وبلاگ اسماعیل امینی

دفتر شعر

میراث فرهنگی و تهی دستی انسان ( روزنامه جام جم)

 

 

 میراث فرهنگی چیست؟ با شنیدن این عبارت  ، بناهای تاریخی و اشیاء قدیمی را به یاد می‌آوریم . بناهای تاریخی که برای تماشاست ، ارزشمند است جاذبۀ گردشگری دارد اما اغلب ، قابل استفاده نیست حتی برخی از آنها ویرانه است.

اشیاء قدیمی هم برای غنی کردن گنجینه ها و پربار شدن موزه هاست ، این اشیاء اگر چه  بسیار گران بهاست اما در زندگی امروز کارآیی ندارد. یک شمشیر باستانی ، شاید به اندازۀ هزاران تفنگ قیمت داشته باشد اما حتی به اندازۀ یک تفنگ نمی تواند در جنگ مؤثر باشد.

این گونه اشیاء و بناها پشتوانۀ تاریخ و هویت ملی هستند و از نظر مطالعات تاریخی و فرهنگی بسیار ارزشمندند ، اما نقش چندانی در زندگی روزمره ندارند.

بخشی دیگر از میراث فرهنگی، مجموعه ای است از اندیشه ها، تجربه های زیستی که در قالب آثار علمی و هنری به جا مانده است.

اینک می توان پرسید که آیا این بخش از میراث فرهنگی نیزنظیر اشیاء و بناهای کهن ، فقط برای مفاخره و مطالعه و مشاهده است؟

برخی با شیفتگی نسبت به یافته های جدید چنین می پندارند که انسان امروز به اندیشه ها و آثار هنری گذشتگان نیازی ندارد و این گونه آثار نمی توانند در زندگی امروز نقشی داشته باشند.

برخی دیگر با هراس از هر گونه تحول براین پندارند که هر چه از گذشته به جا مانده به کمال است و بی نظیر است و هنرمندان و سخنوران امروز هرگز به آن مرتبه از کمال نمی رسند که بتوانند آثاری نظیر گذشتگان بیافرینند.

این نگاه اسطوره ای به گذشته به گونه ای است که راه را بر هر گونه نقد و ارزیابی آثار کهن می بندد و نکته در این جاست که با این نگاه اسطوره ای و مطلق گرا،  ارتباط گذشته با امروز گسسته می شود و آثار هنری و رهاوردهای اندیشه و زندگی پیشینیان ما ، بیش از آن که با واقعیت های زندگی انسانی  سنجیده شود با رؤیاها و خیالات رنگین دل بستگان به روزگاران کهن همسویی می کند.

این دو نگاه مطق گرا به رهاوردهای هنر و اندیشۀ گذشتگان ، زمینه را برای دور کردن این آثار از صحنۀ زندگی امروز فراهم می آورد به گونه ای که انسان امروز را به تهی دستی فکری و فرهنگی دچار می کند.



19 فروردین 1392 1519 0

این شب عیدی همه گرفتارند! ( روزنامه جام جم)

 

 

از حسابداری یک اداره تماس گرفته‌ بودند که برای دریافت حق التدریسم مراجعه کنم،رفتم و بعد از امضای چند برگه گفتند که فعلا پولی در کار نیست و هنوز حتی مبالغ مربوط به نیم سال اول تدریس نیز قابل پرداخت نیست، چه رسد به نیم سال دوم.

دیدم که مسئول حسابداری ، برخلاف روال معمول، بسیار خوش اخلاق و مهربان است و بابت این کاستی عذرخواهی می کند که : ما البته می دانیم  همه گرفتارند و در این شب عیدی پول لازم دارند ولی فعلا شرمنده ایم.

از او تشکر کردم و توضیح دادم که من گرفتار نیستم و با حق التدریسی که از دانشگاهی دیگر می گیرم ، امرار معاش می کنم و فعلا نیازی به این پول ندارم.

با لحنی دلسوزانه نصیحتم کرد: هرگز به دیگران نگویید که نیازی به پول ندارید، شما فکر می کنید که تمام کسانی که این روزها پشت درحسابداری ادارات صف کشیده اند جیب شان خالی است ؟

اگر نگویید که گرفتارید و بشدت به پول نیاز دارید، کسی کارتان را پی گیری نمی کند  و مطالبات شما را در اولویت قرار نمی دهد.

***

این هم یکی از شگفتی های این روزگار است که افراد برای دریافت دستمزد و طلب خود ناگزیر باید دروغ بگویند و اظهار ذلت کنند تا دل مسئولان اداری و مالی به رحم بیاید و به قول خودشان ، به فکر گرفتاری های شما باشند.

این شیوۀ رفتار با مراجعان به دستگاه های اداری ، یعنی نگاه از موضع برتری به مردم ، حتی هنگامی که نظام اداری به آنان بدهکار است و انجام امور روزمره اداری همراه با منت گذاشتن بر سر مردم، یکی از راه های سلطه جویی است چندان که همواره مراجعه کننده خود را در موضع ضعف ببیند و سایۀ اقتدار نظام اداری را برسر خویش حس کند.

کسی که در برابر یک مسئول اداری اظهار ذلت می کند ، حتی به دروغ، اسباب سرکشی نفسانی آن مسئول را فراهم می کند و به او اطمینان می دهد که موضع برتری او را به رسمیت شناخته و  به مراتب ذلت و نیازمندی خویش در برابر او معترف است.

حال آن که می دانیم ؛ این رابطۀ برتری و ذلت ، نیازمندی و بی نیازی ، شایستۀ انسان موحد نیست ، انسانی که تنها در برابر خدای متعال و بی نیاز سر فرود می آورد .

 



27 اسفند 1391 1387 0

گریز از چاپلوسان اسطوره ساز ( روزنامه جام جم)

 

 

یکی از پیامد‌های رواج چاپلوسی ، اسطوره سازی است. کسی که مورد ستایش چاپلوسان قرار می‌گیرد به تدریج فراموش می کند که انسانی است معمولی با تمام ویژگی های انسان و از جمله محدودیت توان و دانش، زبان چرب ستایشگران مجال تأمل در ضعف ها را از این انسان معمولی می گیرد و به تدریج او را به چاه بی انتهای جاه طلبی می افکند.

بسیار دیده ام که در مراسم معارفۀ افراد، عناوینی برساخته و سخنانی بی پایه در بیان فضائل و دانش و توان بی انتهای مسئول تازه وارد ، بر زبان سخنرانان می رود.

دانشمند برجسته، پژوهشگر نام آور، استاد فرزانه،استوانۀ تقوا ، هنرمند بزرگ و نویسندۀ فاضل و از این قبیل اغراق های اسطوره ساز که  ویرانگر واقع نگری است.

کسی که به دمدمۀ مداهنه، از واقعیت فاصله بگیرد ، کاستی های خود را انکار می کند و خود را مصون از خطا می‌پندارد ، در برابر پرسش ها و انتقادها، نه تنها گوش شنوا ندارد بلکه واکنش خصمانه نشان می دهد .

یکی از رفتارهای شگفت این اسطوره ها ی جعلی آن است که خود را جامع علوم و حکمت می‌انگارند و تصورمی‌کنند که در تمام مسائل صاحب نظرند ؛ بنابراین، بعید است کسی از او " نمی دانم" بشنود. اصلا مگر چاپلوسان چرب زبان می گذارند که او بگوید: " نمی دانم"

اسطورۀ برساختۀ آنان ، همه چیز را می داند و اگر بگوید : "نمی دانم " نباید  پذیرفت و تواضع و بزرگواری استاد فرزانه و دانشمند برجسته را نشانۀ محدودیت دانش او پنداشت.

اما واقعیت این است که گریز از دام هایی که اهل تملق بر سر راه انسان ها می‌نهند ، خود نشان بزرگی و عظمت روح است. یک گام ساده در این گریز رهایی بخش، اعتراف به " نمی دانم" است و نیز تذکر مدام این نکته به خویشتن و دیگران که انسان، با تمام توانایی ها و اختیارات و خلاقیت هایش به هر حال محدود  ونیازمند است و در معرض خطا و سهو است و اگر می داند و می تواند به عنایت خدای دانا و توانایی است که بی مانند است و بی‌کرانگی و جامعیت ،تنها و تنها برازندۀ اوست.

 

 

 

 

 



27 اسفند 1391 1601 0

چند روز مانده به عید؟

این شعر را سالها پیش سروده ام و چون مربوط به ایام پایان سال است تقدیم دوستان می کنم با این امید که آخرین سالی باشد که موضوع آن واقعی محسوب می شود.

آخرین هفتۀ زمستان است

همه چشم انتظارِ چهرۀ عید

پر شده شهر از هوای بهار

عطر گل های زرد وسرخ و سفید

در خیابان و کوچه و بازار

دست در دستِ مادر و پدرند

کودکان پُر نشاط آمده اند

تا لباس قشنگ و نو بخرند

مثلِ آیینه صاف و براق است

کفش ها ،زیرِ نورِ ویترین ها

کودک اصرار می کند:" بابا!

من از این کفش ها فقط این ها"

- چند؟ - ناقابل است ، ده تومان

- ده هزار؟! این که... چشم های پدر

به زمین خیره می شود با بُهت

منتظر مانده چشم های پسر

کودک و عید شادی وخنده

کودک و کفش نو، لباسِ قشنگ

کودک و سرزمین رؤیاها

عطرها ، نورهایِ رنگانگ

- "می خری؟ هان؟ ببین چه براق است؟

ظاهرش مثل کفشِ مردانه ست

می خری هان؟ ببین که مرد شدم"

مرد در فکرِخرجیِ خانه ست

راستی چند روز مانده به عید؟

عیدِ آجیل و ماهی قرمز

عیدِ این سفره های دور از نان

که به سامان نمی رسد هرگز

- می خری هان؟ - بله بله حتماً

می زند خنده شادمانه پسر

لبش از شادی و شعف باز است

مثلِ لبخندِ کفش های پدر

در خیابان و کوچه و بازار

هیچ کس بغضِ مرد را نشنید

آی تقویم های رنگارنگ!

راستی چند روز مانده به عید؟



24 اسفند 1391 1918 0

جفت شش آورده حق در نرد عشق * ( سایت تسنیم)

 

 

 شعرهای احمد عزیزی ، گستره ای است از انواع کشف ها، تصاویر و تداعی های بدیع که تأمل در آن ها برای دوستداران شعر به ویژه برای شاعران جوان  بیش از مباحث  نظری و مجادلات بی پایان و اغلب بی بنیان دربارۀ بایسته های شعر،راهگشا می تواند بود.

در این مجال به برخی از نکات درخور تأمل در شعرهای احمد عزیزی اشاره می کنم.

1- گستردگی دایرۀ واژگانی ، که از داعیه های شعر امروز است چندان که بسیاری بر این سخن بی پایه ، پای می فشارند که گویی در شعر بزرگان دیروز، دایرۀ واژگانی شعر محدود بوده وحتی کلمات از منظر شاعران گذشته ، به دو دستۀ شاعرانه و غیر شاعرانه تقسیم می‌شده، حال آن که در آثار شاعران در هر زمان، شعر ، مقدم بر هر چیز است و ازجمله بر انتخاب و دسته بندی کلمات.

در شعر احمد عزیزی، گستردگی و تنوع واژگانی چنان است که گویی شاعر، در لحظات آفرینش ، تمام گنجینۀ فرهنگ ، زبان و تاریخ ادب فارسی را پیش چشم داشته و در عین حال با کرانه های وسیع زبان امروز آشنایی کامل دارد و برای پیوند میان آن ها تمام هنر خویش را به کار بسته است.

2- تداعی آزاد و فارغ از محدوده های روایت، حکمت، فلسفه و در یک کلام هر چیزی غیر از شعر، که بخواهد شعر را به خدمت خود درآورد. سخنی است درست اگر بگوییم که احود عزیزی، همه چیز را به خدمت شعر گرفته است.

تداعی در جلوه های گوناگونش، شعر را به تدریج می آفریند و گسترش می دهد، تداعی حاصل از موسیقی کلمات، تداعی مبتنی بر وجوه معنایی ، تداعی های برآمده از تلمیحات، تداعی حاصل از وزن و قافیه و اقتضائات شعر و بیش از همه تداعی های حاصل از تخیل وسیع شاعر.

3- تنوع شگفت در مفاهیم ، مضامین و کشف های شاعرانه ، به گونه ای که فراهم آوردن فهرستی از موضوعات شعری احمد عزیزی کاری است بسیار دشوار و پیچیده؛ چندان که در برخی از مثنوی های بلند او تقریبا در هر یکی دو بیت ، روی سخن دیگر می شود، اگر چه گاه ، شور حاصل از کشف و تداعی ، شاعر را به توقف در یک چشم انداز بدیع ترغیب کرده و ابیاتی متوالی را به بیان وجوه گوناگون این چشم انداز اختصاص داده است.

 

4- نگاه تازه ای که احمد عزیزی به عوامل زیبایی سخن دارد برای دل دادگان به این جنبه از هنر شاعری، رهاوردهای ارجمندی دربردارد.

آن چه در مباحث بلاغی به علم بدیع موسوم است و در تعبیر امروزی آرایه های ادبی نامیده می شود، در شعر احمد عزیزی ، با همان بینان ها استوار پیشین اما در جامه ای نو و در پیوند با زبان و زندگی این روزگار جلوه ای دیگر می یابد.

ارزش این رهاورد شاعرانه آن گاه آشکارتر می شود که بدانیم در آثار متشاعران و سرخوشان محافل  ادبی تکرار و تقلید،  مثلا زیبایی "ایهام " از کشف هزار بارۀ ایهام در  کلمۀ " شیرین" فراتر نمی رود و یا مثلا مراعات نظیر در این گونه شعرهای ساختگی در همان محدودۀ  ( گنج ، ویرانه، طلسم، مار) است.

در شعر احمد عزیزی، انواع تناسب ها و به ویژه تضاد وطباق با بهره گیری از تسلط شاعر به گسترۀ زبان دیروز و امروز و اصطلاحات علوم وفنون، نظام های معنایی و سازه‌های زیباشناسانۀ جدید می آفریند.

هم چنین انواع سجع، جناس و بیش از همه ایهام و ایهام تناسب ، کلام شاعر را با رشته‌های گوناگون به هم می پیوندد و ساختاری منسجم از شعرهای آراسته به زیب سخن ، فراهم می آورد و در معرض تماشای مخاطبان می گذارد.

5- زبان در شعرهای احمد عزیزی، هم سلامت و استحکام شعرهای درخشان بزرگان دیروز را دارد و هم طراوت و سهولت زبان گفت وگوی امروز را عرضه می کند.

با آن که زبان این اشعار، از گونه های فخیم شیوۀ سخن سرایان خراسانی ، پیچیدگی های زبان شاعران سبک هندی، سلاست و شیوایی شاعران نیمایی و حتی سادگی و صمیمیت زبان محاوره و ترانه در کنار هم بهره برده است اما هنر سخنوری شاعر بدان پایه است که نه فخامت زبان مانع رسایی شعر اوست و نه سادگی و بی پیرایگی زبان محاوره موجب سستی سخن است.

افزون بر این ها ، زبان شعر احمد عزیزی که آمیزه ای است از اصالت و شیوایی، هرگز موجب ملال خواننده نمی شود و در عین انسجام، فرازو فرود و تنوع زبان، کشش لازم را برای همراهی با شعرهای طولانی ایجاد می کند.

6- احمد عزیز شاعری پرکار است، دفترهای شعر او اغلب مفصل و پر برگ هستند، گویی شاعر در مکاشفات خود هرچه یافته است، در دفتر ثبت کرده و مجالی برای جدا کردن گوهر از خاره نداشته،شاید هم در چشم او که شاعر است و دلدادۀ طبیعت است، پاره سنگی ناهموارکه در پای کوهی افتاده بیش از گوهری تراش خورده در بازار جواهر فروشان، زیبایی و رازآمیزی دارد.

او حاصل جست و جو و تماشای خود را بی واسطۀ پسندهای معمول و پیش داوری های ملال آور، به جامۀ سخن درآورده و به مخاطبان نمایانده است، آمیزه ای از پاره سنگ ها ، گوهرها ، گل ها و خارها ، من بر آنم که برای شاعران جوان دفترهای شعر احمد عزیزی گنجینه ای است از رهاوردهای بدیع، به ویژه سرشار است از نشانی ها و راهگشایی های شاعر به سرزمین های کشف ناشدۀ مضامین و کلمات و تداعی های خیال انگیز،  در این قحط سالی کشف شاعرانه و تهیدستی شاعران در ارائۀ آفاق گستردۀ معنایی ، شعرهای احمد عزیزی بسیار مغتنم می تواند بود.

برای پایان این سخن بیتی از احمد عزیزی نقل می کنم که برایم بسیار دل انگیز است ، با این امید که به عنایت حق و نظر لطف آل الله، احمد از بستر برخیزد و چشم مشتاقان سخنش را به آفرینش های تازه اش روشن سازد.

از علی و آل او جو درد عشق

جفت شش آورده حق در نرد عشق



22 اسفند 1391 2545 0

فوت و فن شرکت در جشنوارۀ شعر ( ستون طنز روزنامه تهران امروز)

 

 

جشنوارۀ شعر ، چیز خیلی خوبی است و یکی از الطاف نهانی است که شاعران برگزیده را و داوران را و مدیران را و کارمندان را و مسئولان خرید جایزه ها را و هتلداران را و آژانس های مسافرتی را و خیلی های دیگر را خوشحال می‌کند . و البته شاعران نابرگزیده را غمگین و عصبانی می‌کند و این هم خیلی خوب است ، چون شاعر غمگین و عصبانی می‌تواند شعرهای جالب بگوید.

اما فوت و فن شرکت در جشنوارۀ شعر:

1- پیش از شرکت در جشنواره بکوشید اعضای هیئت داوری را شناسایی کنید.

2- از میان شعرهاتان آن شعری را به جشنواره بفرستید که باب میل داوران و بلکه مسئولان جشنواره باشد چون به هر حال علف باید به دهان... نه! ببخشید این تمثیل مناسبی نیست، چون شعر که علف نیست و داوران هم البته فقط داور شعرند.

شاید این یکی مناسب تر باشد که بگوییم : مرا چیزی باید گفت که امیر را خوش آید نه بادنجان را!

3- پس از ارسال شعر با داوران تماس بگیرید و شعرتان را برای ایشان بخوانید و نظرشان را بپرسید و به شیوۀ مدیران کلان، مکالمات را یواشکی ضبط کنید.

تبصره: البته لازم نیست بگویید که شعر را برای جشنواره فرستاده‌اید و لابد عقل تان آن قدر می‌رسد که نگویید چون شما داور هستید برای تان شعر می‌خوانم.

4- اگر چند ماه پیش از جشنواره، داوران را شناسایی کنید بهتر است، چون با شرکت در محافل ایشان می‌توانید ، لابی‌های مورد نیاز را ایجاد کنید.

5- اگر در جشنواره های روشنفکری و جایزه های خصوصی شعر شرکت می‌کنید، رمز توفیق این است که با داوران تعامل اقتصادی و فرهنگی کنید، مثلا از انتشارات ایشان چند وانت کتاب بخرید و یا داوران را برای سفرهای سیاحتی به ویژه سفرهای خارجی دعوت کنید و یا چندین مقاله و مصاحبه در فضائل و مناقب روشنفکری و روشنفکران پیشتاز ( یعنی همان داوران جایزۀ خصوصی )فراهم کنید.

6- وقتی نتایج اعلام شد، اگر نفر اول بودید اعلام کنید که جشنواره خوب است و داوری خوب است و شعر خوب است و جایزۀ دولتی خوب است و جایزۀ خصوصی خوب است.

تبصره:  از میان دو جملۀ آخر فقط یکی را انتخاب کنید، این را که لابد عقل تان قد می‌دهد.

7- وای ! وای! وای بر داواران! وای بر شعر! وای برجایزۀ دولتی! لعنت بر جایزۀ روشنفکری! مرگ بر برگزیدگان! یعنی این همه داور و منتقد ادبی تشخیص نداده‌اند که شما بهترین شاعر کشور هستید؟ شما شایستۀ آن جایزۀ وسوسه انگیزید؟ شما بدهکاری دارید؟ شما این دم عیدی خرج دارید؟

8- تا می‌توانید ، برگزیدگان را و پس از آن داوران را مسخره کنید! اصلا همه چیز مسخره است وقتی که شما را اول نکرده اند ، شعر مسخره است، روزگار مسخره است، داوری و جایزه مسخره است، هر چند وسوسه انگیز است و این دم عیدی خیلی لازم است.

9- شما که نمی‌خواستید در جشنواره شرکت کنید، دوستان اصرار کردند! اصلا قصدتان این بود که نشان بدهید این جشنواره ها ، چه خصوصی چه دولتی همه شان مثل هم هستند و کسی قدر شعر را نمی داند و کسی شعر را نمی شناسد و کسی شاعر خوب را نمی شناسد و کسی نمی داند که شاعر خوب این دم عیدی خیلی خرج دارد.

10- آهان یادم آمد! هر شاعر بزرگی باید چند تا نورچشمی و مرید و ملیجک داشته باشد، تا   به کسوت استادی آراسته شود ، راز بزرگ توفیق در جشنواره ها این است؛ هر چه زودتر در سلک مریدان و ملیجکان یکی از بزرگان درآیید تا از عهدۀ رقابت های جشنواره‌ای برآیید!

 

 

 

 



10 اسفند 1391 1467 3

به صبر آسیا کهنه حلوا شود! ( روزنامه جام جم)

 

در روزگاران پیشین ، نوعی ازبی معنا گویی در شعر رایج بود که به "تزریق گویی" موسوم است. تزریق نه به معنای امروز آن که اصطلاحی است در پزشکی ، بلکه به معنای فریبندگی ، برگرفته  از کلمۀ " زرق"   به معنای دروغ و نیرنگ است.

نمونه اش همین مصراعی که در عنوان این نوشته آمده است و بخشی است از این ابیات مشهور از شعر تزریق:

ز افسار زنبور و شلوار ببر

قفس می‌توان ساخت اما به صبر

که نعل از تحمل مربا شود

به صبر آسیا کهنه حلوا شود

 

باری سخن بر سر این نیست که بی معنا گویی در شعر، چه حاصلی دارد ؟ که جماعتی از اهل نظریه پردازی ، بی معنایی را از امتیازات شعر می‌دانند که در جای خود محل تأمل است.

اما در نثر به ویژه نثر علمی ونثر مکاتبات اداری ونوشته های رسانه ای ،   بی معنا گویی هیچ توجیهی ندارد؛ زیرا در این گونه نثرها، رسایی ، وضوح و سادگی سخن در خدمت انتقال معناست .

در چند سال اخیر گسترش رسانه ها وسرعت و سهولت انتشار نوشته ها کار را به جایی رسانده است که گویا کسی برای سلامت زبان و دست کم معنا داشتن جملات اهمیتی قائل نیست ،دو نمونه را نقل می کنم:

این بخشی از سخنرانی یک مسئول فرهنگی است: " امروز غرور این ملت ، به غیرت قاصدک های مقصد شناس، معرف بال هنرخال بلند پرواز مسیر کمال ، زلفی از جنس رضای حضرت ذوالجلال گره زده است."

این هم از یک مقالۀ نقد ادبی در نشریۀ کتاب هفته : " طنز در ژرفنای متن رسوخ کرده و خندۀ برآمده از آن در پی چیستی حقیقت اتفاق می‌افتد که در ذات خود مانند زهری تلخ اما کارگر جلوه می کند."

گونه‌ای دیگر این بی معنا نویسی و آشفتگی در زبان، متن هایی است که در رسانه های فراگیر به عنوان متون عاطفی و ترغیبی منتشر می‌شود و پر است از جملات بی ارتباط و غیرمنطقی، اما به ظاهر زیبا و با کلمات بلورین و رؤیایی ، چیزی شبیه حباب های رنگینی که از اسباب بازی کودکان تولید و در هوا پراکنده می شود، زیبا و چشم نواز اما فریبنده و ناپایدار.

 

 

 



06 اسفند 1391 1239 0

شعر انقلاب، ادامۀ هزارسال شعر فارسی ( روزنامه جام جم)

 

 

چندی پیش یکی از روزنامه نگاران سیاست باز، در مقاله ای نوشته بود که در سال های آغازین پیروزی انقلاب ، جمعی از شاعران که در حوزۀ هنر و اندیشۀ اسلامی ( حوزۀ هنری امروز) جلساتی داشتند، گمان کردند که با چپاندن مفاهیم مذهبی در قالب های سنتی شعر، سبک جدیدی در شعر ایران ایجاد کرده اند.

ایشان با  تعبیر جاهلانۀ ( چپاندن) به خیال خود دستاوردهای شاعران انقلاب را استهزاء کرده است.

چنان که سردبیر همان نشریه ای که این مقاله را منتشر کرده ، چند سال قبل در مقاله ای شتابزده، نوشته بود که تمام پیشینۀ شعر ایران تا قبل از نیما، چیزی نبود غیر از مدح و مرثیه، یا برای صاحبان قدرت سیاسی( یعنی امیران و وزیران) و یا برای صاحبان قدرت مذهبی ( یعنی بزرگان دین و عرفان) و به این ترتیب شعرفارسی در پیشینۀ هزار ساله اش ،با زندگی مردم پیوندی نداشت.

این که آن دو نویسندۀ سیاست باز، چه قدر اهلیت و دانش لازم را برای این گونه داوری‌های قطعی دربارۀ شعر دارند ، نیاز به استدلال ندارد و از سر زانوی نوشته ها و تعابیرشان پیداست.

اما این که خاستگاه ، کینه ورزی سیاست بازان بیگانه گرا با شعربزرگان گذشته و امروز ایران و از جمله شعر انقلاب چیست ، جای تأمل دارد.

پیوستگی زندگی روزمرۀ مردم این سرزمین با دیانت و تجربیات معنوی و به اقتضای آن همسویی شعر و اندیشۀ دینی، نه حاصل انقلاب اسلامی است و نه حتی  از زمان پذیرش اسلام از سوی ایرانیان آغاز شده است.

آن چه از شعر ایران پیش از اسلام به دست ما رسیده است نشان می‌دهد که شاعران این سرزمین مانند مردم ایران، پیوسته با سویۀ معنوی هستی پیوند داشته اند و در دوران اسلامی نیز تمام  شاعران بزرگ ایران ،با تمام اختلافات و گوناگونی هایی که دارند همواره سخن گویان اندیشه های دینی بوده اند.

بر همین سیاق، تمام شاعران بزرگ روزگار ما نیز،به اقتضای شیوۀ زندگی و دغدغه های انسان ایرانی،شعرشان را در بیان تجربه های معنوی و دریافت های هستی شناسی مبتنی بر دیانت سروده اند.

از این رو ، شعر انقلاب ادامۀ طبیعی و منطقی تجربه های هزار سالۀ شعر فارسی است و اگر در این میان کسی در جست و جوی شیوه های برساخته وخلق الساعۀ شعر است می‌تواند به کارنامۀ نحیف شاعران بیگانه گرا نگاهی بیندازد که اگر چه بسیار مدعی و پر طمطراق هستند اما متاع غریب شان همواره با بی اعتنایی مردم و دوستداران شعر مواجه شده است.

 

 

 



06 اسفند 1391 1112 0

یک شعر جدید

غروب است در شهر بی شادی و بی ترانه

غروب است و گنجشک‌ها راهی آشیانه

 

غروب است و بغضی گلوی افق را گرفته

و با دست خالی پدر می‌رود سوی خانه

 

پدر ، گرمی خانه وشوق دیدار فرزند

پدر، سردی دست‌هایی که بی آب و دانه

 

پدر می‌رسد پشت در؛ باز کن آمدم باز

به آغوش او می‌پرد کودکی شادمانه

 

در آغوش باز پدر بازی رنگ و رؤیا

تبسم به لب دارد آن لحظه گویی زمانه

 

برای پدر کودکی گرم شیرین زبانی

سکوت پدر سردی آتشی بی زبانه

 

سکوت است و در خانه از جعبۀ رنگ و نیرنگ

بلند است غوغای لاف و گزاف و بهانه

 

سکوت قفس سرد و سر زیر پر مرغ خوش خوان

سیاه است از بانگ زاغان کران تا کرانه



10 بهمن 1391 2091 0

نشانه های جدید دیانت!

 

 

در میان انبوه مجادلاتی که در عالم سیاست رایج است ، نوشته ای خواندم با این مضمون که؛ آقای فلان برخلاف ادعاهایش که خود را اهل دیانت و مقید به شریعت می داند، در لباس پوشیدن شباهتی به متدینان ندارد و پایین پیراهنش را در شلوارش می ‌گذارد، در حالی که رسم اهل دیانت آن است که پایین پیراهن شان روی شلوارشان باشد.

ابتدا که این نوشته را خواندم براین گمان بودم که با آن مقدمه چینی دربارۀ ادعای دین داریِ آقای فلان ، لابد نویسنده قصد دارد که بگوید: آن فرد برخلاف ادعای دیانت و تقید به رفتار شرعی ، از دروغ و تهمت و سخن چینی و بی انصافی پرهیزی ندارد.

یا مثلا بگوید: کسی که مدعی دیانت است ، نباید این مقدار نسبت به بازیچه های دنیوی ، از پست ومقام و شهرت گرفته تا ثروت اندوزی و تفاخر و تکاثر، مشتاق و حریص باشد.

یا دست کم در نقد ادعای دین داری به این نکته اشاره کند که اهل ایمان از خودستایی و تکبر و غرور و تندخویی، روی گردان هستند.

اما گویی در نظر برخی از اهل مجادله، شرط دین داری آن قدر تقلیل یافته است که با نگاهی به پایین پیراهن افراد که روی شلوار افتاده به تحقق آن یقین می‌توان کرد.

نظایر این دیانت تقلیل یافته را در مظاهر و نمادهای دیگر نیز می‌توان دید و مثال زد اما سخن بر سر این است که چگونه در میان این همه احادیث و تعالیمی که از ائمۀ دین و بزرگان شریعت در دست داریم ، هیچ نشانی از این نشانه های برساخته نیست؟

و هرچه هست سفارش به انصاف و فروتنی و صداقت و مهربانی وپاکدامنی و بی اعتنایی به جاذبه های دنیوی و در یک کلام تاکید بر مکارم اخلاق است.

به راستی در میان این همه مجادلاتی که بر سر مناصب قدرت رایج است کجا دیده ایم که حتی یک نفر به نفع کسی که شایسته تر است کنار برود یا از پذیرفتن مسئولیتی ، به علت آن که دیگری را شایسته تر می بیند ، امتناع کند؟ گیرم که علت این شایستگی حتی در حد تفاوت در پایین پیراهن باشد!



06 بهمن 1391 1006 0

آشنایی با عناصر آثار خندان

 

 

وقتی نوشته ای یا شعری را می خوانیم که در آن نشانه ای از شوخ طبعی است ، برای بهتر فهمیدن زیبایی ها و ظرافت های آن باید به عناصر تشکیل دهندۀ آن اثر توجه کنیم.

با دقت در عناصر تشکیل دهندۀ اثر خندان ، هم به اشاره های ظریف و زیبایی های پنهان آن پی می بریم و هم متوجه حرف ها و اندیشه های صاحب اثر می‌شویم، هم چنین با دقت در این عناصر می‌توانیم  معیاری برای دسته بندی انواع شوخ طبعی پیدا کنیم.

حالا که این همه دربارۀ اهمیت آشنایی باعناصر اثر خندان حرف زدیم  وقتش رسیده که آن ها را معرفی کنیم.

 

در آثار خندان با این عناصر روبه رو می‌شویم:

1- تضاد 2- اندیشه 3- انتقاد 4- خنده 5- حریم 6- بیان

البته این طور نیست که در هر اثری تمام این شش عنصر در کنار هم باشند وسهم مساوی داشته باشند، گاهی ممکن است در یک شعر، اندیشه پررنگ تر باشد و در شعری دیگر خنده ، یا مثلا در یک شعر فکاهی، انتقاد خیلی کمرنگ باشد و با نمک بودن اثر ، بر عهدۀ بیان زیبای آن باشد.

و اما شرح و توضیح عناصر آثار خندان :

1- تضاد

در تمام آثار خندان ، تضاد نقش اساسی دارد، بیایید با چند نمونه از حضور تضاد در شعر طنز آشنا بشویم.

1-1 تضاد میان گفتار و رفتار

مثلا وقتی در شعر سعید نوری می خوانیم:

بچه که بودم به من آموختند:

فحش نباید بدهی گوسفند

می‌بینیم که بزرگترها به بچه می گویند که فحش دادن کار بدی است اما خودشان در عمل از فحش دادن پرهیز نمی‌کنند و بچه را " گوسفند" می‌نامند.

1-2 تضاد میان ظاهر و باطن

 حکیم لعلی تبریزی دربارۀ غذایی که ظاهراً ته چین است اما به جای برنج از جو نامرغوب پخته شده این گونه سروده است:

چلویی می‌پزد از جو ، که جویی خر نخورد

نوبت پول گرفتن چو رسد ته چین است

1- 3 تضاد میان لحن شعر و موضوع آن

این تضاد در شعر طنز بسیار کاربرد دارد، مانند آن که شعر لحن حماسی داشته باشد اما دربارۀ افراد ترسوحرف بزند یا مثلا شعر لحن عرفانی داشته باشد اما دربارۀ شکم پروری باشد، یا لحن نیایش در شعر برای حرف زدن دربارۀ خوراکی ها و یا لحن عاشقانه و عاطفی برای توصیف اشیاء و حیوانات .

مثلا این بیت از بسحاق اطعمه که با لحن عاشقانه دربارۀ نان و دنبه حرف زده است:

مشنو ای نان که به جز دنبه مرا یاری هست

یا به جز مالش چنگال مرا کاری هست

1-4 تضاد میان معنای اصلی سخن و مقصود شاعر

این روش شوخی در گفت و گوهای روزمره نیز رایج است مثلا وقتی کسی نمره های امتحانش افتضاح است و به او می گوییم: نابغه!

یا مثلا وقتی به آدم خسیس می گوییم : دست و دل باز!

ببینید حافظ در این بیت صفت عاقل را چگونه در معنای متضاد آن یعنی " احمق" به کار برده است:

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

گفتم ای خواجۀ عاقل هنری بهتر از این؟

 

نمونه هایی که مرور کردیم فقط بخشی از انواع تضاد بود و انواع پرشماری از تضاد در شعرهای خندان به کار رفته است که با مطالعۀ شعرها آن ها را می‌شناسیم.

 

2- اندیشه

منظورمان از اندیشه، طرز فکر و نوع نگاه شاعر است ، یعنی این که شاعر، شوخ طبعی را برای بیان چه اندیشه ای به کار برده است؟ چه چیزهایی برای او مهم و ارزشمند است و از چه چیزهایی ناراضی است؟

اندیشه در یک اثر خندان به خواننده می‌گوید که شاعر ، چه چیزی را دستمایۀ خنده قرار داده است ، یعنی از نظر او رفتار ، گفتار واوضاع خوب چگونه است ، که در مقایسه وضع موجود با آن وضع خوب و پسندیده، اوضاع به نظرش خنده دار می‌آید؟

مثلا وقتی در شعر سید حسن حسینی می خوانیم:

فراوانی است و فراوانی است

به هر مرغ چندین قفس می‌رسد

متوجه می‌شویم که آزادی برای او ارزشمند بوده است و یا مثلا وقتی در شعر حافظ می‌خوانیم :

من ار چه عاشقم و رند ومست ونامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

متوجه می‌شویم که  در اندیشۀ حافظ، بدگویی کردن از دیگران ، کاری ناپسند است که می‌توانیم آن را مسخره کنیم؛ ببینید که چگونه در این شعر پس از بیان گناهان خود، با نیش و کنایه گفته است که خدارا هزار مرتبه شکر که همشهریان من بی گناهند؟ کلمۀ " یاران " نیز با طعنه بیان شده است، زیرا آن یاران همان هایی هستند که دربارۀ حافظ که دوست آن هاست بد گویی می کنند.

3- انتقاد

انتقاد ، با اندیشه رابطۀ مستقیم دارد، هر چیزی که در اندیشۀ شاعر ناپسند است ممکن است موضوع انتقاد باشد، در خواندن آثار خندان باید به این نکته توجه کنیم که گاهی حرف اصلی شاعر و انتقادهای او، مستقیم و آشکار بیان نشده است و برای پی بردن به منظور شاعر باید ، شعر را با دقت بخوانیم.

مثلا وقتی در شعر ابوالفضل زرویی نصرآباد می‌خوانیم:

رشوه اصلا نگیر هم پسرم

گر گرفتی نگیر کم پسرم

ظاهر شعر این گونه است که پدری به فرزندش نصیحت می‌کند که رشوه نگیرد ولی در بیت بعد برخلاف آن نصیحت ، به پسرش می‌گوید که اگر رشوه گرفتی، کم نگیر!

حالا اگر بپرسیم که در این بیت ، شاعر از چه چیز انتقاد کرده است؟ به نظر می‌رسد که پاسخش ساده است؛ شاعر از رشوه گرفتن انتقاد می‌کند.

اما اگر خوب دقت کنیم می‌بینیم که در سفارش شاعر به پسرش تأکید شده است که : رشوۀ کم نگیر! یعنی کسی که کم رشوه می‌گیرد ، گرفتار می‌شود، اما اگر رشوۀ بزرگ بگیرد برایش مشکلی پیش نمی‌آید .

بنابراین متوجه می‌شویم که انتقاد اصلی شاعر از این است که چرا خلافکاران بزرگ مجازات نمی‌شوند؟

 

4- خنده

خنده از عناصر اصلی شوخ طبعی است اما باید این را بدانیم که خنده ،همیشه در واکنش خواننده و مخاطب اثر نیست ؛ یعنی تمام آثار خندان، برای خندیدن مخاطب نوشته نمی‌شوند.

اگر پس از خواندن شعر طنز ، خنده مان نگرفت نباید فکر کنیم که آن شعر ضعیف و بی نمک بوده است. البته این طور هم نیست که تمام شعرهای خوب طنز، طوری هستند که خواننده با خواندن آن ها نمی خندد.

این نکته را همیشه به یاد داشته باشیم که خنده، در شعر طنز به هر حال وجود دارد اما گاهی به جای خنداندن خواننده، یک وضعیت مسخره  را بیان می‌کند که ممکن است خیلی هم خنده دار نباشد بلکه باعث شود که خواننده به فکر فرو برود .

مثلا وقتی در شعر حسین منزوی می‌خوانیم:

جهانت قفس بود و این را پذیرفته بودیم اما

نه هم بندی روبهان بُد سزاوار شیران خدایا

با یک وضعیت مسخره آشنا می‌شویم و آن این است که شیر، اسیر قفس است اما از بخت بدش با  چند تا روباه هم قفس شده است.  از آن تلخ تر این است که او اسیر بودن در قفس را پذیرفته و فقط از این که با روباه هم قفس شده ناراضی است.

گاهی هم خنده در شعر طنز، مربوط می شود به نوع حرف زدن دربارۀ موضوعی که ممکن است اصلا خنده دار نباشد.

مثلا رحیم رسولی در شعری با نام " گفت نه" گفت و گوی شاعر را با کسی بیان می کند که به شاعر اجازۀ حرف زدن نمی دهد ، لحن پرسش و پاسخ طنزآمیز است اما اصل موضوعاتی که از آن ها حرف می زنند موضوعات معمولی است:

گفتم اسرار شب وشبنم بگویم ؟ گفت نه

ارتباط این دو را باهم بگویم؟ گفت نه

گفتم از شادی بگویم ؟ گفت نه، گفتم آها

یعنی این که روز و شب از غم بگویم ؟ گفت نه

گفتم از دارا و سارا ؟ گفت در حد کتاب

گفتم از تهمینه و رستم بگویم؟ گفت نه

گفتم از شلغم بگویم؟ گفت صد در صد بگو

گفتم از خاصیت شلغم بگویم؟ گفت نه

در بعضی از شعرها هم ، شوخی و خنده طوری است که بلافاصله موجب خندۀ خواننده می‌شود مثلا این دوبیت از عباس احمدی را بخوانید:

کودکان دیوانه ام خوانند وپیران تاجرم

کار و بار ثابتی بنده ندارم لاجرم

شعر می‌سازم به این و آن سواری می‌دهم

من نفهمیدم خرم، اسبم ، الاغم، قاطرم؟!

 

5- حریم

حریم ، هر چیزی است که برای خودش آداب و رسوم و احترام و قانون دارد. یعنی هرجا که نظم و مقررات و قواعدی در کار باشد ، در آن جا حریم هایی به وجود می‌آید.

مثلا رعایت سکوت و پاکیزگی در بیمارستان، رعایت نظم و اطاعت از فرمانده در پادگان نظامی، رعایت قواعد نگارشی و دستور زبان در نوشتن مقاله، رعایت قواعد شعری مثل وزن وقافیه و تناسب در شعر، رعایت ادب و احترام در جمع خانوادگی، رعایت مقررات اداری در محیط های رسمی، حتی مهد کودک و شهربازی بچه ها هم برای خودش مقررات و آدابی دارد مثلا سادگی زبان وشادی و بازی و صمیمیت در رفتارها.

هر کس برای حریم خود نامی انتخاب کرده است، مثلا اهل سیاست ، اسمش را گذاشته اند خط قرمز، در مدرسه اسمش انضباط است ، در خیابان و بزرگراه  به آن مقررات رانندگی می گویند و در جمع خانوادگی نام حریم، ادب است.

در تمام آثار خندان، نشانه ای از به هم خوردن این حریم ها دیده می‌شود، یعنی نقض شدن حریم است که خنده را به وجود می‌آورد، این به هم ریختگی نظم با موضوع تضاد که قبلا درباره اش حرف زدیم ارتباط دارد.

مثلا اگر در یک سخنرانی علمی در دانشگاه از زبان مهد کودک استفاده کنیم، حریم دانشگاه نقض می‌شود و فضای شوخی به وجود می آید یا اگر در یک جمع خانوادگی با لحن نظامی  حرف بزنیم ، یا مثلا یک نامۀ اداری رسمی را با لحن صمیمی و عاشقانه بنویسیم.

دربارۀ نقض شدن حریم ها و به هم ریختن نظم، یک نکتۀ مهم وجود دارد ؛ اندیشۀ طنزنویس تکیه گاه اصلی اوست تا بداند برای ایجاد فضای شوخی و آفرینش خنده وارد کدام حریم ها بشودو تا چه اندازه پیش برود؟

مثلا اگر احترام به پدر و مادر و بزرگترها ، یک حریم خانوادگی است، آیا در اندیشۀ طنزنویس نقض احترام آن ها دستمایۀ مناسبی برای شوخی فراهم می کند؟

یا مثلا اگر آداب و رسوم و شیوۀ حرف زدن و اعتقادات مردم یک منطقه برای آن ها حریم است ، یعنی احترام دارد،اندیشۀ طنزنویس تا چه حد به او اجازه می‌دهد که آن را نقض کند

؟

 

6- بیان

بیان ، تمام ظرافت ها و هنروری هایی است که شاعر برای آفریدن اثر خندان به کار می برد. گاهی ممکن است یک حکایت شیرین یا یک لطیفۀ خنده دار را کسی آن قدر شلخته و بی نمک تعریف کند که زیبایی و اثرگذاری آن را ازبین ببرد و گاهی هم ممکن است کسی که بیان قوی دارد یک موضوع عادی را آن قدر خوب بیان کند که مخاطبانش را جذب کند.

بیان در شعر طنز، هم مربوط می‌شود به تمام چیزهایی که در شعر معمولی موجب زیبایی شعر می‌شود مانند وزن مناسب، قافیه و ردیف، تناسب، موسیقی و آرایه های ادبی و هم بسیاری از ظرافت ها و هنرهای زبانی که مخصوص آثار طنز است و شعر را برای مخاطبان لذت بخش می‌کند.

مثلا محمد کاظم کاظمی ، دربارۀ رجزخوانی پوچ مدعیان مبارزه می‌گوید:

الغرض ماییم بیدار دل و سر هشیار

خنجر از کف نگذاریم مگر وقت فرار

این بیت را که می‌خوانیم اول به نظر می‌رسد که آدم شجاعی دارد حرف های حماسی می‌زند و از شجاعت و پایداری خود تعریف می کند تا وقتی که به آخرین کلمۀ بیت ( فرار) می‌رسیم ، ناگهان برخلاف انتظارمان می‌بینیم که او آدمی ترسو و مدعی است که در فکر فرار است.

یا مثلا در این بیت از سعید بیابانکی :

باید که در این کوچۀ بی شعر و ترانه

درد دل خود گفت به ناچار به دیوار

درد دل کردن با دیوار ، چند معنا را به یاد می آورد، یکی این که دارم با دیوار حرف می زنم، یعنی چرا به حرفم توجه نمی‌کنید؟ دیگر این که حرفم را مانند شعار روی دیوار می‌نویسم، یعنی اجازه نمی‌دهند حرف بزنم و نیز این معنا که رویم به دیوار، یعنی حرف هایی دارم که شرمنده ام از بیان آن ها ، حتی این معنای دورتر هم به ذهن می‌رسد که دیوار هم برای شنیدن حرفهای من قابل اعتماد نیست چون دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد!

***

حالا که با عناصر تشکیل دهندۀ آثار خندان آشنا شدیم وقتی شعری را می‌خوانیم می‌توانیم در بارۀ عناصر آن فکر کنیم و برای پی بردن به ارزش آن اثر و نیز اندیشه و ظرافت های سخن شاعر وفهمیدن بسیاری از نکته های پنهان و آشکار آن معیارهایی داشته باشیم.

با توجه به این عناصر می‌توانیم انواع آثار خندان را نیز بهتر بشناسیم مثلا بگوییم:

1- فکاهی : در فکاهی ، خنده مهم تر از همه چیز است و اندیشه و انتقاد کمرنگ تر است اما بیان در فکاهی اهمیت دارد. حریم هایی که در فکاهی نقض می شود ، حریم های معمولی مانند روابط خویشاوندی، همسایگی، اداری و از این قبیل است.

2- هزل: در هزل هم خنده از همه چیز مهم تر است و اندیشه و انتقاد نقش زیادی ندارد اما تفاوت آن با فکاهی در موضوع حریم است؛ در هزل ، با نقض حریم های مربوط به حرف زدن دربارۀ اعضای پنهان انسان و روابط زن و مرد ، خنده ایجاد می‌شود.

3- هجو: در هجو انتقاد و نقض حریم ازهمه چیز مهم تر است حتی از خنده، هجو هنگامی است که حریم اشخاص نقض می‌شود و بیان زیبای تضادهای واقعی یا ساختگی موجب گزندگی و تأثیر بیشتر اثر است.

4- طنز: در طنز اندیشه از بقیۀ چیزها مهم تر است و تمام عناصر دیگر حتی خنده در زیر سایۀ اندیشه هستند به آن کمک می‌کنند، انتقاد و حریم در طنز، مربوط به موضوعات اساسی و مهم انسانی است یعنی تمام چیزهایی که موجب می‌شود انسان در رفتار و گفتار و موقعیتش در وضعی باشد که شایستۀ انسان نیست؛ مانند دروغ گویی، خودخواهی، بی رحمی، خسیس بودن، فریب کاری، احمق بودن، بد اخلاقی و بی انصافی.

 



02 بهمن 1391 1127 0

روان شناسی عوامانه و تقدس زدایی ( یادداشت در روزنامه جام جم)

 

 

در این نوشته سخن من دربارۀ دانش روان شناسی نیست ، که آن دانش مانند سایر علوم حاصل مطالعات و آزمونهای تجربی است و در حوزۀ خاص خود ، در خدمت انسان است.

 گونه ای از کتابهای عوامانه در این سالیان رواج گسترده یافته است که با نام روان شناسی عرضه می‌شود که با یافته ها و مباحث علمی چندان ارتباطی ندارد اما در لباس و ظاهر علمی ، به ترویج نوعی تفکر هدایت شده از جانب بیگانگان می پردازد.

هم چنان که محافل و سخنرانی‌ها و نشریات پرشماری هستند که در گسترش این نوع تفکر می‌کوشند.

کارکرد اصلی روان شناسی عوامانه، تأمین نیازهای روحی و معنوی انسان است ،اما در چارچوب اندیشه های دین زدایی شده و متکی بر فردیت و مادیت.

در این نظام فکری البته گاهی ، نشانه هایی کمرنگ از دین، چهره می کند اما دینی که ارتباطی با وحی و  تعالیم پیامبران الهی ندارد و نوعی باور فردی  و در زمرۀ تلقینات روحی دیگراست.

دین زدایی ، تقدس زدایی و انکار عالم معنا ، که از رهاوردهای عصر تجدد است در پوشش روان شناسی عوامانه ، با سرعت و گستردگی عجیبی، فرهنگ و اصطلاحات خود را جایگزین فرهنگ و اصطلاحات مبتنی بر اندیشۀ دینی می سازد.

این گونه است که تلقین های بی بنیانی چون: (من خوبم ، تو خوبی) به جای ذکرو توکل ، ورد زبانها می‌شود و یا تعابیری از قبیل ( انرژی مثبت) می‌خواهد بیانگر رفتار و گفتار تأثیرگذار انسان بر دیگران باشد همان چیزی که در فرهنگ دینی، با تعابیری چون( صفای باطن) بیان می شود.

در فرهنگ و زبان دین زدایی شده، بنیان همه چیز از جمله نیازهای روان انسانی، در عالم مادی و در جسم انسان است بنابراین تعالیم و تعابیر روان شناسی عوامانه، باید بیانگر این بنیان مادی و جسمانی باشد .

باری شگفتی در این جاست که متولیان نهادهای فرهنگی ، نه تنها  نسبت به این روند گستردۀ ترویج فرهنگ دین زدایی شده از طریق روان شناسی عوامانه واکنشی نشان نمی‌دهند بلکه به گسترش آن یاری می‌رسانند و حتی با تعابیرو اصطلاحات خاص این فرهنگ سخن می گویند.

 

 

 



26 دی 1391 987 1

آهای آجان مرا بگیر!

 

 

برخی از کسانی که شعرشان، کاستی های بارز دارد  در برابر تذکر منتقدان به جای تأمل و بازنگری،   به تقدس موضوع شعرشان اشاره می کنند؛ مثلا می گویند من این شعر را نذر حضرت عباس کرده ام.

این یکی از شیوه های گریز از پذیرفتن کاستی ها و سهل انگاری ها درشعر است.

برخی دیگر شعرشان را با مضامین کامجویانه و هوس آلود یا تعابیر وقیح و گاه مشمئز کننده می‌آرایند و می‌آلایند یعنی همه چیز را عریان می کنند تا با آن همه عریانی ، تهی دستی خود را در کشف و بیان و  زبان ، بپوشانند.

اگر به این جماعت بگویی که شعرت ضعیف است و تکراری است و اشکال وزنی و نحوی دارد، می فرمایند که شما جسارت لازم را برای عبور از خط قرمزها ندارید و دچار خود سانسوری شده اید.

یک عده دیگر از آرزومندان بی استعداد در عالم شاعری، عباراتی سست  و ضعیف را سرهم می کنند و به خیال خودشان از خط قرمزهای اعتقادی ، رد می شوند و مثلا شعر کفرآمیز می گویند. معلوم است که به این متفکران اهل مبارزه با جهل و خرافه! نمی توان تذکر داد که شعر فارغ از آن که چه می گوید، دست کم نیازمند زبان و بیان هنری است.

از همه جالب تر، جماعتی هستند که در آشفته بازار غوغای اهل سیاست، آثار ( آهای آجان مرا بگیر) می‌سازند و در پی موج ها و التهابات خبری به این سوی و آن سوی می‌گرایند واز عواید این موج سواری بهره مند می شوند.

چه کسی جرئت می کند که به این موج سواران بگوید که ، آثارشان سست است و تا شعر شدن فاصله دارد؟

آن ها می گویند :این همان شعری است که سانسور شده است، همان شعری است که فریاد بلند زمانه است، همان است که شاعرش به خاطر آن  بازداشت  و سپس آزاد وپس از آن پناهنده شده و جایزۀ خارجی گرفته!

جایزۀ خارجی که الکی نیست!

 آن وقت شما می گویید که شعر خوبی نیست؟ اشکالات بارز و ابتدایی دارد؟ شما اصلا می دانید که مبارزه چیست؟ حقوق بشر؟ دموکراسی؟ جایزۀ خارجی؟ مصاحبه با شاعر مبارز؟

هیچ کدام از این ها برای شما اهمیت ندارد و اصرار دارید که نقد شعر،  به این موضوعات ربطی ندارد.

 



13 دی 1391 878 0

وبلاگ جوجه کلاغ برای طنز

از این پس مطالب طنز را در وبلاگی جداگانه با عنوان ( جوجه کلاغ) منتشر می کنم ، زیرا مخاطبان مطالب طنز ممکن است با مخاطبان مطالب دیگر متفاوت باشند. نشانی وبلاگ در قسمت پیوندهای روزانه است.


02 آذر 1391 2223 0

افزایش نرخ ها دروغ است!

 

افزایش نرخ ها دروغ است . لطفا عصبانی نشوید و خیال نکنید که مانند مصاحبه های مسئولانه می خواهم با روش سفید نمایی کنم  قضیۀ گرانی را ماست مالی کنم.

من به شما قول می دهم که وقتی به پایان این مطلب برسید ،این حرف مرا تأیید خواهید کرد که ؛ افزایش نرخ ها دروغ است.

نگران نباشید قصد ندارم که با کلمات بازی کنم و بگویم نرخ ها حباب دارد و یا آن طرف بازار گرانی است و اگر از نزدیک منزل مسئولان خرید کنید همه چیز ارزان  است و فراوان است .

از آمار و نمودار و بازی با اعداد و دهک ها هم سر در نمی آورم .

من براساس تجربه ها و مشاهدات شخصی خودم می گویم که نرخ ها تغییری نکرده است؛ مثلا حق التدریس دانشگاه امروزهم به همان نرخی است که ده سال پیش بود.

یا همین حق التحریر نوشتن در مطبوعات، پانزده بیست سال است که همین است و این نشانگر ثبات اقتصادی در بازار مطبوعات است.

در اداره های بیمه هم همین ثبات نرخ ها ، دیده می شود، مثلا اگر شما برای دارو و درمان یا جراحی و بستری شدن در بیمارستان ، هزینه کنید و صورت هزینه ها را به بیمه بدهید، آن ها هرگز زیر بار شایعات مربوط به گرانی نمی روند و با پایداری حماسی خود مشت محکمی به دهان شایعۀ گرانی می زنند و نرخ ها  را چنان تعدیل می کنند که جلوی سوء استفادۀ دشمنان را بگیرند.

در دنیای رؤیایی بیمه ها ، هزینۀ جراحی دویست - سیصدهزار تومان است، یا مثلا با بیست هزار تومان می شود عینک خرید، در آن دنیای زیبا هیچ کس دچار بیماری های خاص و نیازمند به داروهای گران قیمت نمی شود و دارو و درمان در حد سرما خوردگی و شربت سینه و آسپیرین است.

شرکت  بیمه چون با بیمه شدگان ارتباط عاطفی دارد، دلش نمی آید که خیال کند ممکن است زبانم لال، گوش شیطان کر!بیمه شده، بیماری سخت بگیرد یا مثلا تصادف کند یا نیازمند جراحی باشد، شرکت بیمه آرزو می کند که هرچه درد و مرض و تصادف و آتش سوزی است نصیب دشمنان آن طرف اقیانوس ها بشود که شرکت های بیمه شان با مشتریان ارتباط عاطفی ندارند و به جای همدردی با مردم  و دیدار پیوستۀ خسارت دیدگان  در راهروهای ادارات بیمه ،به راحتی پول و خسارت بیمه شده را می پردازند .

یکی دیگر از نرخ هایی که اصلا افزایش نیافته است و مانند کوه دماوند ، در برابر شایعات گرانی و تورم ایستاده ، حقوق بازنشستگان است. درود بر این همت و پایداری ! من اوایل خیال می کردم که حقوق بازنشستگی مانند برخی بازنشستگان سالخورده ، گوشش سنگین است و خبرهای گرانی و تورم را نمی شنود یعنی گوشش بدهکار تحولات روز نیست، اما وقتی دیدم که عزیزان بازنشسته بیش از دیگران روزنامه می خوانند و در جریان اخبار هستند ، در برابر این ثبات قدم و تغییر ناپذیری نرخ حقوق بازنشستگان سر تعظیم فرود آوردم.

 

 



30 آبان 1391 836 0

افزایش نرخ ها دروغ است! ( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

افزایش نرخ ها دروغ است . لطفا عصبانی نشوید و خیال نکنید که مانند مصاحبه های مسئولانه می خواهم با روش سفید نمایی کنم  قضیۀ گرانی را ماست مالی کنم.

من به شما قول می دهم که وقتی به پایان این مطلب برسید ،این حرف مرا تأیید خواهید کرد که ؛ افزایش نرخ ها دروغ است.

نگران نباشید قصد ندارم که با کلمات بازی کنم و بگویم نرخ ها حباب دارد و یا آن طرف بازار گرانی است و اگر از نزدیک منزل مسئولان خرید کنید همه چیز ارزان  است و فراوان است .

از آمار و نمودار و بازی با اعداد و دهک ها هم سر در نمی آورم .

من براساس تجربه ها و مشاهدات شخصی خودم می گویم که نرخ ها تغییری نکرده است؛ مثلا حق التدریس دانشگاه امروزهم به همان نرخی است که ده سال پیش بود.

یا همین حق التحریر نوشتن در مطبوعات، پانزده بیست سال است که همین است و این نشانگر ثبات اقتصادی در بازار مطبوعات است.

در اداره های بیمه هم همین ثبات نرخ ها ، دیده می شود، مثلا اگر شما برای دارو و درمان یا جراحی و بستری شدن در بیمارستان ، هزینه کنید و صورت هزینه ها را به بیمه بدهید، آن ها هرگز زیر بار شایعات مربوط به گرانی نمی روند و با پایداری حماسی خود مشت محکمی به دهان شایعۀ گرانی می زنند و نرخ ها  را چنان تعدیل می کنند که جلوی سوء استفادۀ دشمنان را بگیرند.

در دنیای رؤیایی بیمه ها ، هزینۀ جراحی دویست - سیصدهزار تومان است، یا مثلا با بیست هزار تومان می شود عینک خرید، در آن دنیای زیبا هیچ کس دچار بیماری های خاص و نیازمند به داروهای گران قیمت نمی شود و دارو و درمان در حد سرما خوردگی و شربت سینه و آسپیرین است.

شرکت  بیمه چون با بیمه شدگان ارتباط عاطفی دارد، دلش نمی آید که خیال کند ممکن است زبانم لال، گوش شیطان کر!بیمه شده، بیماری سخت بگیرد یا مثلا تصادف کند یا نیازمند جراحی باشد، شرکت بیمه آرزو می کند که هرچه درد و مرض و تصادف و آتش سوزی است نصیب دشمنان آن طرف اقیانوس ها بشود که شرکت های بیمه شان با مشتریان ارتباط عاطفی ندارند و به جای همدردی با مردم  و دیدار پیوستۀ خسارت دیدگان  در راهروهای ادارات بیمه ،به راحتی پول و خسارت بیمه شده را می پردازند .

یکی دیگر از نرخ هایی که اصلا افزایش نیافته است و مانند کوه دماوند ، در برابر شایعات گرانی و تورم ایستاده ، حقوق بازنشستگان است. درود بر این همت و پایداری ! من اوایل خیال می کردم که حقوق بازنشستگی مانند برخی بازنشستگان سالخورده ، گوشش سنگین است و خبرهای گرانی و تورم را نمی شنود یعنی گوشش بدهکار تحولات روز نیست، اما وقتی دیدم که عزیزان بازنشسته بیش از دیگران روزنامه می خوانند و در جریان اخبار هستند ، در برابر این ثبات قدم و تغییر ناپذیری نرخ حقوق بازنشستگان سر تعظیم فرود آوردم.

 

 



30 آبان 1391 1233 0

افتخار به ناجوانمردی ( روزنامه جام جم)

 

 

  یکی از اعضای تیم ملی فوتبال در مصاحبه ای ضمن برشمردن افتخارات خود به مهارتش در گرفتن پنالتی اشاره می کند و می گوید: من بلدم چطوری پایم را در دستان دروازه بان حریف قفل کنم تا داور تصور کند که روی من خطا شده و پنالتی بگیرد و هنگامی که داور را فریب می دهد و پنالتی می گیرد از خوشحالی پشتک می زند!

 بعد از بازیکن دیگری نام می برد که هنرش این است که می تواند طوری به پای حریفان لگد بزند که داور متوجه نشود!

در این سخن آن ورزشکار تیم ملی دو نکته قابل تأمل است؛ یکی این که چگونه باشگاه های فرهنگی ورزشی، که فرهنگ را  بر ورزش مقدم داشته اند ، دستاوردشان در حوزۀ اخلاق و فرهنگ این است و رفتارهای شرم آوری بسیار بدتر ازاین؟

اما نکتۀ دوم که مهم تر است این است که چه شرایطی فراهم شده  که یک ورزشکار، که قرار بود بر اساس شعارهای زیبا ، بزرگان اخلاق و دین  را الگوی خود قرار دهد هم رفتار فریبنده دارد و هم به این رفتار افتخار می کند؟

نگاهی به اطراف تان بیندازید تا مصادیق پنالتی گرفتن از رقیبان را درمراودات اجتماعی و رقابت های اداری و اقتصادی و سیاسی بیاید و از آن تأسف برانگیزتر، نمودهای فروپاشی اخلاقی را در مباهات بر رفتار ناجوانمردانه  و ضدفرهنگی ببینید.

در اطراف مراکز دانشگاهی،دیوارها پر است از اطلاعیه هایی با این عبارات: مقاله و پایان نامۀ آماده، پروژۀ تحقیقاتی، چاپ مقاله در نشریات معتبر با کمترین هزینه و با حذف واسطه ها !

این یعنی رسمیت یافتن فریبکاری در کسب دانش و مدارک و امتیازات علمی و تبدیل شدن آن به یک فرآیند اقتصادی معمولی!

در ستون هایی که در مطبوعات و سایت های خبری است، با عناوینی نظیر" خبرهای در گوشی" بسیاری از خبرهایی که منتشر می شود، حاصل یک رفتار غیراخلاقی است ، یعنی خبرچینی و افشای راز و سوء استفاده از اعتماد دیگران در مناسبات کاری و دوستانه.

گویی کسی متوجه پلیدی این رفتارها نیست، در سفر به یکی از کشورهای همسایه ، هنگام بازبینی گذرنامه ها در پلیس مرزی آن کشور، دیدم که مدیران کاروان های مسافران، در میان هر گذرنامه یک اسکناس پنج دلاری گذاشته اند، وقتی پرس و جو کردم ،متوجه شدم که پلیس مرزی آن کشور، بدون رشوه کار نمی کند و لی بخش مضحک قضیه آن جاست که رشوه گرفتن برایش عادی شده و بدون شرمساری و پرده پوشی این کار را انجام می دهد!

 

 

 



22 آبان 1391 980 0

حرف از عمل مهم تر است! ( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

حرف از عمل مهم تر است و حتی می توان گفت هر چه هست در کلمات است و عمل هرگز آن قدر ارزش ندارد که بتواند با سخن برابری کند.

قدیمی ها چه آدم های خوش خیالی بودند که می پنداشتند ، عمل مهم است و حرف باد هواست!

فرض کنید کسی  به یک گوسفند  بگوید: می خواهم تورا به قصابی  ببرم، لرزه بر اندام گوسفند می افتد و بع بع می کند و توجه مردم  و حتی رسانه ها را جلب می کند.

اما اگربه گوسفند بگوید که داریم به یک سوپر پروتئینی می رویم، گوسفند لبخند می زند و  با اشتیاق سرش را می‌اندازد پایین و می‌آید، حتی ممکن است با شنیدن عبارت زیبای " سوپر پروتئینی "خیال کند دارد به گردش علمی می رود، خب گوسفند است دیگر!

یا مثلا کسی که می‌خواهد رشوه بپردازد، اگر به آن گیرندۀ رشوه ،که کار مردم را راه می‌اندازد،  بگوید: چقدر رشوه بپردازم کارم راه می افتد وبا موانع قانونی مواجه نمی شود؟

خب آن گیرنده که دیگر گوسفند نیست ،لابد آدم است ،لابد کارشناس است، لابد مسئولیتی دارد، لابد پست مهمی دارد، معلوم است که ناراحت می شود و برزخ می شود و چه می شود و چه ها می شود.

اما اگر پیشنهاد دهنده سر صحبت را باز کند و بگوید، این حقوق های دولتی که کفاف مخارج آدم را نمی دهد! کسی هم که قدر تخصص و تجربۀ شما را نمی داند، زندگی های امروزی هم که به هر حال هزار جور خرج دارد.

آن متخصص چنان که گفتیم، گوسفند که نیست لابد عقل دارد و زود ملتفت می شود و مبلغ را و شمارۀ حساب را اعلام می‌کند و منتظرمی ماند برای واریز حق کارشناسی یا کمیسیون یا حق تسریع و تسهیل و یا هدیه و به هر حال هرچیزی غیر از رشوه، چون او می داند که رشوه گرفتن ممنوع است اما هدیه و حق کارشناسی که حق مسلم آدم متخصص است.

در زمان دانش آموزی ما ، یعنی چهل سال پیش، در مدرسه ها بساط چوب و فلک برقرار بود و یکی از شعارهای مهم تعلیم و تربیت این جملۀ آهنگین بود که:

تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر

من یک بار از آقای ناظم پرسیدم: آقا ما دانش آموزیم ، گاو و خر که نیستیم!

آقای ناظم گفت: کسی که ادب ندارد از گاو و خر بدتر است و تا چوب نخورد آدم نمی شود.

چوب و فلک و تنبیه بدنی ، غیر قابل تحمل بود اما بعدها اسمش را عوض کردند و گفتند برخورد قاطعانه و تربیت فیزیکی و عاطفی! با این تغییر نام، همه چیز خوب شد وقابل تحمل شد و اصلا چوب و فلک از مدرسه ها جمع شد . حالا هر جا که می بینم کسی دارد از طریق برخورد قاطع ،  تربیت فیزیکی و عاطفی می‌شود یاد آن جملۀ آهنگین قدیمی    می افتم و به آدم شدن آن تربیت شونده فکر می کنم.

 



22 آبان 1391 878 0

حرف از عمل مهم تر است! ( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

حرف از عمل مهم تر است و حتی می توان گفت هر چه هست در کلمات است و عمل هرگز آن قدر ارزش ندارد که بتواند با سخن برابری کند.

قدیمی ها چه آدم های خوش خیالی بودند که می پنداشتند ، عمل مهم است و حرف باد هواست!

فرض کنید کسی  به یک گوسفند  بگوید: می خواهم تورا به قصابی  ببرم، لرزه بر اندام گوسفند می افتد و بع بع می کند و توجه مردم  و حتی رسانه ها را جلب می کند.

اما اگربه گوسفند بگوید که داریم به یک سوپر پروتئینی می رویم، گوسفند لبخند می زند و  با اشتیاق سرش را می‌اندازد پایین و می‌آید، حتی ممکن است با شنیدن عبارت زیبای " سوپر پروتئینی "خیال کند دارد به گردش علمی می رود، خب گوسفند است دیگر!

یا مثلا کسی که می‌خواهد رشوه بپردازد، اگر به آن گیرندۀ رشوه ،که کار مردم را راه می‌اندازد،  بگوید: چقدر رشوه بپردازم کارم راه می افتد وبا موانع قانونی مواجه نمی شود؟

خب آن گیرنده که دیگر گوسفند نیست ،لابد آدم است ،لابد کارشناس است، لابد مسئولیتی دارد، لابد پست مهمی دارد، معلوم است که ناراحت می شود و برزخ می شود و چه می شود و چه ها می شود.

اما اگر پیشنهاد دهنده سر صحبت را باز کند و بگوید، این حقوق های دولتی که کفاف مخارج آدم را نمی دهد! کسی هم که قدر تخصص و تجربۀ شما را نمی داند، زندگی های امروزی هم که به هر حال هزار جور خرج دارد.

آن متخصص چنان که گفتیم، گوسفند که نیست لابد عقل دارد و زود ملتفت می شود و مبلغ را و شمارۀ حساب را اعلام می‌کند و منتظرمی ماند برای واریز حق کارشناسی یا کمیسیون یا حق تسریع و تسهیل و یا هدیه و به هر حال هرچیزی غیر از رشوه، چون او می داند که رشوه گرفتن ممنوع است اما هدیه و حق کارشناسی که حق مسلم آدم متخصص است.

در زمان دانش آموزی ما ، یعنی چهل سال پیش، در مدرسه ها بساط چوب و فلک برقرار بود و یکی از شعارهای مهم تعلیم و تربیت این جملۀ آهنگین بود که:

تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر

من یک بار از آقای ناظم پرسیدم: آقا ما دانش آموزیم ، گاو و خر که نیستیم!

آقای ناظم گفت: کسی که ادب ندارد از گاو و خر بدتر است و تا چوب نخورد آدم نمی شود.

چوب و فلک و تنبیه بدنی ، غیر قابل تحمل بود اما بعدها اسمش را عوض کردند و گفتند برخورد قاطعانه و تربیت فیزیکی و عاطفی! با این تغییر نام، همه چیز خوب شد وقابل تحمل شد و اصلا چوب و فلک از مدرسه ها جمع شد . حالا هر جا که می بینم کسی دارد از طریق برخورد قاطع ،  تربیت فیزیکی و عاطفی می‌شود یاد آن جملۀ آهنگین قدیمی    می افتم و به آدم شدن آن تربیت شونده فکر می کنم.

 



22 آبان 1391 989 0

تمرین فوت وفن ادارۀ مملکت ( طنز - روزنامۀ تهران امروز)

 

 

این جوانان برومند که امروز دانشجویند، لابد فردا قرار است که ادارۀ امور مملکت را عهده دار بشوند و این برادران مسئول ، چشم امیدشان به همین نسل جوان است که بیایند وبار سنگین مسئولیت ها و پست های متعدد را از روی دوش آن ها بردارند.

برخی از این برادران مسئول نه تنها یک تنه ، عهده دار چندین مسئولیت خطیر هستند و خودشان را وقف خدمتگزاری های متعدد و متکثرنموده اند بلکه از شدت علاقه به خدمتگزاری وادای تکلیف ، تاکنون سه چهار دوره و بلکه هم بیشتر به سن بازنشستگی رسیده اند اما هرچه به درهای دانشگاه چشم دوختند، از این نسل جوان خبری نشد که بیاید و بارامانت و ادارۀ مملکت را از آن ها تحویل بگیرد.

بیت:

من اگر چه پیرم و ناتوان تو مرا ز درگه خود مران

که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانی ام

به خاط همین است که همان برادران خدمتگزار ناگزیر شدند ، بار مسئولیت جوانان را هم خودشان بر دوش بگیرند و کمر همت ببندند و در سنین سالخوردگی به دانشگاه بروند ودرس بخوانند متخصص بشوند ومدرک بگیرندو الگوی نسل جوان بشوند.

به نظر من حالا که مطمئن هستیم ، دانشجویان امروز، مدیران و مسئولان فردا هستند و قرار است ادارۀ مملکت را عهده دار بشوند می توانیم در همین کلاس های دانشگاهی، رسم مدیریت مملکت را به آن ها بیاموزیم و با تمرین و ممارست ، فوت و فن کار را یادشان بدهیم.

این هم نمونه ای از تمرین مدیریت کشور در کلاس دانشگاه:

دانشجو: استاد ما یک سئوال داریم!

استاد: سئوال است یا تذکر؟ اگر تذکر است طبق کدام بند آیین نامه داخلی است؟

دانشجو: سئوال است استاد.

استاد: چند نفر همین سئوال را دارند ؟ آیا تعداد سئوال کننده ها به حد نصاب لازم می رسد؟

دانشجو: پانزده نفر زیر برگه را امضا کرده اند که البته دو نفرشان امضای خود را پس گرفته اند.

استاد: نام آن سیزده نفر خوش یمن را بخوانید تا طرف های مان را بشناسیم.

در کلاس همهمه ای می شود و در نهایت دانشجویان اعلام می کنند که اگر قرار است اسامی سئوال کنندگان اعلام بشود امضای خود را پس می گیرند.

فردا ، دانشجویان سئوال های خود را درسایت دانشجویی منتشر می کنند و استاد در سایت استادان ،اعلام می کند ؛ کسانی که سئوال دارند ، دانشجوی واقعی نیستند و از طرف مدیر خدمات دانشگاه تحریک شده اند، چون ایشان از دست من دلخور است. ضمنا فهرست دانشجونمایان تحریک شده در جیب من است که به موقع افشا خواهم کرد.

پس فردا مدیر خدمات دانشگاه ، دستور می دهد که آن استاد را به سلف سرویس دانشگاه راه ندهند و سرویس ها بهداشتی استادان را به بهانۀ تعمیرات ، تعطیل می کند، جالب تر این که ورود به سرویس های بهداشتی دانشجویان فقط با کارت دانشجویی مجاز است.

روز بعد آن استاد که پسرخالۀ مدیر امورمالی است، کاری می کند که پرداخت های ادارۀ خدمات با ادا واطوار و کاغذ بازی  و بهانه جویی های اداری به تأخیر بیفتد و روی سایت استادان می نویسد:

سرویس را بستی به روی ما ،ولی بی پول

تا آخر هفته خودت سرویس خواهی شد!

روز بعد یک سایت ناشناس ، شعرهایی را منتشر می کند که مسلمان نشنود کافر نبیند!

اما بشنوید از دانشجویان که از این همه شور و نشاط و تحرک که در فضای دانشگاه است لذت می برند و از این که دارند با فوت وفن ادارۀ مملکت آشنا می شوند کیف می کنند.

 

 



20 آبان 1391 696 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها