دفتر شعر

مادر کجاست قبله نمایی که داشتم؟

یادش به خیر دست دعایی که داشتم
تسبیح و جانماز و خدایی که داشتم

دل نه، کویر زخمی فریاد بود و عشق
یادش به خیر کرب و بلایی که داشتم

ای دل به یاد بخت سپیدی که داشتی
می پیچمت به شال عزایی که داشتم

دست مرا بگیر و بلندم کن ای غزل
یک لحظه باش جای عصایی که داشتم

ای آسمان دریچه ی نوری به من ببخش
امشب به یاد پنجره هایی که داشتم

این جاده ها کدام به آن خسته می رسند
مادر کجاست قبله نمایی که داشتم؟

دادم تو را به خسته ترین عابر زمین
مثل سمند نعل طلایی که داشتم
 



28 خرداد 1394 3937 1

پدر خیال شکستن نداشت، من دارم!

اگر چه آینه ام، خانه در لجن دارم
مباد قسمت تان خانه ای که من دارم

تکان دهنده ترین شعرت ای رفیق، کجاست
بخوان بخوان، هوس زیر و رو شدن دارم

امید آمدنت را به نا امیدی داد
چه شِکوه ها که از این کهنه پیرهن دارم

منی که با تن زخمی همیشه عریانم
ارادتی به شهیدان بی کفن دارم

«در اندرون من خسته دل ندانم کیست»*
گمان کنم بُتی از جنس خویشتن دارم

تبر به دست پدر بود، دست من خالی است
پدر خیال شکستن نداشت، من دارم!

*حافظ

 



07 بهمن 1392 1982 0

غزل برای تو سر می بُرم، عزیزترین!

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من
کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من؟

غزل برای تو سر می بُرم، عزیزترین!
اگر شبانه بیایی به میهمانی من

چنین که بوی تنت در رواق ها جاری است
چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟

عجب حکایت تلخی است نا امید شدن
شما کجا و من و چادر شبانی من؟

در این تغزّل کوچک، سرودمت ای خوب
خدا کند که بخندی به ناتوانی من

به پای بوس تو آیینه دستچین کردم
کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من؟



20 آبان 1391 2665 2

نگاه دخترک اما به آخرین واگن

شب است و دخترکی بی پناه در باران
شب و چراغک خاموش ماه در باران

شب و نگاه هراسان مرد سوزنْ بان
ز پشت پنجره های سیاه در باران

پس از گذشتن از آن ریل های پیچاپیچ
قطار می رسد از گرد راه در باران

قطار می رسد و دخترک در این گوشه
اسیر میخ هزاران نگاه در باران

تکان نمی خورد افسوس، دست بی تابی
برای دخترک بی پناه در باران

نگاه منتظرش شسته می شود در شرم
شبیه چهره ی پاک پگاه در باران

نگاه دخترک اما به آخرین واگن
دریغ می شکند بغضش...آه در باران

قطار سوت زنان محو می شود در کوه
و دور می شود از ایستگاه در باران

دوباره پنجره و ریل های پیچاپیچ
دوباره دختر و فانوس و ماه در باران

تمام دار و ندارش از انتظار، همین:
دو خط آهنی راه راه در باران



10 مهر 1391 1720 1

افسوس مرا هنوز نشناخته ای

هر چند که دل به شعر من باخته ای
افسوس مرا هنوز نشناخته ای
این روح ترانه جوش پنهان در من
ای دوست تویی که پوست انداخته ای



29 شهریور 1391 1445 0

ای باد بهاری چه خبر از ده پایین؟

ای نم نم باران چه خبر آن سوی پرچین
از مزرعه ی گندم و صحرای پُر از چین

اینجا همه لب تشنه ی یک جرعه بهارند
ای باد بهاری چه خبر از ده پایین؟

ای شعر ز ما بگذر و بگذار که امشب
لختی سر راحت بگذاریم به بالین

تا مثل غزل فاش شوم بر در و دیوار
ای کاش که صد تکّه شوی ای دل خونین

بر جامه ی من بوی تو جا مانده از آن شب
عمری است که می ترسم از این باد خبرچین

هر روز هوالباقی و باقی همه دیوار
نفرین به تو ای کوچه ی نفرین شده، نفرین

هان کیست که می آید و شهْنامه و یاهو
انداخته بر شانه و جا داده به خورجین

این مرد که کشکولش، سرشار ترانه است
این مرد که آورده هزاران گل آمین

شاید که ببارند بر این کوچه، ملائک
شاید بگریزند از این خانه، شیاطین

نقّال نشسته است کناری و سیاوش
آرام فرو می چکد از پرده ی چرمین...



11 شهریور 1391 3170 0

بوییدمت، تمام تنم بوی گل گرفت

بوسیدمت لب و دهنم بوی گل گرفت
بوییدمت، تمام تنم بوی گل گرفت

گل های سرخ چارقدت را تکاندی و
گل های خشک پیرهنم بوی گل گرفت

با عطر واژه ها به سراغ من آمدی
شعرم، ترانه ام، سخنم، بوی گل گرفت

از راه دور فاتحه ای دود کردی و
در زیر خاک ها کفنم بوی گل گرفت

تا آمدی به میمنت بوی زلف تو
در باغ، یاس و یاسمنم بوی گل گرفت

ای امتزاج شادی و غم در کنار تو
خندیدنم، گریستنم بوی گل گرفت

گرد از کتابخانه ی من برگفتی و
تاریخ مُرده و کهنم بوی گل گرفت

خون تو دانه دانه شبیه گل انار
پاشید بر شب و وطنم بوی گل گرفت



11 شهریور 1391 2578 0

می بینم از تمام درختان سر است او

پنداشتم که باغ گلی پرپر است او
دیدم که نه برادر من قیصر است او

هر کوچه باغ را که سرک می کشم هنوز
می بینم از تمام درختان سر است او

دیروز اگر برای شما شعر تر سرود
امروز هم بهانه ی چشم تر است او

یک عمر آبروی چمن بوده این درخت
امروز اگر خزان زده و لاغر است او

در خاک می تپد دل گرمش به یاد ما
چون آتش نهفته به خاکستر است او

او را به آسمان بسپارید و بگذرید
مثل کبوتران حرم، پرپر است او

گاهی زلال و نرم، گهی تند و گاه تیز
تلفیق آب و آینه و خنجر است او

آرام آرمیده در این حجم ترمه پوش
شاید به فکر یک غزل دیگر است او
 


05 شهریور 1391 121 0

تمام نشریه ها صبح شنبه لرزیدند

شکافت فرق زمین و سپیده دم لرزید
چه شد مگر که ستون های کاخ غم لرزید؟

مگر که مرثیه ای سر کند هزاران بند
خبر رسید به کاشان و محتشم لرزید

خبر چو نامه به بال کبوتران آویخت
سحر به سوی خراسان شد و حرم لرزید

چهل ستون دل اصفهان ترک برداشت
شنید چون که در آن سوی، ارگ بم لرزید

«ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی»
کنون که خط فرودین جام جم لرزید

قلم به کار تغزّل به دست شاعر بود
غزل به رنگ مصیبت شد و قلم لرزید

چنان که لرزه بر اندام آسمان افتاد
سرم، تنم، بدنم، دامنم، دلم لرزید

از این مصیبت، تنها شما نلرزیدید
فلک به جان عزیزان تان قسم، لرزید

دلم خراب خرابات نغمه ی بمی ات
به زیر خاک چه خواندی که زیر و بم لرزید؟

تمام نشریه ها صبح شنبه لرزیدند
خبر درشت و کوتاه بود:...بم لرزید!
 


05 شهریور 1391 121 0

اسم این مرد، شاه داماد است

دورها یک درشکه می بینم
یک درشکه، چقدر هم زیباست
نرم و آهسته می شود نزدیک
مقصدش خانه ی قدیمی ماست

خانه ی ما که هشتی اش امشب
مثل دامان شب، چراغان است
خانه ی ما که امشب از شادی
پشت بامش ستاره باران است

نرم نرمک درشکه می آید
می رسد رو به روی خانه ی ما
طول این کوچه های تنها را
بوده در جستجوی خانه ی ما

لحظه ای بعد کوچه می بیند
قامتی را که مثل شمشاد است
یک نفر با اشاره می گوید:
«اسم این مرد، شاه داماد است»

آفتابی به مهربانی عشق
خفته در آسمان چشمانش
قصه می گوید از محبت او
لهجه ی نرم تر ز بارانش

در نگاه صمیمی اش جاری ست
تابش چلچراغ خوشبختی
امشب این مرد خوب خواهد برد
خواهرم را به باغ خوشبختی

مادم می دهد به خواهر من
یک سبد آفتاب و آیینه
امشب امشب عجب تماشایی ست
اشک و قرآن و آب و آیینه!

لحظه ای بعد در شلوغی ها
خواهرم را دگر نمی بینم
می شود دور و از درشکه ی او
سایه ای بیشتر نمی بینم

امشب آغاز می شود غزلی
مطلعش پای بوسی خوبان
امشب اما شبی تماشایی ست
شب خوب عروسی خوبان
 


05 شهریور 1391 426 0