دفتر شعر

عشق یعنی کشک! یعنی سنگ پا

باز هم این مثنوی تأخیر شد
شاعرش از غصه و غم پیر شد

ای حسام الدین کچل فرزند من
تو بپا شاعر نشی مانند من

در هنر یا شعر اصلاً مایه نیست
غیر سجع و صنعت و آرایه نیست

چند ماهی چهره بی لبخند بود
و سرم با تست و نکته بند بود

مثنوی شرّش ز سرها کم نشد
سال، نو شد شاعرش آدم نشد

آدمیت واقعاً سخت است ها؟
بنده هم همدرد هستم با شما!

گرچه در ظاهر دو پا داریم ما
توی اصلِ چار جا داریم ما!

گر چه من با این اراجیف خودم
آبروی مثنوی را برده ام

مثنوی مادّی احمدی
شر و ور باشد به جز چن درصدی!

کرده ام با این زبان حلقوی
پای خود را توی کفش مولوی

بار سنگینی است روی دوش من
گر دروغ است این، بزن تو گوش من

هر چه باشد نمره اش ده یا که بیست
شاعر این مثنوی بی کار نیست

من زدم از وقت و تعطیلات عید
دست شستم من ز دید و بازدید

بهر این وقتی که بنمودم تلف
بی گمان در ذهن خود دارم هدف

سالها با زخم آمیزیده ام
با درون خود گلاویزیده ام

مغز برگیر و رها کن پوست را
تا بیابی راه کوی دوست را...

بگذریم آقا، کجا بودیم ما؟
هیچ جا! علاّف و لنگ اندر هوا

عشق که بحث قشنگ بعدی است
باب پنج گلستان سعدی است

من هنوز آواره و حیران بُدم
توی دانشگاه سرگردان بدم

بنده می جستم در این سیر و سلوک
عشق را در بین مشتی کله پوک!

تا بپرسم راز عشق و ازدواج
تا نمانم این قدر من هاج و واج

قاطر احساس من با عربده
رفت سوی بوفه ی دانشکده

مرکز اشراق گر باشد دمشق
بوفه ی ما هست پایتخت عشق

ما همه سیر از غذای بوفه ایم
در حقیقت ما هم اهل کوفه ایم

ساندویچ عشق و پیتزای هوس
ای خدای دل! به فریادم برس!

الغرض! آنجا جوانمردی سوسول
را بدیدم، هیکلش چون نره غول

پالتویی مانند پالان بر تنش
چون هاپو، قلاده ای در گردنش

تیپ هوی و متالیکا زده
موی خود را روغن و ریکا زده

می رسید از پک و پوز آن نگار
بوی روح افزای عطر تار و مار!

گفتم: «ای آن که هوس را بَرده ای
مثل صابون دائماً کف کرده ای

دیکته ی جان مرا تصحیح کن
عشق را بهر دلم تشریح کن»

شازده بعد از آن که خیلی ناز کرد
آروغی زد و چنین آغاز کرد:

داش من! خوب این که خیلی راحته
عشق کار این حقیر هف خطه

بنده هم سیگاری ام، هم پیپی ام
بچه ی اطرافی می سی سی پی ام

عشق یعنی موی خود را ژل زدن
یک لگد بر سر، یکی بر دل زدن

عشق یعنی کاکل رنگین شده
عشق یعنی صورت آذین شده

عشق یعنی طعم شیرین عسل
آن دماغ گنده را کردن عمل

عشق یعنی گونه ها را کاشتن
ابروان خویش را برداشتن

عشق جورابی است نوعش رنگ پا
عشق یعنی کشک! یعنی سنگ پا

عشق یعنی کوله و شلوار جین
زیر چشمی هیکل ما را ببین

عشق آمد ناخن ما لاک خورد
دل تکانی خورد و مانتو چاک خورد!

عشق یعنی بوی عطر و ادکلن
تیپ زدن چون راکی و آلن دلون

گرمی عشق از سشوار است و بس
این متُد در جذب دلدار است و بس

عشق یعنی زیر چشمی در کلاس
یک نگاه از یک جوان بی کلاس

عشق یعنی جزوه تان را می دهید؟
در ردیف خود به ما جا می دهید؟

عشق یعنی حرف های مسخره:
«پارتی پس فردا شب یادت نره

بنده محرابم بوَد ابروی تو
جانمازم روسری موی تو

مست و منگ عطر جوراب توام
عاشق آن چشمک ناب توام

پاشنه ی کفش تو تق تق می کند
این سگ کوی تو وق وق می کند!

آنچه مال من بوَد، مال تو باد!
چشم من همواره دنبال تو باد

عاشقان ساده و شوت توایم
پاس کن ما را که مشروط توایم!

کاش می شد اندکی درکم کنی
چند ماهی باشی و ترکم کنی!»

این چنین هر کس نشد عاشق، خل است
هر که دوس دختر ندارد اُمّل است!

با محبت، عشق راحت می شود
عشق، راحت با محبت می شود!

«از محبت خارها گل می شود»
بی محبت شخص امّل می شود

از محبت گاو، آدم می شود
از محبت موز شلغم می شود

از محبت نوش نیشی می شود
از محبت موش پیشی می شود

از محبت بربری گردد لواش
جون تو، پس چی خیال کردی داداش؟

از محبت یونجه شیرین می شود
خوابگا، دارالمجانین می شود

از محبت چشم ها نم می کشد
چای عشق و عاشقی دم می کشد

عشق در دل نقش آهو می کشد
سرمه بر چشمان یابو می کشد!

با موبایلی می شوی ناز و ملس
بی محبت، نیستی در دسترس!

از محبت می شود استاد نرم
می دهد نمره ز روی حجب و شرم

از محبت پاس می گردد دروس
مرغ می گردد مقدم بر خروس!

با تقلب عدل اجرا می شود!
نمره ها پایین و بالا می شود!

دارد اما این محبت ای عزیز
دردسرهای درشت و خرد و ریز

از محبت شخص پُررو می شود
بچه ی لای پر قو می شود...

چون شنیدم این همه نقض و غرض
جوش آوردم، بگفتم کـ«ای مرض!

بس کن آقا، هر چه قر دادی بس است
خویشتن را هر چه جر دادی بس است!

تو که احساس جوانی می کنی
پس چرا جفتک پرانی می کنی؟

تو نفهمیدی عزیزم عشق چیست
آنکه من دنبال او بودم تو نیست!

این اراجیفت برامان نان نشد
بهر آتوسای ما تنبان نشد»

با شمایم ای جوانان سوسول!
بر حذر باشید از نفس فضول

از حیا و عشق می نالد هوس
کله ها را گول می مالد هوس



04 مرداد 1391 4844 0

خوب... کجا بودیم؟ هان در خوابگاه

اول اشعار با نام خدا
با سلامی خدمت اهل صفا

باز هم این مثنوی تأخیر شد
شاعرش از غصه و غم پیر شد

نه تعصب دارم و یک دنده ام
از گل روی شما شرمنده ام

خوب...کجا بودیم؟ هان در خوابگاه
با همان اوضاع خیط و افتضاح!

من تعهدنامه را ضامن شدم
در اتاقی فسقلی ساکن شدم

ظهر و شب اصلاً رها می شد نماز
صبح ها هم که قضا می شد نماز

تا سحر شب زنده داری باب بود
بدتر از آن، روزه خواری باب بود

می زدند این بچه های شیک و پیک
حرف هایی زشت و مستهجن، رکیک

پیش خود گفتم: «وظیفه دیگر است
امر به معروف و نهی از منکر است

رنج بردن از بقیه تا به کی؟
سوختم، آخر تقیّه تا به کی؟»

گفتم: «ای نامردهای نره غول!
ای رفیقان مشنگ شاسکول!

زین عمل آیا پشیمان نیستید
کافرید آیا؟ مسلمان نیستید؟»

پاسخ ایشان به من این بود: «هو!
گر شما ناراحتی، پا شو برو

خود به کار خویش آگاهیم ما
واعظ و مُلا نمی خواهیم ما

واسه چی با اعصاب ما ور می روی؟
بی خودی بالای منبر می روی

مثل ما دل پاک باش و سر به زیر
این قدر تو پاچه ی ما را نگیر

شاد باش این عمر پن-شش روزه را
جمع کن آقا تو کاسه کوزه را»

الغرض بر چهره ها چین می زدند
حرف «لا اکراه فی الدّین» می زدند

چون چنین دیدم، بگفتم بی گمان
دست باید شستن از این دوستان

می شوم آسوده از شرک جلی
می روم سمت مسلمانی، ولی

یک رفیق کار دُرس نایاب بود
دوستی هم بود اگر، ناباب بود

بنده هم خوب از قضای آسمان
دوست گشتم با یکی زین دوستان

بود خوش تیپ تر ز دی.کاپریو
چهره پژمرده، قیافه تابلو

بنده را او برد همراه خودش
تا بیفتم زود در چاه خودش

در اتاقی تیره و مملوّ دود
هیچ چیزی توی آن واضح نبود

کم کمک تا چشم من عادت نمود
چند خرس گنده را رویت نمود

چشم هاشان از می عرفان خمار
جملگی حلقه زده بر گرد یار

 یار ایشان معدنی از نور بود
رُک بگویم: منقل و وافور بود!

دور هم سن ایچ و باسلق می زدند
دوغ می خوردند و آروغ می زدند

زان میانه آدمی گردن کلفت
رو به من کرد و به پند این گونه گفت:

«گر تو خواهی اسب شادی هی کنی
باید اینجا بی خیالی طی کنی

ما هم از اول که اینجا آمدیم
با امید و صد تمنا آمدیم

درس هامان طرح آماری نداشت
رشته مان آینده ی کاری نداشت

حبس در این چاردیواری شدیم
مدتی بگذشت و سیگاری شدیم

کم کمک مأیوس گشتیم از تلاش
عشق و عرفان پیشه کردیم؛ آره داش!

بود غیبت کار ما در هر سِری
دیگری می زد به جامان حاضری

امتحان از بهر ما عشق و صفاست
نیست غم چون که مراقب هم ز ماست

تا تقلب هست، ما را بیم نیست
مردتر از ما در این اقلیم نیست

ما کجا حلّ ریاضی می کنیم
در شب آن، «حکم» بازی می کنیم

پس تو هم این حال را احساس کن
چند واحد بی خیالی پاس کن»

حرفشان اما به کام من نبود
این کژی ها در مرام من نبود

گفتم:« ای شیره کشان! اف بر شما!
ای مفنگی ها! بسی تف بر شما»

پشت پا بر مستی و افیون زدم
زان اتاق شب زده، بیرون زدم

پیش خود گفتم: «بپرسم راز جان
از یکی از بچه های درس خوان»

با دل بشکسته و پای چلاق
در زدم، وارد شدم در یک اتاق

دیدم آنجا چهره ای چون آفتاب
گشته پنهان پشت کوهی از کتاب

فارغ از هر هفت تا عالم شده
روز و شب در پشت میزش خم شده

لاغر و زار و دو چشمش عینکی
چهره ی او زرد و مویش پشمکی

گفتمش: «هان ای انیشتین زمان!
ای نثارت جزوه های بیکران!

لطف کن بر من، منِ بی آبرو
راه اقبال و سعادت را بگو»

گفت: «ای آقا! سوال اصلاً مپرس
من خودم بیچاره ام از من مپرس

من به خرخوانی چو عادت کرده ام
زین سبب ترک جماعت کرده ام

فکر می کردم که درس ارث من است
کار نیکوکردن از پر کردن است

شیشه ی عمرم شده غرق غبار
مونسم شد جزوه های بی بخار

حال این سان خسته و پژمرده ام
گر دماغم را بگیری مرده ام

لیک ما را نیست چاره الغرض
ترکُ العادت موجباتٌ للمَرض»

چون بدیدم با خودم گفتم: «زکی!
بود این بیچاره تر از اون یکی!»

چون که بیرون آمدم از کوی او
باز هم رفتم به قصد جستجو

بعد کلی جر و بحث و قیل و قال
با مدیر خوابگاه بی خیال

گفت: «دارم یک اتاق اما بدان
نیست کس را جرأت رفتن به آن

یا ز جان خویشتن باید تو سیر
گشته یا بازی کنی با دمب شیر»

گفتمش: «ما را از آنجا باک نیست
هر چه باشد، مملو از تریاک نیست

من خودم اصل خلافم غیرتی
ما همه شیریم، اما پاکتی!»

گفتم این را و به سوی خوابگاه
با دلی خوش رفتم اما دیدم آه...

روی در بنوشته با خط سفید
«ایست! باید با وضو وارد شوید!»

بنده اما نه وضویی داشتم
نه به چهره رنگ و رویی داشتم

کپ نمودم لاجرم با ترس و لرز
در زدم، وارد شدم در پشت مرز!

چه اتاقی، شکل زندان اوین
گرم و دم کرده چنان حمام فین

چند آدم با لباس ورزشی
آخر تیپ موجه، ارزشی

زان میانه شخص نیکو جامه ای
داد دستم فرم و پرسش نامه ای:

«خواهی اینجا تو اگر ساکن شوی
باید این اعمال را ضامن شوی

قید کن اول تو شغل و نام را
بعد هم پاسخ ده این احکام را

کار و بار هفت جدت را بگو
بازگو احوال خود را مو به مو

در سیاست راستی یا که چپی
فاش کن، هوی متالی یا رپی؟

از کجا معلوم که موذی نیستی
یا منافق یا نفوذی نیستی؟»

گفتم: «آخر من جوانی آس و پاس
شاعری گمنام و خنگ و ناشناس

من نمی دانم خودم هم کیستم
اهل تهرانم ولی رپ نیستم

هان شما آیا مفتش نیستید؟
یا که مأمور گزینش نیستید؟»

زان میانه یک تن از آن چند مرد
حرف من را با تغیّر قطع کرد:

«چیست شعرت ای جوان لرزشی!
عاشقانه گفته ای یا ارزشی؟

از چه رو باز است نیش تو، بگو
از چه کوتاه است ریش تو بگو؟»

گفتم: «آخر این چه فکر است ای پسر!
هر که ریشش بیش، دینش بیشتر؟

من شما را صاف و صادق یافتم
با اصول دین موافق یافتم

لیک این افکار نارس خوب نیست
آدم خشکه مقدس خوب نیست

چهره ی دین را نسازید این چنین
ترسناک ای بچه های نازنین

اقتدا بر شیوه ی ملاعمر
می کند افکار انسان را دَمَر

با چماق اندیشه ها قُر می شود
عقل، تسلیم تحجّر می شود

حیف با این اعتقادات قوی
گشته اید این گونه دور و منزوی»

گفتم این را و زدم زان جا به چاک
با دلی تنگ و نژند و دردناک

گشت تیره بار دیگر روزمان
بار دیگر خورد، آری، پوزمان

مدتی آواره ماندم در وطن
باغ بوتانیک* شد مأوای من

روی شاخ یک درخت توسکا
جا گرفتم من سر و پا در هوا

جنگلی غرق پلنگ و خرس و فیل
قوت من انجیر و توت و نارگیل

داشتم کم کم چو طوطی می شد
مثل مرد عنکبوتی می شدم

مدتی این گونه مثل تارزان
زندگی کردیم در حد توان




* باغ بوتانيک( Botanic Garden) به مکاني گفته مي شود که گياهان مختلف در آن جمع آوري و به طور طبيعي نگهداري مي شود.



04 مرداد 1391 2150 2

درد دانشجو روایت می کنم

اول اشعار با نام خدا
با سلامی خدمت اهل صفا

«نسل بعد از نسل بعد از من!»* سلام
نسل شوت و نخبه و لمپن! سلام

بشنو از من چون حکایت می کنم
درد دانشجو روایت می کنم

در هوایی سرد شعری گفته ام
بشنوید، از درد شعری گفته ام

«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق»
تا بگویم فرق خر را با الاغ!

«هر کسی از ظنّ خود شد یار من»
کرد کاه و یونجه اش را بار من

«سرّ من از ناله ی من دور نیست»
گر چه اصلاً سور و ساتم جور نیست

شعر من معجونی از زخم دل است
تحفه ای آورده ام، ناقابل است

زخم را با طنز قاطی می کنم
ادعای گنده لاتی می کنم

شعر من درد من و زخم شماست
کار آن وا کردن اخم شماست

میل داری کشف راز خویش را؟
تیز کن گوش دراز خویش را

من جوانی خنگ و پیزوری شدم
یک دو سالی پشت کنکوری شدم

بر جوانیّ خودم آذر زدم
خر زدم، هی خر زدم، هی خر زدم

چون نتایج آمد اشکم شد روان
فحش دادم بر زمین و بر زمان

دیدم از بخت بد و عقل فلج
گشته ام دانشجوی شهر کرج

لیک دیدم من که شکر حق سزاست
حکماً این هم قسمت و تقدیر ماست

می روم آنجا و با لطف خدا
می خورم هر چی کلاس و درس را

حیف، آمد طعنه از هر سمت و سو
گاومان زایید، آن هم شش قلو

هر کسی در وسع خود در آن زمان
فحش و لیچاری نمودی بارمان

مادرم می گفت: «آخر حیف نان
شد کشاورزی هم آخر رشته؟ هان!»

حرف ها را پشت گوش انداختم
ساک خود را روی دوش انداختم

زود من رفتم به سوی ترمینال
دل پر از اندیشه، کلّه پر سوال

خوابگاهی بهتر از باغ بهشت
گفتم از شادی خوشا بر سرنوشت

بوفه و سلف و زمین ورزشی
چهره ها پاک و موجه، ارزشی!

گفتم اینجا عشق و حالم کامل است
زود فهمیدم خیالی باطل است

هست دانشگاه تهران بی قیاس
دارد از بهر خودش کلی کلاس

هست اینجا شعبه ای از کمبریج
البته با مردمانی گیج و ویج

درس می خوانم، مهندس می شوم
در همین واحد مدرّس می شوم

رشته هایی غرق شغل و غرق پول
بهر استخدام ما دولت عجول

می نمایم در همین جا ازدواج
گیرم از دانشجویان خود خراج

صبح با سرویس دولت می رسم
با کلاس و با ابهت می رسم

خانه های سازمانی: آخ جان!
پول های آنچنانی: آخ جان!

مدتی بگذشت، شیرم موش شد
ذوق و شوق اندر دلم خاموش شد

چون همه ساز جدایی می زدند
حرف رفتن، جا به جایی می زدند

دیدم اینجا فکر عهد ماضی اند
بچه ها از رشته شان ناراضی اند

حرف از تغییر رشته می زدند
هر چه می گفتیم: «زشته»، می زدند

معتقد بودند کوشش کافی است
سرنوشت ما همه علاّفی است

کم کمک ما هم پشیمان می شدیم
آنچه آنان می شدند آن می شدیم

با نفیر خنده سر می شد کلاس
ساده می گویم، دو در می شد کلاس

نیم ساعت رفته، آید زمزمه
جمله ی «خسته نباشید» از همه

خیل استادان همه غرق تلاش
لیک این دانشجویان آش و لاش

قدر استادان نمی دانند هیچ
می دهند افسوس، هی گیر سه پیچ

می نخوانند این دروس شیک را
جزوه های عهد ژوراسیک را

نمره را اینجا نه راحت می دهند
کی به سعی و استقامت می دهند

بر پسرها خشکه است و رشوه است
ما بقی! را چشمک است و عشوه است

عده ای چشمک چرانی می کنند
عده ای تیکه پرانی می کنند

عده ای هم نعره هایی بس قوی
می کشند و خب به قول مولوی:

«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش»

وقت ارزشمند ما چون باد بود
بدتر از دانشجویان، استاد بود

بود فکرم: هر چه دانشگاهی است
اسوه ی دین داری و آگاهی است

فکر می کردم که اینجا سنگر است
دیدم اینجا از جهنم بدتر است

عرف و ارزش ها همه از یاد رفت
آرزوهایم همه بر باد رفت

بگذرم ای بچه ی ناز و خفن
بشنو ذکر هم اتاقی های من

چون تعهدنامه را ضامن شدم
در اتاقی فسقلی ساکن شدم

بر در و دیوار عکس مبتذل
زوج ها همدیگه رو کرده بغل...

آن طرف یک پوستر از گلزار بود
این طرف هم خانم افشار بود

گوشه ای یک نوجوان ایکبیری
دور گوشش گوشیِ «ام. پی. تیری»

گوش ها پر گشته  از صوت غنا
آه از این خواننده های ناقلا!

یک طرف سیگار غم در زرورق
یک طرف بُر خورده ایمان با ورق




*از خلیل عمرانی است



04 مرداد 1391 2191 0