شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب رمضان 1391

دفتر شعر

تو موج جاری دریا در آب مردابی

چه كُند می‌گذرد لحظه‌های دور از تو
نمی‌كنند مگر لحظه‌ها عبور از تو

هزار پنجره در هر گذر گشوده شده ست
به شوق دیدن یك لحظه‌ی حضور از تو

خوش آن دمی كه بیاید خبر كه آمده‌ای
خوش آن شبی كه شود شهر، غرق نور از تو

زمانه با تو چه شیرین، زمانه بی‌تو چه تلخ
مگر بیایی و افتد به دهر شور از تو

مرا به صبر نصیحت مكن كه نتوانم
كه زنده باشم و باشم دمی صبور از تو

تو چشم مائی و ما را جز این دعایی نیست
كه چشم بد همه جا باد كور و دور از تو

***

تو مثل برگ گلی مثل قطره‌ی آبی
تو صاف و ساده و پاكی، لطیف و شادابی

ستاره‌ی سحری، آفتاب صبحدمی
تو روشنائی شب‌های پاك مهتابی

تو سرخی گل سرخی، تو سبزی چمنی
سپیدی گل یاسی، تو آبی آبی

تو مثل خوشه‌ی انگور شوخ و شیرینی
تو مثل رشته‌ی گوهر عزیز و كمیابی

تو مژده‌ای، تو امیدی، تو خنده‌ای، تو نویدی
تو موج جاری دریا در آب مردابی

تو دلنواز منی، قبلهٔ نماز منی
تو چلچراغ شبستان، تو شمع محرابی

هزار شكر كه در زندگی تو بخت منی
هزار شكر كه حتی دمی نمی‌خوابی


16 مرداد 1391 1758 1

باران به هق‌هق افتاد

باران به هق‌هق افتاد
وقتی شنید پابوس می‌آیم
دریا كیف‌دستی‌ام شد
با طرح ماهی و موج
كه دردهای نگفتنی‌ام را
در آن ریخته بودم
و دو رود دستگیره‌هایی بودند كه آن را به دستم می‌دادند
یا رضا!
یا رضا بار‌ها دیده‌ام جسدی شناور روی دست‌ها حرمت را طواف می‌كند
و آن وقت است كه مرگ معنا می‌گیرد
بار‌ها دیده‌ام كودكی چند روزه را با آب سقاخانه می‌شورند
و آن وقت است كه زندگی معنا می‌گیرد
مرگ
زندگی
مرگ
زندگی
یك جفتِ تابه‌تا
كه به كفشداری حرم می‌سپارم!
و وقت برگشت
تنها
یكی را پس خواهم گرفت


16 مرداد 1391 1681 0

به كمان چگونه خو گیرم، به كمین چگونه بنشینم

زیر طاقت كمانداران، به دل رمیده غمگینم
به كمان چگونه خو گیرم، به كمین چگونه بنشینم

به كمرشكستگان هرگز، نبُوَد مرا زبردستی
كه عداوت است تلقینم، كه محبت است آیینم

خود اگرچه گشنه می‌میرم، قد آسمان بی‌زنهار
ز كبوتران و گنجشكان، نكند شكار، شاهینم

به دلم چه می‌زنی دشنه، تو همه به خون من تشنه
كه صحت نگشته تا امروز، اثرات زخمِ آیینم

و زبان مردم پایین، همه پرسش درست و راست
و زبان مردم بالا، همه پاسخ دروغینم

اگر از طریق كج‌گردی، شده همنشین شه، فرزین
نه بُوَد هوای شاهانم، نه بُوَد خصال فرزینم

سیلان باد نوروزی، به چمن ره آورَد بویی
و بهار مشخص گردد چه كنم به طبع گلچینم

دل ساده را دهم تسكین، به جهان اگرچه می‌دانم
برسد زمان رنگینم، نرود زمان دیرینم


16 مرداد 1391 1305 1

من معتقدم كه عشق حق‌الناس است

این خوشه‌ی عشق است، پر از احساس است
پس دست به آن نزن، تو دستت داس است
من را تو بكش ولی نه عشقم، هرگز
من معتقدم كه عشق حق‌الناس است
***

 

ابری شده دنیا و دستم سرد برگرد
من مانده‌ام در وسعت یك درد برگرد

وقتی تو رفتی در دلم پاییز برگشت
چشمم پر از باران و روحم زرد برگرد

یادت می‌آید روزهای اول مهر
گفتی شدی همسنگر یك مرد برگرد

حالا هجوم بهت و بغض و ابر و باران
در چشم‌های خسته‌ام دق كرد برگرد

شاید تو می‌خواهی كه حتی تا قیامت
تنها بگویم با خودم برگرد برگرد



16 مرداد 1391 4582 6

كه موج گیسوان پرشرارش موج اخبار است

سخن، چاك كفن بر «نوگل سرخ دل‌افگار» است
سخن طفلی ست خاكستر كه تابوتش میانمار است

مگر از نسل شیرین اوروزگان است این كودك
چرا چاقو به چشمان و چرا آماج رگبار است

سخن از گیسوان مادر پیری است، بر ساحل
كه موج گیسوان پرشرارش موج اخبار است

چقدر این ابر‌ها از جنس باران‌های بهسودند
چقدر این شعله‌ها از جنس دامن‌های افشار است

افق‌ها سر به سر خنجر، سر آویزان ز خنجر‌ها
صدای هق‌هق ناز عروسك‌ها در آوار است

دگر شكی ندارم،‌ ها! هم پیغمبری بوده
و انسان در سرشت وحشی‌اش هند جگرخوار است

شده كارش تفنگ و چیدن بال كبوتر‌ها
و تاریخش سیاه از قامت ماهی كه بر دار است

ستمگر چون رطب از نسل‌ها مشغول سرچینی
مسلمان شادمان از روزه و سرگرم افطار است


16 مرداد 1391 1413 0

هر شب به زیارت تو می‌آید آب

هفتاد و دو یار باوفا را داری
خود نیز دلی به رنگ دریا داری
بنویس میان لشكرت نام مرا
اندازه‌ی یك نفر اگر جا داری
***       
در بند اسارت تو می‌آید آب
دارد به عمارت تو می‌آید آب
در هیئت اشك زائری آشفته
هر شب به زیارت تو می‌آید آب
***
ای جلوه‌گه شكوه آیات جلی
ای بعد نبی تو جانشین و تو ولی
از دور هم احساس مرا می‌فهمی
ای كاش همه مثل تو بودند علی


16 مرداد 1391 2128 0

چهار ماه هاشمی

۱
هیچ مردی
چهار شمشیر به میدان نبرده
و هیچ كوهی
چهار مرتبه از مرگ خویش برنخاسته
این تنها نشانی‌ ست كه دایرة‌المعارف‌ها را به نام تو كشانده
دختر حزام!

۲
از این دامنی كه تو به آب زده‌ای
هر عباسی از علقمه برگردد
طوفانی‌تر می‌شود صحرا
آب از بی‌راهه برمی‌گردد و
چهار ماه هاشمی میان چشم‌هایت طلوع می‌كنند


16 مرداد 1391 1544 1

كربلای تو نمازی ست كه پایانش نیست

عشق، فهمید كه جان چیست، دل و جانش نیست
سرخوش آن كس كه در این ره سر و سامانش نیست

عشق تو راز بزرگی ست كه دركش سخت است
درد من درد و بلایی ست كه درمانش نیست

من در آن شهر خموشان و سكونم كه كسی
ترسی از خار مغیلان بیابانش نیست

قتلگاه دل او كعبه‌ی آزادی اوست
می‌رود سوی خدا بیم ز میدانش نیست

آن كه قربان ره صدق و صفا می‌باشد
آدمی نیست در این دهر كه قربانش نیست

دعوتت بانگ اذانی ست كه می‌خواندمان
كربلای تو نمازی ست كه پایانش نیست

نیزه و تیغ و سنان ماند و سواران رفتند
هیچ، در دشت، به‌جز زخم شهیدانش نیست



16 مرداد 1391 1215 0

از شوق، دهانِ ابرها آب افتاد

طوفان بودیم، ساحلی رام شدیم
ما را خواندیّ و صاحبِ نام شدیم
چون زلف تو، آشفته و  درهم بودیم
در سایه ی ابروانت آرام شدیم

در شادی و غم، صدایِ ما را  داری
بی واسطه، ردِّ پای ما را داری
گفتیم که بی هوایت آواره شویم!
گفتی همه جا هوای ما را داری

غم های زمانه ام که بی حَد باشد،
یا آب و هوای دل من بد باشد،
در تَق تَقِ این قطار ، حَل خواهد شد
وقتی حرکت به سمتِ مشهد باشد!

تا عکسِ دلارای تو در قاب افتاد
در قلبِ ستاره ها تب و تاب افتاد
از مهرِ تو، چشمِ آسمان روشن شد
از شوق، دهانِ ابرها آب افتاد

و رباعی آخر تقدیم به حضرت علی اصغر ع:

ای تیر کجا چنین شتابان؟...آرام
قدری به کمان بگیر دندان...آرام
ای تیر! به حرف حرمله گوش نکن
برگرد...نرو تورا به قرآن...آرام


16 مرداد 1391 1295 0

وطن

شعری که امسال در دیدار با رهبر انقلاب خوانده شد

یاران، مرا به خاطر عشق تو دشمنند
این دوستان، وطن! همگی دشمن منند

باور نمی‌كنم من و باور مكن تو هم

با من به جرم دوستی با تو دشمنند

من دوستم ولی همگی را به پاس تو

مَردند اگر به دشمنی من وگر زنند

شعری قصیده‌وار برایت رقم زدم

خوانده نخوانده روز و شبم طعنه می‌زنند

من لال نیستم كه نگویم جوابشان

لالم ولی كه شاعر این كوی و برزنم

من شرم می‌كنم كه تلافی كنم وطن!

جان منند آخر و با من به یك تنند

یا رب چه رفته است كه این ابرهای صاف

این‌گونه در مصافحه تاریك‌روشنند؟

نه یوسفم هر آینه نه رستمم یقین

در راه من به حیله چرا چاه می‌كَنند؟

با من طرف شدند و طرف می‌شدند كاش

با آن طرف كه دشمن این مرز و میهنند

شب‌كورهای از سفر ظلمت آمده

با آن طرف كه دشمن خورشید روشنند

با آن طرف كه پرده ز كار وطن به مكر

سوگند خورده‌اند كه شاید برافكنند

چون عنكبوت تار تنیدند گرد خویش

در آسمانِ باز به فكر پریدند

پروانه‌ای هر آینه سر بر نمی‌كند

از پیله‌ای كه دور و بر خویش می‌تنند

خرقه به خون خلق خدا شسته‌اند و باز

در بوق می‌دمند كه پاكیزه‌دامنند

با آن طرف كه سرو جوان كشته‌اند و راست

باز از دروغ بر سر گورش به شیونند

این اسب‌های بدقلق ِ آب ‌زیرِكاه

رامند با غریبه و با دوست، توسنند

همپای دشمنان كج‌اندیش انقلاب

در خون دوستان وطن تا به گردنند

«خرماخدای‌بندگكانی» كه مست آز
دست نیاز اجنبیان را به دامنند

در گوش دشمنان همه گلبانگ عیش و نوش

در چشم دوستان همگی نیش سوزنند

با آن طرف كه خیمه از این خاك پارسا

روزی شبی بیاید و‌ ای كاش بركَنند

دیدی وطن كه عاقبت دوستی چه بود؟

دیدی به دشمنی همه یاران مزیّنند؟

مرغان پرگشوده‌ی طوفان، نگاه كن
آه ای وطن! چگونه زمینگیر ارزنند

شرب‌الیهودشان به همه گوش‌ها رسید

پیمان شكسته‌اند و بهل باز بشكنند

چیزی نداشتند به جز سایه‌ای سیاه

این ابرهای تیره سراسر سترونند

طبّال آسمان ِ تهی از حریر برد

باران ندیده‌اند و به خیره مطنطنند

یاران من به خیرگی از من وطن، ببین

دارند دل به دمدمه‌ی دیو می‌كَنند

دیروز شعر ناب پراكنده‌ام تو را

امروز شایعات، مرا می‌پراكنند

روزی هزار رنگ عوض می‌كنند

آه! یاران من چه رفته خدایا ملوّنند

این خان هشتم است وطن! این برادران

با من‌‌ همان حدیث شغاد و تهمتنند

یاران من ... دریغ وطن!‌ای وطن! دریغ!

كاری نكرده‌ام كه چنین دشمن منند

من عاشق تو بوده‌ام‌ ای مرز پرگهر

یاران مرا به خاطر عشق تو دشمنند



دریافت فایل شعرخوانی در جلسه



16 مرداد 1391 2354 0

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه ...

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روايت کرده‌اند ارديبهشتي مي‌رسد از راه

بهاري م‍ي‌رسد از راه و مي‌گويند مي‌رويد
گل داوودي از هر سنگ، حسن يوسف از هر چاه

بگو چله‌نشينان زمستان را که برخيزند
به استقبال مي‌آييمت اي عيد از همين دي‌ ماه

 به استقبال مي‌آييمت آري دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از ياران ناهمراه

به استهلال مي‌آييمت اي عيد از محرم‌ها
به روي بام‌ها هر شام با آيينه و با آه...

سر بسمل شدن دارند اين مرغان سرگردان
گلويي تر کنيد اي تيغ‌هاي تشنه، بسم الله!


15 مرداد 1391 4877 3

افطارِ گریه

باز افطارِ گریه در رمضان
جزو اعمال واجبم شده است
لب به چیزی نمی‌زنم جز اشك
خون دل، قوت غالبم شده است

رؤیت گونه‌ای فرورفته
سهم چشمان ما از استهلال
نمی‌افتد نوای استرجاع
ازلبم «بالغدوّ و الاصال»

میوه‌ی استوایی صهیون
مثل زهر است تلخ و بدمزه است
شمر نام قدیمی تین سین
آراكان نام دیگر غزه است

رو به باران موسمی باز است
چشم معصوم كودكی مرده
چند بودای چند صد متری
داخل غار خوابشان برده

طبق معمول سرد و خاموشند
موج‌های مبلّغ پوچی
باز مات نمایش نوبل است
بانوی صلح، آنگ سان سوچی

گرجه سست است لانه‌اش، مگذار
در دلت عنكبوت خانه كند
خاور دور را به تار بلا
بدل از خاور میانه كند

در میانمار یا منامه هلا!
محو بازی نمی‌شویم امروز
عاشقیم و حسابمان پاك است
پاكسازی نمی‌شویم امروز

راه تا شرق عاشقی باز است
سمت پیوند ترمه و ارسی
به خدا مستمان نخواهد كرد
بوی شوم شراب اندلسی

زود باشد سپاه ابرهه نیز
بچشد طعم سیلی سجّیل
هان بگویید با بنی‌هاشم
كه قریب است برق «عام‌الفیل»

آسیاب سقوط خفاشان
چند وقتی ست نوبتی شده است
دشمن از ما به وحشت افتاده
قلب‌مان بمب ساعتی شده است

می‌شویم ای روهینگیا، آوار
بر سرِ شرك مثل سونامی
با تو حَلوای كفر را بخوریم
ای مسلمان چشم‌بادامی


15 مرداد 1391 1774 0

لب من تشنه‌ی سوز عطش عباس است

بت من!  دور سرت هاله‌ای از وسواس است
سنگ، سنگ تن تو شیطنت خناس است

همه ذرات جهان حل شده در چشمانت
آنچه در قلب تو پیدا نشود احساس است

قصه‌ی قلب من و آفت ابروهایت
قصه‌ی مزرعه‌ی لاله و خشم داس است

نكند اشك، تو را تشنه به خونم كرده
آی مردم! به خدا یار نمك‌نشناس است

بعد یك عمر مسلمانیِ خود دانستم
اولین سوره‌ی قرآنِ دلت والناس است

چه كند دوزخ و فردوس تو با من وقتی
دل من دستخوش وسوسه و اخلاص است

آی ساقی! چقدر جام به من خواهی داد
لب من تشنه‌ی سوز عطش عباس است


15 مرداد 1391 1280 0

الا ای رشته‌ی تسبیح البرز و دنا در دست پیرانت

شتك بر سینه آفاق زد زین پیشتر خون دلیرانت
اگر ای جوهر تیغ تو سرخ از عشق می خوانند ایرانت

چو شیری یال‌ها افشانده مابین دو شط لم داده‌ای آرام
به چشم هرزه‌كفتاران هار نرّ و ماده بد انیرانت

بزرگا بیشه جولانگاه شیران تو و آبشخور كارون
بزرگاتر حریم تشنه‌لب خیل شهیدان تو شیرانت

چنان چون پیكری تف دیده زیر آفتاب افتاده تا مشرق
یكی نقشی‌ست خود گسترده بر نطع نمك فرش كویرانت

به چشمم كعبه و كانون دیگر طابران و طوس تو دارد
كه چون من بی‌پناهان تو خرسندند با حج فقیرانت

جبین بر خاك محراب تو ساییدند و سر بر آسمان سودند
الا ای رشته‌ی تسبیح البرز و دنا در دست پیرانت

***
مگر از تخت جمشیدت ستون وز بیستونت سقف افسانه‌ست
كه سر در ابرت ای اسطوره‌گون میهن نخواهم دید ویرانت


15 مرداد 1391 1368 0

چی می‌شد گلوله‌ها نگا به گریه‌هات كنن

آرمیتا! بباف موهاتو! تا همه نگات كنن
همه‌ی فرشته‌های آسمون صدات كنن

هی بزن چرخ... بزن چرخ... بشین روی چمن
تا كه گنجیشكا بیان گریه رو شونه‌هات كنن

توی چشمای سیاهت پر خنده... پر اشك
چی می‌شد گلوله‌ها نگا به گریه‌هات كنن

می‌دونی نقاشی‌هات، تاریخ كشورم می‌شن
یه روزی میاد كه قهرمان قصه‌هات كنن

آرمیتا! اطلسی‌ها می‌خوان بیان رو دامنت
خودشونو قربون حالت خنده‌هات كنن

دوس دارم بالا بری بالاتر از ستاره‌ها
هی بری بالاتر و زمینیا نگات كنن

شك نكن یه روز میاد... یه روز كه خنده‌های تو
همه‌ی قاتلای دنیا رو كیش و مات كنن

آرمیتا! موهاتو كوتاه نكنی! كبوترا
اومدن لونه توی قشنگی موهات كنن

تو می‌خوای حضرت آقا رو «پدر» خطاب كنی
حضرت آقا می‌خوان تو رو «پری» صدات كنن


15 مرداد 1391 1535 0

كه خراسان به قم افتاده مسیر و گذرش

قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافه‌ی چادر گلدار تو با مشك ترش

جاده خوشبو شده انگار كه بیرون زده است
عطر دلتنگی گل از چمدان سفرش!

قدمت پشت قدم‌های برادر جاری
كوه سرریز شده چشمه به چشمه هنرش!

در سفرنامه نوشتن چه مهارت دارد
اشك چشمان تو با آن قلم شعله‌ورش

گرچه دلتنگی تو سبك خراسانی داشت
مانده در دفتر قم، بیت به بیت اثرش

عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید
كرد آیینه در آیینه پرآوازه‌ترش!

پر از آواز كبوتر شده این شهر انگار
كه خراسان به قم افتاده مسیر و گذرش!

بی‌گمان دور ضریح تو نمی‌گردانند
هركه چون دانه‌ی اسپند نسوزد جگرش!


15 مرداد 1391 1382 0

هربار تشنه كرد غم‌ات بیشتر مرا

نگذار باز از سفرت بی‌خبر مرا
یك بار هم اگر شده با خود ببر مرا

شكر خدا كه گریه‌ی سیری نصیب شد
هربار تشنه كرد غم‌ات بیشتر مرا

سر را به دامنت بگذارم اگر، سر است
دامن چو می‌كشی، به چه كار است سر مرا

یك بار جای این همه زخم‌ زبان زدن
راحت بگو كه دوست نداری دگر مرا

آه ای خیال دور كه آواره‌ات شدم
یك شب بیا به خانه‌ی خوابت، ببر مرا


15 مرداد 1391 1309 0

كاش از نسل تو پر باز كند ققنوسی

به شهدای ترور جمهوری اسلامی ایران

باز پیچیده شده نفحه‌ی یاقدّوسی
بر لب شهر نشسته است ز غم افسوسی

سر تكان می‌دهد از داغ سیاووشانش
شهر آشفته و برخاسته از كابوسی

شهر من بی‌تو همان پنجره‌ی منتظر است
در نگاهش همه پیداست غم محسوسی

در تب سفسطه‌ها سوخته دنیا، ای دوست!
كاش درمان شود از حكمت جالینوسی

ای كه زانو زده خورشید به پایت شب و روز
به تماشای تو برداشته‌ام فانوسی

اگر از هر طرفی باد مخالف بوزد!
كی به هم می‌خورد آرامش اقیانوسی

آسمان منتظر فوج كبوترها نیست
كاش از نسل تو پر باز كند ققنوسی


15 مرداد 1391 1411 0

همان كاری كه هاجر وعده كرد و تو عمل كردی


رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل كردی
معمای ادب را با همین ابیات حل كردی

رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو
میان اهل عالم در وفا ضرب‌المثل كردی

فرستادی به قربانگاه اسماعیل‌هایت را
همان كاری كه هاجر وعده كرد و تو عمل كردی

كشیدی با سرانگشتت به خاك مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاك طف بدل كردی

خودش را در كنار مادرش حس كرد بغضش ناگهان وا شد
خدا را شكر بودی زینب خود را بغل كردی

چه شیری داده‌ای شیران خود را كه شهادت را
درون كامشان شیرین‌تر از شهد و عسل كردی
***
رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد
به تیغ اشك خود، اعرابشان را بی‌محل كردی



15 مرداد 1391 1851 1

ای كاش می‌شد دوباره بالی به دور حرم زد

در كوچه‌های نگاهت ای كاش می‌شد قدم زد
در شرح قرآن چشمت آیه به آیه قلم زد

فریاد نهج‌البلاغه با چرخش ذوالفقارت
همدم شد و بر سر كفر، تیغ عدم دم به دم زد

اكسیر عشق تو غوغاست بی‌شك طلا می‌شود خاك
حتی خدا روز خلقت از كیمیای تو دم زد

در خواب بودم دمادم، در خواب... یك خواب مبهم
یاد تو چون سرمه‌ی صبح، بیداری‌ام را رقم زد

بال و پرم را شكسته بار گناهانم آقا
ای كاش می‌شد دوباره بالی به دور حرم زد


15 مرداد 1391 1513 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها