دفتر شعر

چشمت مزاحمی است که گاهی مُراحم است

چشمت مزاحمی ست که گاهی مُراحم است
خشمت، وجود خارجی این ملجم است
 
زلف تو مؤمن است و یا از دیار کفر
یا زاده ی ختاست؟ خداوند عالم است
 
گفتی که: شعر چشم مرا آذری بخوان
این قند پارسی ست، چه جای مترجم است
 
دل را مخوان به حلقه ی اصحاب اعتکاف
کاین دلشده به حلقه ی زلف تو مُحرِم است
 
بر سردرِ بنای شهادت نوشته اند:
هر مَحرمی که خال تو را خواست مجرم است
 
در کار ما جفا مبر از حد که گفته اند:
قدری وفا برای دل خسته لازم است
 
در نامه ات، گناه فراوان نوشته اند
عاشق کشی، فقط یکی از آن جرائم است
 
گاهی که خنده می کنی از راه لطف نیست
از باب صاف کردن ردّ مظالم است
 
جایی که سیر آینه هایت جمالی اند
ما را چه احتیاج به سِیر عوالم است؟
 
امشب بیا سراغ عزاداری دلم
یک دسته اشک، سینه زن این مراسم است


19 تیر 1396 377 0

آتشین دمان رفتند،سرفشان و پاکوبان

وای من که می روید دشنه دشنه خار اینجا
مثل این که می گیرند، ماتم بهار اینجا
 
جای جای این وادی، از سراب سیراب است
ریشه ریشه می سوزند، بوته های خار اینجا
 
در جهان بی دردی، از پی چه می گردی؟
وا نمی شود ای دل،عقده ای ز کار اینجا
 
ناله ای، خروشی نیست، آه شعله جوشی نیست
ما دلی نمی بینیم، گرم و شعله بار اینجا
 
از من و تو می گیرد فرصت تماشا را
بیعتی که آیینه بسته با غبار اینجا
 
آتشین دمان رفتند سرفشان و پاکوبان
بعد از این نمی رقصند با طناب دار اینجا
 
شور سر به داری نیست، شوق پایداری نیست
تا به کی ز دلتنگی، می کشی هوار اینجا؟
 
التهاب داغی کو؟ لاله ای، چراغی کو؟
تا تو را به رقص آرد عشقِ شعله کار اینجا
 
ترتب شهیدان را غرق لاله کن، یعنی:
پاره ی دلی بگذار روی هر مزار اینجا
 
کورسوی نوری نیست،روشنای طوری نیست
ای کلیم من برخیز! مژده ای بیار اینجا
 
ای زلال روحانی! چشمه چشمه جاری شو
وِی شکوه بارانی نم نمی ببار اینجا


16 مرداد 1394 1443 0

آیینه می شویم که دیدارمان کنند

آیینه می شویم که دیدارمان کنند
از جلوه ی مکاشفه سرشارمان کنند
 
ای کاش اگر به بهت تماشا نمی رسیم
مهمان ته پیاله ی دیدارمان کنند
 
در انتظار دیدن خورشید مانده ایم
تا کی به دام جذبه گرفتارمان کنند
 
از چشمه ی تجلّی این جلوه زارها
یک جرعه کاش سهم شب تارمان کنند
 
در جاری زلال تر از زمزم پگاه
ای کاش مثل زمزمه، تکرارمان کنند
 
پیداست از پریدن پلک ستاره ها
هنگامِ آن رسیده که بیدارمان کنند
 
ای کاش در ادامه ی این راه ناگزیر
در انتخاب واقعه، ناچارمان کنند
 
باید عبور کرد از این سنگلاخ ها
تا در مسیر حادثه هموارمان کنند
 
روزی که مثل فطرت سبز بهاره ها
از برگ های زرد، سبکبارمان کنند:
 
از راست قامتی به همین قدر قانعیم
چیزی اگر شبیه سپیدارمان کنند


07 تیر 1394 1062 0

نفس کافر کیش من گبر است، نصرانیش کن

آبی چشمان من ابری ست، بارانیش کن
مثل یک دریای بی آرام، طوفانیش کن
 
عشق من! بی تو دلم پوسید در مرداب شهر
با جنون نا به هنگامی بیابانیش کن
 
خلوت من دیرگاهی مانده بی تو سوت و کور
محفل اشکی بیارای و چراغانیش کن
 
طبع من خفته ست در فصلی که فصل رویش است
خوب من! بیدار از خواب زمستانیش کن
 
در دلم شور دو بیتی های «بابا» مانده است
با قلندر مشربی، مشتاق عریانیش کن
 
تا مسلمانی فرا رویم هزاران مرحله است
نفس کافر کیش من گبر است، نصرانیش کن
 
تا خدایی یک قدم مانده است، ابراهیم من!
سدّ راه توست اسماعیل، قربانیش کن
 
گر چه در سودای سامانی سر پروانه نیست
قطره تا دریا شود «عمّان سامانیش» کن


07 اردیبهشت 1394 1502 0

این جا که من به شوق تماشا نشسته ام...

چشمم همیشه شاهد سیر جمالی است
موج نگاه آینه هایم زلالی است
 
در سبزه ی فضای مه آلود چشم او
چیزی شبیه آب و هوای شمالی است
 
طبع غزل به لطف غزالان شکفتنی است
گیرم که این مخالف طبع «غزالی» است
 
یارب! دلی اسیر غم بی غمی مباد
ما را اگر غمی بُوَد، از بی ملالی است
 
حتّی نصیب بال و پر جبرئیل نیست
سیری که در عوالم بی دست و بالی است
 
این جا که من به شوق تماشا نشسته ام
جنس تمام آینه هایش سفالی است
 
این باغ مرده، وقف قفس های آهنی است
این جا همیشه زمزمه ی خشکسالی است
 
دور از تو ای غزال غزل آفرین من
این جا چه قدر جای گل و سبزه، خالی است


26 فروردین 1394 2479 0

آیینه شو که فرصت دیدار بگذرد

گفتم به دیده: امشب اگر یار بگذرد
راهش به گریه سد کن و مگذار بگذرد
 
گفتا چه جای گریه؟ که او همچو ماه نو
رخسار خود نکرده پدیدار، بگذرد
 
بگذشت از کنار من آن سان که بوی گل
دامن کشان ز ساحت گلزار بگذرد
 
در باغ گل نمی نهد از خویش جای پا
از بس که چون نسیم، سبکبار بگذرد
 
گفتم: دمیده پیش تو، خورشید را ببخش
گفتا: مگر خدا ز خطاکار بگذرد!
 
غافل ز دوست یک مژه بر هم زدن مباش
آیینه شو که فرصت دیدار بگذرد!
 
دردا که بی فروغ دل آرای روی دوست
هر روزِ ما به رنگ شب تار بگذرد
 
سرشار از تجلّی یارند لحظه ها
حیف است عمر ما که به تکرار بگذرد
 
ترک دل است از نظر عارفان محال
کی جَم ز جام آینه کردار بگذرد؟
 
در طور دل به نور تجلّی نوشته اند:
زین جلوه زار کوکبه ی یار بگذرد
 
این جا کسی به فیض تماشا نمی رسد
تا خود چه ها به طالب دیدار بگذرد!
 
