دفتر شعر

رونمایی از کتاب استاد فدایی هروی

هفته قبل افتخار داشتیم که در جلسه رونمایی از آخرین کتاب استاد براتعلی فدایی شرکت کنیم. مطالبی در مورد این جلسه برای مطبوعات نوشته بودم که اینک پیشکش شما نیز می‌کنم.

 

در مراسمی با حضور جمعی از اهل ادب و مسئولان فرهنگی، از خدمات پنجاه‌ساله براتعلی فدایی هروی شاعر پیشکسوت افغانستان تقدیر شد. در این مراسم که از سوی مؤسسة خیریة سیدالشهدا(ع) و به مناسبت سالگرد قیام تاریخی 24 اسفند 1357 مردم هرات برگزار شده بود، هم‌چنین از کتاب «گنج در ویرانه» آخرین مجموعه شعر استاد فدایی رونمایی شد.

سیدابوطالب مظفری شاعر معاصر افغانستان در این جلسه از نقش مستقیم و غیرمستقیم استاد فدایی در پرورش یک نسل از شاعران معاصر افغانستان سخن گفت و خود و هم‌نسلانش را از ثمرات فعالیت‌های فدایی و امثال او دانست. هم‌چنین محمدکاظم کاظمی دیگر شاعر افغانستان به شاخصه‌های شعر و شخصیت استاد فدایی پرداخت و توجه خاص شاعر به مسایل سیاست و اجتماع و روحیة انقلابی‌گری ایشان را ستود. هم‌چنین در این محفل پیامی از سوی ریاست محترم حوزة هنری خراسان رضوی قرائت شد.

استاد براتعلی فدایی، در سال 1308 در هرات افغانستان متولد شد. از دوازده‌سالگی به شعر گفتن پرداخت. در دهة چهل مدتی مسئولیتی دولتی داشت، ولی به خاطر افشاگری‌ها و انتقادهایش نسبت به بعضی نابسامانی‌ها ، ناچار به استعفا شد. او با شروع جنگ و جهاد علیه حکومت مارکسیستی افغانستان در سال 1358 به مشهد مقدس کوچید و به سرایش شعر علیه متجاوزان روسی و دولت دست‌نشاندة آنها پرداخت. او در همین زمان مسئول انجمن شاعران مهاجر افغانستان بود. فدایی پس از پیروزی مجاهدین به زادگاهش برگشت و تا کنون در آنجا زندگی می‌کند. اکثر شاعران چند دهة اخیر شهر هرات، خودشان را شاگرد او می‌دانند. فدایی در قصیده و غزل، توانایی بسیاری از خود نشان داده و خصوصاً مناقب و مراثی ایشان در میان مردم شهرت دارد. مناعت طبع و اخلاق درویشی، از او شخصیتی محبوب ساخته است. تا کنون مجموعه شعرهای «حریم راز»، «چامه‌ها و چکامه‌ها»، «راه روشن» و «گنج در ویرانه» از ایشان منتشر شده است.



29 اسفند 1391 1339 0

رونمایی کتاب «شاعری به این تنهایی» در حوزه هنری مشهد

جلسه‌ ماهانه نقد و پژوهش شعر
رونمایی کتاب «شاعری به این تنهایی»
گزیده اشعار استاد محمدباقر کلاهی اهری

یک‌شنبه 13 اسفند 91، ساعت 17
حوزه هنری خراسان رضوی
مشهد، میدان تقی‌آباد


 



11 اسفند 1391 1431 0

حسینی و بیدل

تهمید

شادروان حسن حسینی شاعری بود جامع‌الاطراف و صاحب فعالیتها و آثاری در زمینه‌های گوناگون‌ِ سرایش و نگارش‌. یکی از این سلسله فعالیتها، آثار و خدمات او در معرفی و شناخت شعر میرزا عبدالقادر بیدل شاعر بزرگ فارسی به جامعه‌ی ادبی ایران است‌.


     شاید سخن درباره‌ی عوامل گمنام‌ماندن بیدل‌، شاعری چنین توانا و قدرتمند، آن هم در کشوری که همه شاعران در آن قدر می‌بینند و بر صدر می‌نشینند ـ به ویژه اگر درگذشته باشند و به رفتگان پیوسته باشند ـ سخن را قدری به درازا بکشاند و ما را از مسیر اصلی بدر برد. در اینجا این قدر می‌توان گفت که از شگفتیهای روزگار بود که شاعری در پایه و مایه‌ی میرزا عبدالقادر بیدل قریب به دو قرن‌، در یکی از کانونهای اصلی زبان فارسی دری چنین گمنام ماند، با آن که در خارج از این قلمرو، یعنی در افغانستان و ماورأالنهر از سه‌، چهار شاعر بزرگ زبان فارسی شمرده می‌شد.

     باری‌، قریب به سه دهه است که به بیدل در ایران به چشم یک گنج مکشوفه نگریسته می‌شود و به حسن حسینی به چشم یکی از کاشفان فروتن این گنج‌. ما در این یادداشت‌، می‌کوشیم که ارتباط حسن حسینی و بیدل را در سه آیینه به تماشا بنشینیم‌.

 (به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

 

 

1. بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌

این را همگان می‌دانند که اولین کتابی که در ایران در مورد میرزا عبدالقادر بیدل منتشر شد، «شاعر آینه‌ها»(1) از استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بود (چاپ اول‌، 1366) ولی شاید همگان ندانند که این اولین کتابی که تألیف شد نبود و یکی دو سال پیش از انتشار آن‌، حسن حسینی کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌»(2) را آماده‌ی چاپ ساخته بود؛ و این کتاب گویا دیر زمانی در طی مراحل چاپ معطل ماند. بنابراین هرچند فضل تقدم در انتشار، با دکتر شفیعی است‌، فضل تقدم در تألیف‌، با حسن حسینی است‌، بگذریم از این که پیش از تألیف کتاب نیز حسن حسینی و یاران او در جلسات شعر حوزه هنری تهران با بیدل آشنا بودند و همین ارتباط و آشنایی حلقه‌ی شاعران حوزه‌ی هنری بود که به انتشار غزلیات بیدل به کوشش یوسفعلی میرشکاک انجامید، در سال 1364. به واقع کار حسن حسینی در معرفی بیدل را نباید به آثار منتشرشده از او منحصر و محدود دانست‌.


     شاید عنوان فصلهای کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» بتواند ما را تا حدی به محتوایش رهنمون شود: «بیدل کیست‌؟»، «سواد سبک هندی‌»، «تمثیل‌»، «مکانیسم عنصر خیال در سبک هندی‌»، «تشخیص یا تجسیم‌»، «بازی با کلمه یا کاریکلماتور»، «سپهری و سبک هندی‌»، «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌»، «صور عواطف در شعر بیدل‌»، «علل پیچیدگی شعر بیدل‌»، «معنی یک بیت بی‌معنی‌!»، «اندیشه‌های بیدل در مثنوی و رباعی‌»، «دری به خانه‌ی خورشید»، «ابتسام صبح فطرت‌»، «خاتمه‌».

     در مجموع می‌توان گفت که این کتابی است کاملاً هدفمند، با دو هدف اصلی و روشن‌. اول این که مؤلف در آن می‌کوشد بر امکان ارتباط شاعران نوپرداز امروز با شعر بیدل و تأثیرپذیری مثبت از آن تأکید کند و شعر سهراب سپهری را شاهدی بر این ادعا بداند. او بر آن است که سپهری سالها پیش‌، با بیدل آشنا بوده و بهره‌های فراوانی از شعر او برده است که در آثارش نمایان است‌. حسن حسین می‌کوشد که با آوردن شواهد و مثالهای بسیار از شعر سهراب سپهری‌، این ادعا را مسجّل کند.

     هدف مهم دیگر نویسنده در این کتاب‌، بازنمودن سیمای معنوی شعر بیدل است و تأکید بر این که ما با شاعری اهل عرفان و معرفت روبه‌روییم و این خود می‌تواند شاعر جوان و نوگرای امروز را به کار آید.

     حسینی خوب می‌داند که نسل کهن‌گرای خراسانی‌پسند و اغلب دانشگاهی آن سالها، چندان انس و الفتی با بیدل نمی‌تواند داشت و حتی همین گروه به واقع سدّ راه معرفی بیدل در ایران بوده‌اند. بنابراین او می‌کوشد که نسل جوان نوگرای امروز را با بیدل آشنا سازد و آنان را به خواندن آثار او ترغیب کند. به همین دلیل‌، آنچه از شعر بیدل در «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» بیشتر جلوه دارد، نواندیشی‌ها و نوگرایی‌های اوست و آنچه می‌تواند جوان شاعر نوجوی نسل انقلاب را که در پی الگویی از شعر کهن برای سلوک شعری خویش می‌گردد، اقناع کند.

 

 

2. بیدل به روایت حسینی‌

دیگر کار بزرگ شادروان حسن حسینی در مورد شعر بیدل که پیش از این سابقه نداشته و پس از این نیز بعید است که دوباره صورت گیرد، خوانش متن کامل غزلیات این شاعر است‌، در قالب یک مجموعه‌ی صوتی 172 ساعتی‌.(3)

     وقتی می‌گوییم متن کامل غزلیات‌، باید در نظر داشته باشیم که با دیوان غزلی روبه‌روییم از نظر حجم شش برابر دیوان حافظ و این رقم کمی نیست‌. اینها قریب به سه هزار غزل است و دیکلمه‌ی همه‌شان همّت و جرأتی ویژه می‌طلبیده است‌.


     اما چرا جرأت‌؟ از این روی که چنان که خواهیم دید، قرائت شعر بیدل کاری است سخت خطرآفرین و می‌تواند چند و چون‌های بسیاری را در پی داشته باشد، به خاطر دشواریهایی که دارد و احتمال خطا را در قرائت بسیار بالا می‌برد.(4)

     البته در روایت صوتی همه متون ادبی‌، احتمال خطا در قرائت می‌رود. در مصراع دوم این بیت از حافظ نیز ممکن است که کسی دچار خطا شود، به سبب وجود دو «بهشت‌» با یک شکل نوشتاری و دو شکل گفتاری متفاوت‌:

     نه من از پرده‌ی تقوا بدر افتادم و بس‌

     پدرم نیز بهشت ابد از دست‌، بهشت‌

     ولی در مورد شعر بیدل کار بسیار دشوارتر می‌شود، چون این شعر خود به اندازه‌ی قابل توجهی دشواریاب است و این دشواریابی حتی در شیوه‌ی قرائت شعر هم تأثیر می‌گذارد. به راستی شما این بیت بیدل را چگونه می‌خوانید و معنی می‌کنید؟

     ز دست اهل عدم هرچه آید اعجاز است‌

     به خدمتم نپذیرند اگر کنم تقصیر

     شاید بگوییم «اگر تقصیر کنم‌، مرا به خدمت نمی‌پذیرند». ولی این سخنی است معمولی و هیچ ارزش هنری ندارد. از این گذشته‌، ارتباط دو مصراع چه می‌شود؟ ولی وقتی مصراع دوم را بدین گونه بخوانیم‌، هم ارزش هنری آن آشکار می‌شود و هم ارتباط دو مصراع و بل ارتباط این بیت با بیتهای مشابه آن در دیوان بیدل‌:

     به خدمتم نپذیرند اگر، کنم تقصیر

     یعنی من بالاخره باید کاری کنم که از اتهام‌ِ «هیچ بودن‌» و «معدوم بودن‌» رهایی یابم و به قول معروف‌، «خودی نشان بدهم‌». پس اگر مرا به خدمت نپذیرند، لاجرم گناهی خواهم کرد، چنان که شاعری دیگر نیز می‌گوید:

     طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد

     در دل دوست‌، به هر حیله رهی باید کرد

     این بیت از بیدل نیز بدین معنی که گفتیم‌، گواهی می‌دهد و به واقع شارح آن بیت است‌:

     مبند ای وهم‌! بر معدوم‌ِ مطلق تهمت قدرت‌

     ز خدمت بی‌نیازم گر ز من تقصیر می‌آید

     ملاحظه می‌کنید که معنی بیت‌، تا چه حد به شکل قرائت آن بستگی دارد. این هم یک مثال دیگر از این دست تا روشن دارد که شعر بیدل تا چه مایه قرائتهای گوناگون را در خود می‌پذیرد.

     اگر نه کوری و غفلت فشرده مژگانت‌

     گشاد چشم مدان جز تبسّم لب گور

     این «کوری‌» (کور هستی‌) است یا «کوری‌» (نابینایی‌)؟ و باز این «نه‌» جزئی از «اگرنه‌» است‌، یا بخشی از فعل نفی «نفشرده‌» که از آن جدا شده است‌؟ از جانبی دیگر «کوری‌» و «غفلت‌» با هم عطف شده‌اند یا نه‌. چنین است که دو برداشت می‌توان داشت‌:

     1. اگر نه کوری‌؛ و غفلت فشرده مژگانت (اگر کور نیستی‌؛ و غفلت مژگانت را فشرده است‌.)

     2. اگر، نه کوری و غفلت‌، فشرده مژگانت (اگر کوری و غفلت مژگانت را نفشرده است‌)

     دیوان بیدل سرشار است از این ابهامهایی که بر اثر قرائتهای گوناگون از شعر رخ می‌نماید و بسیاری از این ابهامها، به کمک نسخه‌ی صوتی دیوان‌، یعنی کار عظیم شادروان حسن حسینی‌، قابل رفع است‌.

     چنین است که این اثر از یک ارزش پژوهشی بزرگ برای خواندن‌، فهم و حتی تصحیح دیوان بیدل برخوردار شده است و برای هر کسی که بخواهد در شعر بیدل تحقیقی بکند، سخت کارساز است‌.

     تفاوت عمده‌ی این اثر با آثاری مشابه آن که در قالب نوارها یا سی دی‌های شعرخوانی شاعران به وسیله‌ی خودشان یا دیگران به بازار می‌آید، همین وجه پژوهشی آن است‌. اگر فقط التذاذ هنری در نظر بود، می‌شد این کار با دیکلمه‌ی حدود یکصد یا دویست غزل برگزیده از بیدل سامان یابد تا هم راحت‌تر قابل استفاده باشد و هم جذابیت بیشتری برای عموم داشته باشد.

     البته این را می‌پذیرم که در بعضی بیتها از غزلیات‌، شیوه‌ی قرائت شادروان حسن حسینی به صواب نمی‌نماید و می‌شود قرائت مرجّح‌تری هم از آن مصراعها یا بیتها داشت‌، چنان که ایشان در جایی می‌خواند:

     دلبر شد و من پا به دل سخت فشردم‌

     خاکم به سر ای وای که جان رفت و نمردم‌

     و این «دلبر شد» به صورت یک فعل مرکب ادا شده است‌، مثل «مهربان شد» یا «زیبا شد»؛ در حالی که به گمان من در اینجا «شد» به معنی «رفت‌» است و آن را باید چنین خواند:

     دلبر، شد و من پا به دل سخت فشردم‌

     خاکم به سر ای وای که جان رفت و نمردم‌

     این غزل در سوگ کسی سروده شده است و بقیه بیتها هم به همین معنی «رفتن‌» گواهی می‌دهد.

     این هم مثالی دیگر

     پیش روی او که آتش رنگ می‌بازد ز شرم‌

     آینه از ساده‌لوحی می‌زند نقشی بر آب‌

     در اینجا مرحوم حسینی «آتش رنگ‌» را به صورت ترکیب می‌خواند، مثل «شبرنگ‌» و «گلرنگ‌». ولی به گمان من اینجا «آتش‌» فاعل جمله است و «رنگ می‌بازد» فعل آن‌. یعنی «آتش در مقابل روی آن معشوق‌، رنگ می‌بازد.»

