دفتر شعر

گناه آدم و حوّا که سیب خوردن نیست

چرا برای تو این حرف ساده روشن نیست؛
پُر است این چمدان از تو، چیزی از من نیست

سفر همیشه به نام تو می شود آغاز
که بی حضور تو تکلیف جاده روشن نیست

چگونه نشکنم ای عشق! ای عذاب بلیغ!
دل است این که به من داده اند، آهن نیست

فریب وسوسه خوردن گناه آدم بود
گناه آدم و حوّا که سیب خوردن نیست!

نگاه کن! همه چیز از نگاه من پیداست
چرا برای تو این حرف ساده روشن نیست؟


18 تیر 1391 8649 6

باشد ولی نگفتی این حرف آخرت بود

باشد ولی نگفتی این حرف آخرت بود
من با خبر نبودم از آنچه در سرت بود    

باور نکردم اما گفتی مرا ندیدی!
یا من شکسته بودم یا عین باورت بود

یک شب رسیدی از راه دست مرا فشردی
چیزی شبیه خنجر در دست دیگرت بود

در دست های من بود یک عمر دست هایت
دستی که رنگ خون داشت، دستی که خنجرت بود

من مثل سایه ای از آیینه ات گذشتم
زخمم زدی نگفتی شاید برادرت بود

از پشت کوهم اما فهمیده ام همین قدر
یا از تو بد نگفتم یا در برابرت بود

من سوختم، تو ماندی در امتدادی از بُهت
خاموشی نگاهت فریاد آخرت بود


18 تیر 1391 3225 0

زبان به واژه شدن بیش از این نمی چرخید

میان آن همه چشمی که داشت می چرخید
یکی، دو چشم سیاهش فقط مرا می دید

نگاه کردم، آتش...ولی چرا در من؟!
اگر چه سنگ نبودم هنوز بی تردید

نگاه کردم، چشمم شبیه او شده بود
دو تکّه سنگ که یخ بسته و نمی چرخید

دوباره خواندم از آن شعرها که او می خواست
ولی صدای من آشفته بود و می لرزید

نگاه کردم و دیدم، دو شب، دو دریا شب
شگفت گونه میان طلسمی از خورشید

دوباره خواندم از آنها که او...ولی دیگر
نه من، نه او، کسی آن لحظه را نمی فهمید

-صدای گرم شما، شعرتان چه زیبا بود!
-اگر نگاه شما این طرف نمی تابید!؟

تمام حرف من و او همین دو مصرع بود
زبان به واژه شدن بیش از این نمی چرخید

غروب می شد و یک زن به خانه بر می گشت
غروب می شد و یک بغض داشت می ترکید

غروب می شد و مردی شکسته تر می خواند
غروب می شد و باران هنوز می بارید...


18 تیر 1391 1909 0

نیامدم که بخواهم کنار من باشی

نیامدم که بخواهم کنار من باشی
میان این همه بیگانه یار من باشی

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست
مباد آن که شما غمگسار من باشی

تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی
مخواه روی زمین بر مدار من باشی

من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر
خطاست این که تو در اختیار من باشی

ولی، نه! من که در اینجا دچار پاییزم
چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

تو می توانی از آن چشم های خورشیدی
دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را
صدا کنم که مگر اعتبار من باشی


17 تیر 1391 2216 0

تو آنکه می خواهی خودت باشی برایم باش

من بغض سنگینم، سکوتم، تو صدایم باش
حرفی بزن! هنگامه ی آوازهایم باش

آنجا تو، اینجا هر چه از من دور و بیگانه است
ای دور نزدیک! ای همین جا! آشنایم باش

یک سو خدا، یک سو پُر از اهریمن و طوفان
وقتی خدایی نیست با من، ناخدایم باش

دنبال خود می گردم و گم می شوم در خویش
در جاده های سمت پیدا پا به پایم باش

تا با جنون و عشق درگیرم صدایم کن!
تا بشکنم در خویش، فریاد رهایم باش

من آنکه می خواهی برایت می شوم اما
تو آنکه می خواهی خودت باشی برایم باش


16 تیر 1391 2395 0