گر در ولای آل علی صرف می شود
از خیر عمر بگذر و بگذار بگذرد
 
ای کاش این دو روزه ی باقی ز عمر نیز
در صحبت ائمه ی اطهار بگذرد
 
امشب بیا به پرسش «پروانه» ای عزیز
زان پیش تر که کار وی از کار بگذرد


05 اسفند 1393 1448 0

که زمانِ زمانه ساختن است

هنر دل ترانه ساختن است
غزل عاشقانه ساختن است
 
امشب ای غم بیا بهانه مگیر
دل من گرم خانه ساختن است
 
چشم خاکستر دلم روشن!
شعله گرم زبانه ساختن است
 
نوبت رجعت پرستوهاست
چلچله گرم لانه ساختن است
 
ای پرستو! به باغ گل برگرد
موسم آشیانه ساختن است
 
بیش از این با غم زمانه مساز
که زمانِ زمانه ساختن است


24 دی 1393 842 0

حیف است ز یوسف که پسر داشته باشد

چشمی که به حُسن تو نظر داشته باشد
حیف است ز خورشید خبر داشته باشد
 
یک دم نشود آینه از روی تو غافل
ترسم که به حُسن تو نظر داشته باشد
 
از زلف سیاه تو امید فرجی نیست
این شب که شنیده ست سحر داشته باشد؟
 
آفاق جهان در نظرش وادی طور است
رندی که دل از غیر تو برداشته باشد
 
من بنده ی آن دل که در این قحط محبّت
نالد به طریقی که اثر داشته باشد
 
بر پرده ی نی ناله ی عشّاق نوشته ست:
آن ناله بلند است که پر داشته باشد
 
دامان دلی گیر که چون لاله به هر دور
جامی به کف از خون جگر داشته باشد
 
تا منزل خورشید فقط یک مژه راه است
گر شبنم ما شوق سفر داشته باشد
 
بگذار به یکتایی خود شهره بماند
حیف است ز یوسف که پسر داشته باشد
 
جز خون جگر روزیِ روز و شب او نیست
این عاقبتِ هر که هنر داشته باشد
 
ز آلودگی ما عجبی نیست که دریا
تر دامنی از دامن تر داشته باشد


28 مرداد 1393 3102 0

شهرت عاشقی ها، جهانی ست

با بهارم شکوه خزانی ست
زرد و نارنجی و ارغوانی ست
 
رنگ گل های باغم بنفش است
عطر و بویم ولی زعفرانی ست
 
آسمان دلم صافِ صاف است
آبی ام، آبی آسمانی ست
 
زمزم اشک من دجله آغوش
شروه هایم ولی جمکرانی ست
 
صوفی شعر من دف گرفته ست
دامن افشان به رقص معانی ست
 
مولوی وار گرم سماعم
شمس من گرم پرتوفشانی ست
 
طور من ریشه در خاک دارد
راز موسایی ام در شبانی ست
 
پایه ی عشق را درنیابد
پله ی عقل ما نردبانی ست
 
عشق یک اتّفاق بزرگ است
بارش این بلا ناگهانی ست
 
هر که بینی مرا می شناسد
شهرت عاشقی ها، جهانی ست
 
می زنم پل به افلاک از خاک
سیر من، سیر رنگین کمانی ست
 
مات احساس زاینده رودم
تیره ی شعر من اصفهانی ست
 
باده ی شعر من شعله کار است
شعله زادی که دارم مغانی ست
 
طبع من سرکشی می کند باز
این نشان غرور جوانی ست!
 
حرف ناگفته را می توان گفت
با زبانی که در بی زبانی ست
 
نقش ارژنگ مانی که ماناست
خوش تر از دفتر شعر ما نیست


18 مرداد 1393 879 0

ما نیز می رسیم به دنبال قطره ها

از هر طرف گره زده خود را به نقطه چین
بی نقطه ای، که برده مرا تا به نقطه چین
 
حیرت، گشوده بال و به همراه می برد
آیینه را ز شهر تماشا به نقطه چین
 
ای خضر ره شناس! مدد کن که می رسد
این جاده ها سپیده ی فردا به نقطه چین
 
ایمان و کفر، هر دو به یک نقطه می رسند
باز است راه باور و حاشا، به نقطه چین
 
در انتهای راهم و، آغاز می شود
از هر طرف ادامه ی مولا به نقطه چین
 
هر قدر می رویم به جایی نمی رسیم
باید سپرد فاصله ها را به نقطه چین
 
در نام تو، نهفته چه رازی؟ که می برد
ما را به سیر عالم بالا -به نقطه چین
 
بی انتهاترینی و هرگز نمی رسیم
در امتداد راه تو الاّ به نقطه چین
 
ما نیز می رسیم به دنبال قطره ها
یک روز در ادامه ی دریا به نقطه چین


25 تیر 1393 879 0

آن قدَر مستم که راه خانه را گم کرده ام

امشب از مستی ره میخانه را گم کرده ام
آن قدر مستم که راه خانه را گم کرده ام
 
در طواف کعبه می جویم خدا را ای دریغ
در میان خانه، صاحبخانه را گم کرده ام
 
دست و پای خویش را گم کرده ام از شوق دوست
در کنار یارم و جانانه را گم کرده ام
 
خال او گم شد میان خرمن گیسوی او
دام را می بینم اما دانه را گم کرده ام
 
گفت: از زلف پریشانم چه می خواهی؟ بگو
گفتمش این جا دل دیوانه را گم کرده ام
 
شمع را گفتم که: این سان سوختن از بهر چیست؟
گفت: می سوزم چرا «پروانه» را گم کرده ام!


17 تیر 1393 2388 0

رنجی که تار می کشد از زخم زخمه ها

حالی که شادمانه به من دست می دهد
امروز بی بهانه به من دست می دهد
 
چیزی شبیه زمزمه ی چشمه سارهاست
شوری که از ترانه به من دست می دهد
 
از جست و خیز قاصدک، این قاصد بهار
احساس یک جوانه به من دست می دهد
 
این لذّتی که می برم از خنده های صبح
از گریه ی شبانه به من دست می دهد
 
حسّی غریب، وقت تماشای یک غروب
از دور غمگنانه به من دست می دهد
 
رنجی که تار می کشد از زخم زخمه ها
از مردم زمانه به من دست می دهد
 
وقتی که در فضای حرم سِیر می کنم
شوقی کبوترانه به من دست می دهد
 
در طوف آخر است که احساس می کنم
او از شکاف خانه به من دست می دهد


16 تیر 1393 286 0

بی غباری ها گواه خاکساری های ماست

جاده می پیچد به خود کز دشت گردی برنخاست
گردی از راه عبور رهنوردی برنخاست
 
شیهه ای، بانگ درایی، ردّپایی، ای دریغ
ناله ای حتّی ز باد هرزه گردی برنخاست
 
با صدای گریه ای گاهی سکوت شب شکست
گلخروشی ور نه از حلقوم مردی بر نخاست
 
خلوت ما را چراغ لاله ای روشن نکرد
وز دل آتش به جانی آه سردی برنخاست
 
مُردم از بی همزبانی ها کزین نامردمان
از پی همدردی ما اهل دردی برنخاست
 
بی غباری ها گواه خاکساری های ماست
سایه سان بر خاک افتادیم و گردی برنخاست


16 تیر 1393 185 0

از پی همدردی ما اهل دردی بر نخاست

جاده می پیچد به خود کز دشت گردی بر نخاست
گردی از راه عبور رهنوردی بر نخاست

شیهه ای، بانگ درایی، ردّپایی، ای دریغ
ناله ای حتی ز باد هرزه گردی بر نخاست

با صدای گریه ای گاهی سکوت شب شکست
گلخروشی ورنه از حلقوم مردی بر نخاست

خلوت ما را چراغ لاله ای روشن نکرد
وز دل آتش به جانی آه سردی بر نخاست

مُردم از بی همزبانی ها کزین نامردمان
از پی همدردی ما اهل دردی بر نخاست

بی غباری ها گواه خاکساری های ماست
سایه سان بر خاک افتادیم و گردی بر نخاست


06 شهریور 1392 1879 1

بیا دلی بتکانیم و نی لبک بزنیم

قرار بود به دل هایمان محک بزنیم
بنا نبود که بر زخم هم نمک بزنیم

همیشه بقچه ی احساس مان گره خورده است
سراغ سفره نرفتیم تا کپک بزنیم

عبور ما ز افق های سرخ، ممکن نیست
چو خون مرده اگر کم کمک شتک بزنیم

برای خاطر جالیزهای پاییزی
به هر چه هست چرا رنگ آدمک بزنیم؟

در این زمانه که تکلیف سنگ، روشن نیست
عیار آینه ها را چرا محک بزنیم؟

اگر به سینه ی ما داغ التهابی نیست
چرا به زخم دل لاله ها نمک بزنیم؟

قسم به «بیدل» و «نیما» بیا که از این پس
من و تو حرف از احساس مشترک بزنیم

به پرس و جوی بهاری که می رسد از راه
پس از نسیم، سری هم به قاصدک بزنیم

پس از ضیافت میلاد شمعدانی ها
سری به جنگل احساس آتشک بزنیم

و با شنیدن شعر سپید یاس بنفش
ورق به جُنگ غزل های شاپرک بزنیم

هنوز فال غزل های ما تماشایی است
چرا به شعر تر خواجه ناخنک بزنیم؟

غروب دهکده ی ما همیشه رویایی است
بیا دلی بتکانیم و نی لبک بزنیم


16 تیر 1392 1194 0

آن ناله بلند است که پر داشته باشد

چشمی که به حُسن تو نظر داشته باشد
حیف است ز خورشید خبر داشته باشد

یک دم نشود آینه از روی تو غافل
ترسم که به حُسن تو نظر داشته باشد

از زلف سیاه تو امید فرجی نیست
این شب که شنیده است سحر داشته باشد؟

آفاق جهان در نظرش وادی طور است
رندی که دل از غیر تو برداشته باشد

من بنده ی آن دل که در این قحط محبت
نالد به طریقی که اثر داشته باشد

بر پرده ی نی ناله ی عشّاق نوشته است:
آن ناله بلند است که پر داشته باشد

دامان دلی گیر که چون لاله به هر دور
جامی به کف از خون جگر داشته باشد

تا منزل خورشید فقط یک مژه راه است
گر شبنم ما شوق سفر داشته باشد

بگذار به یکتایی خود شهره بماند
حیف است ز یوسف که پسر داشته باشد

جز خون جگر روزیِ روز و شب او نیست
این عاقبتِ آن که هنر داشته باشد

ز آلودگی ما عجبی نیست که دریا
تر دامنی از دامن تر داشته باشد


10 مهر 1391 1975 0

چشمت مزاحمی است که گاهی مُراحم است

چشمت مزاحمی است که گاهی مُراحم است
خشمت، وجود خارجی ابن ملجم است

زلف تو مومن است و یا از دیار کفر
یا زاده ای ختاست؟ خداوند عالم است

گفتی که: شعر چشم مرا آذری بخوان
این قند پارسی است، چه جای مترجم است

دل را مخوان به حلقه ی اصحاب اعتکاف
کاین دلشده به حلقه ی زلف تو مُحرِم است

بر سر درِ بنای شهادت نوشته اند:
هر مَحرمی که خال تو را خواست مجرم است

در کار ما جفا مبر از حد که گفته اند:
قدری وفا برای دل خسته لازم است

در نامه ات، گناه فراوان نوشته اند
عاشق کشی، فقط یکی از آن جرائم است

گاهی که خنده می کنی از راه لطف نیست
از باب صاف کردن ردّ مظالم است

جایی که سِیر آینه هایت جمالی اند
ما را چه احتیاج به سیر عوالم است؟

امشب بیا سراغ عزاداری دلم
یک دسته اشک، سینه زن این مراسم است


10 مهر 1391 1746 2

نفس کافر کیش من گبر است، نصرانیش کن

آبی چشمان من ابری است، بارانیش کن
مثل یک دریای بی آرام، طوفانیش کن

عشق من! بی تو دلم پوسید در مرداب شهر
با جنون نا به هنگامی بیابانیش کن

خلوت من دیرگاهی مانده بی تو سوت و کور
محفل اشکی بیارای و چراغانیش کن

طبع من خفته است در فصلی که فصل رویش است
خوب من! بیدار از خواب زمستانیش کن

در دلم شور دو بیتی های «بابا» مانده است
با قلندر مشربی، مشتاق عریانیش کن

تا مسلمانی فرا رویم هزاران مرحله است
نفس کافر کیش من گبر است، نصرانیش کن

تا خدایی یک قدم مانده است، ابراهیم من!
سدّ راه توست اسماعیل، قربانیش کن

گر چه در سودای سامانی سر پروانه نیست
قطره تا دریا شود «عمّان سامانیش» کن


08 مرداد 1391 1344 0

بزم ما از چلچراغ اشک، روشن می شود

با رُخش آسوده از گل، دیده ی من می شود
هر که با جان آشنا شد فارغ از تن می شود

دامنم را قطره های اشک، دریا کرده است
خوشه چین بر روی هم ریزند، خرمن می شود

نور مهر و ماه را در محفل ما راه نیست
بزم ما از چلچراغ اشک، روشن می شود

آه بی دردان کجا و عرشْ سیری ها کجا؟
باده را ساقی چو ریزد، مرد افکن می شود

بس که بر من می زند تیر نگاه از چشم مست
پیرهن گر بر تنم پوشند، جوشن می شود

نیست در دل شوق گلگشت چمن «پروانه» را
آشنای روی او فارغ ز گلشن می شود

داغ عشقِ آتشینِ آن پری بعد از وفات
در لباس لاله، شمع تربت من می شود


05 مرداد 1391 1025 0

از عشق، بلای ناگهانی تر نیست!

شهری ز قمِ تو، جمکرانی تر نیست
وز شهرت شهر تو، جهانی تر نیست

آبی است اگر چه رنگ دریا اما
از خاک ره تو آسمانی تر نیست

عالم همه دلباخته ی توست ولی
از فاطمه صاحب الزمانی تر نیست

گر تیر به چشم دشمنان خواهی زد
از قدّ خمیده ام کمانی تر نیست*

نالید جرس که: مرد راهی گر هست
از کودک اشک، کاروانی تر نیست

ما با رصد ستاره ها فهمیدیم
کز دامن چشم، کهکشانی تر نیست

پاییزترین فصول را سنجیدیم
از فصل جدایی ات خزانی تر نیست

عشق است و عروج تا به اوج ملکوت
وز عقل من و تو نردبانی تر نیست

از سنگ بنای عشق در عالم خاک
دیرینه تری و باستانی تر نیست

ماناست اگرچه نقش ارژنگ ولی
از کِلک بدیع عشق، مانی تر نیست

سُکر غزل مرا اگر دریابی
دانی که از این باده مغانی تر نیست

این مصرع «پروانه» مرا کشت که گفت:
از عشق، بلای ناگهانی تر نیست!

 


*قد خمیده ی ما، سهلت نماید اما/ بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد(حافظ)


04 مرداد 1391 2193 1
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها