دفتر شعر

تو محمدرضای آقاسی... شیعه یعنی دو دست خالی ِ تو....

 

 

 تو محمدرضای آقاسی! بچه‌ی چار راه مختاری!
 كشته‌ی صبح سوم خرداد! شاعری عزت است یا خواری؟

تو محمدرضای آقاسی! بیمه هستی؟ نه -تلخ مي‌خندد-
كار و بار تو چیست؟
- شعر، آقا!
- شعر؟ -یعنی هنوز بیكاری؟

تو محمدرضای آقاسی! هدیه‌ها را چه مي‌كنی؟
- هدیه؟
(دور و بر را ببین! عزیز دلم!
تو كه از این همه خبر داری!)

جمعه شب –دیر وقت–مهرآباد– خسته مي‌آمدیم از سفری
خسته از شعر – بر لبت سیگار
خستگی، سرفه، درد، بیماری

- با شمایم كه زور و زر دارید، هیچ از درد ما خبر دارید؟
درد ما را نمي‌توان گفتن با سیاست‌مدار ِ بازاری!

با غمی – ماتمی - تبی - دردی مثل حافظِ غریب ساخته‌ایم
بعد از این با كلاه فقر به سر، كار ما رندی است و عیاری

دارد از دست مي‌رود شاعر، روزها را سیاست آلوده‌ست
این همه طلحه، این همه تلخك، این همه حرف‌های تكراری-

تو محمدرضای آقاسی، شیعه یعنی دو دست خالی ِ تو
شعر وقتی شكستن من و ماست، شاعری عزت است یا خواری؟

 

 

 



03 خرداد 1396 3093 1

بر قامت ما پيرهن زخم بدوزيد


آشفته کن اي غم، دل توفاني ما را
انکار کن اي کفر، مسلماني ما را

شوريده سران صف عشقيم، مگر تيغ
مرهم بنهد زخم پريشاني ما را

بر قامت ما پيرهن زخم بدوزيد
تا پاک کند تهمت عرياني ما را

اي زخم شکوفا بگشا در سحر وصل
گلخانه ي در بسته ي پيشاني ما را

زين پيش حرامي صفتي در حرم دوست
نشکست چنين حرمت مهماني ما را

از کرببلا با عطش زخم رسيديم
يا رب بپذير اين همه قرباني ما را



07 اردیبهشت 1394 1166 0

انتخابي سخت، حالم را پريشان کرده بود


مانده بودم غيرت حيدر به فريادم رسيد
در وداعي تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد

طاقتم را خواهش اکبر، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد

انتخابي سخت، حالم را پريشان کرده بود
شور ميدان داري اکبر به فريادم رسيد

تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
کودک شش ماهه ام ـ اصغر ـ به فريادم رسيد

تا بماند جاودان در خاک، اين فرياد سرخ
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد

نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاري نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد

جبرئيل آمد: بخوان! قرآن بخوان! بي سر بخوان!
منبري از نيزه ديدم، سر به فريادم رسيد



18 فروردین 1394 1165 0

به واعظي که گمان مي کند قيامت نيست...


«رفيق جان منا»1 دوره ي رقابت نيست
سر گلايه ندارم که جاي صحبت نيست

يکي به مفتي شهر از زبان ما گويد
اطاعتي که تو را مي کنند طاعت نيست

چگونه نقشه ي آسايش جهان بکشم
به خانه اي که در آن جاي استراحت نيست

همه به سايه ي هم تير مي زنند اينجا
ميان سايه و ديوار هيچ الفت نيست

چقدر بي تو در اين شام ها دلم خون شد
چقدر بي تو در اين روزها صداقت نيست

مجو عدالت از اين تاجران بازاري
که در ترازويشان نيم جو مروّت نيست

حراميان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتيان و گناه دولت نيست

دل شهيد به ابريشم هوس داديد
به چشم مخمل تان هيچ خواب راحت نيست

به دام زلزله افتاده ايد در شب مرگ
نماز خواندنتان جز نماز وحشت نيست

ميان اين همه شب تاب و اين همه بي تاب
يکي ز جمع کريمان باکرامت نيست

به جز سکوت و تبسّم چه مي توانم گفت
به واعظي که گمان مي کند قيامت نيست

هواي کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طريق هوي سختي و جراحت نيست

«کجا روم؟ چه کنم؟ چاره از کجا يابم؟»2
هزار سينه سخن مانده است و رخصت نيست

طريقت تو همين شاعري ست، شعر بگو
که شرع بي غزل و شعر بي شريعت نيست

به قدر خنده و اشکي غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعري هميشه فرصت نيست

 

 


1.«بهار جان منا...» از ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه جنيدي شاعر قرن چهارم


2.«کجا روم چه کنم...» از حافظ است



28 بهمن 1393 1377 0

زندگي، اين فرصت کوتاه را هم دوست دارم


عاشق آن صخره هايم، ماه را هم دوست دارم
«کفش هايم کو؟» که من اين راه را هم دوست دارم

اشک با من مهربان است و تبسّم مهربان تر
شور و لبخند و دريغ و آه را هم دوست دارم

گرچه خارم، گاه گاهي راه دارم در گلستان
گرچه خاکم، خاک آن درگاه را هم دوست دارم

عاشقم بر ذکر «يا رحمان» و «يا حنّان» و «يا هو»
ذکر «يا منّان» و «يا اللّه» را هم دوست دارم

عاشق شمسم ولي حلّاج را هم مي پسندم
سوز و حال خواجه عبداللّه را هم دوست دارم

يوسفي گم کرده ام چون روزهاي عمر و هر شب
سر فرو بردن درون چاه را هم دوست دارم

با غريبان زمين هر لحظه در خود مي گدازم
راستش اين غربت جانکاه را هم دوست دارم

شنبه ها تا جمعه ها را داغدار انتظارم
حسرت آن جمعه ي ناگاه را هم دوست دارم

گرچه مرگ ـ اين خلوت ناياب ـ را هم مي ستايم
زندگي، اين فرصت کوتاه را هم دوست دارم



25 دی 1393 1163 0

عشق يعني واژه هاي رمز قرآن کريم


ما شهيدان جنون بوديم از عهد قديم
سنگ قبر ماست دريا، نقش قبر ما نسيم

شهر ما آن سوي آبي هاست، دور از دسترس
شهر ابراهيم ادهم، شهر لقمان حکيم

اندکي بالاتر از آبادي تسليم محض
صاف مي آيي سر کوي «صراط المستقيم»

خاک آن عرشي ست، گل هايش زيارت نامه خوان
سنگ فرش آسمانش، بال هاي ياکريم

شهر ما آبادي عشق است، امّا راز عشق
عشق يعني واژه هاي رمز قرآن کريم

عشق يعني قاف و لام«قل هو اللّه احد»
عشق يعني باي «بسم اللّه الرحمن الرحيم»



30 آبان 1393 1154 0

فرات پيرهنش بود و آسمان کفنش


يکي ز خيل شهيدان گوشه ي چمنش
سلام ما برساند به صبح پيرهنش

کسي که بوي هو العشق مي دهد نفسش
کسي که عطر هواللّه مي دهد دهنش

کسي که بين من و عشق هيچ حايل نيست
کسي که نسبت خوني ست بين عشق و منش

به غير زخم کسي در رکاب او ندويد
و گريه هاي خدا مانده بود و عطر تنش

تمام دشت پر از زخم ها ي عطشان بود
فرات پيرهنش بود و آسمان کفنش

فرشته گفت ببينيد! اين چه آينه اي ست
چه قدر بوي هو النور مي دهد سخنش

فرشته گفت ببينيد! عرشيان ديدند
سري جدا شده لبخند مي زند بدنش

به زير تيغ ، تنش تکّه تکّه قرآن شد
مدينه مولد او بود و کربلا وطنش

يکي ز گوشه نشينان زخم روشن او
سلام ما برساند به شام پيرهنش



30 مهر 1393 1236 1

دل نور محمّد، عطر صلوات است


دل شيخ نشابور، دل پير هرات است
دل نور محمّد، عطر صلوات است

دل گفتم و اين دل سجّاده ي مکّه ست
تسبيح مدينه ست، مُهر عتبات است

در بارش خنجر، دل تازه کن و روح
لب تشنه تر از دل، چشمان فرات است

هوهو زدن دل، عشق است و جنون است
حق حق زدن روح، صوم است و صلات است

شعر از سر من دست برداشته امّا
بالاي سرم باز ابر کلمات است

پايان من و دل، آغاز شگفتي ست
مي ميرم و مرگم در قيد حيات است

 



25 شهریور 1393 741 0

مجنون! مجنون! کجايي؟ ليلا! ليلا! به گوشم


امشب ليلاي من کو؟ امشب بي عقل و هوشم
ليلا! ليلا! کجايي؟ مجنون! مجنون! به گوشم!

ليلا يادت مي آيد يک شب پرسيدي از من
از درد، از زخم، از اشکم، گفتم نمي فروشم!

ليلا جسمم شکسته ست با خود امّا کشاندم
البرزي را به دستم، الوندي را به دوشم

ليلا! ليلا! کجايي؟ امشب در من چه غوغاست
طوفان طوفان هياهو، دريا دريا خروشم

ليلا! ليلا! کجايي؟ تا دستم را بگيري
چون کوهي آتش افشان، داغم امّا خموشم

ليلا! ليلا! کجايي؟ مجنون بر خاک افتاد
مجنون! مجنون! کجايي؟ ليلا! ليلا! به گوشم



08 مرداد 1393 993 1

اين سحرها آسمان گم مي شود در بال ما


السلام اي ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو مي گرديم و تو دنبال ما

ماه پيدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه گم
رؤيت اين ماه يعني نامه ي اعمال ما

خاصه اين شب ها که ابر و باد و باران با من است
خاصه اين شب ها که تعريفي ندارد حال ما

کاش در تقدير ما باشد همه شب هاي قدر
کاش «حوّل حالنا»يي تر شود احوال ما

اين سحرها در زلال ربّنا گم مي شويم
اين سحرها آسمان گم مي شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خويش تا بيرون زديم
ماه با پاي خودش آمد به استقبال ما

گوشه ي چشمي به ما بنماي اي ابرو هلال
تا همه خورشيد گردد روزي امسال ما



16 تیر 1393 1215 1

به پاس رؤيت رويت رکوع کرده هلال


بهار سفره ي سبزي ست از سيادت تو
شب تولّد هستي ست يا ولادت تو؟

تو سرّ مخفي لولاکي و جهان گم بود
اگر نبود گل افشاني ولادت تو

شهود شمّه اي از ربّناي شعله ورت
حضور گوشه اي از خلوت عبادت تو

تو نور نور علي نوري، اي تمامت نور
کدام ذرّه ندارد سر ارادت تو

به پاس رؤيت رويت رکوع کرده هلال
و يا شکسته قدش در شب شهادت تو؟

پناه گريه ي تنهايي علي (ع) بودي
قسم به خطبه ي مولايي رشادت تو

پر از جمال و جلال جمادي و رجبيم
شب ولادت مولاست يا ولادت تو؟!



15 تیر 1393 754 0

زندگی، این فرصت کوتاه را هم دوست دارم

عاشق آن صخره هایم، ماه را هم دوست دارم
«کفش هایم کو؟» که من این راه را هم دوست دارم

اشک با من مهربان است و تبسّم مهربان تر
شور و لبخند و دریغ و آه را هم دوست دارم

گر چه خارم، گاه گاهی راه دارم در گلستان
گرچه خاکم، خاک آن درگاه را هم دوست دارم

عاشقم بر ذکر «یا رحمان» و «یا حنان» و «یاهو»
ذکر «یا منّان» و «یاالله» را هم دوست دارم

عاشق شمسم، ولی حلاّج را هم می پسندم
سوز و حال خواجه عبدالله را هم دوست دارم

یوسفی گم کرده ام چون روزهای عمر و هر شب
سر فروبردن درون چاه را هم دوست دارم

با غریبان زمین هر لحظه در خود می گدازم
راستش این غربت جانکاه را هم دوست دارم

شنبه ها تا جمعه ها را داغدار انتظارم
حسرت آن جمعه ی ناگاه را هم دوست دارم

گرچه مرگ-این خلوت نایاب- را هم می ستایم
زندگی، این فرصت کوتاه را هم دوست دارم



05 اسفند 1392 1378 2

شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

بعد رفتم به سراغ چمدان های قدیمی
عکس های من و دلتنگی یاران صمیمی

روزهایی همه محبوس در انباری خانه
خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی

رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا
با همان سوز که می گفت: خدایا تو کریمی

مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من
گریه هم پاک نکرد از دل من گرد یتیمی

تازه همسایه ی باران و خیابان شده بودیم
کاشی چاردهم، رو به روی کوی نسیمی

عشق را تجربه می کردم در ساعت انشاء
شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

نام هایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل
ساعت جبر شد و غُرغُر استاد عظیمی

اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون
رقص موسای عرب، خنده ی مسعود کریمی

این یکی هست ولی از همه ی شهر بریده
آن یکی را سرطان کشت، سلامی...نه، سلیمی

این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه
آن یکی قصّه نویسی شد در حدّ حکیمی

آن یکی پنجره ای واکرد از غربت فکّه
این یکی ماند، گرفتندش در خانه ی تیمی

این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران
این یکی باز منم در چمدان های قدیمی
 



15 دی 1392 3309 5

به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست

«رفیق جان منا»* دوره ی رفاقت نیست
سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست

یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید
اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست

چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم
به خانه ای که در آن جای استراحت نیست

همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست

چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد
چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست

مجو عدالت از این تاجران بازاری
که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست

حرامیان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست

دل شهید به ابریشم هوس دادید
به چشم مخمل تان هیچ خواب راحت نیست

به دام زلزله افتاده اید در شب مرگ
نماز خواندن تان جز نماز وحشت نیست

میان این همه شب تاب و این همه بی تاب
یکی ز جمع کریمان با کرامت نیست

به جز سکوت و تبسّم چه می توانم گفت
به واعظی که گمان می کند قیامت نیست

هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست

«کجا روم؟ چه کنم؟ چاره از کجا یابم؟»**
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست

طریقت تو همین شاعری است، شعر بگو
که شرح بی غزل و شعر بی شریعت نیست

به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست



*«بهار جان منا» از ابوعبدالله محمدبن عبدالله جنیدی شاعر قرن چهارم
**حافظ



06 آبان 1391 1475 0

عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد ما را ببخش

بعد تو چندین قیامت دیر شد ما را ببخش
مِهر مُرد و ماه در زنجیر شد ما را ببخش

راوی این قصه از یعقوب یادی هم نکرد
یوسف این قصه دیگر پیر شد ما را ببخش

نازنینا عدل ما را کشت، تو دیگر مکش
مهربانا ظلم عالم گیر شد ما را ببخش

از حدیث قدسی چشمت کسی شرحی نخواند
مصحف زلف تو بد تفسیر شد ما را ببخش

ما ندانستیم راز عقل و سرّ عشق چیست
عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد ما را ببخش

تیرمان بر سنگ خورد و خون مان بر خاک ریخت
سهم مان دنیای پر نخجیر شد ما را ببخش

مدتی گر عاشقی از یاد رفت از ما مرنج
اندکی گر مثنوی تأخیر شد ما را ببخش



03 شهریور 1391 2445 0

کاش «حوّل حالنا»یی تر شود احوال ما

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما

ماه پیدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه گم
رویت این ماه یعنی نامه ی اعمال ما

خاصه این شب ها که ابر و باد و باران با من است
خاصه این شب ها که تعریفی ندارد حال ما

کاش در تقدیر ما باشد همه شب های قدر
کاش «حوّل حالنا»یی تر شود احوال ما

این سحرها در زلال ربّنا گم می شویم
این سحرها آسمان گم می شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم
ماه با پای خودش آمد به استقبال ما

گوشه ی چشمی به ما بنمای ای ابروهلال
تا همه خورشید گردد روزی امسال ما



27 مرداد 1391 2409 0