     ولی با این همه وقتی حجم قابل توجه غزلیات بیدل را می‌بینیم و بدین موضوع عنایت می‌کنیم که شعر بیدل به سبب ترکیب‌سازی‌های خاص و عوامل ابهام‌آفرین دیگر، قرائتی دشوارتر از شعر دیگر شاعران فارسی دارد، حس می‌کنیم که میزان این خطاها بسیار اندک است و در مقابل‌، در بسیار مواقع این روایت صوتی غزلیات بیدل برای ما کارگشاست و رفع‌کننده‌ی اشتباههایی که گاه در خواندن شعر بیدل داریم و گاه حتی در متن مکتوب دیوان بیدل نیز روی نموده است‌. به واقع حسن حسینی در بسیار جایها با وجود عدم دسترسی به نسخه‌های دیگری از دیوان بیدل ـ که در سالهای اخیر و به همت بیدل‌دوستان ایرانی‌، غالباً از شبه قاره هند فراهم آمده است ـ تصحیح‌های دقیقی در متن دیوان صورت داده است‌. این نیز خالی از ارزش پژوهشی نیست‌.

 

 

3. در شعرهای شاعر

اما ارتباط زنده‌یاد حسن حسینی با بیدل به همین خلاصه نمی‌شود. در شعر ایشان و به ویژه غزلهایی که در دهه‌ی هفتاد سروده شده است‌، گاهی ردّ پای بیدل هویداست‌، ولی نه به گونه‌ای که رنگی از تقلید و به قول معروف «بیدلی سرودن‌» پیدا باشد و خالی از ارزش خلاقانه باشد. در غزل زیر ـ که پایان‌بخش سخن ماست ـ ملاحظه می‌کنیم که اینها چگونه در زبان حسن حسینی حل شده است و رنگی نامحسوس یافته است‌.

     دیده اگر با تو برابر شود

     چشم من آیینه‌ی محشر شود

     دم بزن ای غنچه‌ی باغ ازل‌!

     تا نفس خاک‌، معطّر شود

     دم به دم از نام تو دم می‌زنم‌

     تا سخنم قند مکرّر شود

     منظره در منظره گل می‌کند

     چشم تو گر آینه‌گستر شود

     پاسخ لبخند دلم تا به کی‌

     قهقهه‌ی تیغه‌ی خنجر شود؟

     خسته شدم‌، خسته ز دیوارها

     عشق مگر پنجره‌پرور شود

     همت حیدر، مدد عاشق است‌

     روی زمین‌، گو، همه خیبر شود

     در قفسم آینه‌ای نصب کن‌

     تا پر و بالم دو برابر شود

 

پی‌نوشت‌ها

1. شفیعی کدکنی‌، محمدرضا؛ شاعر آینه‌ها، بررسی سبک هندی و شعر بیدل‌؛ چاپ اول‌، تهران‌: آگاه‌، 1366.

2. حسینی‌، حسن‌؛ بیدل‌، سپهری و سبک هندی‌؛ چاپ اول‌، تهران‌: سروش‌، 1367.

3. متن کامل غزلیات بیدل دهلوی‌، (نسخه‌ی صوتی در قالب لوح فشرده‌)؛ به روایت سیدحسن حسینی‌؛ بر اساس غزلیات چاپ کابل‌، تهران‌: انجمن شاعران ایران‌، بی‌تاریخ‌.

4. در مورد ابعاد و جوانب دشواریهای قرائت شعر بیدل‌، ر. ک‌: کاظمی‌، محمدکاظم‌، کلید در باز، رهیافتهایی در شعر بیدل‌؛ چاپ اول‌، تهران‌: سوره مهر، 1387.



14 بهمن 1391 1831 0

حسینی و بیدل

تهمید

شادروان حسن حسینی شاعری بود جامع‌الاطراف و صاحب فعالیتها و آثاری در زمینه‌های گوناگون‌ِ سرایش و نگارش‌. یکی از این سلسله فعالیتها، آثار و خدمات او در معرفی و شناخت شعر میرزا عبدالقادر بیدل شاعر بزرگ فارسی به جامعه‌ی ادبی ایران است‌.


     شاید سخن درباره‌ی عوامل گمنام‌ماندن بیدل‌، شاعری چنین توانا و قدرتمند، آن هم در کشوری که همه شاعران در آن قدر می‌بینند و بر صدر می‌نشینند ـ به ویژه اگر درگذشته باشند و به رفتگان پیوسته باشند ـ سخن را قدری به درازا بکشاند و ما را از مسیر اصلی بدر برد. در اینجا این قدر می‌توان گفت که از شگفتیهای روزگار بود که شاعری در پایه و مایه‌ی میرزا عبدالقادر بیدل قریب به دو قرن‌، در یکی از کانونهای اصلی زبان فارسی دری چنین گمنام ماند، با آن که در خارج از این قلمرو، یعنی در افغانستان و ماورأالنهر از سه‌، چهار شاعر بزرگ زبان فارسی شمرده می‌شد.

     باری‌، قریب به سه دهه است که به بیدل در ایران به چشم یک گنج مکشوفه نگریسته می‌شود و به حسن حسینی به چشم یکی از کاشفان فروتن این گنج‌. ما در این یادداشت‌، می‌کوشیم که ارتباط حسن حسینی و بیدل را در سه آیینه به تماشا بنشینیم‌.

 (به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

1. بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌

این را همگان می‌دانند که اولین کتابی که در ایران در مورد میرزا عبدالقادر بیدل منتشر شد، «شاعر آینه‌ها»(1) از استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بود (چاپ اول‌، 1366) ولی شاید همگان ندانند که این اولین کتابی که تألیف شد نبود و یکی دو سال پیش از انتشار آن‌، حسن حسینی کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌»(2) را آماده‌ی چاپ ساخته بود؛ و این کتاب گویا دیر زمانی در طی مراحل چاپ معطل ماند. بنابراین هرچند فضل تقدم در انتشار، با دکتر شفیعی است‌، فضل تقدم در تألیف‌، با حسن حسینی است‌، بگذریم از این که پیش از تألیف کتاب نیز حسن حسینی و یاران او در جلسات شعر حوزه هنری تهران با بیدل آشنا بودند و همین ارتباط و آشنایی حلقه‌ی شاعران حوزه‌ی هنری بود که به انتشار غزلیات بیدل به کوشش یوسفعلی میرشکاک انجامید، در سال 1364. به واقع کار حسن حسینی در معرفی بیدل را نباید به آثار منتشرشده از او منحصر و محدود دانست‌.


     شاید عنوان فصلهای کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» بتواند ما را تا حدی به محتوایش رهنمون شود: «بیدل کیست‌؟»، «سواد سبک هندی‌»، «تمثیل‌»، «مکانیسم عنصر خیال در سبک هندی‌»، «تشخیص یا تجسیم‌»، «بازی با کلمه یا کاریکلماتور»، «سپهری و سبک هندی‌»، «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌»، «صور عواطف در شعر بیدل‌»، «علل پیچیدگی شعر بیدل‌»، «معنی یک بیت بی‌معنی‌!»، «اندیشه‌های بیدل در مثنوی و رباعی‌»، «دری به خانه‌ی خورشید»، «ابتسام صبح فطرت‌»، «خاتمه‌».

     در مجموع می‌توان گفت که این کتابی است کاملاً هدفمند، با دو هدف اصلی و روشن‌. اول این که مؤلف در آن می‌کوشد بر امکان ارتباط شاعران نوپرداز امروز با شعر بیدل و تأثیرپذیری مثبت از آن تأکید کند و شعر سهراب سپهری را شاهدی بر این ادعا بداند. او بر آن است که سپهری سالها پیش‌، با بیدل آشنا بوده و بهره‌های فراوانی از شعر او برده است که در آثارش نمایان است‌. حسن حسین می‌کوشد که با آوردن شواهد و مثالهای بسیار از شعر سهراب سپهری‌، این ادعا را مسجّل کند.

     هدف مهم دیگر نویسنده در این کتاب‌، بازنمودن سیمای معنوی شعر بیدل است و تأکید بر این که ما با شاعری اهل عرفان و معرفت روبه‌روییم و این خود می‌تواند شاعر جوان و نوگرای امروز را به کار آید.

     حسینی خوب می‌داند که نسل کهن‌گرای خراسانی‌پسند و اغلب دانشگاهی آن سالها، چندان انس و الفتی با بیدل نمی‌تواند داشت و حتی همین گروه به واقع سدّ راه معرفی بیدل در ایران بوده‌اند. بنابراین او می‌کوشد که نسل جوان نوگرای امروز را با بیدل آشنا سازد و آنان را به خواندن آثار او ترغیب کند. به همین دلیل‌، آنچه از شعر بیدل در «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» بیشتر جلوه دارد، نواندیشی‌ها و نوگرایی‌های اوست و آنچه می‌تواند جوان شاعر نوجوی نسل انقلاب را که در پی الگویی از شعر کهن برای سلوک شعری خویش می‌گردد، اقناع کند.

 

 

2. بیدل به روایت حسینی‌

دیگر کار بزرگ شادروان حسن حسینی در مورد شعر بیدل که پیش از این سابقه نداشته و پس از این نیز بعید است که دوباره صورت گیرد، خوانش متن کامل غزلیات این شاعر است‌، در قالب یک مجموعه‌ی صوتی 172 ساعتی‌.(3)

     وقتی می‌گوییم متن کامل غزلیات‌، باید در نظر داشته باشیم که با دیوان غزلی روبه‌روییم از نظر حجم شش برابر دیوان حافظ و این رقم کمی نیست‌. اینها قریب به سه هزار غزل است و دیکلمه‌ی همه‌شان همّت و جرأتی ویژه می‌طلبیده است‌.


     اما چرا جرأت‌؟ از این روی که چنان که خواهیم دید، قرائت شعر بیدل کاری است سخت خطرآفرین و می‌تواند چند و چون‌های بسیاری را در پی داشته باشد، به خاطر دشواریهایی که دارد و احتمال خطا را در قرائت بسیار بالا می‌برد.(4)

     البته در روایت صوتی همه متون ادبی‌، احتمال خطا در قرائت می‌رود. در مصراع دوم این بیت از حافظ نیز ممکن است که کسی دچار خطا شود، به سبب وجود دو «بهشت‌» با یک شکل نوشتاری و دو شکل گفتاری متفاوت‌:

     نه من از پرده‌ی تقوا بدر افتادم و بس‌

     پدرم نیز بهشت ابد از دست‌، بهشت‌

     ولی در مورد شعر بیدل کار بسیار دشوارتر می‌شود، چون این شعر خود به اندازه‌ی قابل توجهی دشواریاب است و این دشواریابی حتی در شیوه‌ی قرائت شعر هم تأثیر می‌گذارد. به راستی شما این بیت بیدل را چگونه می‌خوانید و معنی می‌کنید؟

     ز دست اهل عدم هرچه آید اعجاز است‌

     به خدمتم نپذیرند اگر کنم تقصیر

     شاید بگوییم «اگر تقصیر کنم‌، مرا به خدمت نمی‌پذیرند». ولی این سخنی است معمولی و هیچ ارزش هنری ندارد. از این گذشته‌، ارتباط دو مصراع چه می‌شود؟ ولی وقتی مصراع دوم را بدین گونه بخوانیم‌، هم ارزش هنری آن آشکار می‌شود و هم ارتباط دو مصراع و بل ارتباط این بیت با بیتهای مشابه آن در دیوان بیدل‌:

     به خدمتم نپذیرند اگر، کنم تقصیر

     یعنی من بالاخره باید کاری کنم که از اتهام‌ِ «هیچ بودن‌» و «معدوم بودن‌» رهایی یابم و به قول معروف‌، «خودی نشان بدهم‌». پس اگر مرا به خدمت نپذیرند، لاجرم گناهی خواهم کرد، چنان که شاعری دیگر نیز می‌گوید:

     طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد

     در دل دوست‌، به هر حیله رهی باید کرد

     این بیت از بیدل نیز بدین معنی که گفتیم‌، گواهی می‌دهد و به واقع شارح آن بیت است‌:

     مبند ای وهم‌! بر معدوم‌ِ مطلق تهمت قدرت‌

     ز خدمت بی‌نیازم گر ز من تقصیر می‌آید

     ملاحظه می‌کنید که معنی بیت‌، تا چه حد به شکل قرائت آن بستگی دارد. این هم یک مثال دیگر از این دست تا روشن دارد که شعر بیدل تا چه مایه قرائتهای گوناگون را در خود می‌پذیرد.

     اگر نه کوری و غفلت فشرده مژگانت‌

     گشاد چشم مدان جز تبسّم لب گور

     این «کوری‌» (کور هستی‌) است یا «کوری‌» (نابینایی‌)؟ و باز این «نه‌» جزئی از «اگرنه‌» است‌، یا بخشی از فعل نفی «نفشرده‌» که از آن جدا شده است‌؟ از جانبی دیگر «کوری‌» و «غفلت‌» با هم عطف شده‌اند یا نه‌. چنین است که دو برداشت می‌توان داشت‌:

     1. اگر نه کوری‌؛ و غفلت فشرده مژگانت (اگر کور نیستی‌؛ و غفلت مژگانت را فشرده است‌.)

     2. اگر، نه کوری و غفلت‌، فشرده مژگانت (اگر کوری و غفلت مژگانت را نفشرده است‌)

     دیوان بیدل سرشار است از این ابهامهایی که بر اثر قرائتهای گوناگون از شعر رخ می‌نماید و بسیاری از این ابهامها، به کمک نسخه‌ی صوتی دیوان‌، یعنی کار عظیم شادروان حسن حسینی‌، قابل رفع است‌.

     چنین است که این اثر از یک ارزش پژوهشی بزرگ برای خواندن‌، فهم و حتی تصحیح دیوان بیدل برخوردار شده است و برای هر کسی که بخواهد در شعر بیدل تحقیقی بکند، سخت کارساز است‌.

     تفاوت عمده‌ی این اثر با آثاری مشابه آن که در قالب نوارها یا سی دی‌های شعرخوانی شاعران به وسیله‌ی خودشان یا دیگران به بازار می‌آید، همین وجه پژوهشی آن است‌. اگر فقط التذاذ هنری در نظر بود، می‌شد این کار با دیکلمه‌ی حدود یکصد یا دویست غزل برگزیده از بیدل سامان یابد تا هم راحت‌تر قابل استفاده باشد و هم جذابیت بیشتری برای عموم داشته باشد.

     البته این را می‌پذیرم که در بعضی بیتها از غزلیات‌، شیوه‌ی قرائت شادروان حسن حسینی به صواب نمی‌نماید و می‌شود قرائت مرجّح‌تری هم از آن مصراعها یا بیتها داشت‌، چنان که ایشان در جایی می‌خواند:

     دلبر شد و من پا به دل سخت فشردم‌

     خاکم به سر ای وای که جان رفت و نمردم‌

     و این «دلبر شد» به صورت یک فعل مرکب ادا شده است‌، مثل «مهربان شد» یا «زیبا شد»؛ در حالی که به گمان من در اینجا «شد» به معنی «رفت‌» است و آن را باید چنین خواند:

     دلبر، شد و من پا به دل سخت فشردم‌

     خاکم به سر ای وای که جان رفت و نمردم‌

     این غزل در سوگ کسی سروده شده است و بقیه بیتها هم به همین معنی «رفتن‌» گواهی می‌دهد.

     این هم مثالی دیگر

     پیش روی او که آتش رنگ می‌بازد ز شرم‌

     آینه از ساده‌لوحی می‌زند نقشی بر آب‌

     در اینجا مرحوم حسینی «آتش رنگ‌» را به صورت ترکیب می‌خواند، مثل «شبرنگ‌» و «گلرنگ‌». ولی به گمان من اینجا «آتش‌» فاعل جمله است و «رنگ می‌بازد» فعل آن‌. یعنی «آتش در مقابل روی آن معشوق‌، رنگ می‌بازد.»

     ولی با این همه وقتی حجم قابل توجه غزلیات بیدل را می‌بینیم و بدین موضوع عنایت می‌کنیم که شعر بیدل به سبب ترکیب‌سازی‌های خاص و عوامل ابهام‌آفرین دیگر، قرائتی دشوارتر از شعر دیگر شاعران فارسی دارد، حس می‌کنیم که میزان این خطاها بسیار اندک است و در مقابل‌، در بسیار مواقع این روایت صوتی غزلیات بیدل برای ما کارگشاست و رفع‌کننده‌ی اشتباههایی که گاه در خواندن شعر بیدل داریم و گاه حتی در متن مکتوب دیوان بیدل نیز روی نموده است‌. به واقع حسن حسینی در بسیار جایها با وجود عدم دسترسی به نسخه‌های دیگری از دیوان بیدل ـ که در سالهای اخیر و به همت بیدل‌دوستان ایرانی‌، غالباً از شبه قاره هند فراهم آمده است ـ تصحیح‌های دقیقی در متن دیوان صورت داده است‌. این نیز خالی از ارزش پژوهشی نیست‌.

 

 

3. در شعرهای شاعر

اما ارتباط زنده‌یاد حسن حسینی با بیدل به همین خلاصه نمی‌شود. در شعر ایشان و به ویژه غزلهایی که در دهه‌ی هفتاد سروده شده است‌، گاهی ردّ پای بیدل هویداست‌، ولی نه به گونه‌ای که رنگی از تقلید و به قول معروف «بیدلی سرودن‌» پیدا باشد و خالی از ارزش خلاقانه باشد. در غزل زیر ـ که پایان‌بخش سخن ماست ـ ملاحظه می‌کنیم که اینها چگونه در زبان حسن حسینی حل شده است و رنگی نامحسوس یافته است‌.

     دیده اگر با تو برابر شود

     چشم من آیینه‌ی محشر شود

     دم بزن ای غنچه‌ی باغ ازل‌!

     تا نفس خاک‌، معطّر شود

     دم به دم از نام تو دم می‌زنم‌

     تا سخنم قند مکرّر شود

     منظره در منظره گل می‌کند

     چشم تو گر آینه‌گستر شود

     پاسخ لبخند دلم تا به کی‌

     قهقهه‌ی تیغه‌ی خنجر شود؟

     خسته شدم‌، خسته ز دیوارها

     عشق مگر پنجره‌پرور شود

     همت حیدر، مدد عاشق است‌

     روی زمین‌، گو، همه خیبر شود

     در قفسم آینه‌ای نصب کن‌

     تا پر و بالم دو برابر شود

 

پی‌نوشت‌ها

1. شفیعی کدکنی‌، محمدرضا؛ شاعر آینه‌ها، بررسی سبک هندی و شعر بیدل‌؛ چاپ اول‌، تهران‌: آگاه‌، 1366.

2. حسینی‌، حسن‌؛ بیدل‌، سپهری و سبک هندی‌؛ چاپ اول‌، تهران‌: سروش‌، 1367.

3. متن کامل غزلیات بیدل دهلوی‌، (نسخه‌ی صوتی در قالب لوح فشرده‌)؛ به روایت سیدحسن حسینی‌؛ بر اساس غزلیات چاپ کابل‌، تهران‌: انجمن شاعران ایران‌، بی‌تاریخ‌.

4. در مورد ابعاد و جوانب دشواریهای قرائت شعر بیدل‌، ر. ک‌: کاظمی‌، محمدکاظم‌، کلید در باز، رهیافتهایی در شعر بیدل‌؛ چاپ اول‌، تهران‌: سوره مهر، 1387.



14 بهمن 1391 2064 0

تکریم بزرگان دین در متن

سؤال مهم. چه هنگامی نوشتن «علیه‌السلام»، «صلی الله علیه و آله وسلم» و نظایر این تعبیرها ضرورت دارد؟

مقدمه

پیش از هر چیز باید گفت که تکریم و تعظیم بزرگان هر دین، از فرایض و ضروریات است. حفظ حرمت آن بزرگان، خودش در ذهن ما پیروان آنها حصاری از قداست ایجاد می‌کند تا به طور طبیعی و ناخودآگاه، این احترام را در دیگر جوانب و شئون زندگی هم رعایت کنیم. هم از این روی است که مسلمانان غالباً نام خداوند، حضرت پیامبر و دیگر بزرگان دین را با احترام یاد می‌کنند و گاه عبارت‌هایی دعایی مثل «جل جلاله»، «صلی الله علیه و آله وسلم»، «علیه‌السلام»، «رضی الله عنه»، «کرم الله وجهه»، «سلام الله علیه»، «سلام الله علیها» و در مورد علمای دینی، «رضوان الله تعالی علیه»، «رحمة الله علیه» و امثال اینها را به کار می‌برند. این حتی در مورد دشمنان دین و خدا هم با عبارت‌هایی مخالف رایج است، مثل «یزید لعنة الله علیه» و امثال آن.

ولی همواره و در رسم و آیینی، خطر «عادت شدن» و «کلیشه شدن» و «افراط» وجود دارد. سلام کردن و دست دادن انسان‌ها به همدیگر کاری است پسندیده ولی اگر مثلاً دو نفر که از صبح تا عصر در کنار هم هستند (مثلاً دو همکار در اداره، دو کارگر در کارخانه) از صبح تا عصر مرتب به همدیگر سلام کنند و دست بدهند، چندان جالب نیست.

 

افراط و تفریط

به نظر می‌رسد که ما همچنان که در بسیاری از رسوم و آیین‌های دینی به افراط یا تفریط گراییده‌ایم، در این مورد هم همین افراط در کار ما هست. مثلاً سخنرانی درباره‌ی فضایل حضرت امام رضا(ع) سخن می‌گوید. می‌بینی که مثلاً اگر در سخنرانی‌اش چهل بار اسم آن حضرت می‌آید، چهل بار هم عبارت «علیه الاف تحیة والثنا» را تکرار می‌کند، گویا این عبارت بخشی از نام حضرت شده است. جالب این است که بسیاری از مخاطبان و حتی شاید خود گوینده نیز معنی دقیق این عبارت را نمی‌دانند، چنان که من تا اکنون نمی‌دانستم و حال به فرهنگ مراجعه کردم و دیدم به معنی «هزاران درود و ثنا بر او باد» است.

ببینید، این عبارت وقتی آن را به فارسی می‌خوانیم و معنایش را می‌فهمیم، بسیار دلپذیر است. اگر همین ترجمه‌ی فارسی آن را یک بار و در همان آغاز سخن در کنار اسم امام رضا(ع) بشنویم، نوعی احساس احترام نسبت به ایشان خواهیم کرد. ولی وقتی عبارت یک کارکرد ماشینی می‌یابد، دیگر هیچ آن احساس احترام را در ما بر نمی‌انگیزد، بلکه تمرکز ما بر سخن سخنران را از میان می‌برد. سخنان او به جای این که ساده، موجز و روشن باشند، سرشار می‌شوند از عبارت‌هایی عربی که معنی‌شان هم غالباً برای ما مجهول است و اگر مجهول هم نباشد، با تکرار زیاد، دیگر تأثیر خود را از دست می‌دهد.

(به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

شما تصور کنید مادری را که از خدمات فرزندش می‌گوید. مثلاً می‌‌گوید: «این مجید آقای ما ـ خدا حفظش کند ـ همیشه به یاد من هست. همیشه به من رسیدگی می‌کند...» حالا اگر این مادر در طی چند جمله که نام فرزندش را می‌برد، مرتب و در کنار اسم او، این «خدا حفظش را کند» را تکرار کند، تأثیر این دعایش در ذهن ما کمتر می‌شود، چون این حالت اتوماتیکی یافته است.

ضرورت بلاغت و سخن‌شناسی

پس تا اینجا به این نتیجه می‌رسیم که کاربرد این عبارت‌ها می‌باید توأم با بلاغت و سخن‌شناسی باشد، یعنی در مقام‌های خاصی که واقعاً نیازی به این عبارت دعائیه هست. گاهی فقط در آغاز کلام، یا آغاز فصلی یا پاره‌ای از کلام، یک بار کافی است و در بقیه‌ی‌ سخن (چه گفتار باشد و چه نوشتار) ضرورتی ندارد، یا اگر هم ضرورت دارد، به سخن‌شناسی گوینده برمی‌گردد که بداند در کجا می‌باید آرام و با تأنی و با القاب و تشریفات سخن بگوید و در کجا می‌باید موجز و فشرده و حتی رگباری حرف بزند. مثالی در این مورد بد نیست.

یکی از رساترین و بلیغ‌ترین سخنان در وصف حضرت فاطمه زهرا(س)، بخش پایانی سخنرانی «فاطمه فاطمه است» دکتر شریعتی است. من این عبارت را نقل می‌کنم تا منظور من بهتر دانسته شود.

«خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است‌؛ دیدم که فاطمه نیست‌.

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد(ص‌) است‌؛ دیدم که فاطمه نیست‌.

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است‌؛ دیدم که فاطمه نیست‌.

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است‌؛ دیدم که فاطمه نیست‌.

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است‌؛ باز دیدم که فاطمه نیست‌.

نه‌، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست‌.

فاطمه‌، فاطمه است‌.»

حالا شما تصور کنید که دکتر شریعتی همه این عبارت‌های دعایی را به کار می‌برد. متنش چنین چیزی می‌شد.

«خواستم بگویم فاطمه سلام‌الله علیها دختر خدیجه‌ی بزرگ سلام‌الله علیها است‌؛ دیدم که فاطمه سلام‌الله علیها نیست‌.

خواستم بگویم که فاطمه سلام‌الله علیها دختر محمد صلی الله علیه و آله وسلم است‌؛ دیدم که فاطمه سلام‌الله علیها نیست‌.

خواستم بگویم که فاطمه سلام‌الله علیها همسر امیرالمؤمنین علی علی‌السلام است‌؛ دیدم که فاطمه سلام‌الله علیها نیست‌.

خواستم بگویم که فاطمه سلام‌الله علیها مادر حسنین علیهم‌السلام است‌؛ دیدم که فاطمه سلام‌الله علیها نیست‌.

خواستم بگویم که فاطمه سلام‌الله علیها مادر زینب سلام الله علیها است‌؛ باز دیدم که فاطمه سلام‌الله علیها نیست‌.

نه‌، اینها همه هست و این همه فاطمه سلام‌الله علیها نیست‌.

فاطمه سلام‌الله علیها، فاطمه سلام‌الله علیها است‌.»

ملاحظه می‌کنید که اینجا اصل مطلب در میان این عبارت‌ها گم شده است. شاید این یک مثال اغراق‌آمیز باشد، ولی من بارها به متن‌هایی برخورده‌ام که شفافیت، وضوح، صراحت و ایجازشان به خاطر افراط در این عبارت‌ها از میان رفته است.

تعظیم و تکریم باید در محتوای متن باشد

نکته‌ی جالب این است که دکتر شریعتی در کتاب‌هایش غالباً نام پیامبر و ائمه را ساده و بدون این عبارت‌ها می‌آورد. ولی در عین حال، در معنای مطالب و مباحث او، احترام و تکریم این بزرگان نهفته است. یعنی در واقع آنچه از این تشریفات ظاهری مهم‌تر است، پیامی است که در خود آن متن وجود دارد. مجموعه مقالات و سخنرانی‌های دکتر شریعتی که اکنون در کتاب «علی» گردآمده است، حدود ششصد صفحه است و این کتاب یکی از بهترین مراجع و منابع برای شناخت حضرت علی در زبان فارسی است. ولی در همه این ششصد صفحه، شاید به اندازه‌ی یک مقاله از آن مقالات تشریفاتی و سرشار از القاب و عناوین، عبارت‌هایی از نوع «علیه‌السلام» یا حتی «ع» در کنار نام ایشان نیامده است.

پس نتیجه‌ی دیگری که می‌توان گرفت این است که اگر در اصل متن ما، در پیام و محتوای آن این تعظیم و تکریم وجود داشته باشد و ما بزرگان دین را به شکلی درست و شایسته معرفی کرده باشیم و سیرت نیکوی آنها را بازنمایانده باشیم، ارزش بیشتری دارد تا این که متن ما از محتوا تهی، ولی از این عبارت‌های دعایی سرشار باشد.

علایم اختصاری

موضوع دیگری که باید بدان اشاره کنم، شکل‌های اختصاری این عبارت‌هاست، مثل (ج)، (ص)، (ع)، (س)، (عج) و... که در نگارش می‌شود استفاده کرد. به نظر می‌رسد که اینها در مواردی می‌تواند ایجاز و یکدستی زبانی متن را حفظ کند و به خواننده یادآور ‌شود که نویسنده از این تعظیم و تکریم غافل نبوده و فقط به خاطر پرهیز از طولانی‌شدن متن، علامت اختصاری آن را آورده است. خواننده‌ی متن می‌تواند در موقع خواندن متن، آن عبارت را خودش به زبان بیاورد. از این روی، گاهی کاربرد اینها از شکل تفصیلی و عربی‌شان بهتر است. حسن دیگری که این علایم دارد، کمک به معرفی شخص است. یعنی گاهی با همین علامت، ما خواننده را متوجه می‌سازیم که این «صادق(ع)»، در واقع «امام جعفر صادق» است، نه صادق دیگری.

با این همه به نظر من اگر ما در مواقع لازم، اصل دعا را حتی به فارسی بیان کنیم، تأثیر معنوی و عاطفی بیشتری دارد از این که همه متن را از این علایم سرشار ساخته باشیم، چون حقیقت این است که مخاطب ما از این علایم سریع می‌گذرد. یعنی بعید است که کسی با دیدن علی(ع)، متن را به صورت «علی علیه‌السلام» بخواند. بنابراین مثلاً در مورد متنی در مورد فاطمه زهرا، می‌شود در اولین مورد از نام آن حضرت، به فارسی اضافه کنیم که «سلام خدا بر او باد» و آنگاه بقیه مطلب را بدون این عبارت‌ها و علایم ادامه دهیم. باز هر جا که بلاغت اقتضا کرد، می‌شود به طرزی مناسب این تکریم را به جای آورد.

در شعر

موضوع دیگری که باید بدان اشاره کنم، شعر است. می‌دانیم که شعر کلامی است که در آن نباید چیزی افزود، چون موسیقی و ساختار زبانی آن (به ویژه اگر شعر کلاسیک باشد) آسیب می‌بیند. یعنی اگر ما شعر شهریار را چنین بخوانیم:

علی علیه‌السلام ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا جل جلاله را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

نه تنها شعر را خراب کرده‌ایم، که حتی این نوعی بی‌احترامی پنهان نسبت به علی و خدا در خود دارد. پس در شعر نیازی به آوردن این عبارت‌ها، حتی برای یک مرتبه هم نیست. نه تنها عبارت کامل، که حتی شکل اختصاری آن هم ضرورتی ندارد، چون شکل اختصاری هم فقط در نوشتن مختصر است، ولی انتظار می‌رود که خواننده آن را در دل به صورت کامل بخواند. یعنی وقتی ما می‌نویسیم «ه‍ . ق» این در ظاهر دو حرف است، ولی در عمل خواننده آن را «هجری قمری» می‌خواند. پس وقتی علامت می‌گذاریم، انتظار داریم که خواننده در عین یادآوری ما، آن علامت را نخواند، که این بدتر است. یعنی «ای مخاطب شعر! تو اینجا متوجه باش که باید به حضرت «علیه‌السلام» بگویی، ولی در عمل آن را نگوی و بگذر، وگرنه وزن شعرم خراب می‌شود.» برای این که سخنم ملموس‌تر باشد، دو بیت از مثنوی «هجرت» علی معلم را نقل می‌کنم:

عطر محمد عطر باغ انبیا بود

عطر محمد عطر خون‌، عطر خدا بود

بوی خدای نوح و آدم‌، بوی توحید

بوی خدا در کوچه‌های مکه پیچید

این دو بیت چنان که دیدیم، در خود کتاب «رجعت سرخ ستاره» بدون علامت است. حال آنها را علامت‌گذاری می‌کنیم.

عطر محمد(ص) عطر باغ انبیا(ع) بود

عطر محمد(ص) عطر خون‌، عطر خدا(ج) بود

بوی خدای نوح(ع) و آدم(ع)‌، بوی توحید

بوی خدا(ج) در کوچه‌های مکه پیچید

برای من که آن «عطر محمد» در دو بیت اول ملموس‌تر است. برای شما چطور؟

ولی اگر همین عبارت دعائیه در بافت خود شعر به صورت طبیعی و موزون خودش بیاید، البته زیباست و تأثیربرانگیز، چنان که علی معلم در جایی دیگر در همین مثنوی در مورد حضرت پیامبر می‌گوید:

سید ـ سلام ایزدی بر جان او باد،

بر پیروان و عترت و یاران او باد ـ

دید آن ولایت تنگنایی دردناک است‌

آزاده مردم را بیابان هلاک است‌

و این دقیقاً ترجمه‌ی «صلی الله علیه و آله وسلم» است، ولی به زبان فارسی و به شکلی در بستر شعر خوش نشسته است، آن هم فقط در یک جای و نه در همه‌ی شعر.



22 دی 1391 1464 0

صفحه‌ای از یک فهرست

تصویری که می‌بینید، یک صفحه از فهرست تفصیلی جلد دوم کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» شادروان میر غلام‌محمد غبار است که من این روزها مشغول تنظیم آن هستم. این فهرست را استاد ارجمند جناب دکتر محمدسرور مولایی برای این کتاب استخراج کرده‌اند و قرار است که در چاپ جدید کتاب توسط انتشارات عرفان گنجانده شود. (البته اگر خانواده‌ی محترم غبار بدین کار رضایت دهند.)


متن کامل این فهرست حدود یکصد صفحه است و من فقط یک صفحه از آن را به طور نمونه اینجا آورده‌ام. همین یک صفحه عظمت کاری را که جناب دکتر مولایی با دقت و حوصله‌ی تمام برای این کتاب ارزشمند انجام داده‌اند، نشان می‌دهد. در این فهرست حدود هزار مدخل وجود دارد و برای هر مدخل، همه مباحثی که در کل کتاب در مورد آن شخص یا جای آمده است، با تفصیل و با قید شماره صفحه فهرست شده است. این فهرست کار پژوهشگران و خوانندگان کتاب را بسیار سهل می‌کند. شما مثلاً می‌خواهید در مورد «زندان‌های دوران محمدنادر خان و محمدهاشم خان و زندانیان آنها» تحقیق کنید. آنگاه کافی است که به حرف «ز» بروید و مدخل‌های «زندان‌ها»، «زندانیان» و امثال اینها را ببینید. در اینجا یک شرح فشرده از کل وضعیت زندانها و زندانیان، شکنجه‌ها، زندان‌بانان، شکنجه‌گرها و همه مسایل مربوط به این موضوع آمده است، آن هم با قید صفحه به گونه‌ای که می‌شود به راحتی به همان صفحات از کتاب مراجعه کرد.

من نمی‌دانم که جناب دکتر مولایی برای استخراج این فهرست مفصل صدصفحه‌ای چقدر وقت صرف کرده‌اند. ولی با توجه به این که وارد کردن این فهرست در کامپیوتر (که هنوز تمام هم نشده است) توسط من و همکارم خانم معصومه احمدی تا کنون حدود 150 ساعت وقت گرفته است، می‌شود میزان زحمتی را که ایشان کشیده‌اند، حدس زد، چون دشواری و زمان‌گیری استخراج فهرست و آن هم با دست، فقط برای کسی محسوس است که باری چنین کاری کرده باشد، و آن هم برای یک کتاب تاریخی که سرشار است از اسامی اشخاص و جایها. و این تازه تنها کار دکتر مولایی نیست. کار عظیم ایشان در این سالها تصحیح کتاب «سراج‌التواریخ» بوده است که از جهاتی بسیار دشوارتر از این است و حساس‌تر.

اینها را برای این نوشتم که در همین مقام، ادای احترامی کرده باشم به جناب دکتر مولایی که سال‌هاست با خستگی‌ناپذیری مشغول کارهایی از این دست بوده‌اند و حاصل قریب به نیم قرن کار پیوسته‌شان دهها عنوان کتاب ارزشمند است.

در ضمن این نکته نیز واضح می‌شود که وقتی سخن از ویراستاری و آن هم ویرایش کتابی تاریخی می‌رود، نباید تصور کرد که ویراستار فقط می‌نشیند و «میشود»ها را «می‌شود» می‌سازد یا «زنده‌گی» را به «زندگی» بدل می‌کند یا نقطه و ویرگول در متن می‌گذارد. آنچه در ویرایش کتاب فرساینده و دشوار است، کارهایی از قبیل استخراج فهرست است که متأسفانه از چشم ما غالباً پنهان می‌ماند و ما تصور می‌کنیم که این همه کتاب مرجع، متون ادب و تاریخ، همین طور خودبه‌خود دارای فهرست شده‌اند.



14 دی 1391 1172 0

ویلٌ لِلمُجَسّطین.

ویلٌ لِلمُجَسّطین.

ترجمه: وای بر کسانی که هنوز به این باور نرسیده‌اند که هر متنی به ویرایش نیاز دارد.
توضیح: «مجسطین» از ریشه‌ی «جسط» (باور نداشتن بر ضرورت ویرایش برای هر متنی) است و به معنی کسانی که هنوز به این باور نرسیده‌اند که هر متنی به ویرایش نیاز دارد.
تصویری که می‌بینید، یک صفحه از کتابی است که توسط یکی از ناشران معتبر چاپ شده است و به دلایل امنیتی از ذکر نام ناشر معذورم.
یادآوری 1: هر گونه شباهت میان این کتاب و کتاب‌های انتشارات «سوره مهر» اتفاقی می‌‌باشد.
یادآوری 2: سوره مهر چند سال ناشر برگزیده کشور بوده است.

 

 

 


این کتاب‌ را یکی از شاعران، روزنامه‌نگاران و مستندسازان گرانقدر نوشته است، که به دلایل رفاقتی از ذکر نام‌شان معذورم. دوست عزیزم جناب «ا. م. ی. د. مهدی‌نژاد» که نخواسته نامش فاش شود و در چاپ اول این کتاب سهمی بسزا داشته است، بر آن شده است که چاپ جدید این کتاب را به صورت ویراسته و پاکیزه‌ای آماده کند. ایشان از من خواست که غلطهای تایپی چاپ اول را که به نظرم رسیده است، استخراج کنم. ولی من جسارتاً در حین بازخوانی کتاب، از باب دست‌گرمی، فقط یک صفحه از چاپ اول را چنان که می‌بینید، ویرایش کردم، تا دانسته شود که چرا «ویلٌ لِلمُجَسّطین».

 



13 دی 1391 1080 0

مقدمه‌ای بر پدیدارشناسی ساختار

چکیده:

در این مقاله در مورد سازگاری ارجاعات برون‌متنی و فرامتنی در پدیدارشناسی ساختار هرمنوتیک هسته‌ی مرکزی زبان، از دیدگاه ساختارگرایان چک و پیروان مکتب اشتوتگارت بحث شده است.

 

کلیدواژه‌ها:

برون‌متن، پدیدارشناسی، هرمنوتیک، اهمیت فراوان، طبق نظریه، سازگار نمی‌باشد.

 

متن مقاله:

طبق نظریه‌ی رولان بارت و دیگر نظریه‌پردازان مکتب اشتوتگارت ارجاعات برون‌متنی و فرامتنی در ساختار متن از نظر هرمنوتیکی دارای اهمیت فراوان است. این نظریه‌پردازان و دیگر ساختارگرایان چک معتقدند که طبق نشانه‌شناسی واقعیت‌گریز، مرگ مؤلف (Marg e Moallef) هویت متنی ارجاع‌دهنده به ذات اثر را کمرنگ و یا حتی بی‌اثر می‌سازد. بنابراین با دیدگاه بارتولد در مورد شالوده‌شکنی هنجارگریزانه‌ی نشانه‌های سبکی سازگار نمی‌باشد.

شارل بودلر بر این عقیده است که فردیناند دو سوسور آنجا که از هویت ساختاری (Hoiyyat e Sakhtari) متن سخن می‌گوید سخنش مبنای امکان‌پذیر بودن این ارجاعات به هسته‌ی مرکزی زبان است. البته این دیدگاه او با تقسیم‌بندی (Taqsim Bandi) یاکوبسن از فرازبان و فرامتن دارای مغایرت برون‌متنی است.

طبق این نظریه، به نظر می‌رسد که سخن معروف ازراپاوند در مورد قائم به متن بودن ارجاعات زبانی منظومه‌ی «سرزمین هرز» (Sarzamin e Harz) الیوت، از آن روی که هویتی شالوده‌شکنانه دارد، با این نظریه مطابقت نخواهد داشت چون طبق سخن دریدا با دیدگاه هرمنوتیکی حاکم بر بن‌مایه‌ی اثر هماهنگ (Hamahang) نیست.

 

نتیجه‌گیری:

با آنچه گفته‌شد نتیجه می‌گیریم که نقش ارجاعات برون‌متنی و فرامتنی در پدیدارشناسی ساختار هرمنوتیک هسته‌ی مرکزی زبان، با دیدگاه ساختارگرایان چک و پیروان مکتب اشتوتگارت سازگار نمی‌باشد.

 

گزیده‌ی منابع:

الیوت، سرزمین هرز، ترجمه‌ی نجف دریابندری، نشر مغرب.

ژول ورن، دور دنیا در هشتاد روز، ترجمه‌ی پرویز قاضی سعید، نشر گیتی‌نورد.

ژان ژاک دریدا، ساختارشناسی تأویل متن، ترجمه‌ی بابک اردشیری، نشر بابکان.

اصطخری، الممالک والمسالک، به تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، نشر کهن.

ارسطو، فن شعر، ترجمه‌ی محمد قاضی، انتشارات اندیشه‌ی جاوید.

مهابارات‌ها، به کوشش ساتیا جیت‌رای، ترجمه‌ی علی‌رضا قزوه، نسخه‌ی خطی کتابخانه‌ی کلکته.

مارکوپولو، سفرنامه‌ی مارکوپولو، ترجمه‌ی اصغر شادلو، نشر مسافر.

آلبر کامو، استفراغ، ترجمه‌ی جلال آل احمد، نشر رایحه.

خواجه علی موفق هروی، الابنیه عن حقایق الادویه، تصحیح دکتر جلال‌الدین کزازی، نشر پارسیان.

گات‌ها، به تصحیح مجتبی مینوی، انتشارات باستان.

فرشته نیک‌پی، 9 ماه انتظار، نشر میلاد.

ذبیح‌الله منصوری، خواجه‌ی تاج‌دار، نشر قاجار.

سوزان دو بوار، مردان مریخی، زنان ونوسی، ترجمه‌ی سیمین خوش‌چهره، چاپ صد و چهل و هفتم، نشر قارون.

مارلون براندو، تریلوژی هرمنوتیک (1)، نشر پارامونت.

مارلون براندو، تریلوژی هرمنوتیک (2)، نشر پارامونت.

مارلون براندو، تریلوژی هرمنوتیک (3)، نشر پارامونت.

مایکل اسکافیلد، یادداشت‌های زندان، ترجمه‌ی نسرین دربند، نشر رهایی.

 

منابع اینترنتی Manabe Interneti

www.vikipedia.com

www.yahoo.com

www.facebook.com/Jennifer Lopez

www.google.com/

www.google.com/padidarshenasi Sakhtar\

www.google.com/Marg e Moallef

www.google.com/Sarzamin e Harz

دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان‌پذیر نمی‌باشد

http://peyvandha.ir/

دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان‌پذیر نمی‌باشد

http://peyvandha.ir/

دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان‌پذیر نمی‌باشد

http://peyvandha.ir/

دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان‌پذیر نمی‌باشد

http://peyvandha.ir/



10 دی 1391 1079 0

مقدمه‌ای بر پدیدارشناسی ساختار

چکیده:

در این مقاله در مورد سازگاری ارجاعات برون‌متنی و فرامتنی در پدیدارشناسی ساختار هرمنوتیک هسته‌ی مرکزی زبان، از دیدگاه ساختارگرایان چک و پیروان مکتب اشتوتگارت بحث شده است.

 

کلیدواژه‌ها:

برون‌متن، پدیدارشناسی، هرمنوتیک، اهمیت فراوان، طبق نظریه، سازگار نمی‌باشد.

 

متن مقاله:

طبق نظریه‌ی رولان بارت و دیگر نظریه‌پردازان مکتب اشتوتگارت ارجاعات برون‌متنی و فرامتنی در ساختار متن از نظر هرمنوتیکی دارای اهمیت فراوان است. این نظریه‌پردازان و دیگر ساختارگرایان چک معتقدند که طبق نشانه‌شناسی واقعیت‌گریز، مرگ مؤلف (Marg e Moallef) هویت متنی ارجاع‌دهنده به ذات اثر را کمرنگ و یا حتی بی‌اثر می‌سازد. بنابراین با دیدگاه بارتولد در مورد شالوده‌شکنی هنجارگریزانه‌ی نشانه‌های سبکی سازگار نمی‌باشد.

شارل بودلر بر این عقیده است که فردیناند دو سوسور آنجا که از هویت ساختاری (Hoiyyat e Sakhtari) متن سخن می‌گوید سخنش مبنای امکان‌پذیر بودن این ارجاعات به هسته‌ی مرکزی زبان است. البته این دیدگاه او با تقسیم‌بندی (Taqsim Bandi) یاکوبسن از فرازبان و فرامتن دارای مغایرت برون‌متنی است.

طبق این نظریه، به نظر می‌رسد که سخن معروف ازراپاوند در مورد قائم به متن بودن ارجاعات زبانی منظومه‌ی «سرزمین هرز» (Sarzamin e Harz) الیوت، از آن روی که هویتی شالوده‌شکنانه دارد، با این نظریه مطابقت نخواهد داشت چون طبق سخن دریدا با دیدگاه هرمنوتیکی حاکم بر بن‌مایه‌ی اثر هماهنگ (Hamahang) نیست.

 

نتیجه‌گیری:

با آنچه گفته‌شد نتیجه می‌گیریم که نقش ارجاعات برون‌متنی و فرامتنی در پدیدارشناسی ساختار هرمنوتیک هسته‌ی مرکزی زبان، با دیدگاه ساختارگرایان چک و پیروان مکتب اشتوتگارت سازگار نمی‌باشد.

 

گزیده‌ی منابع:

الیوت، سرزمین هرز، ترجمه‌ی نجف دریابندری، نشر مغرب.

ژول ورن، دور دنیا در هشتاد روز، ترجمه‌ی پرویز قاضی سعید، نشر گیتی‌نورد.

ژان ژاک دریدا، ساختارشناسی تأویل متن، ترجمه‌ی بابک اردشیری، نشر بابکان.

اصطخری، الممالک والمسالک، به تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، نشر کهن.

ارسطو، فن شعر، ترجمه‌ی محمد قاضی، انتشارات اندیشه‌ی جاوید.

مهابارات‌ها، به کوشش ساتیا جیت‌رای، ترجمه‌ی علی‌رضا قزوه، نسخه‌ی خطی کتابخانه‌ی کلکته.

مارکوپولو، سفرنامه‌ی مارکوپولو، ترجمه‌ی اصغر شادلو، نشر مسافر.

آلبر کامو، استفراغ، ترجمه‌ی جلال آل احمد، نشر رایحه.

خواجه علی موفق هروی، الابنیه عن حقایق الادویه، تصحیح دکتر جلال‌الدین کزازی، نشر پارسیان.

گات‌ها، به تصحیح مجتبی مینوی، انتشارات باستان.

فرشته نیک‌پی، 9 ماه انتظار، نشر میلاد.

ذبیح‌الله منصوری، خواجه‌ی تاج‌دار، نشر قاجار.

سوزان دو بوار، مردان مریخی، زنان ونوسی، ترجمه‌ی سیمین خوش‌چهره، چاپ صد و چهل و هفتم، نشر قارون.

مارلون براندو، تریلوژی هرمنوتیک (1)، نشر پارامونت.

مارلون براندو، تریلوژی هرمنوتیک (2)، نشر پارامونت.

مارلون براندو، تریلوژی هرمنوتیک (3)، نشر پارامونت.

مایکل اسکافیلد، یادداشت‌های زندان، ترجمه‌ی نسرین دربند، نشر رهایی.

 

منابع اینترنتی Manabe Interneti

www.vikipedia.com

www.yahoo.com

www.facebook.com/Jennifer Lopez

www.google.com/

www.google.com/padidarshenasi Sakhtar\

www.google.com/Marg e Moallef

www.google.com/Sarzamin e Harz

دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان‌پذیر نمی‌باشد

http://peyvandha.ir/

دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان‌پذیر نمی‌باشد

http://peyvandha.ir/

دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان‌پذیر نمی‌باشد

http://peyvandha.ir/

دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان‌پذیر نمی‌باشد

http://peyvandha.ir/



10 دی 1391 1000 0

از نوشتن «خودداری کنید»، خودداری کنید

در این محل از کشیدن سیگار خودداری کنید.

در اینجا از ریختن زباله خودداری کنید.

در حال رانندگی از خوردن و آشامیدن خودداری کنید.

اگر ما در هر جمله‌ای که می‌نویسیم به معنی درست و دقیق کلمات دقت کنیم، فصیح‌تر و درست‌تر خواهیم نوشت. «خودداری» معنایی قریب به «خویشتن‌داری» دارد و آنگاه کاربرد آن مناسب است که امری بدون اختیار یا بدون قصد قبلی در حال انجام باشد و ما با یک اراده‌‌ی اختیاری مانع انجام آن شویم. مثلاً می‌شود گفت «از گریه کردن خودداری کنید» چون گریه چیزی است که غالباً خود به خود به سراغ آدم می‌آید. هم‌چنین است مثلاً «از عصبانی شدن خودداری کنید.» و امثال آن. ولی برای کاری که به اختیار انجام می‌دهیم، کاربرد «خودداری کردن» مناسب نیست. بهتر است بگوییم این کار را نکنید.

در مجموع می‌شود گفت که هر جا می‌خواهید کلمه‌‌ی «خوددداری» به کار برید، این را تصور کنید که اکنون شما کلمه‌‌ی «خویشتن‌داری» را به کار می‌برید. آنگاه ببینید که کاربرد «خویشتن‌داری» در آن مقام درست است یا نه.

پس جمله‌های بالا را می‌توان چنین نوشت که هم ساده‌تر است، هم فصیح‌تر و هم کوتاه‌تر:

در این محل سیگار نکشید.

در اینجا زباله نریزید.

در حال رانندگی نخورید و نیاشامید.

ولی قدری تأمل کنیم. شما فکر نمی‌کنید که جمله‌های اولی قدری محترمانه‌تر و مؤدبانه‌ترند؟ چرا این طور است؟ به نظر من در آن‌ها به طرزی پنهان این نکته گوشزد شده است که گویا شما در انجام این کارها عمد و قصدی ندارید و این سیگارکشیدن یا زباله‌ریختن انگار خود به خود صورت می‌گیرد. حال شما در نقش آدم‌هایی مثبت، می‌توانید جلو انجام خودبه‌خود این کارهای نامطلوب را بگیرید. ملاحظه می‌کنید که نوعی احترام در اینجا نهفته است.

من در اینجا به یاد دختر سه‌ساله‌ام افتادم که وقتی کاری ناپسند می‌کند، می‌گوید «این کار خودش شد.» یا می‌گوید «روح بدجنس من این کار را کرد.» و به این ترتیب راه را بر تنبیه احتمالی خود می‌بندد.

خوب بالاخره از کاربرد «خودداری کنید»، خودداری کنیم یا نکنیم؟ به نظر من در مجموع ما باید به سمت ساده‌نویسی و درست‌نویسی برویم. ولی این نکته‌‌ی روانی را از این روی نوشتم که بدانیم گاهی یک موضوع را از چند جنبه می‌توان نگریست. باید عادت کنیم که از مطلق‌نگری خودداری کنیم. نه، نشد. باید عادت کنیم که مطلق‌نگر نباشیم.



09 دی 1391 949 0

مهربانی کنید، روشنی بیندازید، دیده‌درایی نکنید

چند روز پیش در نامه‌ای به دوستی ایرانی گفتم که در مورد فلان موضوع «روشنی بیندازید.» و مرادم توضیح دادن آن دوست در آن مورد بود. او از این تعبیر «روشنی بیندازید» بسیار خوشش آمد. گاهی یک تعبیر یا اصطلاح در یک پاره از این قلمرو زبانی بسیار عادی تلقی می‌شود، ولی برای دیگر همزبانان تازه و جذاب است.

حال که در ذهنم کاوش می‌کنم، چند مورد دیگر از این قبیل تعبیرها به نظرم می‌آید که برای مردم ایران تازگی دارد حتی می‌تواند کاربرد بیابد.


مهربانی کنید

این «مهربانی کنید» در مقام تعارف برای ورود به خانه یا دعوت به نشستن مهمان گفته می‌شود. می‌توان آن را تقریباً معادل «بفرمایید» دانست، با این تفاوت که «بفرمایید» گاهی برای دعوت به بیرون رفتن هم به کار می‌رود و حتی در مواردی لحن طعنه‌آمیز هم می‌یابد. ولی «مهربانی کنید» لطیف‌تر و دلنشین‌تر است.


دیده‌درایی

معنی تحت‌اللفظی آن «درآمدن به چشم کسی» می‌شود. در ایران این تعبیر به صورت جمله کاربرد دارد، چنان که می‌گویند «طرف خودش را توی چشمم فرو کرد.» ولی به صورت ترکیب «دیده‌درایی» رایج نیست. این را هم باید گفت که «دیده‌درایی» به خاطر این که از حالت جمله بدرآمده است، بار معنایی خفیف‌تری دارد و قدری مؤدبانه‌تر است. تقریباً چیزی است شبیه «پررویی».

 

سبکدوش کردن

این معادل محترمانه‌ای است برای «عزل کردن» ضمن این که کاملاً فارسی است. گاهی در گفتار موقعیت‌هایی پیش می‌آید که نمی‌توان «عزل شدن» را به کار برد. مثلاً هیچ‌کس نمی‌گوید «از وقتی مرا از فلان مسئولیت عزل کرده‌اند، قدری فراغت یافته‌ام.» ولی به راحتی می‌شود گفت «از وقتی از این مسئولیت سبکدوش شده‌ام، قدری فراغت یافته‌ام.»

 

نظایر همین اصطلاحات و تعبیرهاست که فارسی افغانستان را در چشم بسیاری از ایرانیانی که با آن آشنا شده‌اند، جذاب و دلنشین ساخته است. مسلماً بسیار اصطلاحات و تعابیر در ایران هم رایج است که به کار ما می‌آید. و ما فارسی‌زبانان چقدر به این مبادلات زبانی نیازمندیم.



03 دی 1391 811 0

سرزمین شعر

«سرزمین شعر» نام گزیده‌ای است از شعر شاعران خراسان در دو جلد که به تازگی منتشر شده است. این کتاب را شاعران خراسانی، قاسم رفیعا و محمد بهبودی‌نیا گردآوری کرده‌اند. ناشر کتاب سپیده‌باوران است.

جلد اول به شعرهای کلاسیک و جلد دوم به شعرهای آزاد شاعران خراسان اختصاص دارد. در دو جلد مجموعاً آثاری از حدود 150 شاعر خراسانی آمده است.


ویرایش کتاب و نگارش مقدمه‌ی آن با من بوده است. در این مقدم به اختصار درباره‌ی وضعیت شعر امروز خراسان و تشکل‌های ادبی آن سخن گفته‌ام. بخشی از مقدمه را در اینجا نقل می‌کنم، با دعوت از دوستان برای خواندن این کتاب.

 

در این دو دفتر شعرهایی از نسلهای پیاپی و گرایشهای متفاوت شعر خراسان امروز را می‌خوانید. از کسانی که حضوری فعال در جلسات شعر این استان دارند، تا آنانی که دیری است تا به گوشه‌ی عزلت خزیده‌اند و کسانی که اکنون در پایتخت به سر می‌برند و نیز آنان که دیری است شمعهای مزارشان خاموش شده است‌، ولی باز به قول بیدل‌

در خاک تربتم نفسی می‌زند غبار

بیدل‌، هنوز زنده‌ی عشقم‌، نمرده‌ام‌

امید است که این دو جلد کتاب بتواند تا حدود خوبی تصویرگر شعر امروز خراسان باشد؛ هم اهل ذوق را به کار آید، هم اهل پژوهش را در تحقیق در مورد شعر پربار خراسان در این چند دهه یاری رساند و هم مسئولان امر را بدین واقف گرداند که همچنان‌، «برادر جان‌! خراسان است اینجا». 

 



22 آذر 1391 1369 0

تاوان این خون

نگاهی به یک مثنوی از علی معلم‌

اغراق نیست اگر بگوییم که مثنوی «تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما» از شاخص‌ترین آثار علی معلم دامغانی و در عین حال از آثار ماندگار عاشورایی در عصر حاضر است‌، هم به واسطة محتوای جهت‌بخش و هم به اعتبار آرایه‌های صوری آن‌. در این یادداشت‌، می‌کوشیم که به اجمال از ویژگیهای صوری و محتوایی آن سخن گوییم‌. شعر با این بیتها شروع می‌شود.

     روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید،

     بر خشک‌چوب نیزه‌ها گُل کرد خورشید

     شید و شفق را چون صدف در آب دیدم‌

     خورشید را بر نیزه‌، گویی خواب دیدم‌

     خورشید را بر نیزه‌؟ آری‌، این‌چنین است‌

     خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است‌

     بر صخره از سیب‌ِ زنخ‌، بَر می‌توان دید

     خورشید را بر نیزه کمتر می‌توان دید

     شروع شعر، بسیار بدیع و هنری است‌. شاعر از «روز»ی خاص سخن می‌گوید، ولی تا مدتی روشن نمی‌دارد که این کدام روز است‌. فقط اشارتی که به خورشید و نیزه می‌شود، برای خوانندة بصیر، فضای کلّی شعر را روشن می‌دارد.

به «ادامة مطلب» مراجعه کنید.

     خورشید در مصراع اول‌، همین کرة خورشید است و در مصراع دوم‌، خورشیدی که در عصر عاشورا بر نیزه شد. این مصراع دوم‌، البته یک تصویر عینی را هم تداعی می‌کند، تصویر غروب خورشید در یک نیزه‌زار و در لحظه‌ای که به موازات سرنیزه‌ها قرار دارد.

     این «گُل‌کردن‌» نیز خالی از ظرافت نیست‌. از سویی شکفتن گل را تداعی می‌کند و از سویی‌، کنایتاً به معنی «آشکارشدن‌» و «پدیدارشدن‌» است و در این معنی در شعر مکتب هندی دیده شده است‌، چنان که بیدل می‌گوید

     این قدر دیده به دیدار که حیران گل کرد

     که هزار آینه‌ام بر سر مژگان گل کرد

     باری‌، شاعر در چهار بیت اول‌، خواننده را همچنان در ابهام و تعلیق می‌گذارد. جملات‌ِ کوتاهی که مرتب قطع و وصل می‌شوند، به این ابهام اضطراب‌آلود می‌افزایند. علاوه بر اینها، لحن شاعر نیز تردیدآمیز است‌. گویا واقعه آن‌قدر شگفت است که برایش باورکردنی نیست‌. به نظرش می‌آید که خواب می‌بیند و با خود سؤال و جواب می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که رویداد بی‌سابقه‌ای رخ داده است‌.

     در بند دوم‌، شاعر سخن را در مسیری دیگر پیش می‌برد. در ظاهر به نظر می‌رسد که او از موضوع دور می‌شود، ولی چنین نیست‌. یک خالیگاه در اینجا وجود دارد که پر کردنش به عهدة خواننده گذاشته شده است‌.

     در جام‌ِ من مَی پیش‌تر کن ساقی امشب‌

     با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب‌

     بر آبخورد آخر مقدّم تشنگان‌اند

     می ده‌، حریفانم صبوری می‌توانند

     شاعر بنا بر سنت شعر فارسی‌، به ساقی خطاب می‌کند و از او انتظار دارد که در تقسیم می‌، او را بر دیگر حریفان مقدم بدارد. اما چرا؟ چون او صبر و شکیبایی را از کف داده‌است‌. اینجا کم‌کم دوباره به اصل موضوع نزدیک می‌شویم‌.

     من صحبت شب تا سحوری کی توانم‌؟

     من زخم دارم‌، من صبوری کی توانم‌؟

     من زخمهای کهنه دارم‌، بی‌شکیبم‌

     من گرچه اینجا آشیان دارم‌، غریبم‌

     من با صبوری کینة دیرینه دارم‌

     من زخم داغ آدم اندر سینه دارم‌

     گویا سخن از یک زخم عمیق در میان است‌، زخمی به عمق تاریخ‌، از نخستین حق‌کشی نوع بشر، یعنی ماجرای هابیل و قابیل‌. از اینجا یک سیر تاریخی شروع می‌شود که درونمایة محتوایی شعر را می‌سازد.

     اصل حرف شاعر، از این به بعد است که شرح شاعرانة یک نگرش فکری و تاریخی دربارة واقعة کربلا را در خود دارد. این نگرش مبتنی است بر تلقی خاصی از فلسفة تاریخ و از یادگارهای زنده‌یاد دکتر علی شریعتی است‌. شریعتی در کتاب «حسین وارث آدم‌» پیوندی ایجاد می‌کند میان واقعة کربلا و همة درگیریهای دایمی حق و باطل در طول تاریخ‌، از آدم تا امروز. او در نهایت‌، انسان امروز را واپسین حلقة این زنجیر تا حال حاضر می‌داند.

     علی معلّم در این مثنوی و چند مثنوی دیگر خویش‌، متأثر از این فکر است و می‌کوشد آن را در لباسی شاعرانه بیان کند، چنان که در این بیتها می‌بینیم‌.

     من زخم‌دار تیغ قابیلم‌، برادر

     میراث‌خوار رنج هابیلم‌، برادر!

     یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه‌

     یحیی‌! مرا یحیی برادر بود در چاه‌

     از نیل با موسی بیابانگرد بودم‌

     بر دار با عیسی شریک درد بودم‌

     من با محمد از یتیمی عهد کردم‌

     با عاشقی میثاق خون در مهد کردم‌

     بر ثَورِ شب با عنکبوتان می‌تنیدم‌

     در چاه‌ِ کوفه وای‌ِ حیدر می‌شنیدم‌

     بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم‌

     عماروَش چون ابر و دریا مویه کردم‌

     من تلخی صبر خدا در جام دارم‌

     صفرای رنج مجتبی در کام دارم‌

     من زخم خوردم‌، صبر کردم‌، دیر کردم‌

     من با حسین از کربلا شبگیر کردم‌

     آن روز در جام شفق مُل کرد خورشید

     بر خشک‌چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

     فریادهای خسته سر بر اوج می‌زد

     وادی به وادی خون پاکان موج می‌زد

     او در اینجا به اجمال‌، کوشیده است ماجرا را از هابیل و قابیل به حسین و یزید برساند. با چنین تفکری است که او به انسان امروز خطاب می‌کند و به شکلی غیرمستقیم‌، یادآور می‌شود که ما نیز در این جریان چندان بی‌طرف نیستیم‌; نه تنها بی‌طرف نیستیم که بی‌تقصیر هم نیستیم‌.

     بی‌درد مردم‌، ما خدا، بی‌درد مردم‌

     نامرد مردم‌، ما خدا، نامرد مردم‌

     از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم‌

     زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم‌

     از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

     دست علمدار خدا را قطع کردند

     نوباوگان مصطفا را سر بریدند

     مرغان بستان خدا را سر بریدند

     در برگ‌ریز باغ زهرا برگ کردیم‌

     زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم‌

     چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما

     تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

     نکتة جالب در این پاره از مثنوی‌، می‌گوید «من‌» چنین بودم و «من‌» چنان بودم‌. به واقع او انسان امروز را از کربلا جدا نمی‌داند و تلویحاً یادآور می‌شود که گویا همة حق‌جویان تاریخ‌، در برابر حادثة کربلا مسئولیتی یکسان دارند. آن حادثه نیز فقط آن چیزی نیست که در سال 61 هجری رخ داد، بلکه یک رویداد جاودانه است‌، البته هر بار در جامه‌ای دیگر.

     در بیتهایی که خواندیم‌، این حقیقت روشن می‌شود. شاعر از آنانی شکایت دارد که سر در گریبان خویش فرو بردند و در قبال عاشورا بی‌تفاوت ماندند. امّا اینجا نیز زاویة دید او، همان اول‌شخص است و باز یادآور این که گویا ما انسانهای امروز نیز در این سکوت خفّت‌بار، مقصر هستیم‌.

     اما این اثر، در کنار محتوای جهت‌بخش خود، از هنرمندیهای شاعرانه هم بی‌بهره نیست و آرایه‌ها و فنون شعر، در آن به خوبی رعایت شده است‌. یکی از این آرایه‌ها، تکرارهای زیبایی است که در جای جای مثنوی دیده می‌شود، مثلاً در این بیت‌

     بی‌درد مردم‌، ما خدا، بی‌درد مردم‌

     نامرد مردم‌، ما خدا، نامرد مردم‌...

     هم‌چنان در بیت زیر، تقابل‌ِ «از پای افتادن‌» و «برپای بودن‌» هم خالی از زیبایی نیست‌.

     از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم‌

     زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم‌

     یکی دیگر از زیباییهای این شعر، به‌ویژه در بیتهای آخر، تازگی و غرابت قافیه‌هاست که شنونده را به شگفتی وا می‌دارد، مثل قافیه‌شدن «نطع‌» با «قطع‌» و «برگ‌» با «مرگ‌». این‌گونه قافیه‌های غریب و تازه‌، در تکمیل موسیقی کناری شعر بسیار کارگشایند.

     فراموش نکنیم که شاعر در این بیت نیز کار جامعة بی‌تفاوت را نوعی همراهی با یزیدیان می‌داند. آنان شمشیر گرفتند، ولی اینان نطع شدند و نطع‌، یکی از ابزار و آلات جلادی بوده است‌، یعنی سفره‌ای چرمی که محکومان را بر روی آن گردن می‌زده‌اند.

     تقابل میان «برگ‌ریز» و «برگ‌کردن‌» نیز زیباست و نشانگر توجه شاعر به این تناسبهای زبانی‌، به‌ویژه که «برگ‌» دوم‌، معنی مجازی «اسباب‌» و «لوازم‌» و «تجملات‌» را نیز یادآور می‌شود. عبارت «ساز و برگ‌» که تا امروز در زبان فارسی باقی مانده‌است‌، به همین معنی از «برگ‌» اشاره دارد. با این معنی از «برگ‌»، شاعر غیرمستقیم عافیت‌طلبی و دنیاجویی مردمان را یادآور می‌شود.

     «صبر مرگ‌» یک ترکیب محاوره‌ای زیباست و بسیار شباهت دارد به عبارت «جان به مرگ دادن‌» که هم‌اکنون در زبان مردم بعضی از مناطق‌، رایج است‌.

     بیت آخر شعر، بازگشتی است به نخستین بیت آن‌، و گویا ما در حرکت بر روی یک دایره‌، به نقطة نخست رسیده‌ایم‌. پس می‌توان انتظار داشت که این چرخیدن‌، در ذهن شنونده همچنان ادامه یابد و همچنان او را به تفکر وادارد. این بازگشت‌، هم از لحاظ انسجام اندیشة شعر مهم است و هم به زیبایی آن کمک می‌کند.

     روزی که بر جام شفق مل کرد خورشید،

     بر خشک‌چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید



02 آذر 1391 1138 0

«ها»ی جمع

«ها» جمع را جدا از کلمه بنویسیم یا چسپیده به آن؟ مثلاً «درختها» بنویسیم یا «درخت‌ها»؟

این سؤالی است که برای هر کسی که به قطع و وصل کلمات در نوشتن اهمیت می‌دهد مطرح است و البته سؤالی است که پاسخ‌های متفاوتی دارد.

فرهنگستان زبان و ادب فارسی و بعضی شیوه‌نامه‌ها تا سال‌ها بر پیوسته نوشتن آن نظر داشتند. البته بعضی استثناها در کار بود، مثل کلمات مختوم به «ـه» (خانه‌ها، فقیه‌ها و...) و بعضی کلمات که با چسپاندن «ها» قدری بدخوان می‌شد، مثل «شیمیستها» (شیمیست‌ها) و امثال اینها باید جدا نوشته می‌شد.

من مدت‌ها به همین قاعده‌ها عمل می‌کردم و البته یک «اجتهاد» دیگر هم به خرج داده بودم، هرچند در شیوه‌نامه‌ها آن را ندیده بودم و آن در مورد ترکیب‌ها بود. مثلاً من «خورد و خوابها» نمی‌نوشتم، چون در آن صورت آن «ها» به «خواب» اختصاص می‌یافت، در حالی که به «خورد» هم ارتباط داشت. پس می‌نوشتم «خورد و خواب‌ها»

اکنون فرهنگستان در آخرین شیوه‌نامة خویش نویسندگان را در چسپاندن و یا جدا نوشتن «ها» مخیر دانسته است. البته به هر حال در آن موارد خاص که پیشتر گفتم، جدانویسی را الزامی ساخته است.

با این وصف و با توجه به این که ما در بعضی موارد اصولاً امکان پیوسته‌نویسی نداریم (مثلاً در «کارها»، «سندها»، «روزها» و امثال آن) و باز با توجه به این که در آن موارد استثنا هم ناچاریم جدا بنویسیم، به نظر می‌رسد که اگر بنا را بر جدانویسی همواره بگذاریم، بسیار ضرر نکرده‌ایم. در این صورت دیگر کار آسان‌تر است و ضرور نیست که این قدر قاعده و استثنا را به خاطر بسپاریم.

از این گذشته در مجموع جدا نوشتنِ «ها»، استقلال کلمه را بهتر نشان می‌دهد و حتی مانع بعضی اشتباه‌ها می شود، چنان که در «تنها» رخ می‌داد و معلوم نبود که «یگانه» منظور است، یا «تن‌ها». همین طور است کلماتی غریب مثل «پرچها» و «تشبیبها» که اولی ممکن است برای خواننده مبهم باشد و دومی را کسی ممکن است به اشتباه «تشبیه‌ها» بخواند، در حالی که «تشبیب‌ها» است. گاهی نیز «ها» جمع اصلاً یک هویت دیگر به کلمه می‌دهد، مثل «نهانها» که کسی ممکن است آن را «نها ـ نها» بخواند. بنابراین وقتی «ها» را جدا بنویسیم، در مجموع خواندن متن آسان‌تر می‌شود.

ولی از یاد نبریم که پیشتر گفتم که «با جدا نویسی بسیار ضرر نمی‌کنیم» و این بدان معنی است که کمی ضرر خواهیم کرد. جدانویسی «ها» هرچند برای خواندن متن بهتر است، در وقت نوشتن و یا تایپ کردن، خالی از دشواری نیست. در واقع این «ها» باید با نیم‌فاصله از کلمه جدا شود و این خود تایپ کردن کلمات را دشوار می‌سازد. از طرفی بسیار کسانی که نیم‌فاصله را هیچ نمی‌دانند که چیست و یا به اهمیت آن واقف نیستند یا از سر تنبلی آن را رها می‌کنند، این «ها» را با فاصلة کامل خواهند نوشت و این بسیار بد است، به ویژه اگر اصل کلمه در انتهای یک سطر بیفتد و «ها» در ابتدای سطری دیگر. یعنی ممکن است بسیاری‌ها «درخت‌ها» و «کتاب‌ها» را «درخت ها» و «کتاب ها» بنویسند، که بسیار هم می‌نویسند متأسفانه.

از جانبی این را هم نباید در نظر نگرفت که چسپاندن کلمه نوعی صرفه‌جویی در فضا هم در کار دارد. شاید با این کار بتوان چند صفحه از هر کتاب را کاهش داد و اگر این را در شمارگان کتاب‌ها و سپس تعداد کتاب‌های منتشره ضرب کنیم، به یک عدد نجومی در صرفه‌جویی کاغذ برسیم. ولی خوب این را هم باید دانست که این عدد نجومی در مقایسه با عدد نجومی‌تر مصرف کاغذ، بسیار هم قابل توجه نیست. از جانبی دیگر در فضای مجازی دیگر حجم چندان مهم نیست.

خوب پس در نهایت چه باید کرد؟ من مدتی است می‌کوشم که خود را با جدانویسی «ها» عادت دهم، چون سودهای این کار را بیشتر از زیان آن می‌دانم، مگر این که دلایلی برخلاف این باور به دست آید. آن آدم‌هایی هم که نیم‌فاصله را یاد ندارند، باید سعی کنند یاد بگیرند یا آگاهان قضیه آن‌قدر آن‌ها را سرزنش کنند، تا به راه راست هدایت شوند.



25 آبان 1391 786 0

عجب خدایی دارند!

آنان که علی خدای خود پندارند

کفرش به کنار عجب خدایی دارند

این از پیامکهای عید غدیر است‌. زیباست‌، نه‌؟ مصراع دوم رندانه است و معمولاً این طور بیتهای رندانه خوب به دل می‌چسپد. ولی به گمان من از همین‌جا باید احساس خطر کرد; از جایی که شعر ـ که می‌باید وسیلة بیان حقایق باشد ـ پل انتقال انحرافهای فکری می‌شود، ولو با بیان بسیار هنری‌.

     البته شاعر دامن خود را رندانه از آن «کفر» برکنار کشیده و آن را به گردن دیگران انداخته است‌، ولی دامن خود را از اشاعة این فکر چگونه می‌تواند کنار بکشد؟

     چند سال است که شعری دیگر نیز گُل کرده و معروف شده است‌، شعری که «شاه‌بیت‌» (شاه‌بیت‌؟) آن این است‌:

     به فرقش کی اثر می‌کرد شمشیر؟

     گمانم ابن ملجم «یا علی‌» گفت‌

     و در این شعر نه تنها بندگان مقرب خداوند در معجزاتی که به قدرت خداوند به دستشان صورت گرفته است‌، هم مرتب «یا علی‌» می‌گویند، بلکه خود خداوند هم ـ نعوذ بالله ـ در هنگام خلق جهان این ذکر را بر زبان دارد.

     من فعلاً به خسارتهایی که این نوع تفکر به فرهنگ و تربیت دینی ما زده است کاری ندارم و بدین زیاد نمی‌پیچم که ما با خارج ساختن حضرت علی از مرتبة انسانها و تصویر شخصیتی نیمه‌خدایی برای او تا چه مایه خود را از الگوگرفتن از او محروم کرده‌ایم‌، چون وقتی کسی وجودی ماورایی و فراانسانی داشته باشد، دیگر برای انسانها قابل دسترسی و پیروی نیست‌. آنچه در این مقام و به عنوان یک شاعر برایم مهم است‌، این است که بسیاری از شاعران ما برای ارائة مضامین تازه و جذاب‌، دقیقاً مخالف آموزه‌های اصیل دینی ما رفتار می‌کنند.

     شاید بگویید که «بله‌، تو هم خود گفته‌ای‌: بار گناه اگر چه ترازوشکن شده / تا او شفیع ماست‌، از این بیشتر کنیم‌» بله‌، گفته‌ام‌، ولی این است که این شعر حاصل 22 سال پیش است و من سالهاست که از این طرز فکر و طرز بیان و قربانی کردن تعلیمات دینی در پای مضمون‌های شیرین شاعرانه فاصله گرفته‌ام‌.

     باری‌، این هم یک پیامک غدیری دیگر.

     مدح علی و آل علی بر زبان ماست‌

     گویا زبان برای همین در دهان ماست‌

     نه عزیز جان‌! زبان برای حمد و ستایش خداوند، برای بیان حق‌، برای مقابله با زورگویی و ستم‌، برای مهربانی در حق همسایه و یتیم و فقیر، برای هدایت مردم به مسیر درست‌، برای هزار و یک کار دیگر هم در دهان ماست و این چیزی است که «علی و آل علی‌» از ما خواسته‌اند. علی و آل علی خودشان زبانشان را وقف آن ارزشها کردند و انتظار می‌رود که ما هم این کار را از آنها یاد بگیریم‌. نه این که فقط آنها را ستایش کنیم‌.

     جالب است‌. در بین شعرهای مختلفی که به این مناسبت در پیامکها به من آمده است‌، حتی یک مورد، حتی یک مورد به رفتار علی‌، به گفتار علی‌، به یتیم‌نوازی علی‌، به عدالت علی‌، به اندیشة علی‌، به منطق علی‌، به عرفان علی‌، به هیچ چیزی اشاره نشده است‌. همه‌اش سخن از این قبیل است که علی بزرگ است و علی عالی است و علی شفیع محشر است و راه جنت از علی می‌گذرد و خلاصه سخنانی که برای کسی که می‌خواهد علی را بهتر بشناسد و پیرو او باشد، هیچ سودی ندارد، بلکه چنان که گفتم زیان‌آفرین هم هست‌، چون ناخودآگاه در ذهن ما انسانهای عاصی این پندار را ایجاد می‌کند که حال که علی چنان شخصیتی ماورایی و نیمه‌خدایی دارد، ما کجا و پیروی از او کجا؟

     دریغ‌!



13 آبان 1391 1008 1

جعفریان و افغانستان

این مطلب در ویژه‌نامه محمدحسین جعفریان در سلسله ویژه‌نامه‌های «حکایت شاعر» چاپ شد. «حکایت شاعر» از سوی واحد آفرینشهای ادبی حوزه هنری منتشر می‌شود. در ویژه‌نامه محمدحسین جعفریان مطالب خواندنی بسیاری در مورد او می‌توان یافت.

نمای اول‌

شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید

این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران‌

یک خاکریز بین تو و من درست شد

و این خاکریز که بین ما درست شد، همه چیز را در این قلمرو وسیع زبانی‌، این وطن مشترک فرهنگی به دو نیم کرد. نه‌، چه می‌گویم‌؟ به دو نیم هم نکرد، که دو نیمه پنداشته شد. این خاکریزی بود که در ذهن ما مردم همزبان شکل یافته بود، وگرنه اگر نیک بنگریم‌، هیچ کشوری از همسایگان و غیرهمسایگان را از نظر فرهنگی به ایران نزدیک‌تر از افغانستان نمی‌توان یافت‌.

     دین مشترک‌، زبان مشترک‌، ادبیات و هنر مشترک‌، خط مشترک‌، تاریخ مشترک‌، مفاخر مشترک‌، فرهنگ عامیانه‌ی مشترک‌، تقویم مشترک و... در میان این همه‌، خاکریزی زده شد، در زمانی که دیگر مردم دیوارهای شصت‌ساله را برمی‌دارند.

     مرا به مرزهای سیاسی کاری نیست و دلایل و عوامل این افتراق هم در اینجا بازگوکردنی نیست که این رشته سری دراز دارد. و باز در این که این بیگانگی دو ملّت همزبان به راستی چه خسارتها به بار آورد و در همه شئون زندگی ما اثر گذاشت‌، بسیار سخنها می‌توان گفت که درپیچیدن بدانها ما را از هدف اصلی‌مان در این نوشته دور می‌دارد.

     باری‌، چنین شد که تا قریب به سه دهه پیش‌، آنچه از افغانستان در ذهن مردم و حتی نخبگان ایران ترسیم می‌شد کشوری بود با مردمی بیگانه‌، ناآشنا با فرهنگ و ادب فارسی و فاقد افتخاراتی در ادبیات و هنر. پس بی‌سبب نبود اگر جوان ایرانی در پشت ویترین کتابفروشی‌ای «شوهر آهو خانم‌» علی‌محمد افغانی را ببیند و به دوستش که کنارش ایستاده است‌، با تعجب بگوید «افغانی و کتاب‌؟». و نیز عجیب نبود اگر مجری برنامه‌ی رادیو در ایران از من بپرسد که «شما زبان فارسی از کجا آموختید؟» به راستی چه چیزی از ادبیات فارسی آن سامان به ایران راه یافته بود؟

     در سالهایی که «راقم این سطور» (به قول ادبا) از آن ورطه رخت بدر برده و از بد حادثه اینجا به پناه آمده بود، تنها شاعر افغانستان در چشم مردم ایران‌، استاد خلیل‌الله خلیلی بود، آن هم در میان خواص‌ِ خواص‌ِ خواص‌ِ خواص‌، یعنی گروه خاصی از شعرا که خود گروه خاصی از اهل قلم و اینها خود گروه خاصی از نخبگان و اینها خود گروه خاصی‌... بگذریم‌، از ادبیات داستانی و سینما و خط و نقاشی دیگر هیچ نپرسید. به واقع آن کتاب رمانی هم که اسم «افغانی‌» بر روی جلد داشت از یک نویسنده‌ی ایرانی بود.

به «ادامة مطلب» مراجعه کنید.

نمای دوم‌

وقت وصال یار دبستانی آمده است‌

بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان‌

وقتی آن وضعیت را با وضعیت امروز مقایسه می‌کنیم‌، می‌بینیم که به راستی راه درازی پیموده شده است‌، بسیار مرزهای ذهنی برداشته شده و امروز زبان‌، ادبیات‌، هنر و فرهنگ افغانستان برای بسیاری از مردم ایران ناشناخته نیست‌. پس باز عجیب نیست اگر باری در مغازه‌ای متوجه می‌شوم که دو جوان که مرا دیده‌اند، با هم درگوشی صحبت می‌کنند. ولی این بار دیگر «افغانی و کتاب‌» نمی‌گویند، بلکه یکی به دیگری می‌گوید «شعر «مسافر» را در کتاب فارسی دیده‌ای‌؟» و من می‌دانم که به چه چیزی اشاره دارد. (این رویداد و آن دو فقره‌ی پیش از مشاهدات عینی‌، یا درست‌تر بگویم‌، سمعی‌ِ «راقم این سطور» است‌.)

     ما پس از قریب به بیست سال‌، به جایی رسیدیم که آن جوان شاعر که در جوانی در باغهای حومه تهران گیلاس‌چینی می‌کرد، وقتی از تهران به زادگاهش برگشت‌، پنج‌، شش نهاد فرهنگی ایرانی برایش مراسم تودیع گرفتند و در چندین نشریه برایش ویژه‌نامه چاپ کردند. اکنون کافی است که شعرهایی را که شاعران جوان ایران برای افغانستان سرودند، برشماریم‌، که البته از شمار بیرون است‌; در حالی که من در اوایل دهه‌ی هفتاد در پی گردآوری مجموعه‌ای از این شعرها برآمدم و تقریباً دست خالی ماندم و منصرف شدم‌.

     چگونه ما به اینجا رسیدیم‌؟ چون این ارتباط، یک نیاز طبیعی ما بود، نه کاری تحمیلی‌. آنگاه که نیاز طبیعی باشد، فقط باید موانع را برداشت و پلهای پیوند را ایجاد کرد. نه‌، درست بگویم‌، همان موانع را که برداریم پلهای پیوند خود به خود درست می‌شود. درست‌تر بگویم‌، اصلاً این پلها قرنهاست که وجود داشته است‌.

     به راستی این موانع را چه کسانی برمی‌دارند؟ اهل سیاست‌؟ مسئولان اداری‌، رسانه‌ها؟ رایزنیهای فرهنگی‌؟ نه‌، هیچ‌کدام‌. اهالی سیاست و نهادهای رسمی اگر سهمی اندک هم دارند، به پیروی از یک گروه دیگر است‌، یعنی شاعران‌، نویسندگان و هنرمندان دو کشور. در این مورد نیز بیشتر سعی و همت اشخاص مؤثر بود و یکی از این صاحب‌همتان‌، محمدحسین جعفریان است‌.

     به گمان من بسیار جفاکاری است اگر خدمات جعفریان به افغانستان را به آثار قلمی و هنری او محدود کنیم‌. به واقع اینها مستقیم‌ترین کار اوست‌. کار غیرمستقیم‌، تأثیراتی است که او به اشکال گوناگون در دیگران‌، چه دیگر اهل قلم و هنرمندان‌، و چه بعضی از مسئولان مملکتی گذاشت‌.

     اما محمدحسین جعفریان از کجا و چگونه به افغانستان دل بست‌؟ و چرا افغانستان‌؟

     چنان که گفتیم در هیچ‌جای گیتی کشوری از افغانستان نزدیک‌تر به ایران نمی‌توان یافت‌. دوست داشتن این کشور و مردمش طبیعی‌ترین چیزی است که از یک ایرانی دلبسته به ادب و فرهنگ این وطن فرهنگی می‌توان انتظار داشت‌. ولی بشرطها و شروطها، و مهم‌ترین شرط آن‌، آگاهی از این مشترکات است‌. امروزه آنچه این زمینه‌های همدلی را کمرنگ کرده و روزنه‌های ارتباط را بسته است‌، ناآشنایی است و بیگانگی‌. پس در آن کسی که اندکی با همزبانان و مردم آن سوی مرز آشنا می‌شود، چنان کششی پدید می‌آید که دشوار است او از آنجا دل بکند. و در جعفریان در دهه‌ی شصت این کشش ایجاد شد، با سفر به نواحی غربی این کشور و سپس آشنایی‌اش با جمعی از شاعران و نویسندگان مهاجر در مشهد.

     من اول بار محمدحسین جعفریان را در نمایشگاه کاریکاتوری دیدم که حاصل کار مشترک او و علی‌رضا ذاکری بود، یعنی فکر از او بود و دست از ذاکری و امضای پای کارها، «ذاکر جعفریان‌». آن هر دو بچه‌ی منطقه‌ی طلاب مشهد بودند و دارای حشر و نشری ناگزیر با مهاجرین افغانستان که بیشتر در آن نواحی ساکن‌اند.

     جعفریان به زودی با شاعران مهاجر در مشهد رفیق شد و به موازات شناخت و ارتباطی که روز به روز افزایش می‌یافت‌، بیشتر دل به این کشور و مردمش بست‌.


     اولین ثمره‌ی عملی این دلبستگی‌، انتشار مقاله‌ای بود درباره‌ی شعر امروز افغانستان در نشریه‌ی کیهان فرهنگی‌، با عنوان «از فراز هندوکش‌»، و این از معدود مطالبی بود که در آن سالها به دست کسی از اهل قلم ایران درباره‌ی شعر افغانستان منتشر شد. این مقاله خود زمینه‌ی آشنایی جمعی از شاعران افغانستان با او را فراهم کرد. البته این هم قابل یادکرد است که آن مقاله‌ی دوقسمتی به واقع ناتمام ماند و فقط نیمه‌ی اول آن چاپ شد که به شعر قبل از انقلاب می‌پرداخت و البته خالی از نقد و تعریض هم نبود. نیمه‌ی دوم که به خیزش و جهش ادبی دهه‌ی شصت اشاره داشت و لاجرم جنبه‌ی ستایشی بیشتری می‌یافت‌، یا نوشته نشد و یا چاپ نشد. هم بدین سبب بود که «از فراز هندوکش‌» با دلگیری جمعی از شاعران مهاجر افغانستان روبه‌رو شد، که استناد به این نیمه‌ی مقاله‌، گمان بردند جعفریان قصد خوار انگاشتن شعر افغانستان را داشته است‌.

     اما محمدحسین آمده بود که بماند. پس آنگاه که با سقوط رژیم مارکسیستی افغانستان و پیروزی مجاهدین در سال 1371 امکان رفت و آمد به طور رسمی به افغانستان سهل شد، او به هرات و کابل سفر کرد. این سفرش بسیار پربار بود و حاصلش عکسها، مطالب و گفت‌وگوهایی که دستمایه‌ی چند کار جدی برای افغانستان شد. او با دیدار و گفت‌وگو با شاعران مطرح افغانستان در داخل کشور مثل واصف باختری‌، قهار عاصی‌، خالده فروغ و پرتو نادری‌، اولین زمینه‌ی انعکاس شعر دهه‌ی شصت افغانستان را در ایران فراهم کرد. باید اعتراف کنم که حتی ما شاعران مهاجر هم عاصی و فروغ و دیگران را از این پس و با مدد جعفریان شناختیم‌.

     «شانه‌های زخمی پامیر» اولین اثر قلمی جعفریان برای افغانستان بود، جُنگی حاوی شعر، داستان‌، نقد، گفت‌وگو، خاطره و عکس از نویسندگان و هنرمندان مختلف افغانستانی و ایرانی‌. این کتاب از جانبی مایه‌ی دلگرمی اهل قلم مهاجر بود و از جانبی راه را برای کارهای بعدی باز کرد، چنان که جریان خاطره‌نویسی برای جهاد افغانستان از همین‌جا شروع شد.

     در همین سال 1371 و شاید بر اثر کاوش برای تدوین کتاب «شانه‌های زخمی پامیر»، جعفریان با رضا برجی خبرنگار و عکاس نامدار سالهای جنگ آشنا شد و این دو در بهار سال 1372 با هم قصد سفر افغانستان و تاجیکستان کردند، سفری که ثمراتی تلخ و شیرین برای آنان داشت‌.

     این سفر با انگیزه و امکانات شخصی این دو تن انجام شد و آن دو حتی از همکاریهای معمول نهادهای مسئول بی‌بهره بودند. حاصل این سفر مجموعه‌ی تلویزیونی «لعل بدخشان‌» بود و البته حادثه‌ای که در این مسیر برای این دو رخ داد و جعفریان را مصدوم و رنجور ساخت‌. سختیهایی که آن دو با آن مجروحیتهای جدی در افغانستان کشیدند و نامهربانی‌هایی که باز از مسئولان امر دیدند، در این مجال و از جانب «راقم این سطور» قابل بازگوکردن نیست‌. آنچه قابل یادکرد است و غیرمنتظره می‌نماید، عزم جزم و همت استوار جعفریان برای تداوم کار درباره‌ی این پاره از وطن فرهنگی‌اش بود.

     او در ایامی که هنوز پس از مصدومیت به زندگی معمول برنگشته بود، ویژه‌نامه‌ی شعر افغانستان را تدوین کرد که در شماره‌ی 14 مجله‌ی شعر منتشر شد و تا هنوز یکی از بهترین منابع مکتوب برای بررسی و شناخت شعر امروز افغانستان است‌. این ویژه‌نامه خود دستمایه‌ی بسیاری از پژوهشگرانی شد که بعدها به شعر افغانستان پرداختند، چنان که بخش عمده‌ای از آنچه در مدخل «شعر امروز افغانستان‌» در «دانشنامه‌ی زبان و ادب فارسی‌» (جلد سوم‌، ویژه‌ی افغانستان‌) و نیز کتاب «مویه‌های پامیر» به کوشش بهروز ثروتی آمده است‌، از همین ویژه‌نامه گرفته شده است‌. در اینجا بود که اول بار علاوه بر شعر مهاجران‌، شعر داخل افغانستان هم در ایران به نیکوترین شکلی منعکس شد و خود زمینه‌ساز فعالیتهای بعدی جعفریان و دیگران بود.

     در سال 1373 قهار عاصی شاعر معاصر افغانستان‌، به سبب ارتباطی که در کابل با جعفریان یافته بود، به ایران سفر کرد، سفری که متأسفانه فرجامی تلخ یافت و با نامهربانی ارگانهای مسئول و مشقاتی که عاصی در ایران دید، به بازگشت و سپس شهادتش در کابل بر اثر یک انفجار انجامید.

     اما در همان مدت کوتاه‌، به برکت آشنایی این دو تن‌، وجود عاصی در ایران بی‌ثمر نماند و به انتشار آثاری از او انجامید، یکی مجموعه خاطرات او از ایام سقوط کابل به دست مجاهدین بود که با عنوان «آغاز یک پایان‌» در انتشارات حوزه‌ی هنری (دفتر ادبیات و هنر مقاومت‌) چاپ شد و دیگر چند مقاله و ترجمه از او در آن ویژه‌نامه‌ی مجله‌ی شعر که ذکرش رفت‌. در همان زمان جعفریان کتاب «مردی از ترانه و آهن‌» را گردآورد که گزیده‌ی شعرهای مقاومت عاصی است و متأسفانه هنوز چاپ نشده است‌.

     به واقع جعفریان نه با عاصی و «راقم این سطور»، که با همه مردم افغانستان رفیق شده بود. این چیزی است که به آدمی انرژی و حرکتی می‌دهد که هیچ رایزن فرهنگی و وابسته‌ی فرهنگی و امثال آن‌، این را ندارد، مگر کسی که با مردم این کشور نشست و برخاستی کرده باشد.

     درست از سر همین دلبستگیهای عاطفی است که او باری در سال 1374 و بر اثر چشمدید خودش از برخورد خشن افراد نیروی انتظامی با یک جوان مهاجر، یادداشتی تأثربرانگیز در یکی از روزنامه‌های مشهد می‌نویسد که البته واکنش تند مسئولان امر را در پی دارد. و باز او در همان سالی که برخوردهای مسئولان امر با مهاجرین سخت‌تر از پیش شده بود، در پی تهیه‌ی نامه‌ی تردد برای جمعی از جوانان شاعر و نویسنده‌ی مهاجر برمی‌آید و گاه به خاطر این کار، ساعتها در صف‌های اداره‌ی اتباع و مهاجرین خارجی می‌ایستد.

     او در همین سفرها به افغانستان است که وضعیت نامطلوب کتابخانه‌های افغانستان و محرومیت کودکان و نوجوانان را از کتابهای مناسب سن خودشان می‌بیند و بر آن می‌شود که برای این کودکانی که مثلاً برای خواندن یک کتاب داستان کودک و نوجوان‌، اسم می‌نویسند و مدتی در صف می‌مانند، کتاب فراهم کند. پس طرح اهدای کتاب به کودکان افغانستان را با همیاری مجله‌ی «سوره‌ی نوجوانان‌» پی می‌گیرد و حاصل آن کتابهای بسیاری است که گرد می‌آید و به کتابخانه‌های افغانستان فرستاده می‌شود.

     اما یکی دیگر از چرخهایی که به تبع فعالیتهای جعفریان به چرخش افتاد و بسیار ثمرات داشت‌، گردآوری و تدوین خاطرات جهاد افغانستان بود. انتشار این کتابها از نظر ارزش یگانه‌ای که این خاطرات داشته است‌، کاری بسیار سودمند و مهم برای ادبیات مقاومت افغانستان است‌، چون تا جایی که من می‌دانم‌، اینها تنها چیزی است که با عنوان «خاطره‌» از جهاد و مقاومت اسلامی افغانستان در دست است‌. این سلسله کتابها که با پیگیری و نظارت جعفریان‌، به دست چند تن از نویسندگان مهاجر تدوین شد، سیزده مجموعه خاطره بود و بهترین کتابهای موجود در نوع خود. دو کتاب بعدی این سلسله که در آن سالها و به سبب مشغله‌ها و بیماریهای جعفریان از چاپ باز ماند، اخیراً با عنوانهای «کشتگان جبرئیل‌» و «تشنگان دشت غوریان‌» توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است‌.

     محمدحسین جعفریان در نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد، بر فیلم‌سازی تمرکز کرد. «حماسه‌ی ناتمام‌» مهم‌ترین کار او در این سالهاست و حاصل سفری دیگر به افغانستان‌ِ تحت اشغال طالبان‌. او در این اثر با حضور در مناطقی که در تصرف مجاهدین افغانستان به فرماندهی احمدشاه مسعود بود، به «شیر درّه‌ی پنجشیر» پرداخت و روایت تصویری جامعی از واپسین سالهای زندگی او فراهم آورد. این مجموعه‌ی تلویزیونی عاملی مهم در محبوبیت این فرمانده جهاد افغانستان در ایران بود.

     رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در مزار و کابل در سالهای دهه‌ی هفتاد هشتاد، برای جعفریان مقام بزرگی نبود و من نمی‌دانم از کوتاه بودن مدت حضور او در این مقامهای اداری خرسند باشم یا متأسف‌، هرچند او در این سالها مناسب‌ترین شخص برای این مسئولیت بود. ولی هر چه بود، می‌توان بدین نتیجه‌ی ناگزیر و نادلخواه رسید که این گونه اشخاص در بیرون از چرخه‌های اداری‌، حضوری سودمندتر دارند، شاید به سبب محدودیت و تنگناها و ملاحظات و معذوریتهایی که مسئولیت رسمی برایشان ایجاد می‌کند. امثال جعفریان وزارتخانه‌های سیار هستند و باید سیار بمانند.

     اما در این سالها، چه در ثابت بودن و چه در سیار بودن‌، وجود جعفریان برای ارتباط فرهنگی میان دو کشور همواره مغتنم بوده است‌. فعالیتهای قلمی او، از جمله انتشار یادداشتهای سفرهایش به افغانستان با عنوان «چکر در ولایت جنرالها» و بسیار گفت‌وگوها، یادداشتها و مقالات در مطبوعات ایران‌، در معرفی این کشور برای مخاطبان آثار او مؤثر بوده است‌. به این بیفزایید حضور او را در برنامه‌های تلویزیونی متعدد و حقایقی که در این برنامه‌ها بیان کرده است‌.

     هم از این گونه کارگشایی‌های جعفریان است پیگیریهای او برای حمایت حوزه‌ی هنری از مجله‌ی «خط سوم‌»، با چاپ آن مجله‌. هم‌چنین تلاش برای زمینه‌سازی حضور شاعران معاصر افغانستان در همایشها و گردهمایی‌های ایران‌، نظیر جشنواره‌ی شعر فجر و دیگر برنامه‌هایی از این دست که شمارشان بسیار است و یادکرد همه در این مجال‌، ناممکن‌.

     باری‌، کارنامه‌ی روشن فرهنگی جعفریان در مورد افغانستان‌، دو چیز را برای همه روشن می‌کند. یکی این که اگر یک ایرانی علاقه‌مند، با جامعه‌ی افغانستان تماس نزدیک داشته‌باشد، آن قدر مشترکات با مردم ما خواهد یافت که دیگر نمی‌تواند از آنان دل بکند و آن قدر نیاز در آن‌جا احساس می‌کند که زندگی‌اش را وقف آن می‌کند.

     و دیگر، تأثیر تصاعدی این فعالیتها بر همدیگر است‌، به گونه‌ای که با هر پنجره‌ای که به سوی اقالیم همزبانان گشوده می‌شود و چشم‌اندازی که از آن پنجره به دیده می‌آید، اشتیاق برای گشودن پنجره‌های بعدی بیشتر می‌شود و این روند، آینده‌ی بسیار دلپذیری را نوید می‌دهد. هیچ انکار نمی‌توان کرد که سفرهای پیاپی جعفریان به افغانستان و روایتهای دلپسند او از آن سامان‌، از عوامل ترغیب رضا امیرخانی برای سفر بدان کشور بوده است و این خود عاملی شد برای نگارش «جانستان کابلستان‌». باز این کتاب خود بسیاری دیگر از دلبستگان به فرهنگ مشترک را به سفر افغانستان تشویق و ترغیب کرده و چرخهای دیگری را به چرخش آورده است‌. در هر یک از چرخهایی که تا کنون چرخیده و هر پنجره‌ای که تا کنون باز شده است و باز خواهد شد، تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم محمدحسین جعفریان محسوس است‌، و این چیز کمی نیست‌.



28 مهر 1391 912 0

آنجا که از معلم می‌خواهند که دوچرخه بخرد

گر... هزار دشمن دارد

بر تن ز دعای خیر جوشن دارد

از حق طلبم که جد پاکش او را

از هر خطری که هست، ایمن دارد

این یک رباعی است، در کتابی که در دست ویرایش دارم. محل «...» اسم کسی است که شعر برایش گفته شده است و این البته خارج از موضوع بحث ماست. بحث اصلی این است که به راستی تفکر مذهبی ما چقدر به انحراف رفته است؛ حتی درست‌تر بگوییم، وارونه شده است و متأسفانه این سیر انحطاط، شیوع باورهای غلوآمیز و کژفهمی مفاهیم دینی روی در افزونی دارد.

شاعر به جای این که به جدّ پاک ممدوح خود توسل کند که او واسطه شود تا خداوند آن ممدوح را از خطرها ایمن بدارد، از خداوند می‌خواهد که واسطه شود تا جدّ پاک این کار را انجام دهد. گویا او نمی‌داند که همه چیز در دست خداست و اگر بزرگان دین هم بخواهند در مقدرات عالم تغییری روی دهد، باید این را از خدا بخواهند.

من در شعرهای مذهبی این روزها بسیار می‌بینم این باور و این نگرش را که گویا ائمة دین خودشان شفا می‌دهند، خودشان آدمیان را به زیارت خود طلب می‌کنند، خودشان گره‌ها و مشکلات آدمها را حل می‌کنند و خودشان انگار در مقامی خدایی و یا نیمه‌خدایی (نعوذ بالله) قرار دارند.

من البته دوست‌تر دارم که بحث را از این بیشتر بکاوم و ببینیم که اصولاً بزرگان دین برای شفادادن و گره‌گشایی و معجزه و کرامت خلق شده‌اند، یا برای راهنمایی بشر، تا بهتر به رستگاری برسد، بهتر به خداپرستی برسد و بهتر به کمال معنوی‌ای که خدا از او انتظار دارد دست یابد.

گویا ما بیشتر ائمه را برای شفاعت در آن دنیا و رفع گرفتاری در این دنیا می‌خواهیم، نه پیروی از آنان تا خودمان همانند آنان به رستگاری برسیم. ما مثل دانش‌آموزانی هستیم که معلم را نه برای درس دادن در طول سال، بلکه برای کمک در امتحان دوست داشته باشند. یعنی طرف به جای این که به درس معلم گوش کند و آن درسها را فرا گیرد و در طول زندگی و در امتحانها به کار گیرد، به فکر این است که چگونه معلم را ستایش کند، به معلم عشق بورزد و دوستش داشته باشد تا به پاداش این عشق و دوستی، در روز امتحان برای او کاری بکنند. یا اگر هم در طول سال برایش کاری می‌کنند، چیزی خارج از درس دادن والگو دادن باشد. مثلاً معلم برای شاگرد دوچرخه بخرد.

سخن از این قبیل بسیار است. گاهی از شدت این افکار به حدّ انفجار می‌رسم، ولی می‌بینم گفتن من چه سودی دارد، وقتی حدود نیم قرن است که روشنگران و مصلحان دینی ما این حرفها را گفته‌اند و بسیار بهتر، علمی‌تر و جامع‌تر از من هم گفته‌اند، ولی گویا اثری نکرده است، یا در نسلهای قبل اثر کرده و اکنون باز فراموش شده است.



26 مهر 1391 611 0

ویرگول‌زدایی

مسیر تاریخ‌، عوض می‌شود، این انقلاب‌، روابط طبقاتی را تغییر می‌دهد، مردم‌، روی کار می‌آیند، آگاهی‌، عصیان‌، تصمیم و حرکت در متن توده‌ای که زیر قدرت‌ها اسیر، تسلیم و ناامید شده بود و حتی فاقد احساس‌، به‌وجود می‌آید. این دوره‌، دوره‌ای انقلابی است‌، این دورة انقلابی ممکن است ده‌، بیست‌، سی‌، چهل یا پنجاه سال و بیشتر دوام داشته باشد، لکن تاریخ با بیست‌، سی و یا پنجاه سال شروع نمی‌شود بلکه بایستی مسیر چند نسلی را در حرکت افقی زمان‌، بگذراند،...

نوزده ویرگول در پنج شش سطر به راستی زیاد است‌. باز اگر همه ضرور بود مشکلی نداشت‌. دوستان گرامی‌! تا می‌توانیم از افراط در علایم نقطه‌گذاری بپرهیزیم‌. وقتی متن به صورت طبیعی خوانده می‌شود، در آن دست‌انداز ایجاد نکنیم‌. این علایم فقط برای بهتر خوانده شدن متن هستند. در عین حال باید در نظر داشت که هر یک از اینها توقفی در مسیر خواندن متن ایجاد می‌کند که گاهی ضرور نیست‌، بلکه خواننده را آزار می‌دهد.

من گاهی در مرحلة ویرایش مطالبم «ویرگول‌زدایی‌» می‌کنم‌، چون من هم گاهی بدون اختیار ویرگول‌های اضافی می‌گذارم‌. همین متن بالا بعد از یک ویرگول‌زدایی می‌تواند چنین نوشته شود:

مسیر تاریخ عوض می‌شود. این انقلاب روابط طبقاتی را تغییر می‌دهد. مردم روی کار می‌آیند. آگاهی‌، عصیان‌، تصمیم و حرکت در متن توده‌ای که زیر قدرت‌ها اسیر، تسلیم و ناامید شده بود و حتی فاقد احساس‌، به‌وجود می‌آید. این دوره دوره‌ای انقلابی است‌. این دورة انقلابی ممکن است ده‌، بیست‌، سی‌، چهل یا پنجاه سال و بیشتر دوام داشته باشد. لکن تاریخ با بیست‌، سی و یا پنجاه سال شروع نمی‌شود بلکه بایستی مسیر چند نسلی را در حرکت افقی زمان بگذراند...

می‌بینید که در این مرحله بعضی ویرگول‌ها به نقطه بدل شده‌اند. نقطه برای شکستن جمله‌های طولانی و تبدیل آنها به چند جمله گاهی چیز خوبی است‌. هرچند در این هم نباید افراط کرد. 



16 مهر 1391 779 0

ویرگول‌زدایی

مسیر تاریخ‌، عوض می‌شود، این انقلاب‌، روابط طبقاتی را تغییر می‌دهد، مردم‌، روی کار می‌آیند، آگاهی‌، عصیان‌، تصمیم و حرکت در متن توده‌ای که زیر قدرت‌ها اسیر، تسلیم و ناامید شده بود و حتی فاقد احساس‌، به‌وجود می‌آید. این دوره‌، دوره‌ای انقلابی است‌، این دورة انقلابی ممکن است ده‌، بیست‌، سی‌، چهل یا پنجاه سال و بیشتر دوام داشته باشد، لکن تاریخ با بیست‌، سی و یا پنجاه سال شروع نمی‌شود بلکه بایستی مسیر چند نسلی را در حرکت افقی زمان‌، بگذراند،...

نوزده ویرگول در پنج شش سطر به راستی زیاد است‌. باز اگر همه ضرور بود مشکلی نداشت‌. دوستان گرامی‌! تا می‌توانیم از افراط در علایم نقطه‌گذاری بپرهیزیم‌. وقتی متن به صورت طبیعی خوانده می‌شود، در آن دست‌انداز ایجاد نکنیم‌. این علایم فقط برای بهتر خوانده شدن متن هستند. در عین حال باید در نظر داشت که هر یک از اینها توقفی در مسیر خواندن متن ایجاد می‌کند که گاهی ضرور نیست‌، بلکه خواننده را آزار می‌دهد.

من گاهی در مرحلة ویرایش مطالبم «ویرگول‌زدایی‌» می‌کنم‌، چون من هم گاهی بدون اختیار ویرگول‌های اضافی می‌گذارم‌. همین متن بالا بعد از یک ویرگول‌زدایی می‌تواند چنین نوشته شود:

مسیر تاریخ عوض می‌شود. این انقلاب روابط طبقاتی را تغییر می‌دهد. مردم روی کار می‌آیند. آگاهی‌، عصیان‌، تصمیم و حرکت در متن توده‌ای که زیر قدرت‌ها اسیر، تسلیم و ناامید شده بود و حتی فاقد احساس‌، به‌وجود می‌آید. این دوره دوره‌ای انقلابی است‌. این دورة انقلابی ممکن است ده‌، بیست‌، سی‌، چهل یا پنجاه سال و بیشتر دوام داشته باشد. لکن تاریخ با بیست‌، سی و یا پنجاه سال شروع نمی‌شود بلکه بایستی مسیر چند نسلی را در حرکت افقی زمان بگذراند...

می‌بینید که در این مرحله بعضی ویرگول‌ها به نقطه بدل شده‌اند. نقطه برای شکستن جمله‌های طولانی و تبدیل آنها به چند جمله گاهی چیز خوبی است‌. هرچند در این هم نباید افراط کرد. 



16 مهر 1391 622 0

ایرانی یا افغانی، مسئله این است

خواندن این دو مطلب را به عزیزانی که دوست دارند در باره مناسبات مردم ایران و افغانستان چیزی بخوانند، توصیه می‌کنم. اینها از معدود مطالبی است که در آنها گویا نویسنده بر خلاف جریان آب حرکت می‌کند و این ارزشمند است. من به سهم خود از نویسنده این مطالب قدردانی می‌کنم و آرزومندم که این نگاه در میان در دو ملت تسری یابد. البته ممکن است در مواردی اختلاف‌نظرهای مختصری وجود داشته باشد، ولی مهم این نوع نگاه است.



06 مهر 1391 651 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها