بازگشت به شاخه والد: شعرا

سیدمحمدمهدی شفیعی

دفتر شعر

از آدم و دام های شیطان می گفت

از مرز ظریف کفر و ایمان می گفت
از آدم و دام های شیطان می گفت

در کرب و بلا حسین را می شتند
در گوشه ی حجره خواجه عرفان می گفت


30 اردیبهشت 1398 151 0

دیگر خبر از روایت فتحت نیست

گرچه نه پلاک و نه جسد می بینیم
بعد از تو هنوز مستند می بینیم

دیگر خبر از روایت فتحت نیست
هر هفته دوشنبه ها نود می بینیم


30 اردیبهشت 1398 127 0

همان جنگ است اما رفته در پیراهن نیرنگ

گمان بردی نوای نای و بانگ تار و چنگ است این
تو در خواب و خیال بزمی و... شیپور جنگ است این

به چشم نیمه‌بازت تار دیدی در کف مطرب
ولیکن دشمن است ای دوست! در دستش تفنگ است این

برای هرکه آمد سوی تو آغوش وا کردی
ولی این بار آه ای آینه! سنگ است، سنگ است این

نشانده گوشه‌ای مات تماشا مردمانی را
ببین! سلول زندان است، کی شهر فرنگ است این؟

همان جنگ است اما رفته در پیراهن نیرنگ
لباس فصل تزویر است اگر که رنگ رنگ است این

دم تیغ تو گرم ای دوست! میدان را مکن خالی
وگرنه می‌کشد دشمن تو را در خواب و... ننگ است این


30 اردیبهشت 1398 122 0

پیدا نمی کنیم در این شهر خویش را

مرزی نمانده بین عزاها و عیدها
در چرخش فلک زده ی سررسیدها

فریاد بی صدای زمینند سروها
بی تاب، در تصرف بادند بیدها

سرها به نیزه رفته و در چرخش اند باز
تسبیح های بی ثمر بایزیدها

پیدا نمی کنیم در این شهر خویش را
گم می شوند کوچه به کوچه شهیدها

خالی مباد دفترتان از خروش و موج
طوفان به پا کنید غزل ها! سپیدها!


30 اردیبهشت 1398 116 0

همیشه سود این بازار را دیوانه‌ها بردند

همیشه سود این بازار را دیوانه‌ها بردند
و بار حسرتش را عاقبت فرزانه‌ها بردند

به دیدن یا شنیدن اکتفا کردند هشیاران
از آن سکری که مستان از می و میخانه‌‌ها بردند

حریصان گرم جمع توشه از این خوشه‌ها بودند
کبوترها به قدر حاجت خود، دانه‌ها بردند

همه ماندند دورادور، سرگرم تماشایش
همه ماندند و حظّ شعله‌ها را پروانه‌ها بردند

اسیر داستان تلخ خود بودم که جا ماندم
تو را تا آن سوی شیرینی افسانه‌ها بردند

تمام شهر باران بود، باران بود، باران بود
تورا بر شانه‌ها، برشانه‌ها ، برشانه‌ها بردند


30 اردیبهشت 1398 726 0

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست

کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی می‌کند
سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی می‌کند

مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمان شام یا ایران چه فرقی می‌کند

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌کند

قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می‌کند

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می‌کند

شعله در شعله تن ققنوس می سوزد ولی
لحظه ی آغاز با پایان چه فرقی می کند


30 اردیبهشت 1398 856 1

عده ای ولی هنوز گرم بازی خودند

خیمه ها محاصره ست، تیغ هاست بر گلو
دشنه هاست پشت سر، نیزه هاست پیش رو

روی خاک پیکری ست، روی نیزه ها سری ست
قصه را شنیده ایم بند بند، مو به مو

قصه را شنیده ایم، قصد راه کرده ایم
شرح ماجرا بس است لب ببند قصه گو!

نیست، نیست نخل زار، پشت رقص این غبار
نیزه زار دشمن است، دشمن است روبرو

در مسیر مردها صف کشیده دردها
زخم ها نفس نفس، زهرها سبوسبو

عده ای ولی هنوز گرم بازی خودند
یا خزیده در سکوت یا اسیر های و هو

شاهراه ما بلاست، راه شاه کربلاست
جز به خون نمی کنند عاشقان او وضو

عاقبت برای او، پیش چشم های او
غرق خون شدن مرا آرزوست آرزو


30 اردیبهشت 1398 341 0

به سویت ای امین الله خلق الله می آیند

همه از هر کجا باشند از این راه می آیند
به سویت ای امین الله خلق الله می آیند

زمین سرمست راه افتاد و بر ما راه آسان شد
زمین و آسمان با زائرانت راه می آیند

ببین شانه به شانه هم سفید و هم سیاه اینجا
به شوق دیدن تو پا به پا، همراه می آیند

مدار عاشقی سقاست، آغاز طواف از اوست
به سوی آفتاب آنجا به اذن ماه می آیند

قیامت کرده ای، انگار تصویری ست از محشر
که دوشادوش هم نزدت گدا و شاه می آیند

نکیر و منکر از من گرچه زهر چشم می گیرند
به لطف گوشه چشمت آخرش کوتاه می آیند


30 اردیبهشت 1398 1065 0

دل بستن است و دل بریدن رسم این دنیا

ای شهر بی فریاد! در این سینه آهی هست
لبخند اگر خشکید اشکِ گاه گاهی هست

دلخوش به این لبخندهای نیمه جان هستی
این شادیِ مضحک که گاهی نیست گاهی هست

از زیر بار گریه هایم شانه خالی کن
حتما برای گریه این اطراف چاهی هست

افتاده ام در جاده و بیم از خطرها نیست
تا اشک با من هست می دانم سلاحی هست

دل بستن است و دل بریدن رسم این دنیا
در راه همواره رفیق نیمه راهی هست

تا بی کران باز است چتر آسمان یعنی
اینجا برای بی پناهان سرپناهی هست

شکر از خدا و شکوه از خود وِرد سالک هاست
این روزها بر لب مرا شکری و آهی هست


30 اردیبهشت 1398 157 0

می خواستم عالم پر از نام علی باشد

تنها اگر ماندم ندارم غم علی دارم
حتی اگر باشد سپاهم کم علی دارم

شکر خدا که قلب اهل خیمه آرام است
وقتی که هم عباس دارم هم علی دارم

شکر خدا که پرچمم در دست عباس است
از دست او افتاد اگر پرچم علی دارم

آری عصای دست دارم، قامتم روزی
از داغ عباسم اگر شد خم علی دارم

با خویش می گفتم اگر روزی نبودم هم
زنها نمی مانند بی محرم، علی دارم

دو رو برم کم کم شد از اصحاب هم خالی
اما دلم خوش بود می گفتم علی دارم

می خواستم عالم پر از نام علی باشد
حالا به روی خاک یک عالم علی دارم


25 شهریور 1397 1050 0

اسیر داستان تلخ خود بودم که جا ماندم

به همدرس شهیدم، مدافع حرم اهل بیت علیهم السلام؛ شیخ مصطفی خلیلی

همیشه سود این بازار را دیوانه ها بردند
و بار حسرتش را عاقبت فرزانه ها بردند

به دیدن یا شنیدن اکتفا کردند هشیاران
از آن سکری که مستان از می و میخانه ها بردند

حریصان گرم جمع توشه از این خوشه ها بودند
کبوترها به قدر حاجت خود دانه ها بردند

همه ماندند دورادور سرگرم تماشایش
همه ماندند و حظ شعله را پروانه ها بردند

اسیر داستان تلخ خود بودم که جا ماندم
تو را تا آن سوی شیرینی افسانه ها بردند

تمام شهر باران بود، باران بود، باران بود
تو را بر شانه ها، بر شانه ها، بر شانه ها بردند
 


12 بهمن 1396 438 0

روشن ترین دلیل همین اشک جاری است

بر فرض از دلیل و از اثبات بگذریم
قرآن تویی چگونه از آیات بگذریم؟

روشن ترین دلیل همین اشک جاری است
گیرم که از متون و عبارات بگذریم

ما را نبود تاب تماشا، عجیب نیست
از صفحه های مقتل اگر مات بگذریم

تفصیل بند بند مصیبت نمی کنیم
انگشترت... ، ز شرح اشارات بگذریم

یک خط برای روضه ی گودال کافی است:
زینب چه دید وقت ملاقات؟ بگذریم

ما تیغ غیرتیم که از هرچه بگذریم
از انتقام خون تو هیهات بگذریم


30 شهریور 1396 828 0

از مسند اشراف بالاتر حصیری ست


در گوشه ای از خلوتم سجاده پهن است
در گوشه ی دیگر بساط باده پهن است

یک سو کتاب شعر و یک سو دفتر شعر
یک مشت مضمون روی میزی ساده پهن است

همواره در این خانه ی پر رفت و آمد
یک سفره برکت، حاضر و اماده پهن است

گفتی اتاقم تنگ و تاریک است آری
تا بی کران اما برایم جاده پهن است

از مسند اشراف بالاتر حصیری ست
که زیر پای مردم آزاده پهن است

وقت اذان شد، گفتگو کافی ست برخیز
هم مهر تربت هست هم سجاده پهن است

 


14 تیر 1396 598 0

بچه های جنوب، خاکی و سر به زیر بار آمده اند.

بسم الله

 

بدون مقدمه:

 

بگذار که تا عمق دل و جان برسد

هر روز به این شهر، دو چندان برسد

اما باید سریع فکری بشود

این گرد و غبار اگر به تهران برسد...

 

۵/۴/۹۱


بدون شرح:











.
.
.
.
.
.
.
.







07 تیر 1391 1909 0

سربازهای دنباله دار



بسم الله




سربازها صف می کشند امروز

                            هر گوشه از دنیا

                                    در جنگ با شب _با سپاه شب_

                                                          هر روز طولانی تر از دیروز

    

   دنیا کماکان از تو می گوید

               هر روز از این گهواره ها انگار

                                              سربازهایی تازه می روید....


 91/3/14                              


پ.ن: مدتی نبودم. کامنتهای دوستان، دعوتها، محبت ها و... بی جواب ماند. انشاالله ببخشند و انشاالله بتوانم جبران کنم.





15 خرداد 1391 1640 0

از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟!


بعد نوشت: این روزها نیستم. از همه دوستانی که لطف کرده اند و دعوت کرده اند و دعوتشان بی پاسخ مانده عذر میخواهم و امیدوارم به پای بی توجهی ننویسند.

انشاالله به همین زودی ها برخواهم گشت.



بسم رب الشهدا



پیشکش به

همه شهدای جهاد علمی

و به یاد شهید مصطفی احمدی روشن

و برای این خاک و انقلابی که با خون آنها تضمین شده است



سهم تو از بهار اگر غم شود چه باک؟!

چشمت اگر که چشمه ی شبنم شود چه باک؟!

ای خاک! ریشه های تو با خون عجین شده ست

سهم ات اگر که خون دمادم شود چه باک؟!

از تو هزار سیل خروشان گذشته است

حالا اگر که بارش نم نم شود چه باک؟!

دست تبر رسید و درختی بریده شد

از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟!

با مستی شراب نه، با تلخی اش خوشیم

پیمانه ها تمام اگر سم شود چه باک؟!

شهری که گوشه گوشه ی آن مجلس عزاست

یکسر اگر که خیمه ی ماتم شود چه باک؟!

تقویم عشق، دم به دم اش وقت روضه است

هر روز اگر که وقف محرم شود چه باک؟!


23 دی ماه 1390




به این لینک ها هم سری بزنید:


در سایت شهرستان ادب

علی محمد مودب

سید حبیب نظاری

میلاد عرفان پور

محمد رضا وحیدزاده

رضا شیبانی اصل

مهرداد قصری فر

جواد شیخ الاسلامی

سید علی لواسانی

حامد حجتی

حسن صنوبری

حسین سنگری

سید علیرضا شفیعی

زهرا بشری موحد

عارفه دهقانی

طرحی از وهب رامزی





24 دی 1390 1267 0

دریا کشید از عطش سرخ رود دست...


بسم الله


به قمر بنی هاشم(ع) :

 

افتاده بود در تب کشف و شهود دست

وقتی که برد در نفس گرم رود دست

 

با دست پر اگرچه به ساحل رسید رود

دریا کشید از عطش سرخ رود دست

 

دریا گرفته بود مسیر حرم ولی

افتاد پیش برق نگاه عمود دست

 

پیچید در سکوت بیابان اذان آب

بر خاک سر گذاشت به رسم سجود دست

 

آنجا تمامِ قامت دریا به سجده رفت

افسوس تکیه گاه سجودش نبود دست

 

باران گرفته بود که آرام میکشید

بر روی ماه، حضرت یاس کبود، دست


آذر 1389

پ.ن 1 : فرصت چندانی برای دعوت دوستان در دست نبود. امیداورم که عذرم را بپذیرید.

چشم به راه نقد و نظرتان خواهم بود.


پ.ن 2 : این روزها را شلوغ تر از پیش می گذرانم.



12 آذر 1390 1213 0

هنگام تطهیر است و باید دل به دریا زد....


سلام

پیش نوشت 1: مدتی نبوده ام (اول به دلیل سفر و بعد هم سایر مشغله های روزانه که...). از همه دوستانی که محبتشان بی پاسخ مانده عذرخواهی میکنم.

پیش نوشت 2: این غزل مورد نقد دوستان عزیزی قرار گرفت اما هنوز فرصت و حالی برای اصلاح پیش نیامده و حالا هم دلم نمی آید دیرتر از این بشود اینجا گذاشتنش.



به خاکپای حضرت ثامن الحجج(ع) :


با بادها آرام و نامحسوس می آید

بوی خوشی از سمت و سوی طوس می آید

هنگام تطهیر است و باید دل به دریا زد

مرداب تا آغوش اقیانوس می آید

خورشید در دست از حریمت باز می گردد

آنکه به پابوس تو با فانوس می آید

تیر و کمان از دست هر صیاد می افتد

تا بچه آهویی به سوی طوس می آید

خورشید، سر در پیرهن، از سمت «پایین پا»

هر شب سلامی می دهد، پابوس می آید

تسبیح در دست از دل «صحن عتیق» ات ماه

هر صبح با «یا نور و یا قدوس» می آید

این زاغکی که شد دخیل پنجره فولاد

نقاره بردارید که طاووس می آید

دل کندن از دامان تو سخت است و زائر، باز

از شهر تو با اشک و با افسوس می آید...









14 مهر 1390 1256 0

همصدا با بچه های سرزمین خون و زیتون


بسم الله القاصم الجبارین


به بچه های سرزمین خون و زیتون:


این گونه ها که ماتم دیرین کشیده اند

سرخ از شراره های کدامین کشیده اند؟!


این کودکان که گشته زمستان نصیبشان

قد در بهار خاک فلسطین کشیده اند


در دفتر سپیده خطِ خون نوشته اند

خط بر سیاه مشق دروغین کشیده اند


فرعون های شومِ پیمبر نقاب را

از تخت های شب زده پایین کشیده اند


با سنگ های خویش، ابابیل های شهر

از زیر پای ابرهه ها زین کشیده اند


تا این درخت کهنه ی زیتون ثمر دهد

دور تمام باغچه پرچین کشیده اند


این شاعران کوچک از عشق شعله ور

آرایه را به بند مضامین کشیده اند



سید محمد مهدی شفیعی

پاییز 1389




پ.ن (25/6/90) : یکی دو هفته ای سفر خواهم بود.





05 شهریور 1390 1545 0

فرهنگ سازی


جمعه، حدود ساعت 5 بعد از ظهر....

... با یک کت و شلوار مرتب و اتو کشیده پشت میزش نشسته و با اعتماد به نفس کامل توضیح میدهد:

(( روزانه سی هزار بسته ی افطار در مترو و معابر عمومی توزیع خواهیم کرد.

در پارک ها ایستگاه های تفریحی و آموزشی برای کودکان خواهیم داشت.

در فرهنگ سراها.......

در خیابانها و میدانهای اصلی شهر........

و....

و....

.

.

.

و ضمنا یک سری برنامه های ویژه ی محله ای هم خواهیم داشت که شامل اجرای نمایش و..... با توجه به ویژگی های هر محله خواهد بود .

این بخشی(!!!) از برنامه های فرهنگی شهرداری تهران در ایام ماه مبارک رمضان خواهد بود!  ))


هنوز حرفهایش تمام نشده که تلویزیون را خاموش میکنم و شنیدن را نیمه کاره رها میکنم.

+

به گمانم همین دو سه شب پیش بود که آخرین فرهنگ سازیها و تشویق های رسانه ملی را برای استقبال از طرح خروج از پایتخت می شنیدم!


از ما گفتن بود :

پایتخت نشین های عزیز!

کمربندهای خود را محکم ببندید، صندلی های خود را به حالت اولیه برگردانید و آرامش خود را کاملا حفظ کنید؛ و مطمئن باشید که (لااقل) این طرف ها که ما هستیم خبری نیست!



و این هم دو دوبیتی از من، که یکیشان را دیروز وحید از پشت تریبون مجریگری اش برای دعوتم به شعرخوانی در جشنواره خواند: 



دوباره چاه کندن کردی آغاز؟!

بکش بالا دوباره نفت یا گاز

حلالت باد تهران! هرچه دارم

فدای تو، ارادتمند: اهواز !!!



نرفته از سرم یادت عزیزم

فدای حجم و ابعادت عزیزم

بریز اصلا تمام نفت ما را

به پای برج میلادت عزیزم!


سید محمد مهدی شفیعی

پاییز 1389





08 مرداد 1390 1128 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها