دفتر شعر

امام هست، بجنبیم و اتصال کنیم

چقدر حرف ببافیم و قیل و قال کنیم؟
چقدر روضه بسازیم و عشق و حال کنیم؟

چقدر قصّه بگوییم: زید و خالد و بَکر؟
چقدر بر سر این قصه ها جدال کنیم؟

چقدر باورمان را به خلق بفروشیم؟
چقدر رزق خداداد را سوال کنیم؟

خدا نیاورد آن روز را که ساده شویم
خیال ساده ی خود را خدا خیال کنیم

رسالتی که به دوش من و تو افتاده است
مگر نه امر ز مولاست؟ امتثال کنیم

بهل که ساده بگویم: دروغ ممنوع است
حرام دین خدا را چرا حلال کنیم؟

مباد فاصله افتد دوباره بین صفوف
امام هست، بجنبیم و اتصال کنیم

برای جوجه همین آب و دانه کافی نیست
قفس، رفیق! شکسته است، فکر بال کنیم
 



14 بهمن 1394 1348 0

با جوهر قرمز کبوتر می نویسم

انگار از دیروز بهتر می نویسم
پس می نویسم، بار دیگر می نویسم

سقف کبود آسمان را می شکافم
با جوهر قرمز کبوتر می نویسم

استادها سرمشق ها را پاک کردند
این سطرها را دارم از بر می نویسم

ای روزهای سبز فروردین! شما را
از رخوت شب های آذر می نویسم

امروز نه، اما یقین دارم که یک روز
خط می زنم خود را و از سر می نویسم

نام تو را... دست و دلم می لرزد، اما
نام تو را در سطر آخر می نویسم



17 تیر 1392 1072 0

به پس فردا یقین دارم، پس از فردا نمی ترسم

چنان بیزار از امروزم که از فردا نمی ترسم
که از فردا -اگر پنهان، اگر پیدا- نمی ترسم

نشاط ساحل ارزانی خیل گوش ماهی ها
من آن موج پریشانم که از دریا نمی ترسم

به دریا می زنم دل را، به دریا، هر چه باداباد
ز آتشبازی طوفان اژدرها نمی ترسم

خودم را می شناسم، بی دروغ و بی نقاب، آری
ز رویارویی آیینه ها حتی نمی ترسم

چنان در کربلای خون گرم خویشتن غرقم
که از شمشیرهای ظهر عاشورا نمی ترسم

به پس فردای موعودی که می گویند می آید
به پس فردا یقین دارم، پس از فردا نمی ترسم



08 تیر 1392 5074 0

نگفته ای ز کدامین مسیر برگردم

اگرچه سنگ تر از صخره های دل سردم
به سان سینه ی آتشفشان پر از دردم

نشسته ام که بهاری ز جانبی بوزد
فریب خورده ی این بادهای ولگردم

ستاره های شبم را از آسمان چیدند
اسیر سیطره ی دست های نامردم

قطار ثانیه ها مثل باد می گذرند
و من هنوز به دنبال راه می گردم...

به تو نمی رسد این راه، گفته ای اما
نگفته ای ز کدامین مسیر برگردم

شبی در آینه دیدم چقدر تاریکم
«تمام روز در آیینه گریه می کردم»



04 تیر 1392 791 0

از شما، از این سلام خشک و خالی خسته ام

از دل بی درد، از دستان خالی خسته ام
خسته ام، از آرمان های خیالی خسته ام

جاده ای می خواهم از اینجا به شهری دوردست
آه، از بن بست های این حوالی خسته ام

عشق مصنوعی که تقدیر عروسک هاست، من
دیگر از بوییدن گل های قالی خسته ام

آه، وقتی تشنه ام در خشکسالی واقعی
از مرور خاطرات آبسالی خسته ام

روز و شب تکرار کردم روز و شب را، روز و شب
خسته ام، تا چند تکرار و توالی؟ خسته ام

عشق های فی البداهه، شعرهای بی شعور
از شما ای شاعران ارتجالی! خسته ام

از شما، از این سلام خشک و خالی خسته ام
از شما، از ازدحام بی خیالی خسته ام



03 تیر 1392 1066 0

همسایه نگاه می کند، گریه نکن

از غصه ی روزهای بد گریه نکن
فردا از راه می رسد، گریه نکن
همخانه! بیا پاک کنم اشکت را
همسایه نگاه می کند، گریه نکن



01 تیر 1392 985 0

ای باران! بادها فریبم دادند

دیشب قول گندم و سیبم دادند
امشب هیچ و پوچ نصیبم دادند
بیهوده نشستم که بهاری بوزد
ای باران! بادها فریبم دادند



01 تیر 1392 920 0

بی ذره ای تقدّم و تأخیر می رسی

از ژرفنای مبهم تقدیر می رسی
با هیبتی به رنگ اساطیر می رسی

در کوچه های خیس زمان پرسه می زنی
وقتش که شد به لحظه ی تقدیر می رسی

در پیچ جاده ای که به مقصد نمی رسد
با اضطراب ممتد آژیر می رسی

در ملتقای خون و خطر، هم رکاب عشق
همراه با ترانه ی تکبیر می رسی

دکان دین فروشان را تخته می کنی
وقتی به لقمه های گلوگیر می رسی

کابوس هولناک شب بی ترانه را
فردا تویی که از پی تعبیر می رسی

با هر کسی شبیه خودش حرف می زنی
بی ذره ای تقدّم و تأخیر می رسی

اما برای این تن تنها که سال هاست؛
در انتظار توست، چرا دیر می رسی؟!



08 خرداد 1392 1095 0

دیگر اسیر فتنه ی گندم نمی شوم

من در برو بیای شما گم نمی شوم
آری، پسند خاطر مردم نمی شوم

کم نیست اختلاف میان من و شما
با این حساب اهل تفاهم نمی شوم

با آبروی ریخته ام غسل می کنم
یعنی نیازمند تیمّم نمی شوم

ای جمع سابقون! بشتابید، چون که من
دیگر مطیع حق تقدّم نمی شوم

هرگز میان آتش، خود را نمی زنم
حتی برای قافیه کژدم نمی شوم

دنیا عروسکی است که لبخند می زند
اما نه...من دچار تبسم نمی شوم

حوّا
هبوط
آه...
زمین
رنج
نه...بس است
دیگر اسیر فتنه ی گندم نمی شوم



09 مرداد 1391 1396 0

عاشقت می شوم این بار که بر می گردم

به شب و پنجره بسپار که بر می گردم
عشق را زنده نگهدار که بر می گردم

بس کن این سرزنشِ «رفتی و بد کردی» را
دست از این خاطره بردار که بر می گردم

چند روزی هم-اگر چند تحمل سخت است
تکیه کن باز به دیوار که بر می گردم

بین ما پیشتَرَک هر سخنی بود گذشت
عاشقت می شوم این بار که بر می گردم

پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار
روی رف، آینه بگذار که بر می گردم

پشت در را هم این بار بینداز، ولی
به «شب» و «پنجره» بسپار که بر می گردم
 


08 مرداد 1391 71 0

تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده ای

ای آخرین ستاره به فردا! تو مانده ای
خورشید ناپدید شد، اما تو مانده ای

مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خسته ی شبِ هیجا! تو مانده ای

«السابقون» مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده ای

ما گم نمی شویم که سکان به دست توست
ای ناخدای عرصه ی دریا! تو مانده ای

ما هم جگر به گوشه ی دندان گرفته ایم
زیرا تو -ای شریفِ شکیبا!- تو مانده ای

پایین نگاه می کنم و جمله رفته اند
رو می کنم به جانب بالا: تو مانده ای

تعظیم می کنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو مانده ای

تنها تویی و ما به جماعت نشسته ایم
مشکور نیست سعی فرادا، تو مانده ای

ما مانده ایم و معرکه، ما مانده ایم و تیغ
الاّ همین بهانه که: آقا! تو مانده ای



08 مرداد 1391 2130 0

بر عرشه ایستاده است پیری که ناخدا شد

شب آخرین خبر بود، خورشید مبتدا شد
تشویش سایه ها را تقدیرِ انزوا شد

دریا نمی خروشید، صبر سپیده سر رفت
شب بی ستاره می سوخت، بابی به صبح واشد

خواب ستاره ها را تعبیر صبح کردند
صبحی که ابتدا بود، صبحی که انتها شد

مردان دورمانده دستی به هم رساندند
در خویش خفتگان را بر خاستن عصا شد

گفتند: زودهنگام، گفتند: بی سرانجام
گفتند: غیر ممکن، گفتند، منتها شد

خاکی که بر دو کتفش ابلیس بوسه می زد
در خویش زیر و رو گشت، آیینه ی خدا شد

تقدیر سایه ها بود در دخمه ها خزیدن
شب آخرین مفر بود، خورشید مقتدا شد

شاه و وزیر دزدان آغاز داستان بود
جمهوری شهیدان پایان ماجرا شد

سوی ستاره پیداست، سکّان هنوز برجاست
بر عرشه ایستاده است پیری که ناخدا شد

ای کاش بار دیگر این جاده باز می شد
آن سان که پیش از این بود، آن سان که با شما شد

ای کاش بار دیگر «یا مرگ یا خمینی»
تا باز می سرودیم: شب رفت و روشنا شد

ای کاش بار دیگر آن مشت ها بیایند
تا جغدها نگویند این صبح هم فنا شد



08 مرداد 1391 821 0

ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشیریم

جنگ است، فرزندانِ آرش! تیر بردارید
جنگ است، تیر از قبضه ی تکبیر بردارید

بار سفر بر دوش ما افتاد، برخیزید
بر جا عصایی مانده از آن پیر، بردارید

در جاده ها، آنان که برگشتند می گویند
بوی حرامی می وزد، شمشیر بردارید

ای بیدهای سر به زیرِ باغِ خواب آلود!
از سرگذشت سروها تأثیر بردارید

ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشیریم
آیینه های رو به رو! تصویر بردارید

بار دگر خون از زمین بر آسمان پاشید
باری، محرّم می رسد، زنجیر بردارید
 


08 مرداد 1391 91 0

هفتاد و چند چشمه به دریا رسیده اند

این رودها که از دل صحرا رسیده اند
پیغام ساحل اند، به دریا رسیده اند

مثل کبوتران رها پرگشوده اند
مثل شهاب ها به ثریا رسیده اند

مثل شهاب های شهیدی که سوختند
شب را شکسته اند و به فردا رسیده اند

بر جاده های وادی توحید یک نفس
از لا گذشته اند و به الا رسیده اند

آن قدر رفته اند که دور از نگاه ما
آن سوی کوه قاف به عنقا رسیده اند

خود را برای حادثه غربال کرده اند
از جمع روزگار به منها رسیده اند

در پیش آفتاب خدا قد کشیده اند
نیلوفرانه تا خود طوبا رسیده اند

از هفت بند جاذبه ی خاک رسته اند
تا آسمان هفتم دنیا رسیده اند

دل را به بیقراری آیینه بسته اند
بی هیچ پرده ای به تماشا رسیده اند

ای پهن دشت خشک عطش! ها، نگاه کن
هفتاد و چند چشمه به دریا رسیده اند
 


08 مرداد 1391 95 0

«بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

در سرم پیچیده باری های و هوی کربلا
می روم وادی به وادی رو به سوی کربلا

می روم افتان و خیزان، از دل بن بست ها
جاده ای پیدا کنم تا جست و جوی کربلا

تشنگی می بارد از ابر سترون، می روم
تا بنوشم جرعه آبی از سبوی کربلا

ترسم این بیراهه ها با خویش مشغولم کنند
«بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

من نمی دانم کی ام یا از کجایم، هر چه هست
آبرو می آورم از خاک کوی کربلا

مانده در گوشم صدای پای «هل من ناصر»ی
خواهم اکنون تا شوم لبیک گوی کربلا

بغض تاریخم، نباید در خودم ویران شوم
باید آوازی بخوانم با گلوی کربلا

در سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟
«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»
 


08 مرداد 1391 225 0

مگر نخواسته بودند از تو آمدنت را؟

برای آن که نبینم برهنه وار تنت را
به اشک و آه ببافم مگر به تن کفنت را

کدام جرأت گستاخ بر تو تیغ کشیده؟
بریده باد دو دستش، که برده پیرهنت را؟

به تیر و نیزه درآمد به پیشواز تو کوفه
مگر نخواسته بودند از تو آمدنت را؟

بهار من! ز چه رو خفته است نرگس مستت؟
بریده اند چرا شاخه های یاسمنت را؟

بگو که با چه توانی به راه خود برود باد؟
که روی بادیه دیده ست تکّه های تنت را

شنیده اند مریدان و دیده اند شهیدان
ز سدّ آب گذشتن، به خطّ خون زدنت را

سلام گرم خدا بر تو، ای گلوی بریده!
که روی نیزه سرودی ادامه ی سخنت را

تو روح زنده ی حقی، اگرچه با تنِ بی سر
به دست خاک سپرده ست آسمان بدنت را
 


08 مرداد 1391 92 0

بزرگ کرب و بلا طفل خردسالش بود

ازل برای ابد ملک لایزالش بود
چه فرق می کند آخر که چند سالش بود؟

حریم عرش خدا بود سقف پروازش
تمامِ وسعت عالم به زیر بالش بود

وجود خون خدا را به شیر خود پرورد
بزرگ کرب و بلا طفل خردسالش بود

پس از غروب که خورشید راه خانه گرفت
چراغ کوچه ی شب قامت هلالش بود

زمین شب زده را رشک آسمان می کرد
اگر فزون تر از آن خطبه ها مجالش بود
 


08 مرداد 1391 97 0

ای پرنده! تا کجا می پری بدون بال؟

کوچه های ابتذال، خانه های انفعال
در زمینه ای کبود، طرحِ شهرِ بی خیال

گله های سر به راه، رنگ های روسیاه
کافرانِ بی گناه، مومنان بی کمال

واژه های بی وضو، چهره های پشت و رو
عاشقانِ رنگ و بو، شاعرانِ عشق و حال

شعرهای بی شعور، جاده های بی عبور
باده های بی اثر، دشت های بی غزال

با خیال آب و نان، زیر چتر آسمان
دل به خواب می دهیم، خواب های بی ملال:

خواب عمرِ بی دریغ، خوابِ نانِ بی بها
خوابِ تخت بی رقیب، خواب بخت بی زوال

ای دونده! تا کجا می دوی بدون سر؟
ای پرنده! تا کجا می پری بدون بال؟

این طرف همه سکوت، بی خیالِ بی خیال
آن طرف همه دروغ، قیل و قال و قیل و قال

آن طرف حماسه ها، فکر تاج و تخت ها
این طرف درخت ها رو به کیسه ی زغال

مهره ها بی اعتبار، تاس ها بی اختیار
پله پله می رویم رو به آخرین جدال



03 تیر 1391 710 0

دستی که سنگ می اندازد

می توانست سیب بچیند
از درخت های سرزمین مادری اش
می توانست آغوشِ تازه کارِ مدادی باشد
بر دفتر نقاشی های کودکی
می توانست چون حریر نازک باد
بر گونه های دختر همسایه بلغزد
دستی که سنگ می اندازد
می توانست بر دسته ی دوچرخه ای باشد
وقتی قاعده ی بازی را
سربازانِ مسلّح معین می کنند
سنگ
تنها وسیله ای است
که برد را
در بازی های کودکی
تضمین می کند



01 تیر 1391 523 0