دفتر شعر

شیعه یعنی تشنگی در شطّ آب

ساقی! امشب باده از بالا بریز
باده از خمخانه ی مولا بریز

باده ای بی رنگ و آتش گون بده
زان که دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شب های من!
می چکد نام تو از لب های من

محو کن در باده ات جام مرا
کربلایی کن سرانجام مرا

یا علی! درویش و صوفی نیستم
فاش می گویم که کوفی نیستم

لیک می دانم که جز دندان تو
هیچ دندان لب نزد بر نان جو

یا علی! لعل عقیقی جز تو نیست
هیچ درویشی حقیقی جز تو نیست

لنگ لنگان طریقت را ببین
مردم دور از حقیقت را ببین

مستِ مینای ولایت نیستند
سرخوش از شهد هدایت نیستند

خیل درویشان دکان آراستند
 کام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتباه انداختند
یوسف ما را به چاه انداختند

کیستند اینان؟ رفیق نیمه راه
وقت جان بازی به کنج خانقاه

فصل جنگ آمد، تماشاگر شدند
صلح آمد، لاله ی پرپر شدند

دل به کشکول و تبرزین بسته اند
بهر قتلت تیغ زرین بسته اند

موج ها از بس تلاطم کرده اند
راه اقیانوس را گم کرده اند

موج ها را می شناسی مو به مو
شرحی از زلف پریشانت بگو

باز کن دیباچه ی توحید را
تا بجوید ذره ای خورشید را

یا علی! بار دگر اعجاز کن
مشت های کوفیان را باز کن

باز کن چشمان ناز آلوده را
بنگر این چشم نیاز آلوده را

باز گو شعب ابی طالب کجاست
آن بیابان عطش غالب کجاست

تا ز جور پیروان بوالحکم
سنگ طاقت زا ببندم بر شکم

تشنگی در ساغرم لبریز شد
زخم تنهایی فساد انگیز شد

آتشی افکند در جان و تنم
کاین چنین بر آب و آتش می زنم

تاول ناسور را مرهم کجاست؟
مرهم زخم بنی آدم کجاست؟

مرهم ما جز تولای تو نیست
یوسفی، اما زلیخای تو کیست؟

ای که هر دم، دم ز حیدر می زنی
بر یتیمان علی سر می زنی؟

شاهد اقبال در آغوش کیست؟
کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست؟

کیست آن کس کز علی یادی کند؟
بر یتیمان من امدادی کند

دست گیرد کودکان درد را
گرم سازد خانه های سرد را

ای جوانمردان! جوانمردی چه شد؟
شیوه ی رندی و شبگردی چه شد؟

شیعگی تنها نماز و روزه نیست
آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پُرکن ز آب معرفت
تا در او جوشد شراب معرفت

باده ی «ممّا رَزُقناهُم» بنوش
«یُنفِقون» بنیوش و در انفاق کوش

هم بنوش و هم بنوشان زین سبو
«لَن تَنالوا البرّ حتی تُنفِقوا»

جست وجویی کن سبوی باده را
شست و شویی کن به می، سجاده را

هر چه هستی، جان مولا، مرد باش
گر قلندر نیستی، شبگرد باش

سیرکن در کوچه های بی کسی
دور کن از بی کسان دلواپسی

ای خروس بی محل! آواز کن
چشم خود بر بند و بالی باز کن

شد زمین لبریز مسکین و یتیم
ما گرفتار کدامین هیأتیم؟

با یتیمان چاره «لاتَقهَر» بود
پاسخ سائل «ولا تَنْهَر» بود

دست بردار از تکبّر و از خطا
شیعه یعنی جود و انفاق و عطا

چیست درویشی به جز فانی شدن؟
در دل گرداب، طوفانی شدن

موج گردیدن به بحر کائنات
تشنه ماندن بر لب آب فرات

گر تو درویشی، دمی اندیشه کن
سیره ی آل علی را پیشه کن

شیعه یعنی شرح منظوم طلب
از حجاز و کوفه تا شام و حلب

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی
غربت صد ساله بی دلواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو
شیعه یعنی هجرت از من تا به او

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر
بارش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار
شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

از عدالت گر تو می خواهی دلیل
یاد کن از آتش و دست عقیل

جان مولا! حرف حق را گوش کن
شمع بیت المال را خاموش کن

این تجمل ها که بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می سزد کز خشم حق پروا کنیم
در مسیر چشم حق، پَروا کنیم

این دو روز عمر، مولایی شویم
مرغ، اما مرغِ دریایی شویم

مرغ دریایی به دریا می رود
موج برخیزد به بالا می رود

آسمان را نور باران می کند
خاک را غرق بهاران می کند

لیک مرغ خانگی در خانه است
روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به کی در بند آب و دانه اید؟
غافل از قصّاب صاحب خانه اید

شیعه یعنی وعده ای با نان جو
کِشتِ صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر
بین نان خشک خود با یک اسیر

یا علی! امروز تنها مانده ایم
در هجوم اهرمنها مانده ایم

یا علی! شام غریبان را ببین
مردم سر در گریبان را ببین

گردش گردونه را بر هم بزن
زخم های کهنه را مرهم بزن

مشک ها در راه، سنگین می روند
اشک ها از دیده رنگین می روند

مشک های خسته را بر دوش گیر
اشک ها را گرم در آغوش گیر

چیست حاصل زین همه سیر و سلوک
تاب و تاول چهره و چین و چروک

سالها صورت ز صورت بافتیم
تا ز صورتها کدورت یافتیم

یک نظر بر قامتی رعنا نبود
یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم
از قلم نقش مرکّب خوانده ایم

سوره ها خواندیم بی وقف و سکون
کس نشد واقف بر سرّ «یسطرون»

سرّ حق مستور مانده در کتاب
عالمان علم صورت در حجاب

ای برادر! عالمان بی عمل
همچو زنبورند، لیکن بی عسل

علم ها مصروف هیچ و پوچ شد
جان من! برخیز، وقت کوچ شد

از نفوذ نفس خود امدادگیر
سیر معنا را از مجنون یادگیر

ای خوش آن جهلی که لیلایی شوی
هر نفس «لا» گوی «الاّ»یی شوی

تا به کی در لفظ مانی همچو من؟
سیر معنا کن چو هفتاد و دو تن

زین همه الفاظ بر هم بافتن
لبّ معنا را نخواهی یافتن
 
همچو یحیی گر نهی سر در طبق
می شود عریان به چشمت سرّ حق

هر کسی از سرّ حق آگاه شد
نور مطلق شد، فنا فی الله شد

تیغ بند از بال مردان باز کرد
هر که در خون غرقه زد، پرواز کرد

غیر ممکن نیست پروازی چنین
چشم دل بگشای و عاشورا ببین

جوشن بی پشت بر تن کن، که باز
طبل می غرّد که بر پا کن نماز

این نماز، ای دل! نماز باطن است
با وضو در جامه ی خون ممکن است

شیعه یعنی عشق بازی با خدا
یک نیستان تک نوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی در جنون
شیعه طوفان می کند در کاف و نون

شیعه یعنی نشئه ی جام بلا
شیعگی یعنی قیام کربلا

شیعه یعنی تندرِ آتش فروز
شیعه یعنی زاهد شب، شیر روز

شیعه یعنی شیر، یعنی شیرمرد
شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ، تیغ موشکاف
شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی «سابقون السابقون»
شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون

شیعه باید آبها را گِل کند
خطّ سوم را به خون کامل کند

خطّ سوم، خط سرخ اولیاست
کربلا بارزترین منظور ماست

کربلا گفتم، کَران را گوش نیست
ورنه از غم بلبلی خاموش نیست

بلبلان چهچه ز ماتم می زنند
روز و شب از کربلا دم می زنند

هر نظر در غنچه ای تر می کنند
یادی از غوغای اکبر می کنند

شیعه یعنی بازتاب آسمان
بر سر نی، جلوه ی رنگین کمان

از لب نی بشنوم صوت تو را
صوت «انّی لا اری الموت» تو را

پرچم زلفت رها در باد شد
و از شمیمش کربلا ایجاد شد

آنچه شرح حال خویشان تو بود
تا به گیسوی پریشان تو بود

می سزد نی نکته پردازی کند
در نیستان آتش اندازی کند

صبر کن، نی از نفس افتاده است
ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه
در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر
تا بگوید سرّ بیعت با غدیر

شیعه یعنی امتزاج نار و نور
شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اضطراب
شیعه یعنی تشنگی در شطّ آب

شیعه یعنی دِعبِل چشم انتظار
می کشد بر دوش خود چل سال، دار

شیعه باید همچو اشعار کُمَیت
سر نهد بر خاک پای اهل بیت

یا پرستووار در پیش هشام
ترک جان گوید به تصدیق امام

مادر موسی که خود اهل ولاست
جرعه نوش از باده ی جام بلاست

در تب پژواک بانگ الرحیل
می نهد فرزند بر دامان نیل

نیل هم خود شیعه ی مولای ماست
اکبر اوییم و او لیلای ماست

این سخن کوتاه کردم، والسلام
شیعه یعنی تیغِ بیرون از نیام



04 خرداد 1394 15342 5

پدر از معضلات اجتماعی است...

