دفتر شعر

می نویسند یک هزاره ی بعد، صد سفرنامه از زمانه ی تو

بیت بیت سروده هایم را با خود آورده ام به خانه ی تو
می گشایم دوباره پنجره بر شب سرشار شاعرانه ی تو

حافظ انگار با تو آهسته با نماهنگ شوق می خواند
که «فرود آ» غزل غزل اینجا، صحن چشم من آشیانه ی تو

از کدامین بهار رد شده ای، که غزل هایت این چنین تازه است
فقط اردیبهشت می شنوم هر شب از پرده ی ترانه ی تو

از شهیدیه می زنی بیرون با همان «مشرب شقایقی»ات
سارها شاعرند و زل زده اند بر اشارات بی کرانه ی تو

در همین باغ با تو حس کردم فقه را زیر سایه ی انجیر
حس تلفیق شعر و فلسفه را مثل ابری بر آسمانه ی تو

کمی آن سوتر از شهیدیه در علف ها صدای پچ پچ کیست
یک گلستانه شوق سهراب است قسمت خلسه ی شبانه ی تو

می شود پای بید مجنون خواند شرح اشراق سهروردی را
یا که با سهره های تشنه گریست با تمام عطش به شانه ی تو

امشب از بادگیرها بنویس پای یخچال های خشتی شهر
می نویسند یک هزاره ی بعد، صد سفرنامه از زمانه ی تو



27 تیر 1392 1116 0

مَشک بر دوش سوی علقمه رفت تا که شق القمر نشان بدهد

مَشک بر دوش سوی علقمه رفت تا که شق القمر نشان بدهد
تا که چشمش هزار معجزه را بین خوف و خطر نشان بدهد

شیهه در شیهه اسب و گرد و سوار، آسمان مکث کرده تا چه کند
خیمه در خیمه گریه می شنود، آب را شعله ور نشان بدهد؟

مشک لب تشنه گرم زمزمه شد، گریه های رقیه در گوشش
تا که یک دشت لاله عباسی غرق خون جگر نشان بدهد

قبضه ذوالفقار در مشتش، خشم دریاست در سرانگشتش
کربلا قلعه قلعه خیبر شد، رفت مثل پدر نشان بدهد

با خودش فکر می کند که فرات عطش باغ را نمی فهمد
می رود معنی شکفتن را فوق درک بشر نشان بدهد

همه ی خشم خون فشان علی در صدایش وزیده، می خواهد
خطبه ی شقشقیه ای دیگر، با رجزها مگر نشان بدهد

ساعتی بعد آفتاب گرفت، لحظه ی بعثتی شگفت آمد
سوره ای قطعه قطعه در دستش، رفت شق القمر نشان بدهد



20 شهریور 1391 1899 0

سنگ فرش کوچه ها با تو جور دیگر است

سنگ فرش کوچه ها با تو جور دیگر است
بی تو در تمام شهر قحطی کبوتر است

با تو راه می روم، شعر غنچه می زند
در دلم غزل غزل حس شعر قیصر است

حرف می زنی فقط از گل و پرنده ها
می سرایی از غروب، پلک آسمان تر است

با تو راه می روم شهر تازه می شود
این نفس نفس تویی یا گلاب قمصر است؟

گفتی این طرف چقدر، کوچه ها صمیمی اند
گفتم از تمام شان کوچه ی شما سر است

می شناسمش هنوز، کوچه ی قدیمی ات
با دوچرخه ای که نیست سخت گریه آور است

کوچه در خودش شکست، دست بر دلم گذاشت
آه روی دست او جای پای مادر است
 


28 تیر 1391 139 0

تمام جاده چراغانی نفس هایت

کجای وسعتی از آفتابگردان ها
نشسته ای به تماشای ما پریشان ها؟

کجای این شب مهتاب می زنی لبخند
به روی مزرعه ی آفتاب گردان ها

شهید باغ اشارات چشم های تواند
که مانده اند در اوصاف شان غزل خوان ها

تمام جاده چراغانی نفس هایت
نشسته اند به پابوسی ات خیابان ها

زمین قلمرو گل های آفتابی توست
زمان پر از هیجان شکوفه باران ها

دوباره دست تکان می دهی از آن سوها
دوباره شور شگفتی ست در نیستان ها

کنار تپه ی نرگس مسافری می خواند
خوشا هوای تو و جشن گل به دامان ها

درآ که تفرقه تعطیل کرده عاطفه را
پرندگان پراکنده اند انسان ها

بهار می رسد از راه تازه مثل ظهور
خوش است فرصت گل چیدن از فراوان ها
 


28 تیر 1391 120 0