بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

با دو چشم دچار یکتایی

دفتر شعر

شاید عطش حقیقت آب است...بگذریم

دیشب به خویش آمدم اما نیامدی
در چشمه سِیْر کردم و بالا نیامدی

ابری سیاه گشتم و خود را گریستم
حتی به میهمانیِ دریا نیامدی

خورشید و ماه بر کف از آیینه رد شدم
دیدار؟ نه، نشد... به تماشا نیامدی

شاید عطش حقیقت آب است...بگذریم
از این که آمدی به نظر یا نیامدی
 



19 آذر 1392 1343 1

آن چنان رفته ام از دست که ناگفتنی است

عطشی دارم از آن دست که ناگفتنی است
در گلویم خبری هست که ناگفتنی است

جاری ام در دل گسترده ی تنهایی خویش
رو به آن روشن یکدست که ناگفتنی است

چه بگویم که زبانم متلاشی شده است
حیرتی هست در این مست که ناگفتنی است

مانده ام خیره در آیینه ی سرشار از هیچ
آن چنان رفته ام از دست که ناگفتنی است

حرف از محو ضمیر من و روییدن توست
من به رنگی به تو پیوست که ناگفتنی است



23 مهر 1392 1677 0

گفتم به راه نام تو را؛ رفت و رفت و رفت

نام تو بر زبان من آمد؛ زبانه شد
سیل گدازه های خروشان، روانه شد

گفتم به خاک نام تو را؛ جنگلی سرود
گفتم به شعر نام تو را؛ عاشقانه شد

گفتم به باد نام تو را؛ گردباد گشت
گفتم به رود نام تو را؛ بی کرانه شد

گفتم به راه نام تو را؛ رفت و رفت و رفت
گفتم به لحظه نام تو را؛ جاودانه شد

این حرف ها که همهمه ای در غبار بود
بارانِ نرمِ نامِ تو آمد؛ ترانه شد



06 تیر 1392 1778 0

ترکم نکن، چگونه بمانم بدون تو؟

ترکم نکن، چگونه بمانم بدون تو؟
این لاشه را کجا بکشانم بدون تو؟

من هیچ، هیچ، هیچ ندارم شبیه اشک
از شرم مثل ریگ روانم بدون تو

یک شور کور دارم و عالم تمام بت
تا کی تلف شود هیجانم بدون تو

بر گِردِ هیچ، گرم طوافی سیاه و گنگ
با دیو باد در دَوَرانم بدون تو

حیرانِ ازدحام صداها و رنگ ها
آیینه ای دچار جهانم بدون تو

ای آنِ روشن لحظاتِ بدون من
تاریک شد زمین و زمانم بدون تو



15 خرداد 1392 1382 0

از تو دورم ای به من نزدیک، دوری تا به چند؟

از تو دورم ای به من نزدیک، دوری تا به چند؟
من در این اندوه پوسیدم بیا لختی بخند

ای که ناپیداترینی، از تو پیداتر کجاست؟
تا تو را روشن ببینم، چشم هایم را ببند

با وجودم حسّ ادراک تو درآمیخته است
کاین چنین ذرات احساسم برایت می تپند

گاه گاهی می توانی همنشین من شوی
گاه گاهی مهربانان، مهربان تر می شوند

می توانی محو در خورشید چشمانت کنی
اخترانی را که در آفاق روحم می دمند

عشق! ای خورشید آزادی، تماشا کن مرا
دانه دانه حلقه های بردگی تا بگسلند



05 اسفند 1391 2762 0

شبی که با تو نباشم، چه دیر می گذرد!

شبی که با تو نباشم، چه دیر می گذرد!
بهار باشد اگر، زمهریر می گذرد

بیا به روی زمین، آسمان دور از دست!
سرشت خاکی ما سر به زیر می گذرد

از آستان بلندت نزول کن باران
بیا ببین که چه بر این کویر می گذرد

نمی رسیم به مقصد؛ بعید می دانم
که عمر کوته ما در مسیر می گذرد

مسیر سنگی و دشوار زندگی، دل من!
تو رود باشی اگر، دلپذیر می گذرد



04 شهریور 1391 1648 0

با من سکوت، نام تو را در میان گذاشت

با من سکوت، نام تو را در میان گذاشت
آن گاه جای هر کلمه آسمان گذاشت

پیچید نور نام تو در حرف های من
خورشید را میان شب واژگان گذاشت

آمد، نگاه کرد و تکان داد روح را
آن گاه در برابر من بی کران گذاشت

طوفان که از عوالم قدسی رسیده بود
از من گذشت، گستره ای بی نشان گذاشت

ناگفتنی است آنچه مرا بر زبان گذشت
ناگفتنی است آنچه مرا بر زبان گذاشت

گسترده بود واقعه، در آسمان گذشت
دیدارِ بعد را به شبِ ناگهان گذاشت



27 مرداد 1391 1427 0

این خون کیست روی زمین موج می زند؟

این خون کیست روی زمین موج می زند؟
در آن ستاره های یقین موج می زند

قطعاً گلوی تشنه ی دریا بریده است
ورنه، چرا، چگونه، چنین موج می زند؟

وحی است این، گلوی که را تیغ، بوسه زد؟
هر سوی، سوره های مبین موج می زند

می بینم این دقیقه تو گویی سوار را
خورشید را که بر سر زین موج می زند

در خواب های دَرهَمِ هر شامِ کوفیان
قرآن، به خون تازه عجین، موج می زند

بعد از هزار سال سیاه، این چه چشمه ای است
از چشم های سرخ حزین موج می زند؟
 


15 مرداد 1391 218 0

کاشفان تو شهیدان تو هستند همه

تا ابد هستی و حیران تو هستند همه
خیره در جان درخشان تو هستند همه

از نهانگاه ازل تا به فراسوی ابد
غرق امواج خروشان تو، هستند همه

پاره ای از دل ربّانی تو خورشید است
اختران پرتو چشمان تو هستند همه

هر نسیمی که گذشت از تو مسیحایی گشت
زنده از زندگیِ جانِ تو هستند همه

وحی جاری شده در رگ رگ هستی، هستی
عارفان قاری قرآن «تو» هستند همه

می وزد نام تو و عقل به خون می غلتد
تیغ توحیدی و قربان تو هستند همه

در تو هر کس که سفر کرد، خطر کرد، خطر
کاشفان تو شهیدان تو هستند همه

هیچ کس نیمه ی پنهان تو را درک نکرد
گیج آفاق نمایان تو هستند همه
 


12 مرداد 1391 192 0

این گونه عاشقانه کجا می برد مرا؟

این گونه عاشقانه کجا می برد مرا؟
جریان رودخانه کجا می برد مرا؟

سیل سکوت، می کَنَدم، می رُبایدم
امواج این ترانه کجا می برد مرا؟

در خانقاه سینه ی من، محشری به پاست
این وجد صوفیانه کجا می برد مرا؟

می سوزم و تمامی آفاق روشن است
خاموشی شبانه کجا می برد مرا؟

از هم گسست رشته ی تسبیح را سکوت
این وِردِ جاودانه کجا می برد مرا؟

هستی بدل به ساغری از نور و نار شد
این باده ی مُغانه کجا می برد مرا؟

در مرکز حقیقت خویش ایستاده ام
توفان، از آشیانه کجا می برد مرا؟
 


11 مرداد 1391 162 0

ثقیل بود امانت به شانه های زمین

مرا به شور رساندی، مرا تکان دادی
مسیح من! که به این روح مرده جان دادی

نه لقمه ی ملکوت و نه جرعه ی لاهوت
گرسنه بودم و تشنه، شراب و نان دادی

ثقیل بود امانت به شانه های زمین
ستون خیمه شدی، خاک را توان دادی

فرازهای فروزان به خاک بخشیدی
اشاره های درخشان به آسمان دادی

به موجِ خون تو وا شد دریچه های شهود
که اذن اوج گرفتن به هر اذان دادی

بهشت، بی تپش، آرام و رام می پژمرد
به خون تازه و روشن به او روان دادی

سفر، شریعه ی خونینِ رفتن و رفتن
به این طریقه به من راه را نشان دادی
 


11 مرداد 1391 219 0