بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

گزینه ی اشعار محمدعلی بهمنی

دفتر شعر

گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را»

گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گِله ها را

چون آینه پیشِ تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پُر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ نه گفتن مان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بارِ دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را



05 تیر 1392 14696 0

آسان که نیست شاعرِ چشمان او شدن

یک اشتباه و یک دهه در خود فرو شدن
با زهرخندِ آینه ها رو به رو شدن

این سهم یا سزای تو، اما، جزای من
محکومِ تا همیشه ی رازِ مگو شدن

حتی به رستخیز زبان وا نمی کنم
آسوده باش نیست مرامم دو رو شدن

ده سال با دروغ تو خوش بود حالِ من
حالا چه سود می بری از راستگو شدن

ایهام و استعاره و تمثیل و نقطه چین
آسان که نیست شاعرِ چشمان او شدن



05 آبان 1391 4700 0

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش

خواهر! زمان زمانِ برادرکُشی است باز
شاید به گوش ها نرسد بیتِ آخرش

می خواهم اعتراف کنم: هر غزل که ما
با هم سروده ایم، جهان کرده از بَرَش

با خود مرا بِبَر که نپوسد در این سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم
حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا! منم، همو که به تعداد موج هات
 با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگِ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بُغض کرده ام
بُغض برادرانه ای از قهر خواهرش



02 آبان 1391 1735 0

...

هوا دو نفره هم که باشد
جمعیتی در من است



30 مهر 1391 1749 0

شایعه که شعر نیست

شایعه که شعر نیست فردا فراموش می شود
تُهمت عاشقی
در شش سالگی هم برایم زیبا بود
حالا که شصت و سه ساله ام



25 مهر 1391 2290 1

...

چشم می گوید:
نیست
شعر می گوید:
هست



21 مهر 1391 1417 0

او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بَس که روزها را با شب شِمُرده بودم

ده سال دور و تنها، تنها به جُرمِ این که:
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

ده سال می شد آری در ذره ای بگُنجم
از بَس که خویشتن را در خود فِشُرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد:
کاش آن غروب ها را از یاد بُرده بودم



15 مهر 1391 4765 2

در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم

بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم
تو را تپنده تر از نبض واژه ها بسرایم

نپرس تازه چه داری، که هر دقیقه که هر آن
بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم

زبانِ دست صمیمی است، ای زبان صمیمی!
بخواه از تو...ببخشید! از شما بسرایم

مرا به قلب خود- این متن نا نوشته-ببر تا
نه از حواشی، از قلبِ ماجرا بسرایم

سکوت کن! که فقط دست ها به حرف در آیند
که از «زبان غریبان» آشنا بسرایم

چه بارها به یقین می رسم که باید از این پس
در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم

چه بارها به خودم گفته ام که: شاعر ساده!
چرا؟ چرا؟ به هزاران چرا، چرا بسرایم؟

و سال هاست به خود پاسخی نمی دهم ای دست!
که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم



17 شهریور 1391 3297 0

شب های شعرخوانی من بی فروغ نیست

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتی اگر به دیده ی رویا ببینی ام

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام

شاعر شنیدنی است، ولی میل، میل توست
آماده ای که بشنوی ام، یا ببینی ام

این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با اینهمه، مخواه که تنها ببینی ام

مبهوت می شوی اگر از روزنت شبی
بی خویش، در سماع غزل ها ببینی ام

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود، که ناگزیری، دریا ببینی ام

شب های شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام



05 شهریور 1391 3239 0

زخمی که حیله بر جگرِ اعتماد زد

زخم آنچنان بِزَن که به «رستم»، «شُغاد» زد
زخمی که حیله بر جگرِ اعتماد زد

باور نمی کنم به من این زخم بسته را
با چشم باز آن نِگه خانه زاد زد

با این که در زمانه ی بی داد می توان
سر را به چاهِ صبر فرو برد و داد زد

یا می توان که سیلی ِفریادِ خویش را
با کینه ای گداخته بر گوشِ باد زد:

گاهی نمی توان به خدا حرفِ درد را
با خود نگاه داشت و روزِ معاد زد



03 شهریور 1391 1539 0

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیشِ تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پُر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ نه گفتن مان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بارِ دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را



22 مرداد 1391 2295 0

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش

خواهر! زمان زمانِ برادرکُشی است باز
شاید به گوش ها نرسد بیتِ آخرش

می خواهم اعتراف کنم: هر غزل که ما
با هم سروده ایم، جهان کرده از بَرَش

با خود مرا بِبَر که نپوسد در این سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم
حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا! منم، همو که به تعداد موج هات
 با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگِ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بُغض کرده ام
بُغض برادرانه ای از قهر خواهرش



22 مرداد 1391 7226 0

خود را نمی بینم!

