دفتر شعر

شب های یتیمی محمد به سر آمد


شد فاطمه در عالم اعلا متجلی
از فاطمه شد نور به هر جا متجلی

یا فاتح و یا فاطر و یا فاطمه آمد
این گونه شد آیینه ی اسما متجلی

از شوق مشرف شدنش بر کره ی خاک
آدم متحول شد و حوّا متجلی

شیث آمد و نوح امد و هود امد و ادریس
عیسی متولد شد و موسی متجلی

در تیره ی توحیدی سادات قریشی
عشق آمد و شد سید بطحا متجلی

در سوره ی مکی مدنی های مقدس
کوثر متلألئ شد و طاها متجلی

در کعبه علی آمد و دیدند ملائک 
زهراست در این آیه ی عظمی متجلی

چل روز محمد به حرا رفت و دعا کرد
تا اینکه شود چهره ی زهرا متجلی

شب های یتیمی محمد به سر آمد
شد آمنه در ام ابیها متجلی

از فاطمه انوار کثیری جریان یافت
از فاطمه شد این همه دنیا متجلی

در امر فرج اذن دهد مادر سادات
آنگاه شود روی مسیحا متجلی

فردای زمین هیمنه ی فاطمیون است
آنجا که شود یوسف زهرا متجلی


13 خرداد 1397 335 0

این پرچمی که در همه عالم سرآمد است

این پرچمی که در همه عالم سرآمد است
از انقلاب کاوه ی آهنگر آمده ست

از گرگ و میش مبهم اسطوره های دور
از روشن حماسه ی این کشور آمده ست

در دست های رستم دستان در اهتزاز
بر شانه ی سیاوش از آتش درآمده ست

با سرخِ لعل و سبزِ زمرد، سپیدِ دُر
در جلوه زار عشق به صد زیور آمده ست

خون دل از خیانت تاریخ خورده است
از خاک و خون و خنجر و خاکستر آمده ست

از آتش تو نیست هراسش که بارها
ققنوس وار از دل اتش برآمده ست

در موج خیز حادثه افتاده است و باز
خیزان به عزم معرکه ای دیگر آمده ست

تنها نه با موالی مختار بوده است
هر جای در حمایت حق با سر آمده ست

با سربه دارها به سر دار رفته است
چنگیز در برابر او مضطر آمده ست

گاهی برای قوت قلب رئیسعلی
در رزمگاه دشمن افسونگر آمده ست

گاهی انیس جنگلیان بوده است و گاه
مشروطه خواه را علَم لشکر آمده ست

حبل المتین وحدت مستضعفان شده ست
آیینه دار هیمنه ی رهبر آمده ست

در جبهه تیر و ترکش و خمپاره خورده است
شب زنده دار خلوت همسنگر آمده ست

گاهی شده ست زینت تابوت لاله ای
با عطر و بوی دسته گلی پرپر آمده ست

چون بیرقی که در کف سردار کربلاست
گاهی مدافع حرم حیدر آمده ست

زخم سنان دشمن و زخم زبان دوست
از هر طرف به پیکر او خنجر آمده ست

با این همه همیشه سرافراز و پایدار
در اهتزاز بر سر این کشور آمده ست


13 خرداد 1397 370 0

که باشد بارگاه بضعه ی خیر‌النساء اینجا


دوای درد بی‌درمان اگر خواهی بیا اینجا 
که یابی درد بی‌درمان عالم را دوا اینجا

گرت دردی بُود در دل و گر باشد تو را مشکل
بیا دست دعا بردار سوی کبریا اینجا

بیا بر درگه اخت‌الرضا دست توسل زن
که یابی استجابت را پذیرای دعا اینجا

مکن از درد و رنج و ابتلا یادی در این وادی
که خندد مبتلا در هر نفس بر ابتلا اینجا

مشام جان اگر خواهی معطر گرددت باری
بیا تا بشنوی بوی بهشت جانفزا اینجا

گدای درگه معصومه ی پاکیزه گوهر شو
که از قید تعلق‌ها تو را سازد رها اینجا

بزن دست توسل را به درگاه عطای او
که باشد بحر جود و معدن لطف و عطا اینجا 

گدای درگه او شو که گردد شامل حالت
هزاران گونه لطف و رحمت و جود و سخا اینجا

گدای درگه معصومه شو تا در شرف یابی
شهان را بر در لطف و عطایش جبهه‌سا اینجا 

بنازم بارگاه دختر موسی‌بن جعفر را
که خاکش می‌دهد آیینه ی جان را جلا اینجا

بُود این وادی رحمت که هر ساعت ز هر جانب
به گوش آید صدای جانفزای ربنّا اینجا

در این بیت مقدس با ادب بنشین که اهل دل
زیارت کرده مهدی را نه یک ره، بارها اینجا

در این بیت مقدس چون شوی واصل مشو غافل 
که باشد بارگاه بضعه ی خیر‌النساء اینجا

اگر از تربت گم گشته ی زهرا نشان جویی
گشا چشم بصیرت را که یابی برملا اینجا

به جز این درگه رحمت کجا پویی؟ که را جویی؟
طبیب اینجا، حبیب اینجا، دوا اینجا، شفا اینجا

در این درگه که لطف حق بود بر جمله ارزانی
چرا بیرون نگردد زآستین دعا اینجا؟

چرا بر خود نبالد احمدی کاو را عطا کرده
به لطف حضرت معصومه‌اش طبع رسا اینجا

یقین دارم که از احسان دخت موسی کاظم 
قبول افتاده شعرش زابتدا تا انتها اینجا


10 خرداد 1397 370 0

افسار دریا در مشت ماه است

در گیر و دارم، در رفت و آمد
لختی مصمم، لختی مردد

نقش از پی نقش، رنگ از پی رنگ
مد از پی جزر، جزر از پی مد

حالی به حالی، فکری خیالی
یا بهتر از خوب، یا بدتر از بد

ترکیب دادند خاک و خدا را
جسم مکدر، روح مجرد

خواندیم یکریز، از فرش تا سقف
راندیم یکسر، از صفر تا صد

ماهی گرفتیم از بحر استخر
گردو نهادیم بر سقف گنبد

بر باد دادیم سرمایه و سود
سهو مؤکد، غبن مشدد

::

گفتند توفیق تا آمدی رفت
گفتند اقبال رفتی و آمد

گفتند دیر است، دستی بجنبان
کفشی به پا کن، دور است مقصد

گفتند دیر است، گفتیم زود است
گفتیم فردا، گفتند باشد...

دی شیخ تا روز مهمان ما بود
چیزی نمی گفت، حرفی نمی زد

گفتیم برخیز با هم بگردیم
ما هم ملولیم از دیو و از دد

گفت از تو و من آبی نشد گرم
گفت از ملولان کاری نیاید

::

افسار دریا در مشت ماه است
گر می کشی پل، گر می زنی سد

در انتها چیست، ای شط جاری
آن سوی خط کیست، ای بوق ممتد؟
 


23 اردیبهشت 1397 165 0

رسیده  او به ما ولی نمی رسیم ما به او !


