بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

از من مگیرید این صدا را

دفتر شعر

برای از تو سرودن کم اند این کلمات

اگرچه با دل من مَحرم اند این کلمات
برای از تو سرودن کم اند این کلمات

تمام آنچه که دارم، گمان مبر ای خوب!
تمام آنچه که می خواهم اند این کلمات

گل منی و برایت چقدر ناچیزند
اگر چه مثل گل مریم اند این کلمات

برای آن که به نامت شبیه تر باشند
حریر و اطلس و ابریشم اند این کلمات

تو را به یاد من آورده اند از این روست
عزیزتر ز همه عالم اند این کلمات

چقدر چشم به راه صدات بنشینم؟
بیا که بی تو سراسر غم اند این کلمات!



06 تیر 1392 2698 0

پرنده باشم و از آسمان جدا باشم؟

پرنده باشم و از آسمان جدا باشم؟
فقط به قدر قفس خواستی رها باشم؟

پرنده باشم و بالم به ابرها نخورد؟
به دام و دانه ی این خاک مبتلا باشم؟

دلم چگونه نلرزد برای آبی ها
اسیر خط خطی میله ها چرا باشم؟

چقدر قیچی و سنگ و چقدر قیچی و سنگ
شکسته بال بمانم همیشه تا باشم؟

گلوی تُرد من از شور واژه لبریز است
نگفته بودی خاموش و بی صدا باشم!

به من بگو که نباشم، به من بگو که بمیر
ولی نخواه که از آسمان جدا باشم



12 مهر 1391 2336 0

عمری به دنبال تو گشتم بین عابرها

عمری به دنبال تو گشتم بین عابرها
در کوچه ها و جاده ها، بین مسافرها

گشتم به دنبال تو هر سو ردّپایی بود
در آسمان، روی زمین، بین مهاجرها

مثل کبوتر پر کشیدم روی هر گنبد
گم شد دلم در جستجویت بین زائرها

از دوری ات سوزاندی ام طوری که می سوزد
حتی به حالم-ای مسلمان-حال کافرها!

دیوانه ام هرگز نبودی...خوب می دانم
حالا مرا دیوانه می خوانند شاعرها!



01 شهریور 1391 2034 0

هر دری را چون زدم شد بسته و گم شد کلیدش

گفت شاعر با دل دلتنگ و جان ناامیدش
هر دری را چون زدم شد بسته و گم شد کلیدش

خسته از دنیایم و از خاک تلخ بی گیاهش
خسته از خورشید و ماهش از سیاهش از سپیدش

گفت شاعر دورم و گم شد در این دوری صدایم
کو پس آن نزدیک تر با هر که از حبل الوریدش

پرسش تاریکی ام را پاسخی روشن چرا نیست؟
گفت و ناگه آمد از آن سوی آبی ها نویدش:

«در زمین و آسمان یک در فقط باز است، شاعر!
آن دری که دست او از رحمت محض آفریدش»

گفت با شاعر که هر کس رمز این در را بداند
زنده می ماند دلش، هرگز نمی میرد امیدش

رمز آن عشق است شاعر، عشق، یعنی روشنایی
عشق یعنی کربلا، یعنی گلِ سرخ شهیدش!

دل ببند و پلک واکن تا ببینی می گشاید
قفل های بسته را اسم علمدار رشیدش
 


18 مرداد 1391 113 0

چه خوب داد خدا پاسخ سلامت را

شنیده بود شهادت طنین گامت را
چه خوب داد خدا پاسخ سلامت را

پرنده ها پر خود را به خونت آغشتند
که هر کجا برسانند عطر نامت را

چه سربلند و صبور آمد از سفر خواهر
که تا ادامه دهد راه ناتمامت را

صدای خون تو را منتشر کند در خاک
به آب های جهان بسپرد پیامت را

کجاست آن که به گریه مدام می خواند
کبوتران هراسان تشنه کامت را؟

کجاست؟ کاش بیاید به زودی آن موعود
بگیرد ای گل صد پاره انتقامت را
 


18 مرداد 1391 115 0