بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

گنجشک های معبد انجیر

دفتر شعر

درخت حرف تبر را به دل نمی گیرد

وزید باد و گرفت از سرم کلاهم را
یکی به من بدهد باز سرپناهم را

از این تراژدی آیینه اشک خواهد ریخت
اگر هر آینه در دل بگیرد آهم را

منم که بازنویسی شدم پس از ده قرن
چنان که در عجبم متن اشتباهم را

منم که گاه تجسم کنم سیاوش را
چنان که هیچ نیالوده ام نگاهم را

منم عصاره ی اسطوره های عصر کهن
و گاه در سرم این شاهزاده ها، هم را...

تفاوت من و پیشینیان من این است:
برادری که نبوده است کنده چاهم را

پدر که تیغ پسر را به دل نمی گیرد
درخت حرف تبر را به دل نمی گیرد
پدر! ببخش رجزهای گاه گاهم را

همیشه آخر این شاهنامه خوانا نیست
یکی مچاله کند نامه ی سیاهم را



26 خرداد 1392 3360 0

در موعد بیست سالگی پیرم کرد

بازیچه ی فتنه های تقدیرم کرد
در موعد بیست سالگی پیرم کرد
یک عمر هر آنچه حرص خوردم کافی است
ای مرگ بیا که زندگی سیرم کرد



01 خرداد 1392 1575 0

غیر از تو هیچ دغدغه ای ماندگار نیست

در گیر و دار گردن و شمشیر گفته اند
بر روی دار گفته و درگیر گفته اند

نام تو را که شاه کلید رهایی است
یک عمر در کشاکش زنجیر گفته اند

غیر از تو هیچ دغدغه ای ماندگار نیست
اندوه توست این که اساطیر گفته اند

اندوه توست این که به اشکال مختلف
داوودها به لحن مزامیر گفته اند

اسرار چشم های تو را سالیان سال
گنجشک ها به معبد انجیر گفته اند

هر قصه را که موی تو با سینه ی تو گفت
این رودخانه ها به «عجب شیر» گفته اند

شاید تو یک چکامه ای و شاعران تو را
در یک غروب جمعه ی دلگیر گفته اند

اما تو پادزهری و نقّال ها تو را
درخواست کرده اند...ولی دیر گفته اند



30 بهمن 1391 2446 0

که بود گفت کی ام؟ من علیرضا عاشق

که بود گفت کی ام؟
من علیرضا عاشق
تمام روز و شب سررسید را عاشق

به محض زاده شدن سال ها گریسته ام
به این دلیل که بودم از ابتدا عاشق

از آن دو ساحره مردم بگو بپرهیزند
که کرده اند به افسونگری مرا عاشق

کمی ملاحظه کن آخر ای بهار اندام
وگرنه از نفست می شود هوا عاشق

هوا که نشئه ی عطر تو شد، تماشایی است
از آن به بعد رجزخوانی دو تا عاشق

من اعتصاب هوا می کنم که بنویسند
ستون تسلیت روزنامه ها: عاشق...

به زیر پات به این در به در توجه کن
به کفش های تو گردیده ردّ پا عاشق

هزار مرتبه کفش سفر به پا کردم
نگفت هیچ کسی؛ می روی کجا عاشق؟



03 آبان 1391 2969 0

چه بعد از ظهر زیبایی! فقط کم داشت باران را

مزیّن می کند وقتی که با قالیچه ایوان را
فراهم می کنم من هم بساط چای و قندان را

برایم چای می ریزد، دو بیتی شعر می خواند
لبش با قند، می بخشد به من طعمی دو چندان را

دو چشمش سنگ نیشابور را در یاد می آرد
تراش قامت اش اسلیمی قالی کاشان را

از او یک کام می گیری و قل قل...سرخ می گردد
ببین این شهوت افتاده بر شریان قلیان را

چه جادویی است در اندام موزونش؟ نمی دانم
هوایی کرده لب هایش همین قلیان بی جان را

به پشتیبانی چشم تو، در اشراق شعر خود
سر انگشت می خواهم بچرخانم خراسان را

و نم نم...فرصتی شد تا پناه آرد به آغوشم
چه بعد از ظهر زیبایی! فقط کم داشت باران را



25 مهر 1391 3798 0

خوشا به حال اسیری که در کمند آری!

سر زبانی و آرایه در بدن داری
تو قابلیّت ضرب المثل شدن داری

برای من که به لطف خدا تو را دارم
لطیفه ای شده ترکیب «خویشتن داری»

سوال کرده تو را هفت قرن مولانا
و عشق و عقل در این باره گفته اند: آری

تو کیستی که دلت خانقاه خورشید است؟
و از تلالو مهتاب، پیرهن داری

به غیر ماه و خورشید سرشماری کن
که چند عاشق سرگشته مثل من داری؟

به بوسه نامه ی پیشانی مرا دریاب
که مُهر معتبر عشق بر دهن داری

تمام سهم من از نوبهار آغوشت
گلی است شکل تبسّم که ظاهراً داری

من آهوانه پناه آورم به دامانت
خوشا به حال اسیری که در کمند آری!



15 مهر 1391 2213 2

به نام و یاد خدا پر نموده ای دهنت را

همین که نیزه جدا کرد تار و پود تنت را
کبوتران همه خواندند شعر پر زدنت را

کمند و نیزه و شمشیر تا دخیل ببندند
نشانه رفته ز هر چارسو، ضریح تنت را

چنان به سینه ات از زخم ها شکوفه شکوفید
که دجله غرق تماشاست باغ پیرهنت را

دهان خشک تو جایی برای آب ندارد
به نام و یاد خدا پر نموده ای دهنت را

تو سیّدالشّهدایی، تویی که خون خدایی
خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را



01 مهر 1391 1669 0

دیوانه ام، هم صحبتی دیوانه می خواهم

تا زنده باشم چون کبوتر دانه می خواهم
امروز محتاج توام؛ فردا نمی خواهم

آشفته ام...زیبایی ات باشد برای بعد
من درد دارم شانه ای مردانه می خواهم

از گوشه ی محراب عمری دلبری جستم
اکنون خدا را از دل میخانه می خواهم

می خندم و آیینه می گرید به حال من
دیوانه ام، هم صحبتی دیوانه می خواهم

در را به رویم باز کن! اندوه آوردم
امشب برای گریه کردن شانه می خواهم



20 شهریور 1391 9279 3

بهار! از تو چه پنهان که سخت دلگیرم

سلام من به تو ای اتفاق ناهنگام
همیشه سبز بمانی-همین-بهاراندام

تو آن قصیده ی معروف رودکی هستی
که قامتت زده پهلو به صنعت ایهام

تویی تغزّل شاعر در اوج کشف و شهود
همیشه سر زده از راه می رسی الهام

بهار! از تو چه پنهان که سخت دلگیرم
از این خزان که مرا خواست غنچه ای ناکام

دلم گرفته از این دوستان حق نشناس
که بعد مست شدن سنگ می زنند به جام

تو شاهزاده ی خوشبخت قصه ها هستی
که از کتاب به بیرون پریده ای آرام

من و تو آخر دنیا رسیده ایم به هم
چنان که آخر این شعر می رسم به سلام

چه حکمتی است که دوشیزه ی عروسکی ام
رسیده ام به تو در انتهای کودکی ام؟



01 شهریور 1391 2984 0

آن روز پشت پنجره گلدان گذاشتی

آن روز پشت پنجره گلدان گذاشتی
فردا در آن دو شاخه گل سرخ کاشتی

گلدان پشت پنجره گلواژه ای نگفت
اقرار کن خودت که مرا دوست داشتی

در چارچوب پنجره تا من نیامدم
از شانه های طاقچه سر بر نداشتی

هر هفته پشت پنجره می ایستم، خودت
من را به کار پرده نشینی گماشتی

از شنبه تا دوشنبه چنینم، به یاد آن
یکشنبه ای که پنجره را وا گذاشتی

شش سال مثل باد از این کوچه ها گذشت
شش سال پیش بود، تو ده سال داشتی

باید تو را به دوست و دشمن نشان دهم
پیشانی تو پرچم صلح است و آشتی
 


26 مرداد 1391 307 0