خود را نمی بینم!
تو آیینه نیستی؟
یا من
وجود ندارم
 


22 مرداد 1391 124 0

چقدر اینهمه با هم یکی شدن زیباست

همیشه منظر دریا و کوه، روح افزاست
و منظر تو تلاقی کوه با دریاست

نفس ز عمق تو و قله ی تو می گیرم
به هر کجا که تو باشی، هوای من آنجاست

دقایقی است تو را با من و مرا با تو
نگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست

من و تو آینه ی رو به روی هم شده ایم
چقدر اینهمه با هم یکی شدن زیباست

خوشا به سینه ی تو سر نهادن و خواندن
که همدلی چو من، آنجا گرفته و تنهاست

بدون واسطه همواره دیدمت، آری:
درون آینه ی روح، جسم ناپیداست

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد
نصیب ما هم از این پس لهیب تهمت هاست

بیا ولی که بخوانیم بی هراس، از هم
که همسُرایی مرغان عشق بی پرواست



22 مرداد 1391 4847 0

در شعرِ من حقیقت یک ماجرا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!

اکسیر من! نه این که مرا شعرِ تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعرِ من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیهِ غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضورِ شما کم است

گاهی تو را کنارِ خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است!



22 مرداد 1391 5659 2

دیر زمانی است که بارانی ام

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبالِ پریشانی ام

طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست
در پیِ ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوشِ گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطشِ سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهیِ برگشته زِ دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام

ها...به کجا می کِشی ام خوبِ من؟
ها...نکشانی به پشیمانی ام!
 


22 مرداد 1391 3274 2

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تَبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آن گاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش، ها...خوشا بر من
که پیچ و تابِ آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست!
چگونه با جنونِ خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمایِ دستِ تو
که این یخ کرده را از بی کسی «ها» می کنم هر شب

تمام سایه ها را می کِشم بر روزنِ مهتاب
حضورم را ز چشمِ شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
 


19 مرداد 1391 519 0

نگذاشت بی خوابی به دست آرَم تو را امشب

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب!
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب!

پشت ستونِ سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرَم تو را امشب

ها...سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف!
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشتِ ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قُرُق را ماهِ من بیرون بیا امشب

گشتم تمامِ کوچه ها را یک نَفَس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنونِ من
آخر چگونه سَر کنم بی ماجرا امشب؟
 


19 مرداد 1391 113 0

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهمِ کمی نیست

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهمِ کمی نیست
گسترده تر از عالمِ تنهایی من عالمی نیست

غم آنقَدَر دارم که می خواهم تمامِ فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوّای من! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهانِ تک تکِ یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوبِ من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصدِ نفیِ بازیِ گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزادِ کویرم شبنمی نیست

شاید به زخمِ من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شایدِ دیگر اگر چه
اینک به گوشِ انتظارم جز صدای مبهمی نیست
 


19 مرداد 1391 255 0

قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت

زمانه وار اگر می پسندی ام کر و لال
به سنگ فرشِ تو این خونِ تازه باد حلال

مجال شِکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست، جانِ کلامِ من است در همه حال

قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیرِ سوال

تو فصل پنجمِ عمر منی و تقویمم
به شوقِ توست که تکرار می شود هر سال

تو را زِ دفتر «حافظ» گرفته ام یعنی
که تا همیشه زِ چشمت نمی نهم ای فال

مرا زِ دستِ تو این جانِ بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال

خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت یا کال؟

اگر چه نیستم آری بلور «بارْفَتَن»
مرا ولی مشکن، گاه قیمتی ست سفال

بیا عبور کن از این پل تماشایی
ببین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال

ببین به جز تو که پامالِ دره ات شده ام
کدام قله نشین را نکرده ام پامال

تو کیستی؟ که سفرکردن از هوایت را
نمی توانم حتی به بال های خیال
 


19 مرداد 1391 107 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها