دفتر شعر

آه... با کربلا حسین چه کرد؟


دم مرگش به چشم خود دیدم
پدرم با سه یا حسین چه کرد

کمرم را شکست داغ پدر
داغ فرزند با حسین چه کرد؟

بعد عباس هیچ کس پرسید...؟
با غم بچه ها حسین چه کرد؟

آن همه درد را چه کرد حسین
آن همه درد را حسین چه کرد؟

سر از تن جدا! حسین چه گفت؟
تن بی دست و پا! حسین چه کرد؟

از بلندای تل زینبیه
زینب آن روز تا حسین چه کرد؟

با حسین آه... کربلا بد کرد
آه... با کربلا حسین چه کرد؟

بین گودال هم دعامان کرد
با همان یک دعا حسین چه کرد

با غریقان، بدون آب ببین
کشتی ناخدا حسین چه کرد


02 مهر 1397 313 0

خریدار کالای ایرانی‌ام

منم پاک فرزند ایران زمین
چراغی در این خاک نورانی‌ام

اگر ترک و کرد و لر و ترکمن
بلوچ و عرب یا خراسانی‌ام

ز تبریز و شیراز از اهواز و رشت
زکرمان و یزدم، سپاهانیم

هوادار آبادی میهنم
نگهدار ایران ز ویرانی‌ام

ندارم به جز مهر ایران به دل
خریدار کالای ایرانی‌ام
 


11 خرداد 1397 219 0

چون مرتع سبزی که در آن گاو، چریده!

یک شب به ھوای طلب فوت و فن شعر
رفتم شب شعری منِ استاد ندیده

تا اینکه از این راه شود شعر تَر من
مطلوب دل و دیده اصحاب جریده

دیدم چه مراعات نظیری ست در آنجا
داخل شدم و حیرت من گشت عدیده

مردان ھمگی پاچه ی شلوار تفنگی
...زن ھا ھمگی مانتوی پندار دریده


من غرق تفکر شده بودم که به ناگاه
آھو بره ای ھمچو گل شاخه بریده

با نیت بد زد به دلم چشمک نابی
گفتم: برو ای شاعره ی خیر ندیده

از سوی دگر ھلھله برخاست به ناگاه
گفتم چه شده؟ – حضرت استاد رسیده

آمد به جلو البته بر دوش مریدان
استاد که در نوع خودش بود پدیده

از مرتبه ی زلف زده طعنه به گوریل
پیش از جلسه شصت گرم شیره کشیده

می شد به یقین گفت که در مملکت شعر
یک تپه نمانده است که بر آن نپریده!!

القصه نشستیم در ان جمع، ولیکن
زان خیل ندیدیم کسی صاحب ایده

ترس من از این بود و یقین داشتم این را
کاین عقده بدل می شود آخر به عقیده
 

از آن طرف محفل یکدفعه به پا خاست
قرتی بچه ای لاغرک و رنگ پریده

مویش فشن و دور سرش را زده با تیغ
چون مرتع سبزی که در آن گاو، چریده!

بالای تریبون شد و آنگاه چنین خواند:
طرفه غزلی (گرچه خودش گفت: قصیده!)

”ای یار وفا کرده و پیوند بریده
این بود وفاداری و عھد تو ندیده؟

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دھن آلوده ی یوسف ندریده“

من داد زدم: آی عمو شعر ز سعدی ست
پیچید به خود مثل یکی مارگزیده:

گفتا که شکایت کنم از دزدی سعدی!
بر صورت او ھم بزنم چند کشیده

گفتم: دھدت عقل، خدا، زد به ملاجم
”رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده!


10 خرداد 1397 400 0

نفتتان روزی به پایان می رسد آل سقوط!

 

با شمایم ای شمایان بشکه ی دشداشه پوش
با وقاحت روی فرش نفت و خون می ایستید
 
ای شما لات و هبل های ابوسفیان تراش
سال ها در خانه ی امن الهی زیستید

ننگ بر نیرنگتان با ماست روی جنگتان
ما که می دانیم اینک در هراس از چیستید

سید ما  آفتابی از تبار مصطفاست
ای شیوخ شب زده! از دودمان کیستید؟

نفتتان روزی به پایان می رسد آل سقوط!
بی گمان امروز اگر هستید فردا نیستید

 



12 خرداد 1396 2320 1

خبری بود در تنور انگار

 

هیچ کس تا ابد نمی فهمد

شب آن زن چگونه سر شده بود

خبری بود در تنور انگار
خبر این بار، داغ تر شده بود

با دل خون وضوی گریه گرفت
بین سجاده نوحه گر شده بود

آسمان را به سمت خویش کشید
وسعت خانه بیشتر شده بود

شانه برداشت تا که مویش را...
شانه از دست چشم، تر شده بود

عطر برداشت تا که رویش را...
عطر می سوخت، خون جگر شده بود

آب برداشت تا گلویش را...
آب، دریای شعله ور شده بود

کاش آن شب سحر نمی آمد
سحر آمد ولی اگر شده بود...

پشت سر ایستاد و قامت بست
لحظه های نماز سر شده بود


01 آبان 1395 797 0

کسی که سرخ ترین شاه بیت را نوشید

نسیمی آمد و گلبرگ ها تکان خوردند
بهار از همه ی دختران جوان تر بود!
 
صدای روشن گنجشکها خبر می داد
که از سه خواهر خود نیز مهربان تر بود!
 
نسیمی آمد و رقص شکوفه ها در باد
به طبع شاعری خاک ناخنک می زد
 
و از شنیدن صدها هزار شعر لطیف
نگاه شبنم و چشمان آسمان تر بود
 
اقاقیا غزل تازه ی خودش را خواند
به ارغوان جوان زیر لب سلامی کرد
 
اگر چه طبع صنوبر ظریف بود ولی
بنفشه از همه در عشق نکته دان تر بود!
 
بنفشه شعر نخواند و سکوت کرد ولی
به روی دفتر گلبرگ خود کبود نوشت:
 
کسی که سرخ ترین شاه بیت را نوشید
شقایقی ست که بی نام و بی نشان تر بود!
 
شقایقی که نخستین سلام سرخش را
به پیش پای نسیم بهار فرش انداخت
 
شقایقی که غزلهای عاشقانه ی او
به روی دفتر گلبرگ های پرپر بود!


31 مرداد 1393 247 0

نخودي گفت، لوبيايي را

نخودي گفت، لوبيايي را 
كه «بيا با هم اتحاد كنيم
 
همره لپه و عدس گرديم
دم به دم نرخ را زياد كنيم
 
به ورود حبوب بيگانه
معترض گشته، انتقاد كنيم
 
نخود اجنبي ندارد سود
بر وجود خود اعتماد كنيم»
 
لوبيا گفت: «ناپسنديده است
گر كه ما صحبت از نژاد كنيم
 
لپه، لپه است هر كجا باشد
بايد او را به ‌خير ياد كنيم
 
ميزبانيم ما و او مهمان
ميهمان را به لطف شاد كنيم
 
ارزش ما از او نگردد كم
كار بر كام و بر مراد كنيم
 
محتكر را شويم ياور و يار
شارژ، او را از اين مواد كنيم
 
تا كه انبار محتكر برپاست،
جمله بايد ز فخر، باد كنيم»


16 مرداد 1393 1111 0

بنده يک شاعر اولوالعزمم

شاعري با دبير کنگره گفت:
شرح حال مرا نمي داني؟!
 
بنده يک شاعر اولوالعزمم
شهره در نطق و در سخن داني
 
داوران گر برنده ام نکنند،
خودکشي مي کنم به آساني
 
مي روم پرت مي کنم خود را
آن چناني که افتم و داني
 
مي روم ماهواره، مي گويم
مرگ بر داوران ايراني
 
اصلاً از فرط فقر و بي کاري
مي شوم شاعري خياباني...
 


12 تیر 1393 154 0

عبادت به سمت خدا می فرستم

پدرجان! سلامٌ عليکم؛ من از شهر
برايت سلام و دعا مي فرستم
 
مگر قدر آن روستا را بداني
براي تو قدري هوا مي فرستم
 
کمي صبر کن، جان بابا به زودي
برايت کلاه و عصا مي فرستم
 
کمي صبر کن، بنده هم مثل «حافظ»
براي تو اسب و قبا مي فرستم
 
من اينجا شب و روز مشغول کارم
دو ماه است موشک فضا مي فرستم
 
سر صبح، گمرک، کوپن مي فروشم
سرِ شب، به مترو گدا مي فرستم
 
شب و نصف شب هم نمازم به راه است
عبادت به سمت خدا مي فرستم
 
به پيوست، از روزه و از نمازم
دو فهرست، محض ريا مي فرستم
 
و من کرده ام کارهاي بدي هم
که آن کارها را جدا مي فرستم
 
کريما!  رحيما! بزرگا! ببخشا
اگر خواهش نابه جا مي فرستم
 
من اينجا حسابي بدهکار هستم
سه مليون سلام و دعا مي فرستم
 
شماره حساب جديد خودم را
مجدّد حضور شما مي فرستم
 
::
عليک السّلام اي پسر جان بابا!
سلامت من از روستا مي فرستم
 
تو گفتي که من مي روم پايتخت و
برايت چه ها و چه ها مي فرستم
 
نگفتي به محض رسيدن به تهران
برايت بليت «هما» مي فرستم؟!
 
