دفتر شعر

گفتنش سخت است

دلم رازی است بی اندازه رسوا
گفتنش سخت است
چنان طوفان
که جز در گوش دریا
گفتنش سخت است
نه، از بن بست طبعم نیست
اخلاق غزل این است
تماشایش دل انگیز است اما
گفتنش سخت است



08 تیر 1392 1605 2

شکستی نیل قلبم را که از من بگذری آیا؟!

تنت مانند ماهی هاست، می لغزد به چشمانم
تو می رقصی و طوفان می شود دریاچه ی جانم

گریبانت سر است از معجزات حضرت موسی
از این سحر است اگر همچون عصا سر در گریبانم

شکستی نیل قلبم را که از من بگذری آیا؟!
مبادا لحظه ای ایمن شوی از مکر طوفانم

شکوه آسمانی ابری ام، دریا! بیا با من!
تنت را قلقلک می ریزد انگشتان بارانم

دو بازوی تو دو تهمینه ی در بند هم مانده
رهاشان کن که در راه اند رستم های دستانم

تویی فال خوشم، بخت بزرگم، حال دلخواهم
چنان فیلی که خواب آلوده می افتد به فنجانم

زلیخای من! از کام تو هرگز سر نخواهم تافت
به شرطی که دل تنگ تو باشد جای زندانم



01 آبان 1391 1921 1

خورشیدم و به دوزخ تن کرده ام رسوب

امروز منزجر شده ام دیگر از خودم
من داشتم توقع بالاتر از خودم

یادت که هست مسئله ی گنگ روزگار
پرسیده بود مرتبه ی آخر از خودم

دنیا و دختری که دلش مثل آب هاست؟!
دنیا برای مردمش و دختر از خودم!

یک عقده ی غریب به جانم نشست تا
آتش گرفتم از تو و خاکستر از خودم

یعنی سراب بودی و دنیا سراب بود
یعنی که عشق هم غلطی دیگر از خودم!

این روزها به مرتبه ی سگ رسیده ام
عو می کشم برای یکی بدتر از خودم!

مثل کلاه شعبده بازان هوایی ام
حیران این نمایش بهت آور از خودم!

خرگوش و مار، کفتر و گل، دستمال و موش!
حتی درآمده به مراتب خر از خودم!

خورشیدم و به دوزخ تن کرده ام رسوب
یک روز می شود که بیایم بر از خودم



10 مرداد 1391 1247 1

نازنین! جارو بیاور، رنگ ها را جمع کن

در صدایت بهترین آهنگ ها را جمع کن
نغمه ی تنهایی دلتنگ ها را جمع کن

خسته ام از جلوه های رنگ رنگ روزگار
نازنین! جارو بیاور، رنگ ها را جمع کن

رودم، آری می روم، اما تو محض عاشقی
از مسیلم بغض ها و سنگ ها را جمع کن

با تو اقیانوسی آرامم، فقط از ساحلم
دانه دانه لاشه ی خرچنگ ها را جمع کن!



04 مرداد 1391 1556 1

تشنه است سال من؛ برایش ابر بگذار

در ابتدا و انتهایش ابر بگذار
تشنه است سال من؛ برایش ابر بگذار

خشک است دنیایم، کمی دیوانه اش کن!
دور سر دیوانه هایش ابر بگذار

روی سرشان کاسه ای پر از ستاره*
تا نشکنندش؛ لا به لایش ابر بگذار

توی سرم یک غده هست اندازه ی ماه
بردارش از آن تو، به جایش ابر بگذار

حالا دلم دریاست، اهل دل که هستی؟
طوفانی اش کن، در هوایش ابر بگذار

این موج گیسو خوب می گیرد دلم را
قلاب کن، طعمه برایش ابر بگذار

نم نم دلم آرام می گیرد، سه، دو، یک!
خورشید را بردار، جایش ابر بگذار



*به ایراد وزنی در این بیت واقفم



04 مرداد 1391 1735 0