محمد سعید میرزایی

دفتر شعر

غمگین تر از تصور یک قفل بی کلید

 

لطفاً از این غزل کمی آهسته بگذرید!
و شال و چتر و چکمه با خود بیاورید!
 
وقتی که برف، درّه ی این سطر را گرفت؛
احساس می کنید که انگار مرده اید
 
حالا چراغ را که نوشتم برای خود،
در برف، چند چادر کوچک، به پا کنید
 
در سطر بعد من به شما قول می دهم؛
حداقل به کلبه ی آرام، می رسید
 
حالا فقط اجازه دهید آخر غزل
من از شما جدا بشوم، گرچه بی امید
 
این سطر را، برای خودم، گریه می کنم؛
غمگین تر از تصور یک قفل بی کلید
 
برفی که هی از اول این متن آمده ست؛
حالا تمام شعر مرا می کند، سفید


13 مرداد 1394 2355 0

از بس که سرخ بود، زبان درخت ها

 

پیچید مثل باد، میان درخت ها
سروی شکست در هیجان درخت ها
 
شاید تبر سؤال شگفتی ز باغ کرد
که باز مانده بود، دهان درخت ها
 
- پاییزمان دوباره سر از سینه می بُرند!
- دیگر به سر رسیده زمان درخت ها!
 
- نشنیده اید، هیچ، تبردارهای پیر
سوگند می خورند به جان درخت ها!
 
تنها همین که ریشه ی آنها به خون رسید
رنگ یقین گرفت، گمان درخت ها
 
آن سوی جاده های مه آلوده ی غروب
با ابر، بسته شد، چمدان درخت ها
 
پس هر درخت، دست تکان داد و دور شد؛
و روی جاده ماند، نشان درخت ها...
 
پاییز، نارسیده سر سبزشان بُرید؛
از بس که سرخ بود، زبان درخت ها


16 اردیبهشت 1394 2259 0

نفرین به روزگار کسی که تو نیستی

 

یک اسم، یادگار کسی که تو نیستی
اسمی به اعتبار کسی که تو نیستی
 
زندان ـ هزار و سیصد و پنجاه و پنج ـ مرد
عکسِ شماره دار کسی که تو نیستی
 
در پارک، صندلی کنار تو خالی است
در فکر او، کنار کسی که «تو» نیستی
 
مردِ مچاله ـ ساعتِ بیهوده ـ شهرِ گیج
یک زن، در انتظار کسی که تو نیستی...‏
 
تو مرده ای و چند بلوک آن طرف تری
او رفته بر مزار کسی که تو نیستی
 
نفرین به روزگار تو که نیستی کسی!
نفرین به روزگار کسی که تو نیستی!


06 اسفند 1393 1196 0

بارانِ هشت ساله فرو ریخت، تا خاک را «پرنده» بکارند

 

آن ظهر تابناک، پدر گفت: ای کاش هیچ گاه نبارند!
این تکه ابرهای تهیدست، چیزی برای خاک، ندارند...
 
- فرزند من! خدا نکند تو، خورشید را سیاه ببینی؛
این قلب ها به وهم اسیرند، این چشم ها به خواب دچارند
 
(و از لبش کبوتر سرخی، یک حرف را به سوی خدا برد؛
حتی کبوتران هم، امروز، آن حرف را به یاد ندارند)
 
آن گاه ابر و باد در آمیخت، پیشانی زمین، ترکی خورد،
تقویم های کهنه ورق خورد، تا سال و ماه را بشمارند
 
آن ظهر تابناک، پدر رفت، در خاطراتِ مزرعه گم شد
بارانِ هشت ساله فرو ریخت، تا خاک را «پرنده» بکارند
 
شاید فرشتگانِ مسافر، او را میان راه ببینند؛
او را به خانه اش برساندد، او را به بسترش بگذارند...


07 بهمن 1393 1308 0

دقایقِ «تو کی از راه می رسی» چه بدند!

 

دو چشم هات که راه ستاره را بلدند؛
جهانِ بی کلمه، بی نشانه، بی عددند...
 
تمامی کلماتم به گریه می افتند؛
دقایقِ «تو کی از راه می رسی» چه بدند!
 
برای دیدن چشمان شاید آبی تو،
تمام پنجره های شبانه در رصدند
 
کسی شبیه تو ـ چون ماه ـ از دریچه گذشت؛
هنوز غالب اشیا اسیر جزر و مدند
 
دقایقِ «تو کی از راه...» از تو می پرسند،
و سخت مضطرب از فکر «او نمی رسد» ند
 
تو کی؟ تو کی؟ تو؟ و با این سوال ابرآلود
دهان پنجره ها نیز، باز و بسته شدند
 
تو یک دقیقه، تو یک ثانیه، تو یک لحظه...
و از تو دفتر و ساعت چقدر حرف زدند
 
و هیچ وقت ندانسته اند، چشمانت
جهانِ بی کلمه، بی نشانه، بی عددند


26 آذر 1393 1157 0

خورشید، ایستگاه ندارد، مسافران!‏

 

شب پشت شیشه، ماه ندارد، مسافران!‏
شب، فرصت نگاه ندارد، مسافران!‏
 
در شب علائمی است، بخوانید و بگذرید
حتی «زمین» گناه ندارد، مسافران!‏
 
شب وسعتی است، مثل همیشه شبیه مرگ
شهر ستاره راه ندارد، مسافران!‏
 
شب، پاسبان پیر تمامی راه هاست
شب، بر سرش کلاه ندارد، مسافران!‏
 
بر صندلی خود بنشانید، مرگ را
خورشید، ایستگاه ندارد، مسافران!‏


16 مهر 1393 1164 0

آمد، همیشه یک خبر تازه بوده است

 

آ - چند موج، قایقِ هاشور خورده - مَد
آمد، همیشه بوی گل سرخ می دهد
 
آمد، همیشه یک خبر تازه بوده است
آمد، همیشه از پی یک اسم، می رسد
 
آمد، و یک علامت پرسش تمام روز 
با یک «سه نقطه» دور سرم، چرخ می خورد...
 
هر اسم، قایقی است به دریای جمله ها
آن جا چقدر «آ» ست، خدایا، چقدر «مد»!
 
بر شیشه ی بخار گرفته، کدام روز
آمد، تو را دوباره به ساحل می آورد؟
 
من روز و شب به «آمد»نت فکر می کنم
اما اگر نه آه، چه بد می شود، چه بد!
 
حالا برای یافتن اسم خوب تو
آمد، تمام شعر مرا گریه می کند
 
«آمد» کنار جمله ی «هرگز نیامدی»
افتاد، مثل یک گل پژمرده، یک جسد 


04 شهریور 1393 945 0

همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس

 

دوباره می رسد از راه، نغمه خوان، اتوبوس
پر است از هیجانِ مسافران، اتوبوس
 
تمام پنجره هایش ستاره دارد و ماه
شبانه آمده انگار از آسمان، اتوبوس!
 
برای دیدن رؤیای جاده ها دارد؛
دو تا چراغ، دو تا چشم مهربان، اتوبوس
 
تمام مردم این شهر نیز می گویند؛
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس
 
غروب، پلک به هم می گذارد و آرام؛
به خواب می رود از دیدنِ جهان، اتوبوس
 
و از تصور یک خواب، اشک می ریزد
و سرفه می کند و می خورد تکان، اتوبوس
 
که پیر می شوم و جَرثقیل می خُورَدَم
و لاشه ای لب جاده ست، بعد از آن، اتوبوس...
 
سپیده چشم که وا می کند، هوا سرد است؛
و می شود پیِ پروانه ها روان، اتوبوس
 
چراغ های خطر را ندید، یک لحظه؛
و پرت شد تهِ یک درّه ناگهان اتوبوس
 
و زیر یک پل متروک، با تنی خزه پوش
شده ست لانه برای پرندگان، اتوبوس...


10 مرداد 1393 2017 1

که عشق، تهمت تازه به متّهم بزند

 

نه من نمی خواهم ماه، از تو دم بزند!
و بی تفاوت، در شعر من قدم بزند!
 
نه هیچ دوست ندارم که بی جهت باران -
ببارد و کلمات مرا به هم بزند!
 
و هیچ اجازه ندارد، نسیم دیوانه
به هیچ چیز در این شعر، دست هم، بزند!
 
چرا که مرگ تو در انتهای این غزل است؛
- که عشق، تهمت تازه به متّهم بزند-
 
اگر چه هی عجله می کنی، ولی دستم-
نمی تواند اسم تو را قلم بزند
 
و حق ندارد، با من به جز تو هیچ زنی،
درون این غزل از مطلعش قدم بزند
 
کجاست مقطع آن؟ نه، نپرس، شاعرِ تو
نباید آن را در ذهن خود، رقم بزند:
 
........................................
........................................


06 تیر 1393 346 0

ستاره خاطره ها داشت، بی شمار از تو

گذشت رود ز یک ماهی و قطار از تو

و بعد یک چمدان ماند، یادگار از تو
 
ستاره، ساعت، دفترچه، تکه ای از ماه
و عکس کوچکی از آخرین بهار از تو
 
ستاره از شبِ عاشق شدن برایت ماند؛
ستاره خاطره ها داشت، بی شمار از تو
 
و ساعتی که پس از مرگ تو توقف کرد؛
نشانِ کوچکِ یک عمر انتظار از تو
 
پیاده رفتی، بر ریل روزها، آری
و چون قطار گذر کرد، روزگار از تو
 
هنوز مردم این شهر، از تو می گویند؛
غروب یکشنبه، ساعت چهار، از تو!
 
غروب یکشنبه، تو هنوز منتظری
و باز می گذرد، آخرین قطار، از تو


06 تیر 1393 270 0

زنبیلش از تمامی گل های فصل، پُر

از چارشنبه آمد، از چارشنبه ها

با چترِ نیمه باز، و با گیسوی رها
 
انگار از تغزّل باران گذشته بود؛
زیبایی اش چقدر جوان کرد، کوچه را
 
زنبیلش از تمامی گلهای فصل ،پر
لختی کنار پنجره ام کرد، پا به پا
 
عطری شگفت حجم اتاق مرا گرفت؛
عطر سپید مریم، عطر اقاقیا
 
حس کردم آسمانی، در من شکفته است
لبریز بودم از هیجان پرنده ها
 
- بانویِ «بی چه اسم»! چرا؟ بایدم چه کرد؟
با اشتیاقِ «بی چه کنم»، عشقِ «بی چرا»!
 
از چارشنبه آمد، لبخند زد به من؛
در چارشنبه دور شد و رفت، بی صدا
 
تقویمِ «بی چه روز» ورق زد مرا و، رفت
با بادِ « بی کدام جهت»، راهِ «بی کجا»
 
تا نشنوم «نمی شود» اش را به بهت، کاش
نشنیده بود، «دوستتان دارمِ» مرا
 
در چارشنبه گم شد، در چارشنبه ها
با چترِ خیس، پلکِ تر و گیسوی رها... 


05 تیر 1393 113 1

قطار دور از دست و کتاب دور از ياد

... درست، ثانيه ي ابر بود و ساعت باد

که ايستاد اينجا، حرف زد و به راه افتاد
 
- تو در قطاري گم کرده اي کتابي را،
قطارِ دور از دست و کتابِ دور از ياد!
 
و زن که مردي را متهم به دزدي کرد؛
به روي گوشه اي از آن، نشان عشق، نهاد...
 
سؤال کردم، آن اتفاق آبي را
سؤال کردم: دريا، کي اتفاق افتاد؟
 
دو چشم نيلي، تنها دو چشم نيلي بود-
که برق جذبه ي جادويي اش، جوابم داد:
 
تو در قطاري گم کرده اي کتابي را
قطار دور از دست و کتاب دور از ياد
 
قطار رفت و فراموش شد، کتابِ بزرگ
تمامي کلماتش به باد رفت، به باد...

 



05 تیر 1393 178 0

زن که انگار بیشتر رؤیاست، چمدانی پر از «جهان» دارد

مرد را فکر می کند یک زن: مرد یک روز، یک عدد بوده ست

بعد یک اسمِ ناتمام شده، آخرین بار یک جسد بوده ست
 
زن ـ بی آنکه بخواهد ـ این هفته مرد را منتظر می اندیشد
(مرد هر بار آمده راهش، پشت یک اتفاق، سد بوده ست)
 
زن به فکر قرار می افتد، می کشد یک چهارراه بزرگ
(مرد گم کرده راه، می آید، زن ولی راه را بلد بوده ست)
 
زن به این فکر می کند هر روز، که به او مرد، نامه بنویسد
(مرد هر بار نامه ای داده، پاسخش باز، دست رد بوده ست)
 
زن همیشه ـ فقط برای خودش ـ خانه ای فرض می کند در مه
جاده ای می کشد که مرد، در آن «آنکه هرگز نمی رسد» بوده ست
 
زن که انگار بیشتر، رؤیاست، چمدانی پر از «جهان» دارد:‏
‏قتل هایی که بی اثر مانده، جرم هایی که بی سند بوده ست
 
مرد را فکر می کند یک زن: مرد، گنگ است، مرد غمگین است
مرد، بی آنکه فکر هم بکند، خاطراتش همیشه بد بوده است


05 تیر 1393 119 0

ای قرمز مشوّش، در آبیِ رها!‏

ای قرمز مشوّش، در آبیِ رها!‏

در آب رودخانه رسیدند انارها؟
 
باران شدی، گذشتی و رنگین کمان شدی
جاری شدی و رود شدی، تا به ناکجا
 
قرمز، کبود و نیلی محزونِ یک غروب
پرسیده ام همیشه از این رنگ ها، ترا
 
اما چهارشنبه لباس تو آبی است
با شال و چتر می کِشمت باز از ابتدا
 
یک چتر زرد، یک زن و یک جاده ی بنفش
در ایستگاه ـ منتظر یک غریبه تا...‏
 
اینجا ولی تمام شده رنگ های من؛
از این به بعد، محو شده زیر برفها
 
با دست های یخ زده در لا به لای برف
حالا منم به جستجوی ردی آشنا
 
بانویِ روزهای آبی و این روزها سپید!‏
رؤیای چارشنبه کجا و شما کجا؟
 
یک سال شد که منتظر چارشنبه ام
این هفته چارشنبه ندارد، برای ما؟
 
تقویم را ورق زدم اما نیافتم؛
باید چه کرد هفته ی بی چارشنبه را؟‏


05 تیر 1393 133 0

در خانه ی قدیمی دنیا، دو صندلی..‏

 

یک»
 
پس میز، چیده شد آنجا، با دو صندلی
پس یک دقیقه منتظر ما، دو صندلی
 
یک کلبه لا به لای صدف ها و آفتاب
آن جا برای خانم و آقا، دو صندلی
 
‏-ساعت به روی شاخه ی دست تو میوه ای است!‏
‏-هم ریشه اند با من و گل ها، دو صندلی!‏
 
‏- رویایشان همیشه دو تا دوست بوده است
روزی که آمدند به اینجا، دو صندلی
 
‏‏‏- جایی برای با تو نشستن نمانده است
نه یک اتاق سبز، نه حتی دو صندلی؟
 
‏- بگذار از من و تو بماند به یادگار‏‏
در خانه ی قدیمی دنیا، دو صندلی..‏
 
دو»
 
پس میز، چیده شد، و تو هرگز نیامدی
و من فقط قدم زدم اما دو صندلی،‏
 
عمری دویده اند پی خاطرات ما
افتاده اند روز و شب از پا، دو صندلی
 
حالا چهار سال مه آلود فاصله است
از چشم های ابری ما، تا دو صندلی
 
سه»
 
آهسته گریه می کنم و راه می روم
سمتِ غروب، گرم تماشا، دو صندلی
 
خورشید و ماه، جای من و تو نشسته اند؛
در پشت میزِ آبیِ دریا، دو صندلی
 
پس میز چیده شد، و تو... اصلاً چه می کند
یک شاعرِ بدون غزل، با دو صندلی؟!‏ 


04 تیر 1393 181 0

زنی که گمشده در پشت نقطه چین، «غزل» است

زنی مردد، در ابتدای این غزل است؛

که فکر می کند این دیگر آخرین غزل است
 
زنی که می رسد از راه و بعد خواهد گفت:‏
چقدر متن عجیبی است این، ببین غزل است؟
 
و او به شاعر خود با ثبات می گوید:‏
که شاعرانه ترین باورت، همین غزل است
 
چه ساده می گذرم از کنار رؤیایم
همین زنی که به هر شکل، بهترین غزل است
 
فرا نمی بَرَدَش پلکان ابیاتم
ولی هنوز به پرسش که چندمین غزل است؟
 
زنی غریبه، زنی منتظر، زنی دلتنگ
زنی که گمشده در پشت نقطه چین، «غزل» است
 
زنی که منتظر شاعری مه آلود است
کنار پنجره ی آخر زمین، «غزل» است
 
زنی که آمده از حافظ و رسیده به ما
زنی همیشه، که در انتهای این غزل است


04 تیر 1393 466 0

انسان منقطع شده از نون و آ و سین

انسان بی گذشته ی تنها فقط همین
از خود شروع می شود -از چند نقطه چین-

انسان کوچک ِ «بی از این پیش» ، سطرسطر
آهسته می رود به سوی «هرچه بعد از این»

در فکر یک مکعب تاریک و کوچک است؛
انسان بی طبیعت، بی خانه، بی زمین

انسان ِ عینک و چمدان و کتاب و کفش
بی دست و پا و چشم و دهان، بی جهان و دین

انسان ِ قطعه قطعه ی بی هیچ خاصیت
انسان ِمنقطع شده از نون و آ و سین

انسان منبسط شده و منقبض شده
انسان ِ هی به فکر خود ، آرام و خشمگین

انسان لحظه لحظه فرو رفته توی خود
روزی سقوط می کند آنسوی نقطه چین


11 مرداد 1391 2644 1