هلا! در این کران  فقط به حر، امان نمی رسد
که در کنار او به هیچ کس زیان نمی رسد

بهشت، خیمه ی عزای اوست این حقیقتی ست
که باورش به ذهن کوچک گمان نمی رسد

شروع شورش غمش ز شور اشک آدم ست
به درک گریه بر مصیبتش زمان نمی رسد

فلک! به گوش خود بخوان که ضجه ی زمینیان
به های های ناله فرشتگان نمی رسد 

به نون و القلم ، قسم ، به آن شعر محتشم
قصيده  بی سرودن از غمش به آن نمی رسد

به خيمه ها نمی رسید کاش پای ذوالجناح
که خیری از رسیدنش به کودکان نمی رسد

که دیده است خون به دل کنند مشک تشنه را؟!
که هیچ میزبان چنین به میهمان نمی رسد

رباب را سه شعبه ذره ذره ذره آب کرد!
مگر که تیرت ای اجل به ناگهان نمی رسد ؟!

حسین داده  بود جان کنار جسم اکبرش
که شمر می رسد به سر ، ولی به جان نمی رسد

کشید خنجر از غلاف و روی سینه اش نشست
به حیرتم  چرا عذاب از آسمان نمی رسد؟!...

به سر رسید قصه ، روضه خوان چه می شود بگو
که هیچ چیز دست کم به ساربان نمی رسد

حکایتی ست خلوت  تنور با سر حسین
ولی به بزم  بوسه های  خیزران نمی رسد

چقدر زجر می کشند کودکان عمو که نیست
که رفته است دست او به کاروان نمی رسد

رسید کاروان به شام، خوب گوش کن یزید
صداي ناله و صداي الامان نمی رسد

چنان بر اوج نیزه ها حماسه ساخت از بلا 
که هر چه می دود به سوی او ،جهان، نمی رسد

صلات ظهر خون به حق  اقامه بست آنچنان
که تا ابد به گَرد سجده اش اذان نمی رسد!

اعوذ بالبلا ، هميشگي ست کربلا ، مگو
که گاه ابتلا و وقت امتحان نمي رسد
::
رسیده  او به ما ولی نمی رسیم ما به او !
اگر که مرد بیقرار داستان نمی رسد
 


08 مهر 1396 415 0

شب رفت و صبح دید كه فرداست

شب رفت و صبح دید كه فرداست
پلكی زد و ز خواب به پا خاست

از شرق آبهای كف‌آلود
خورشید بر دمیده و پیداست

با این پرنده‌های خوش آواز
ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست

انگار دوش، دختر خورشید
این دختری كه این همه زیباست؛

تن شسته در طراوت دریا
كاین گونه دلفریب و دل آراست

زان ابرهای خیس كه ساحل
از دركشان به نرمی دیباست؛

در دوردست آبی دریا
یك لكه ابر گمشده پیداست

گویی كه چشمهای تر او
در كام صبح، گرم تماشاست

این نرم موجهای پیاپی
گیسوی حلقه حلقه دریاست

دریا ـ كه مثل خاطره دور است ـ
دریا ـ كه مثل لحظه همین جاست ـ

این حجم بی‌نهایت آبی
تلفیقی از حقیقت و رؤیاست

این پاك، این كرامت سیال
آمیزه‌ای ز خشم و مداراست

گاهی چو یك حماسه بشكوه
گاهی چو یك تغزل شیواست؛

مثل علی به لحظه ی پیكار
مثل علی به نیمه ی شبهاست

مردی كه روح نوح و خلیل است
روحی كه روح بخش مسیحاست

روحی كه ناشناخته مانده
روحی كه تا همیشه معماست

روحی كه چون درخت و شقایق
نبض بلوغ جنگل و صحراست

در دوردست شب، شب كوفه
این ناله‌های كیست كه برپاست؟

انگار آن عبادت معصوم
در غربت نخیله به نجواست

این شب، شب ملائكه و روح
یا رازگونه لیله ی اسراست؟

آن نور در حصار نگنجید
پرواز كرد هر طرفی خواست

فریاد آن عدالت مظلوم
در كوچه‌سار خاطره برجاست

خود روح سبز باغ گواه است:
آن سرو استقامت تنهاست

او بر ستیغ قاف شجاعت
همواره در تجرد عنقاست

در جستجوی آن ابدیت
موسای شوق، راهی سیناست

وقتی كه شب به وسعت یلداست
خورشید گرم یاد تو با ماست

ای چشمه‌سار! مزرعه‌ها را
یاد هماره سبز تو سقاست

برخیز ـ ای نماز مجسم! ـ
برمأذنه، بلال در آواست

در سردسیر فاصله، محراب
آغوش گرمجوش تمناست

بی‌تو هنوز كعبه ی حرمت
با جامه ی سیه به معزاست

بی‌تو مدینه ساكت و خاموش
بی‌تو هوای كوفه غم‌افزاست

بی‌تو هوای ابری چشمم
عمری برای گریه مهیاست

وقتی تو در میانه نباشی
شادی چو عمر صاعقه كوتاست

بی‌تو گسسته، دفتر مانی
بی‌تو شكسته، چنگ نكیساست

بی‌تو پگاه خاطره تاریك
با تو نگاه پنجره بیناست

بی‌تو صدای آب، غم آلود
با تو نوای نای، طرب‌زاست

ـ ای آن كه آفتاب ترینی! ـ
با تو چه وحشتیم ز سرماست

روح تو چون قصیده بلند است
دیگر چه جای وصف تو ما راست؟


18 شهریور 1396 430 0

دیگران کجا شبیه حیدرند

هان بگو بایستند ، نگذرند
حاضران به غایبان خبر برند

حاضران و غایبان که غایبند
غایبان و حاضران که حاضرند

حاضران چشم باز و گوش کر
این جماعتی که کور و هم کرند

دست بسته پای بسته در عبور
چشم بسته گوش بسته ناظرند

ما همیشه حاضران غایبیم
غایبیم اگر درست بنگرند

غایبان نسل های بعد از این
کاشکی به یادمان بیاورند

ما که عشق را ز یاد برده ایم
عاشقان به هیچ مان نمی خرند

کاش عاشقانه تر نظر کنند
آن جماعتی که اهل جوهرند

آن جماعتی که خود سرآمدند
آن جماعتی که بر سران سرند

یا جماعتی که روز رستخیز
هیزم شراره های محشرند

روز رستخیر هان چه می کنند؟
اهل بیت مصطفی چو بگذرند

اهل بیت مصطفی نه جز علی ست
دیگران نه با علی برابرند

از فضایل علی همین که او
خود مدیح حضرت پیمبرند

جز علی امیرمومنان نبود
دیگران بر این لقب نه درخورند

دیگران کجا شبیه مرتضی
دیگران کجا شبیه حیدرند

چار یار مرتضایی علی
خاک هست و باد و آب و آذرند

تا علی ست یار اول نبی 
دیگران نه با علی برابرند
 
جز مدیح حضرت امیر نیست
خطبه غدیر را چو بنگرند

بیعتی کنیم بیعتی شگفت
بیعتی که مان به خاطر آورند

بیعتی کنیم سخت استوار
بند بندمان اگر برآورند

بیعتی که با زبان و دست نیست
بی هراس از آن که دست و سر برند

ای تفو بر آن جماعت پلید
کز تبار خدعه اند و خنجرند

آن جماعتی که ظهر کربلا
غیر چشم و گوش و سر نمی درند

آن درندگان و آن خزندگان
کز گراز و خوک و خرس کمترند

نام شان مگوی و ریش شان مبین
از تبار و اصله ی بز گرند

مسلم است و کوچه ها پر از غریب
دشت ها پر از حسین بی سرند

این جماعتی که داعش اند جز
آبروی عشق را نمی برند

از کتاب و اهل بیت مصطفی
هیچ از کتاب او نمی خرند


خطبه غدیر را گذاشتند 
زود باوران دیر باورند

از حدیث منزلت سخن مگو
پی به غربت علی نمی برند

یا علی! زمانه تیر حرمله ست
تیرها پی گلوی اصغرند

از حرا بگیر تا شب وفات 
چشم کو که بر غم تو بنگرند

راه ها به چارراه می رسند
راه ها چقدر گریه آورند
 
راه شام و راه مردم عراق..
مردمی که با علی برادرند

یک طرف مدینه، یک طرف یمن
توشه از حدیث تازه می برند

از یمن علی ست می رسد کنون
مردم یمن اویس دیگرند

آن جماعتی که پیش رفته اند 
مردمی که در صفوف آخرند

کاش این توقف سه روزه را
لحظه ای فقط به خاطر آورند

نیست همچو خشم مرتضی دلیل
دشمنان او عذاب می خرند

جحفه عصر یک دوشنبه غریب
صبر کن که بگذریم و بگذرند...
 


16 شهریور 1396 389 0

از آل امیه خط اسلام گرفتن

باید که تن از راحت ایام گرفتن
دل را ز هوس‌خانه ی اوهام گرفتن

ناکام شد آن کس که به یک عمر ندانست
از ساغر دنیا نتوان کام گرفتن

از تیر و کمان اجلت نیست رهایی
هر گور، نشانی‌ست ز بهرام گرفتن

از صائب تبریز بخوانیم که بر ماست
از شعر ترش خواندن و الهام گرفتن:

صائب! ز فلک کام گرفتن به تملق»
از مردم نوکیسه بُود وام گرفتن»

ای مرغک عاشق! پر پرواز طلب کن
تا چند چنین لانه به هر بام گرفتن

تا چند سرا از قفس دام گزیدن؟
تا چند سراغ هوس خام گرفتن

ای دل بطلب وعده ی دیدار که زیباست
آرام دل از یار دلارام گرفتن

فرمود که باید دل از این دام گرفتن
عبرت ز دغلکاری ایام گرفتن

فرمود بترسید که رایج شود این بار
مروان شدن و مرد خدا نام گرفتن

از مثل یزید آیه ی تطهیر شنیدن
از آل امیه خط اسلام گرفتن

ماییم که از دست علی جام گرفتیم
ما را چه نیاز است به برجام گرفتن

از خدعه دشمن بهراسیم؟ روا نیست
پیغام به او دادن و پیغام گرفتن

باید به شب میکده ی شوق، رسیدن
از جام شهادت می گلفام گرفتن

قربانی جان را به منا بدرقه گفتن
این‌گونه ز تن جامه ی احرام گرفتن

یا مثل حبیب و وهب و عابس و عباس
با سوختن جان و تن آرام گرفتن

یا همره سردار حسین همدانی
امضای بهشت از سفر شام گرفتن

پروانه علی‌اکبر مولاست که آموخت
با شمع سحر بال سرانجام گرفتن
 


08 تیر 1396 471 0

گلشن دین، عرصه ی زاغان بی مقدار شد

سر ز سامرّا برآور ای امام پاک من‌
ای تو را علم علی در سینه‌، چون جان در بدن‌

ای تو هم‌نام امام راستان یعنی علی
ای به او همگونه اندر کنیه یعنی بوالحسن

این نقی و هادی ای ما را به آیین رهگشا
در ظلام این شب دیجور و دهر پر فتن

سر ز سامرّا بر آور تا ببینی روز ما
در دل این روزگار رو سیه تر از لجن

شیعیان را بی مهابا می کشند از بحر و بر
زاده ی وهابیان اندر عراق، اندر یمن

نوکر بی مزد آمریکا زند لاف از فریب
کآن چه او می فهمد از اسلام، آن باشد حَسن

گلشن دین، عرصه ی زاغان بی مقدار شد
آری، ار بلبل رود از باغ، باز آید زغن

سر ز سامرّا بر آر و بر خر خودشان نشان
این سگان ناصبی را کافران بی وطن

یا بگو فرزند تو مهدی کند پا در رکاب
زین خران سگ صفت را سر در آرد در رسن

سر ز سامرا برآر و با نهیبی هاشمی
پاک کن از کارگاه دین گروه کارتَن 



21 خرداد 1396 404 0

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب

در میان لرزه های شک صلابت یقین
آن عمود آفرینش جهان عماد دین

آن که فقر خاک ها به یمن خاکساری اش
از خجستگی گذشت از آسمان هفتمین

آسمان جا گرفته در زمین؛ ابوتراب
فخر می کند به نام او بر آسمان زمین

قدر لحظه های او فراتر از هزار ماه
آن هزار ماه فتنه های خفته در کمین

ماه های شادخواری هزار و یک شبی
ماه های مردهای سنگ داغ بر جبین

مردهای مرده ریگ جاهلیت سیاه
مردهای تنگ همّت فراخ آستین

::

وای من چگونه این چکامه را به سر برم؟
یا علی امیر خطبه های جاری متین!

یا علی مدد! کلام تو شفای جان ماست
یا علی! حضور تو ظهور مصحف مبین

ما مکرر آمدیم و سائلانه این چنین
ای غدیر رحمت خدا امیرمؤمنین!

ما مکرریم و شرمسار این غدیر نو
ما مکرریم و سائل عنایتی نوین

سائلان بر آستان لطف تو مکررند
ای نهاده بر کف نیاز سائلان نگین!

ما شبانه های فقر کوچه های کوفه ایم
شوق و انتظار را در اشک هایمان ببین

ای فراتر آن چنان که رفته تا فراز عرش!
ای فروتن آن چنان که با یتیم همنشین!

یا علی! پس از تو قرن ها یتیم مانده اند
یا علی پناه ما هماره مهربان ترین!

یا علی! شگفت آشنا حماسه ای عجیب
تا ابد حماسه ها به ذکر یا علی عجین

ای تمامت وجود تو حماسه ای شگرف!
وِی بدایت ظهور تو کلام آخرین!

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!
باد تا ابد قرون به نام نامی ات قرین!



21 خرداد 1396 452 1

دریغ و درد که آسان عوض نخواهد شد

دریغ و درد که آسان عوض نخواهد شد
جهان عوض بشود، جان عوض نخواهد شد

ظهور یک دو گل آن‌قدر خوش‌دلت نکند
به یک دو گل که گلستان عوض نخواهد شد

مسیر گلّۀ گم‌کرده‌راه در طوفان‌
به یک اشارۀ چوپان عوض نخواهد شد

عوض نکرد خدا سرنوشت قومی را
و جز به همّت انسان عوض نخواهد شد

خوشا به حال شما، خوش حکومتی دارید
که تا چهار زمستان عوض نخواهد شد

حکومتی که در آن مردمان رئیس خودند
ریاستی که به فرمان عوض نخواهد شد

حکومتی که در آن کس نگفت «من هستم‌
و جای بنده به طوفان عوض نخواهد شد»

کسی نگفت که «این مهتری خداداد است‌
و مثل آیۀ قرآن عوض نخواهد شد»

کسی نگفت که «صندوق اگر به باد رود
وکیل مردم کرمان عوض نخواهد شد»

کسی نگفت که «منجیل اگر خراب شود
رئیس بیمۀ گیلان عوض نخواهد شد»

کسی نگفت «اگر اردبیل یخ بزند
وزیر نفت به تهران عوض نخواهد شد»

کسی نگفت «نجنبد بشارتی از جای»‌
کسی نگفت که «تُرکان عوض نخواهد شد»

ولی همین‌، خودمانیم‌، قدری اغراق است‌
که این عوض نشود، آن عوض نخواهد شد

کمی دروغ که البتّه عادت شُعَراست‌
و عادتی است که آسان عوض نخواهد شد

خوشا به حال شما، شخم شد زمین‌هاتان‌
و تا چهار زمستان عوض نخواهد شد

ولی کنار شما کشتگاه همسایه‌ است‌
که مثل طالع دهقان عوض نخواهد شد

چه عمرهاست که زندانیان تقدیریم‌
و گفته‌اند که زندان عوض نخواهد شد

بله‌، لباس عزای زنان نوبیوه‌
به قریه‌های بدخشان عوض نخواهد شد

حدیث غربت پروانه‌های سوخته‌بال‌
به کوی و برزن پروان عوض نخواهد شد

و سرنوشت سوارانِ رخش‌گم‌کرده‌
دگر به شهر سمنگان عوض نخواهد شد

نخواهد آمد تهمینه‌ای‌، و نوع شکار
برای رستم دستان عوض نخواهد شد

برای دیدن نوروز در مزار سخی
رواق و درگه و ایوان عوض نخواهد شد

لباس سرخ‌، شب عید اتو نخواهد خورد
و خاک کهنۀ گلدان عوض نخواهد شد

گلیم ناقص کبرا نمی‌شود تکمیل‌
و کفش پارۀ قربان عوض نخواهد شد

و درس اولِ «بابا تفنگ داد» دگر
از این تکیده‌دبستان عوض نخواهد شد

بله‌، حکومت دجّال‌های یک‌چشم است‌
و تا ظهور سواران عوض نخواهد شد

زمین به خواهش اهل قلم نمی‌چرخد
زمان به میل سخندان عوض نخواهد شد

به نظم سُست من و شعر محکم رفقا
شعور ناقص حیوان عوض نخواهد شد

شتر، دمی که طناب ریاستی بیند
به پند و وعظ شتربان عوض نخواهد شد

کنون که با قلم و درس و دفتر و دیوان‌
سرشت غول بیابان عوض نخواهد شد،

و گر که پوست شود کلّۀ مسلمانان‌
امیر نیمه‌‌مسلمان عوض نخواهد شد،

مرا چه کار به نصب امیر و عزل وزیر؟
که خر، خر است و به پالان عوض نخواهد شد

خوشا به حال شما، خوش حکومتی دارید
که تا چهار زمستان عوض نخواهد شد

ولی چه سود به احوالِ قومِ آواره‌
که رخت دربه‌دری‌شان عوض نخواهد شد

همیشه پُتک سرش را به سنگ می‌کوبد،
ولی درشتی سندان عوض نخواهد شد

درختِ سوخته‌، آری‌، عوض شود آسان‌
زمین سوخته آسان عوض نخواهد شد
شهریور ۱۳۷۶

از: کانال شاعر:
@mkazemkazemi


30 اردیبهشت 1396 422 0

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند

در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند

یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!

همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!

با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند

فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!

گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!

افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند

تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند

وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند

در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند

بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند

ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند

در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند

نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند

سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند

ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند

مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند

کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند

مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند

ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند

تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟

این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟

نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟

من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند

من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
 



25 اردیبهشت 1396 4108 0

کم از شکوه تو گفتند راویان احادیث

شکسته اند قلم ها و بسته اند دهان ها
نشسته اند قدم ها و خسته اند توان ها

نبرده راه به جایی خیال از تو سرودن
چه ساکنند زمان ها، چه الکنند زبان ها

چه حاجتی به بیان است آنچه را که عیان است
که شرح عمر کمت نیست در توان بیان ها

کم از شکوه تو گفتند راویان احادیث
نشسته داغ عظیمی میان سینه ی آنها

کسی که حرز تو را بسته است بر سر بازو
کشیده خط سیاهی به دور خط و نشان ها

یکی ست لطف و عتابت هر آن که دور شد از تو
چشیده است بلاها و دیده است زیان ها

تویی که مرجع حل المسائل است نگاهت
به ما نگاه بیانداز در هجوم گمان ها

همیشه قصهی تو میخ ورد گریز به گودال
درست لحظه ی آخر بریده است امان ها

رضا شده ست علی اکبر و شدی تو حسینش
عوض شده ست فقط جای پیرها و جوان ها

دوباره راهی مشهد شدیم و توشه ی ما شد
پر از عریضه ی حاجت شبیه نامه رسان ها

غریب زاده! قریبِ به اتفاق سپردند
که حاجت از تو بخواهیم ای امام جوان ها!



19 فروردین 1396 1903 2

بانک بی اختلاس من، قلّک

 

باز دلتنگِ زنگ مدرسه ام
دنگ دنگی که می شود پر و بال
 
حسرت مشق های ننوشته،
لذت بیست های اوّل سال
 
مزه ی تلخ ترکه های انار
مزه ی ترش زال زالکِ کال
 
خنکای نسیم اول صبح
پرکشیدن در آسمان خیال
 
کیف و کفشی که آرزویم بود
نرسیدم به آرزوی محال
 
هم نوا با اذان صبح شدن
ذکر بی بی و عطر احمد و آل
 
با سماور چهارقُل خواندن
صبح دم شکر قادر متعال
 
اول صبح، دوری از مادر
زنگ آخر ترانه های وصال
 
آبرنگی که بارها گم شد
بین نقّاشی از جنوب و شمال
 
قصّه ی جنگ رستم و سهراب
داستان قشنگ رستم و زال
 
قصّه ی بوسه های شیطانی
ماجرای دو مار خوش خط و خال
 
قصّه ی لاک پشت و مرغابی
می توان پر کشید بی پر و بال
 
قصّه های کلیله و دمنه
مکر روباه و حیله های شغال
 
شب باران، صدای چکّه ی سقف
صبح برفی بدون چکمه و شال
 
آش شلغم، بخور بابونه
چه نیازی به دکتر اطفال؟!
 
دوره ی شام های نان و پنیر
دوره ی نان بربری دو ریال
 
دوره ی یک قران و ده شاهی
عهد یک سیر شانزده مثقال
 
سر سفره نگاه کارد، پنیر
باز دعوای قاشق و چنگال
 
شب چلّه، هوای کرسی داغ
همه بی غلّ و غش، همه خوشحال
 
هرکسی صبح زودتر می رفت
بود خوش تیپ خانه بی جنجال
 
دست مادر بزرگ، حافظ بود
تا برای همه بگیرد فال
 
قصّه ی غصّه ی عمو نوروز
ننه سرما و خواب آخر سال
 
شوق عیدی گرفتن از بابا
ناگهان «یا محوّل الاحوال»
 
جای ماهی سفید، در حلقوم
تیغ ماهی کپور بود و کفال
 
نرود از مشام جان هرگز
بوی بابا و عطر نان حلال
 
می زد از دیدن طلبکاران
گاه گاهی لب پدر تبخال
 
آب و نان مرا به سختی داد
تا رسیدم به درس صفحه ی دال
 
چند روزی شدم کمک خرجش
تقّ و تق می کند هنوز بلال
 
بانک بی اختلاس من، قلک
سرفه ی سکّه از گلوی سفال
 
جور کردیم پول مشهد را
عمر بی بی ولی نداد مجال
 
خواب دیدم در آسمان حرم
چون کبوتر پرید و شد تک خال
 
یاد روزی که مثل اعیان ها
دل ما هم خنک شد از یخچال
 
یاد روزی که چشم ما وا شد
به تماشای اوّلین سریال
 
قصّه ی عشق کودکانه ی من
گل نسرین باغ مش اسمال
 
ناگهان زیر چرخ یک نیسان
شد گل آرزوی من پامال
 
شعرهای فروغ فرّخ زاد
در کنار نوشته های جلال
 
طنزهای عبید هم دیگر
از رخ من نبرد گرد ملال
 
شب قدر و قرائت قرآن
عالمی داشتم؛ برای مثال:
 
دست بی دست و پای من لرزید
از تماشای سوره ی زلزال
 
 
داستان یتیم و کاسه ی شیر
ماجرای عقیل و بیت المال
 
قصه ی صبح جمعه، مهدیه
روضه ی «کافی» و اذان «بلال»
 
تا پلیس محلّه مسجد بود
دزد ایمان ما نشد رمّال
 
از عنایات دوستِ ناباب
پسر مش کریم شد اغفال
 
پشتِ بام و نسیم بازیگوش
رؤیت ماه اول شوّال
 
طعنه می زد به روی ماه تمام
از لب حوض خنده های هلال
 
حوض آبیّ و ماهی قرمز
عشق پیروزی، عشق استقلال
 
دست یک جا شکست، پا یک جا
بازی فوتبال و بسکتبال
 
 با پنالتی، دقیقه ی آخر
تیم ما باخت از بد اقبال
 
نسیه می داد و ورشکست نشد
پیر اهل محل، نبی بقّال
 
هفته ها زیر منّت قصّاب
چوب خط همه بدین منوال
 
مثل پونه برای مار نبود
خواستگار بدون مال و منال
 
دلخوشیّ اتاق کنج  حیاط
یک جهیزیّه بار یک حمّال
 
روزی از مدرسه که برگشتم،
کسی از من نکرد استقبال
 
تک درخت کنار خانه شکست
نکند مادرم؟...زبانم لال!
 
دیگر آن شوق کودکانه گذشت
!آه از روزگار رو به زوال
 
ای دل! ای دل! دل شکسته! مرنج
ای دل! ای دل! دل شکسته! منال
 
آسمان از ولایت مولا
داد سهم مرا تمام و کمال
 
پدرم نوکر امام حسین
مادرم عاشق محمّد و آل
 
یاد آن روضه های هر هفته
عطر عود و تبسّم تمثال
 
با صدای گرفته ی  مرشد
باز می شد همیشه راه وصال
 
خیمه ی بچّه ها غریبِ غریب
چشمه ی اشک ما زلالِ زلال
 
در هیاهوی ظهر  عاشورا
کشته می داد روضه ی گودال
 
قصّه ی انقلاب و قصّه ی جنگ
کرد خوبان قصّه را غربال
 
سینه سرخان مسجدی رفتند
تا فراسوی آسمان خیال
 
رنگ دشمن، سفید شد چون گچ
روی ظالم، سیاه مثل زغال
 
دوستانم شهید گمنامند
نام من شد بسیجی فعّال
 
سال ها رفت و پای درس حساب
کسی از حال ما نکرد سؤال
 
الغرض، یک کلام هم با عشق:
حکم، حکمِ تو بود در همه حال

 



16 فروردین 1396 2177 3

زهراست مادر من و من بی قرار او

عاشق شده ست دانه به دانه هزار بار
دل خون و سینه چاک و برافروخته انار

فریاد بی صداست ترک های پیکرش
از بس که خورده خون دل از دست روزگار

پاشیده رنگ سرخ به پیراهن خزان
بسته حنا به پینه ی دستان شاخسار

در سرزمین گرم، انار آتشین شود
یاقوت را می آورد آتشفشان به بار

با دست خود به حوصله پنهان نموده است
یک دانه از بهشت در او آفریدگار

آن میوه ای که ساخته تسبیحی از خودش
شکر است بر زبانش، فی اللیل و النهار

آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود
چون باب میل اوست شد این میوه تاجدار

آن بانویی که نام خودش شعر مطلق است
در وصفش استعاره نیاید به هیچ کار

نامی که داده است به زن قیمتی دگر
نامی که داده است به مردان هم اعتبار

آن نام را می آورم اما نه بی وضو
دل را به آب می زنم اما نه بی گدار

جبر آن زمان که پشت در خانه اش نشست
برخاست ان قیامت عظمی به اختیار

رفت ان چنان که از نفس افتاد جبرئیل
گویی محمد است به معراج رهسپار

شد عرصه گاه، تنگ ولی ماند پشت در
چون ماندن علی به احد ماند استوار

برگشت زخم خورده ولی فاتح نبرد
چون بازگشت حمزه از آشوب کارزار

در خون خضاب شد تن یاران بعد از او
آنها که نام فاطمه را می زنند جار

من از کدام یک بنویسم که بوده اند
حجاج ها به ورطه ی تاریخ بی شمار

آنها که با غرور نوشتند ساختیم
دریاچه های احمری از خون این تبار

از کربلا یه واقعه ی فخ رسیده ایم
از عمق ناگوارترین ها به ناگوار

محمود غزنوی به عداوت مگر نساخت
از استخوان فاطمیان چوبه های دار

بوسهل زوزنی به شرارت هنوز هم
محکوم می کند حسنک را به سنگسار

در لمعه الدمشقیه جاری ست تا هنوز
خون شهید اول و ثانی چون آبشار

اما هنوز هم به تأسی ز فاطمه
نام علی ست روی لب شیعه آشکار

بیت از هلالی جغتایی نشسته است
از آن شهید شیعه به ذهنم به یادگار:

جان خواهم از خدا نه یکی بلکه صدهزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار

فرق است فرق فاحشی از حرف تا عمل
راه است راه بی حدی از شعر تا شعار

اینک مدافعان حرم شعله پرورند
تا در بیاورند از ان دودمان دمار

با تیغ آبدیده ای از نوع اعتقاد
با اعتقاد محکمی از جنس ذوالفقار

زهراست مادر من و من بی قرار او
آن نام را م یآورم آری به افتخار

آن بانویی که وقت تشرف به رستخیز
پیغمبران پیاده می آیند و او سوار

فریاد می زنند که سر خم کنید هان
تا از صراط بگذرد آیات سجده دار

هر جا نگاه می کنم انجا مزار اوست
پنهان و آشکار چنان ذات کردگار

اینها که گفته ایم یکی بود از هزار
اما هنوز شیعه مصمم...امیدوار...
 


27 اسفند 1395 1609 0

خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم

تو را تا دیده ام محو جمال کبریا دیدم
تو را غرق مناجات خدا، از خود رها دیدم

تو را در سجده ی باران و بر سجّاده ی صحرا
به هنگام قنوت برگ ها، در «ربّنا» دیدم

تو در هفت آسمان سیر و سفر می کردی امّا من
تو را در سرزمین وحی، سرگرم دعا دیدم

کنار «حجر اسماعیل» در سرچشمه ی زمزم
صفا و مروه را گرد تو در سعی و صفا دیدم

«تو را دیدم که می چرخید گرد خانه ات کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم»

تو را در دامن مادر، تو را در دست پیغمبر
تو را مولود کعبه، قبله ی اهل ولا دیدم

تو را فرمان بر «یا ایها المدثر» از اول
تو را «السابقون السابقون» از ابتدا دیدم

تو را پابند پیمان الست از مطلع هستی
تو را عاشق ترین دلداده ی «قالو بلا» دیدم

تو افکندی حجاب از روی «کَرّمنا بنی آدم»
که سیمای تو را آیینه ی ایزدنما دیدم

تو آدم را فراخواندی به علم «عَلَّمَ الأسماء»
تو را در کشتی نوح پیمبر ناخدا دیدم

::

اگر اعجاز موسایی عصا بود و ید بیضا
سرانگشت تو را پرگار تقدیر و قضا دیدم

نه تنها از تو شد عیسی مسیحادم، که از اوّل
تو را هم عهد و پیمان به تمام انبیا دیدم

سلیمان از تو حشمت یافت هنگام نگین بخشی
تو را روح قناعت، اسوه ی فقر و غنا دیدم

زدی خود را به آب و آتش ای شمس جهان آرا
تو را پروانه ی پیغمبر از غارحرا دیدم

به جولانگاه احزاب و نبرد خندق و خیبر
به دستت تیغ «لاسیف» و به شأنت «لافتی» دیدم

به یک ضربت که در خندق زدی، در برق شمشیرت
جهانی را به لب «اَهلاً و سَهلاً مَرحَبا» دیدم

تلاوت کردی «آیات برائت» را به زیبایی
تو را خورشید بام کعبه در «اُمُ القُری» دیدم

تو را در مسجد و محراب، در میدان و بر منبر
تو را در بی نهایت، در کجا در ناکجا دیدم

چه می دیدم خدایا روز فتح مکّه با حیرت
خلیل بت شکن را روی دوش مصطفی دیدم

«و سُبحانَ الَّذی أسرا بِعَبدِه» را که می خواندم
تو را در لیلةُ المعراج، با بدرُالدُّجا دیدم

سراغ آیه ی «الیوَم اکملتُ لکُم» رفتم
تمام آیه را وصف علی مرتضی دیدم

شکوه و عزّت هستی! کمال عشق و سرمستی!
چه گویم من که روی دست پیغمبر چه ها دیدم

تو را در سایۀ باغ «اَلَم نَشرح لَکَ صَدرَک»
شکوفا یافتم، مصداق « مِصباحُ الهُدی» دیدم

گل روی تو را در «سَبِّح اسم ربَّکَ الاعلی»
تَجَسُّم کردم آری، تا جمال کبریا دیدم

::

تو را در سورۀ «حامیم تنزیلٌ منَ الرَّحمن»
تو را در آیه ی تطهیر و در «قُل اِنَّما» دیدم

تو را در نون «اَلرَّحمن» و عین «عَلَّمَ القُرآن»
تو را دریای «یاسن» ترجمان طا و ها دیدم

تو را در «قُل کَفی بِاالله» در «وَالتّین وَالزَّیتون»
تو را در «لیسَ لِلانسانَ اِلّا ما سَعی» دیدم

نه تنها هست اوج رفعتت در «قاف و القرآن»
تو را در سوره ی وَالشَّمس و طور و وَلضُّحی دیدم

تو را با چهره ی پوشیده و خرما و نان بر دوش
کنار زاغه های شهر کوفه بارها دیدم

نوازش از تو می دیدند فرزندان شاهد هم
تو را با گوهر اشک یتیمان آشنا دیدم

به مسکین و یتیم از بس محبّت کردی و احسان
تو را در سوره ی انسان و متن هل اتی دیدم

چه می دیدم خدا را در سکوت محض نخلستان
تو را هر نیمه شب، در گریه های بی صدا دیدم

شبی که شمع بیت المال را خاموش می کردی
تو را با بی ریایی، خفته روی بوریا دیدم

::

چو راز غربت خود را به گوش چاه می گفتی
چو نیلوفر کشیدم قد، تو را ای ماه دیدم

تو را پشت در آتش زده، با زهرةُالزّهرا
صبور و مهربان، در تیرباران بلا دیدم

اگر نامردمان دست تو را بستند، آن ها را
اسیر پنجۀ تقدیر، در «تَبَّت یَدا» دیدم

در ایوان نجف، در کوفه، در محراب مسجد هم
شهادت نامه ی «فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبه» را دیدم

پس از آن لیلة القدری، که شد شقُّ القَمَر، هرشب
تو را در جوهر خون شهیدان خدا دیدم

تو را یاریگر خون خدا، با عترت یاسین
تو را دلجوی یاس ارغوان، در نینوا دیدم

تو را در آسمان نیلگون ظهر عاشورا
تو را در سایه روشن های شام و کربلا دیدم

شب شام غریبان و پرستو های سرگردان
تو را دلسوخته در شعله زار خیمه ها دیدم

اگر خورشید دشت کربلا از نوک نی سر زد
تو را در موجی از آیات تسلیم و رضا دیدم

تو را با کاروان اهل بیت وحی در غربت
تو را در حیرت از خورشید در تشت طلا دیدم

کسی از آستانت دست خالی بر نمی گردد
که در آیینه ی آیین تو مهر و وفا دیدم

 



27 شهریور 1395 1160 0

قصیده ی سیب زمینیّه

 

داده است به ما شخص خدا سیب زمینی
ها، شخص خدا داده به ما سیب زمینی

گر جزو گیاهان زمینی ست به ظاهر
امّا رسد از سمت سما سیب زمینی

دنیاست اگر مزرعه ی آخرت تو
بهتر که بکاری همه جا سیب زمینی

آری همه جا؛ فرق ندارد که چپ و راست
حتّیٰ تو بکار «اَوسَطِها» سیب زمینی!

در کوه و کمر، دشت و دمن، جنگل و صحرا
هرجا که کند برّه چَرا سیب زمینی

هم روی زمین چمن شهر بکار و
هم در کف استخر شنا سیب زمینی

در باغچه ی کوچه و در جوی خیابان
در خانه و بر بام و هوا سیب زمینی!

بر سنگ کف شرکت و در پشت اداره
در دفتر کار رؤسا، سیب زمینی

گفتی: «چه بکاریم در این جا که بصرفد؟»
آخر چه سؤالی ست رضا؟!... سیب زمینی

باور کن اگر بهره ای از فهم و خرد داشت
می کاشت بشر توی فضا سیب زمینی

در ضمن «رضا» هست رفیق من و چندی ست
هی کاشته با میل و رضا سیب زمینی

می گفت:« چه خوب است که از این همه موجود
بوده ست در این خانه مرا سیب زمینی

در خانه ی ما رونق اگر هست، عجیب است؟
جایی که هی آورده صفا سیب زمینی»

توضیح دهم تا نشود سوء تفاهم
تا خوب بدانی که چرا سیب زمینی

«آدم» هوس سیب درختی که نمی کرد
کِی داشت کسی مسأله با سیب زمینی

البتّه بنی آدم از آن پس، همه خوردند
ماندند من و ما و شما سیب زمینی

بگذار جهان پر شود از لطف حضورش
آن منشأ خیر و بَرَکا سیب زمینی

«ت» از ته «خیر و برکات» آمده این جا
چون بوده و هست اِندِ وفا سیب زمینی

انگار که منظور مرا درک نکردی!
آخر تو بگو نیست کجا سیب زمینی

چپ، راست، عقب، بیخ، بغل، پشت، مقابل
سرتاسر هرگونه سرا سیب زمینی

اصلاً به همین دوروبر خویش نظر کن
در جمع شما کرده چه ها سیب زمینی!

نه، خوب تماشا کن و دقّت کن وبشمار!
ها، حدِّاقل شصت و دوتا سیب زمینی

یا این که بیأنداز در آیینه نگاهی
شاید که ببینی چه بسا سیب زمینی!

گیریم که این بار به حرفم نرسیدی
راهی ست پر از گردنه تا سیب زمینی

امروز در این بیت عجب جمع عجیبی ست؛
من، تو، حسن، آزاده، مُنا، سیب زمینی

اوقات خوش آن بود که با دوست... هدر رفت
اوقات خوش آن بود که با سیب زمینی...

ما درسِ سحر در ره جایی ننهادیم
خواندیم سحر، ظهر، مسا، سیب زمینی

ما گاو نبودیم ولی یونجه گران است
خوردیم به جایش چه بجا سیب زمینی!

آن ماده ی پر فایده در کلّ امورات
آن مایه ی ابقا و بقا سیب زمینی

آن گوهر نایاب که آسان بتوان یافت
آن درّ گران قدر و بها، سیب زمینی

آن در همه کار از همه کس کارگشاتر
آن در همه ره، راه گشا، سیب زمینی

هم در همه داغی ست خنک سازتر از یخ
هم بر همه دردی ست دوا، سیب زمینی

هم در همه رنجی ست، بسی باعث خنده
هم در همه انواع عزا، سیب زمینی

هم عین حیات است و بقا در همه احوال
هم ضدّ هلاک است و فنا، سیب زمینی

دانند زنان بیشتر از اکثر مردان
شش چیز گران است: طلا، سیب زمینی

ما با جُهَلا با بُهَلا کار نداریم
عشق است برای عقلا، سیب زمینی

ایشان همه دانند که در راه تنفّس
یک چیز نیاز است: هوا، سیب زمینی

دریاب تو این نکته و بگذار ببینند
کوته نظران توی غذا، سیب زمینی

گشتیم، نبوده ست، شما نیز بیایید
در گونی هر بی سروپا سیب زمینی

مردم دو  گروه اند در این ساحت و قطعاً
از این دو نبوده ست سوا سیب زمینی:

جمعی همه دیوانه و دل بسته ی سنّت
هستند به سبک قدما سیب زمینی

یک عده در این عرصه بسی پست مدرن اند
باید به شان گفت پسا سیب زمینی

ما زنده به آنیم که آرام... بگرییم
ما زنده به آنیم که... ها، سیب زمینی

باید بشوی تا که ببینی که چه خوب است
باید بشوی... «آره یه پا سیب زمینی»

جوری که نباشد پس از آن قابل تشخیص
در پیرهنت کیست؟ تو یا سیب زمینی

این شیوه بیاموز اگر طالب فیضی!
 



01 شهریور 1395 1105 1

آن روز ایمان مدینه امتحان می داد

«هل من مبارز» نعره دنیا را تکان می داد
در خندقی خود کنده شهر از ترس جان می داد

اینک سوار کفر زیر رقص شمشیرش
لبخند شیطان را به پیغمبر نشان می داد

«یک مرد آیا نیست؟» این را کفر می پرسید
آن روز ایمان مدینه امتحان می داد

هر کس قدم پس می کشید و با نگاه خود
بار امانت را به دوش دیگران می داد

با شانه خالی کردن مردان پوشالی
کم کم رجز ها مزه ی زخم زبان می داد

«رخصت به تیغم می دهی؟» این را علی پرسید
مردی که خاک پاش بوی آسمان می داد

فرمود نه بنشین علی جان تو جوان هستی
آری همیشه پاسخش را مهربان می داد

::
«هل من مبارز نعره» گویا از جگر می زد
فریاد او بر قامت شهری تبر می زد

او می خروشید و رجز می خواند و بر می گشت
او مثل موجی بود که بر صخره سر می زد

کم کم هوا حتی نفس را بند می آورد
نبض مدینه پشت خندق تند تر می زد

زنها میان خانه ها شیون به پا کردند
انگار تک تک خانه ها را نعره در می زد

فریاد بغض بچه های شهر را بلعید
ساکت که می شد، دیو فریادی دگر می زد

یک بار دیگر اذن میدان خواست از خورشید
لب های شیرین علی حرف از خطر می زد

فرمود: «نه» هر چند که قلب علی را دید
مثل عقابی در قفس که بال و پر می زد

::
«هل من مبارز» باز زانوی علی تا شد
این بار دیگر اذن میدان یک تمنا شد

فرمود پیغمبر:«علی جان! یا علی! برخیز.»
خندید(بند از دست های شیر حق وا شد)

شمع شهادت شعله ور بود و خدا می دید
پروانه در آتش بدون هیچ پروا شد

برقی زد آهن پاره شد بند دل دشمن
تا تیغه های ذولفقار از دور پیدا شد

تا انعکاس صورتش بر ذوالفقار افتاد
ابرو گره زد تیغ روی تیغ زیبا شد

مثل عقابی در نگاه عمرو می چرخید
فرصت برای تیز پروازی مهیا شد

اعجاز یعنی ضربه ی دست علی آن روز
دشمن اگر که رود، او مانند موسی شد

تا لافتی الّاعلی را آسمان می خواند
لاسیف الّاذولفقار این گونه معنا شد

در وصف این ضربت خدا حتی غزل دارد
آری علی با ضربتی عالی اعلا شد

 



29 تیر 1395 862 0

باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت
هر شاخه ای قنوت برای خدا گرفت

شعر علیل و واژه ی بی اشتهای آن
با اشک های شوق تشرف شفا گرفت

در گرگ و میش صبح، در انبوه خیر و شر
دل بیدلانه حالت خوف و رجا گرفت

امّا پس از طلوع فراگیر آفتاب
بی اختیار دامن مهر تو را گرفت!

مهر تو شرح روشن اشراق ناب بود
خورشید با تبسّم تو روشنا گرفت

عالم قرار بود پس از تو شود خراب
مهرت قدم نهاد که عالم بقا گرفت

با فطرت اویس دل آمد به سوی تو
از عطر مصطفای وجودت صفا گرفت

باغ از شکوفه هر سحر احرام شوق بست
اذن طواف در حرم کربلا گرفت

بی شک سراغ رایحه ی گیسوی تو را
حافظ هزار بار ز باد صبا گرفت!

با شوق تو مشارق الهام جلوه کرد
با عطر تو عوالم ایجاد پا گرفت

دیدم چگونه شاهد بزم شهود شد
آن عاشقی که رخصت «یا لیتنا» گرفت!
::
از داغ تو که در دل افلاک جا گرفت
آدم به ناله آمد و خاتم عزا گرفت

فیض عظیم با «وَفَدَیناهُ» موج زد
این جام را خلیل به لطف شما گرفت

حتی پیامبر به پیامت امید داشت
آن روز که تو را به سر شانه ها گرفت

عمّان درست گفت: خدا در دم نخست
وقتی که امتحان ز همه اولیا گرفت

قلب تو بیشتر ز همه درد و داغ خواست
جانِ تو بهتر از همه جام بلا گرفت

ای دم به دم حماسه! ببخشا که شعر من
از حد گذشت و حال و هوای رثا گرفت

در حیرتم «کمیت» چگونه میان شعر
از دشمنان خون خدا خونبها گرفت؟!

«آنان که در مقام رضا آرمیده اند»
دیدند دعبل از چه امامی قبا گرفت

من در خور عطای شما نیستم ولی
باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

وقتی خروش کرد که «باز این چه شورش است»
آری، چه شورشی که جهان را فرا گرفت...

 



19 اردیبهشت 1395 2298 0

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!


در میان لرزه های شک صلابت یقین
آن عمود آفرینش جهان عماد دین

آن که فقر خاک ها به یمن خاکساری اش
از خجستگی گذشت از آسمان هفتمین

آسمان جا گرفته در زمین؛ ابوتراب
فخر می کند به نام او بر آسمان زمین

قدر لحظه های او فراتر از هزار ماه
آن هزار ماه فتنه های خفته در کمین

ماه های شادخواری هزار و یک شبی
ماه های مردهای سنگ داغ بر جبین

مردهای مرده ریگ جاهلیت سیاه
مردهای تنگ همّت فراخ آستین

::

وای من چگونه این چکامه را به سر برم؟
یا علی امیر خطبه های جاری متین!

یا علی مدد! کلام تو شفای جان ماست
یا علی! حضور تو ظهور مصحف مبین

ما مکرر آمدیم و سائلانه این چنین
ای غدیر رحمت خدا امیرمؤمنین!

ما مکرریم و شرمسار این غدیر نو
ما مکرریم و سائل عنایتی نوین

سائلان بر آستان لطف تو مکررند
ای نهاده بر کف نیاز سائلان نگین!

ما شبانه های فقر کوچه های کوفه ایم
شوق و انتظار را در اشک هایمان ببین

ای فراتر آن چنان که رفته تا فراز عرش!
ای فروتن آن چنان که با یتیم همنشین!

یا علی! پس از تو قرن ها یتیم مانده اند
یا علی پناه ما هماره مهربان ترین!

یا علی! شگفت آشنا حماسه ای عجیب
تا ابد حماسه ها به ذکر یا علی عجین

ای تمامت وجود تو حماسه ای شگرف!
وِی بدایت ظهور تو کلام آخرین!

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!
باد تا ابد قرون به نام نامی ات قرین!

 



02 اردیبهشت 1395 1169 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها