پانته آ صفایی بروجنی

دفتر شعر

هر روز شریان های عالم در تو می جوشند

زاینده رود و گنگ و دانوب از تو می نوشند
هر روز شریان های عالم در تو می جوشند

گنجشک ها از جای جای نقشه می آیند
از چشمۀ زیر گلویت آب می نوشند

یک سال سرما می خورند آلوچه ها هر وقت
شال و کلاه دست بافت را نمی پوشند

تنها تو می دانی چرا مردان کوه این قدر
از صبح تا شب سر به تو دارند و خاموشند

تنها تو می فهمی حواس دختران پرت است
هر صبح شیر گوسفندان را که می دوشند

شاید تو هم مثل من از ییلاق می آیی
ایل و تبارت سارهای خانه بر دوشند

شاید تو را هم مردهای قریه ات یک شب
پای بدهکاری به یک خان زاده بفروشند

...

فعلا که در شعر من آهوهای چشمانت
در برف ها هم بازی یک جفت خرگوشند...


12 مرداد 1391 1933 0

بيش از تمام لحظه ها وقتي تو باشي را...

بیش از تمام رنگ هايت رنگ کاشي را...
بيش از تمام لحظه ها وقتي تو باشي را...

روزي زني درعهد شاه عباس عاشق کرد
سرپنجه هاي روح يک معمارباشي را

آن وقت شعر ورنگ و موسيقي به هم آميخت
پوشاند اسليمي تن عريان کاشي را

حالا دوباره اصفهان آبستن است اي عشق!
تنديس زيبايي که از من مي‌تراشي را

روح مرا سوهان بکش، چکش بزن، بشکن
بيرون بريز از من هواها را حواشي را

حل کن مرا اي عشق! اي تيزاب افسونگر!
ذرات روحم تشنه هستند اين تلاشي را

از نغمه ها آوازهاي زنده رودت را...
بيش از تمام رنگ هايت رنگ کاشي را...


11 مرداد 1391 2556 0