نگفتي به محضي که کارم بگيرد
سه سوته تو را کربلا مي فرستم؟!
 
نگفتی تو را از همین ماهواره
حضور «برادر هخا» می فرستم؟!
 
خبر دارم از کارهايت پسر جان!
ببين من برايت چه ها مي فرستم
 
برايت گز لقمه از اصفهان و
کمي مسقطي از فسا مي فرستم
 
به عنوان چيزي نمادين ز قزوين
برايت يکي سنگ پا مي فرستم
 
به عنوان تقدير از روزه هايت
دو تا سي دي «ربّنا» مي فرستم
 
تو در کار خود خبره اي؛ قهرماني
برايت زرشک طلا مي فرستم
 
به منظور حل کردن مشکلاتت ـ
هم آجيل مشکل گشا مي فرستم
 
به همراه اين نامه ي عاشقانه
دو کپسول، باد صبا مي فرستم
 
مگر کار و بارت حسابي بگيرد
برايت دو نيسان گدا مي فرستم
 
خودم هم به زودي مي آيم سراغت
تو را هم به دارالشّفا مي فرستم!
 

 



01 تیر 1393 196 0

ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!



چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد
یك دو بیتی گفتم اما سست با اكراه گفتم

امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یك رباعی، یك قصیده، یك غزل دلخواه گفتم

شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم

نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشكی فشاندم
وقت رفتن یك غزل هم با ردیف آه گفتم

بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم

قطعه‌ای را هم كه می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود
خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم

***
مثل درخت تازه‌نشانده، جوان بمان
دور از هجوم و حمله باد خزان بمان

طبع بهاری تو، زمستان ندیده است
ای باغ پر شكوفه! همیشه جوان بمان

برگشته‌ای دوباره به پنجاه سالگی
هشتاد و چند سال دگر هم‌چنان بمان

پیری و از جوانی حافظ جوان‌تری
ای صائب زمانه! كلیم زمان! بمان

می‌خواهم از خدا كه هزاران هزار سال
ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!

دریا كه هیچگاه به پیری نمی‌رسد
پرجوش و پرخروش، كران تا كران بمان

از شاعر بزرگ پُر است آن جهان، بس است
ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان

روی زمین فرشته شدن كار مشكلی‌ست
ای بهتر از ملائك هفت آسمان! بمان

اسفند دود می‌كندت عشق، هر سحر
از چشم‌زخم مدعیان در امان بمان


03 مرداد 1392 1873 0

معذرت خواهی ز حافظ می کنیم

شاعریم و از پی الهام ها
می رویم و گوشه ای کز می کنیم

ما برای گفتن یک شعر طنز
هی عبور از خط قرمز می کنیم

مثل آن خواننده ی غیرمجاز
کی تقاضای مجوّز می کنیم

لاجرم چون اکثر ایرانیان
همدگر را خوب سنتز می کنیم

ابتدا داروی مسهل می خوریم
بعد از آن خواهش ز قابض می کنیم

ما به ظاهر مومنیم و کار زشت
پشت پرده –مثل واعظ- می کنیم

اتفاقی، زیر چشمی یک نظر
بر جینیفر خان! لوپز می کنیم

در سیاست دکترین داریم ما
پول ها ما صرف این تز می کنیم

چای می نوشیم با شیخ عرب
دعوی هَل مِن مبارز می کنیم

گر خلیج فارس را نامد عرب
نفت در حلق معارض می کنیم!

پاچه خواری می کنیم از کاسترو
چند ماچ از هوگو چاوز می کنیم

با پوتین عهد اخوت بسته ایم
باج دادن هست جایز، می کنیم

مشکلات مملکت خالی سرِ
این قلم بر دست مغرض می کنیم

هر کسی گوید به زشتی هجو ما
ما درونش چند پونز می کنیم!

بعد از انشای چنین شعری قبیح
معذرت خواهی ز حافظ می کنیم



10 اردیبهشت 1391 8406 0