی ما
گل نداد و گلوله باران شد
پدرم رفت و بعد هشت بهار
پوکه های گلوله گلدان شد
 
پدرم تکه تکه هر چه که داشت
رفت همراه با عصاهایش
سال پنجاه و هفت چشمانش
سال هفتاد و پنج پاهایش

پدرم کنج جانماز خودش
بی نیاز از تمام خواهش ها
سندی بود و بایگانی شد
کنج بنیاد حفظ ارزش ها

روی این تخت رنگ و رو رفته
پدرم کوه بردباری بود
پدر مرد من به تنهایی
ادبیات پایداری بود ....



04 بهمن 1393 2209 0

اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را


لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را
قرارست امشب جوادم بیاید

قرار است امشب شود طوس، مشهد
شود قبله‌گاه غریبان مزارم
اگر چه غریبی شبیه حسینم
ولی خواهری نیست اینجا کنارم

به دعبل بگو شعر کامل شد اینجا
«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش
بگو این نفس‌های آخر هم اشکم
روان است از بیت کرب وبلایش

از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من
به خود مثل زهرای پشت در از درد
شفا بخش هر دردم از بس که خواندم
در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد

بلا نیست جز عافیت عاشقان را
تسلای دردم نگاه طبیب است
من آن ناخدایم که غرق خدایم
«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است

شرابش کنم بس که مست خدایم
اگر زهر در این انار است و انگور
کند هر که هر جا هوای ضریحم
دلش را در آغوش می‌گیرم از دور

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر
شدم دشت، تا آهو آزاد باشد
شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم
میان حرم زائرم شاد باشد

اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را
به یادِ سواری که با ذوالفقارش
بیاید سحر تا بگردند دورش
خراسان و یاران چشم انتظارش
 

 



01 دی 1393 1825 0

چیکار می کنی با دلا اربعین

دارم عاشقی رو نفس می کشم

هوای زمینت یه چیز دیگه س

اگه دُورِ سالم بیام کربلا

ولی اربعینت یه چیز دیگه س

 

پیاده میام بلکه آروم بشم

بزار سینمو وا کنم آتیشه

می خوام هرچی دارم بریزم به پات

آدم گاهی اینجوری عاشق می شه

 

نیگا کن پاهاشون پر از تاوله

خدائیش عجب عاشقایی داری

مسافر قدم ها تو باید بوسید

داری پا رو بال ملک می ذاری

 

چیکار می کنی با دلا اربعین

که هر چی دله بیقرارت می شه

مث خواهرت این روزا بدجوری

زمین و زمون داغدارت می شه

 

آدم تو بهشته خدائیش اگه

رفاقت کنه عمریو با حسین

بزار با تموم بدی هام بگم

که من خاک شیش گوشتم یا حسین

 

دارن آسمونا  گواهی میدن

که صاحب عزای تو امشب خداس

عجب بوی یاسی میاد تو حرم

یه حسّی می گه ...فاطمه کربلاس



21 آذر 1393 1796 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها