دفتر شعر

خدا غم فرستاد، شاعر شدند

بناهای آباد، شاعر شدند
به حُسن خداداد، شاعر شدند

دهان خدایان پُر از شعر شد
پسِ پشتِ اوراد، شاعر شدند

هنوز آن زمان، بیستونی نبود
که شیرین و فرهاد، شاعر شدند

سپس حافظ و سعدی و مولوی
همه  -روحشان شاد- شاعر شدند

گروهی هم البته نارو زدند
و با داد و فریاد، شاعر شدند

گروهی که در عصر ما زیستند
و در دوره ماد، شاعر شدند

در این نیمه شب تا که رد گم کنند
چهل دزد بغداد، شاعر شدند

بسا ناظم بچه مرشد صفت
که بی اذن استاد، شاعر شدند

خلاصه گروهی اسیر زمان
در این عصر آزاد، شاعر شدند

حکیما، تو بر این جوانان مگیر
خدا غم فرستاد، شاعر شدند



05 تیر 1392 1293 0

بشکنش خدای من شهر دیگری بساز

خواب مرگ دیده اند چشم های نیمه باز
کوچه های بی وضو خانه های بی نماز

شهر؛ شهر نانجیب، شهر؛ شهرِ بی مرام
شهر ناز خار و خس، شهر دفن سروناز

نقش آسمان عسس، معنی زمین قفس
عشق شکلی از هوس با کنایه و مجاز

عشق و عاشقی حرام خون عاشقان حلال
صحبت از سپیده جرم، جارِ اسم شب مجاز

بر زبان نرفته جز مویه های زیر لب
بیت های در خفا، شعرهای بی جواز

شعرها کپک زده، شاعران فلک زده
زخم ها شتک زده زیر سایه کزاز

داغ؛ مزد درد دل، دفنِ عشق؛ دم به دم
تازیانه مو به مو، درد سیر تا پیاز

دارد این زمان ولی، دل سرِ سحر شدن
بغض ها سر شکست رشته ها سر دراز

شهر من بتی بزرگ غرق سایه و عفن
بشکنش خدای من شهر دیگری بساز



02 آبان 1391 2030 0

قانون چهارم نیوتن عشق است

تک رابط بین ریل و واگن، عشق است
فرمول مونواکسید کربن عشق است
از جاذبه ی سیب دلت فهمیدم
قانون چهارم نیوتن عشق است



15 مهر 1391 2692 0

فریاد از بلندیِ دیوارِ باغ تان!

پیچیده بود شایعه ی چشم زاغ تان
لعنت به آسمانِ سیاه از کلاغ تان

تقصیر من نبود، دلم گوش که نکرد
دیگر قرار بود نیاید سراغ تان

نامهربان ببین که دل من شکسته است
فریاد از بلندیِ دیوارِ باغ تان!

از باغ آمدم که فراموش تان شود
طعم گسی که داشته ام در مذاق تان

از پنجره می آیم اگر در ببندی آه...
شاید شبی شهید شوم در اتاق تان

صد بادیه مسافر تقدیرِ جاده ات
صد کاروان مجاورِ نور چراغ تان

رفتم ولی بدان که حلالت نمی کند
زخم دلم که تازه شده زیر داغ تان



30 شهریور 1391 1421 0

اهل عشقی، گرچه با حافظ معاصر نیستی

می رسی حس می کنی دیگر مسافر نیستی
آسمانی نیست تو مرغ مهاجر نیستی

آسمانی نیست، ابری نیست، چتری نیست، نه...
رعد و برقی نیست، بغضی نیست، حاضر نیستی

تا بباری بیست و یک سال آزگار اندوه را
تا بدانی این حقیقت را که شاعر نیستی

فکر کردی می توانی ناخدای من شوی؟
نه! اگر ابلیس هم باشی تو قادر نیستی

صحنه سرخ جنایت با دلی بر دار درد
نرم شو ای عشق، ثابت کن مقصر نیستی

بی سبب این قدر با سیب دلت بازی مکن
ریشه در باغ خدا داری تو کافر نیستی

مولوی آمد به خوابم در سماع واژه گفت:
اهل عشقی، گرچه با حافظ معاصر نیستی



11 شهریور 1391 1606 0

در پشتِ میز، اکنون ضمیر منفصل بود

گرمای سوسنگرد اگر بالای چل بود
آب و هوای شهر تهران معتدل بود

خورشید هم، همدرد با بی کاریِ او
در آسمان پرغبار کوچه ول بود

چیزی که دنبالش نبوده سهمش از نفت
ارزانی کمپانی توتال و شِل بود

همسنگر خوبش که روزی جفت او بود
در پشتِ میز، اکنون ضمیر منفصل بود

می خواست تا درخواستی... رویش نمی شد
می خواست حرفی، نامه ای... اما دو دل بود

حاجی مرا یادت می آید؟ کربلای...
هم رزم از پیشینه اش گویی خجل بود

حاجی، نه! دکتر روی برگرداند و حل شد
در قهوه اش که مثل بهمن شیرگل بود

آیینه دار زخم های نسل او شد
اشکی که کنج چشم هایش مشتعل بود

سیم بسیجی وصل بود اما ندانست
حاجی خودش شخصاً به بالا متصل بود



03 شهریور 1391 2274 0

تقدیر چنین بود که طوفان زده باشم

تقدیر چنین بود که طوفان زده باشم
از میوه ی ممنوعه کماکان زده باشم

تقدیر چنین بود که در مملکت عشق
یک منطقه ی کوچک بحران زده باشم

در باغ محبت همه گفتند که باید
گندیده ترین میوه ی دندان زده باشم

از بختِ بدم شعر مرا خواند و خدا خواست
یک شاعر دیوانه عصیان زده باشم

تا یک غزل از عشق مجازی بسرایم
همواره منِ جن زده از جان زده باشم

از دست خودم سر به بیابان بگذارم
هر شب ز خیالی به خیابان زده باشم

فریاد از این عشق و از این شعر که نگذاشت
حرف دل خود را رک و آسان زده باشم


01 شهریور 1391 4366 0