همان طوری که مادر حدس زد، شد
پدر آمد به شهر و نابلد شد

به شهر آمد، بساط واکس وا کرد
نشست آنجا که معبر بود، سد شد

پدر را شهرداری آمد و برد
بساطش ماند بی صاحب، لگد شد

پدر از معضلات اجتماعی است
که تبدیلِ به شعری مستند شد

و بعد آمد کوپن بفروشد اما
شبی آمد به خانه، گفت: «بد شد

دوباره ریختند و جمع کردند
خطر از بیخ گوشم باز رد شد»

پدر جان کند و هی از خستگی مرد
نفس در سینه اش حبس ابد شد

به مادر گفت:«من که رفتم اما
همان طوری که گفتی می شود، شد»

به یاد روی ماهش بودم امشب
نشستم، گریه کردم، جزر و مد شد


11 اسفند 1392 3390 3

خود را ذلیل منّت مرهم نمی کنیم

ما گرچه از شکوه کسی کم نمی کنیم
گردن به جز برای خدا خم نمی کنیم

اهل صراحتیم و در این روزگار تلخ
لبخندِ گنگ و گریه ی مبهم نمی کنیم

در این کویرِ تفته اگر داغ هم شویم
خود را ذلیل منّت مرهم نمی کنیم

خون می خوریم و با گذر از خون دیگران
شوکت برای خویش فراهم نمی کنیم



ای سیب های شیطنت آلود! گُم شوید
ما اقتدا به حضرت آدم نمی کنیم
 

 



14 آذر 1392 1396 1

مُهرِ «باطل شد» به روی بال کفترها زدند

ماجرا این است: کم کم کمیّت بالا گرفت
جای ارزش های ما را عرضه ی کالا گرفت

احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دستِ مردی خسته شد، پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد

زیر باران های جاهل، سقف تقوا نم کشید
سقف های سخت، مانند مقوّا نم کشید

با کدامین سِحْر، از دلها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگی ها عیب شد؟

خانه دل های ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت

سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت

پیکر عشق خدایی از نحیفی دوک شد
کلّه ی احساس های ماورایی پوک شد

آتشی بی رنگ در دیوان و دفترها زدند
مُهرِ «باطل شد» به روی بال کفترها زدند

اندک اندک قلب ها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت

غالباً قومی که از جان زرپرستی می کنند
زمره ی بیچارگان را سرپرستی می کنند

سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا صبحگاه محشر است

از همان آغاز، دست کج-روی ها پا گرفت
روح تاجر پیشگی در کالبدها جا گرفت

کارگردانان بازی، باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند

چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد

روزگارِ کینه پرور، عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد

سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد

سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبل های ناجوانمردی زدند

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از چشم ما خورشید خود را پس گرفت

زنگ ولگرد سیاهی ها به جان ها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمان ها خیمه زد

صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سر کشید
شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید

تیغ آتش را دگر آن شدت موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست

دود در دود و سیاهی در سیاهی چرخ زن
گرد دلها هاله هایی از تباهی چرخ زن

اعتبار دست ها و پینه ها در مرخصی
چهره ها ماتم زده، آیینه ها در مرخصی

از زمین خنده، خار اخم بیرون می زند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون می زند

طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز به ندرت دفتر لبخندها تعطیل محض

خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند
یا که هق هق ها  تقیّه در تبسم کرده اند

منقرض گشته است نسل خنده های راستین
فصل، فصل بارش اشک است اندر آستین

آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه ی پنهانی است

گر چه غیر از لحظه ای بر چهره ها پاینده نیست
پوزخند است این شکاف زشت، نامش خنده نیست

مثل یک بیماری مرموز در این انجمن
خنده های از ته دل، ریشه کن شد، ریشه کن

الغرض با ماله ی غم، دستِ بنّایی شگفت
ماهرانه حفره ی لبخندها را گل گرفت

اشک های نسل ما اما حقیقی می چکند
از نگین چشم های خون، عقیقی می چکند

ماجرا این است: مردار تفرعن زنده شد
شاخه های ظاهراً خشکیده از بن، زنده شد

آفتابی نامبارک نفس ها را زنده کرد
بار دیگر اژدهای خشک را جنبده کرد

قبطیان فتنه گر جا در بلندی کرده اند
ساحران با سامری ها گاوبندی کرده اند

من ز پا افتادن گلخانه ها را دیده ام
بال سوزن خورده ی پروانه ها را دیده ام

انفجار لحظه ها، افتادن آواز اوج
بر عصب های رها پیچیدن شلاق موج

دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را
از کمر افتادن آلاله ی افلیج را

در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام
گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام

گردش تابوت های بی شکوه آهنین
پر ز تحقیر و ترحم، خالی از هر سرنشین

در خیابان جنون، در کوچه ی دلواپسی
کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی

دیده ام در فصل نفرت، در بهار برگ ریز
کوچ تدریجیّ دلها را به حال سینه خیز

سروها را دیده ام در فصل های مبتذل
خسته و سر در گریبان، با عصا زیر بغل

تن به مرداب مهیب خستگی ها داده اند
تکیه بر دیواری از وابستگی ها داده اند

پیش چنگیز چپاول، پشت را خم کرده اند
گوشه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند

ماجرا این است: آری، ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما زخم کهنه، کاری است

از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد؟
شوق معراج و خیال عرش پیمایی چه شد؟

پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست؟ نیست؟
زهر این دلمردگی را پادزهری هست؟ نیست؟

هان، کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد

هان چه آمد بر سر شفّافی آیینه ها؟
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها؟

شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟

دشتِ دلهامان چرا از شور «یا مولا» فتاد؟
از چه تشت انتظار ما از آن بالا فتاد؟

جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبح گون از تابش خورشید مولا روشن است

طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می زند
بین دریا و دلم از روشنی پل می زند

طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می کند
زیر نور ارغوانی ها مرورم می کند

اندک اندک تا تپیدن های گرمم می برد
در دل دریا فرو از شوق و شرمم می برد

«ذره ی سرگشته عاشق» خطابم می کند
با خطابش همجوار روح آبم می کند

اینک از اعجاز او آیینه ی من صیقلی است
طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است

یا علی می تابد و عالم منوّر می شود
ذهن دریا غرق گل های معطر می شود

چشم هستی، آبها را جز علی مولا ندید
جز علی، مولا برای نسل دریاها ندید

کهکشان نام او پهلو به مطلق می زند
تا ابد در سینه ها کوس اناالحق می زند

تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را می زند
آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند

قلب من با قلب دریا همسرایی می کند
یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند

اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی»
غرّش بی وقفه ی امواج در دریا علی

موجها را ذکر حق این سو و آن سو می کشد
پیر دریا کف به لب آورده «یا هو» می کشد

مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم
شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم

موج، چون درویشِ از خود رفته ای کف می زند
صوفی گرداب ها می چرخد و دف می زند

ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود
جنگل انبوه دریاها خزانی می شود

کلبه ی شاد دلم ناگاه می گردد خراب
باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب

پیش چشمم باغ های تشنه را سر می برند
شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می برند

خارهای کینه قصد نوبهاران می کنند
روی پل تابوت ها را تیرباران می کنند

در مشام خاطرم عطر جنون می آورند
بادهای باستانی بوی خون می آورند

صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد
آخرین برگ از کتاب آبها، تا می خورد



04 مرداد 1391 2759 0

ای مالک! خوش به حالمان که نیستیم

تو هم بالاخره، در آتش سوختی
ابراهیم!
هی گله گله گوسفند به تپه ها بردی
آتش دست و پا کردی
به سرنوشت سیب زمینی ها فکر کردی
و خوشحال شدی
که مثل آنها نیستی
یادت به خیر
می نشستی و
بی آن که نُت ها چیزی از تو بدانند
بی تماشاچی
برای حضار نی ناله می کردی
مثل بابابزرگ ها
مثل خدانظر
که گوسفندهاش
به موسیقی دیگری عادت نکرده اند
حیف شد
درس امروزمان کمی شیرین بود
درسی از نهج البلاغه
ای مالک!
خوش به حالمان که نیستیم
یک عده بعد از ما
نشسته اند از کمبودها حرف می زنند و
نسبت به محیط و مساحت روستا
حجم فاجعه را اندازه می گیرند
و گناه را به گردن آتش می اندازند
اما آتش باید باشد
حتماً باید باشد
تا عده ای دود بگیرند و
دادِمان را بدهند بنویسند
بعد از کلماتی مثل وعده
مثل هشدار
یا مثل همین کتابهایی که سوخت
بنویسند کنار بابا بعد نان
بنویسندکنار بابا بعد آب
 و آب از آب تکان نخورد
می گویند
مسئولین امر نقشه هایشان را زیر و رو کرده اند
و همین فردا
روستامان را کشف کرده اند
و سرمای ما را
به رسمیت شناخته اند
نشر اکاذیب نباشد
عده ای
آخرین نامه های سرگشاده ی ما را
روی شیشه های بی بخار خانه هامان دیده اند:
«فتیله! فردا تعطیله»
حتماً دست خط های بچگانه ی ما
نخواندنی بوده است
که تعطیلمان نکرده اند
اما
به کوری چشم دشمنان
خودِ فتیله غیرت به خرج داد
و برای همیشه تعطیلمان کرد
یادمان به خیر
 


04 مرداد 1391 176 0