بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

شب پانزدهم- شعر خوانی در محضر مقام معظم رهبری(رمضان1388)

دفتر شعر

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند

در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند

یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!

همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!

با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند

فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!

گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!

افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند

تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند

وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند

در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند

بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند

ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند

در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند

نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند

سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند

ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند

مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند

کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند

مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند

ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند

تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟

این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟

نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟

من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند

من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
 



25 اردیبهشت 1396 4384 0

دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه، من

همیشه برده، خواه تو، همیشه مات، خواه من
بچین، دوباره می زنیم، سفید تو، سیاه، من

ستاره های مهره و مربّعات روز و شب
نشسته ام دوباره رو به روی قرص ماه، من

پیاده را دو خانه تو وَ من یکی، نه بیش تر
همیشه کلّ راه تو، همیشه نصف راه، من

تمسخر و تکان اسب و اندکی، درنگ، تو
نگاه و دست بر پیاده باز هم نگاه، من

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من
دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه، من

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه، من

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه، من



04 دی 1391 5270 2

بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه است

پری نبوده ام از قصّه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشه ی قفس بخرند

زنم، حقیقت تلخی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و در به درند

چرا به شاخه ی خشک تو تکیه می دادم؟
به دست هات که امروز دسته ی تبرند

بگو به چلچله های چکیده بر بامت
زنانِ کوچک من از شما پرنده ترند

بهار، فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنانِ کوچک من گرچه سر بریده پرند

در ارتفاع کم عشق تو نمی مانند
از آشیانه ی بی تکیه گاه می گذرند

به خواهران غریبم که هر کجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بی پدرند

بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه است
بلندتر بنشینند، دورتر بپرند



03 آبان 1391 2980 0

با آمدنت کمی به روزم کردی

با آمدنت کمی به روزم کردی
تابیدی و ماه شب فروزم کردی
هم سوخت دلم ز رفتنت، هم پدرم
با رفتن خود، دوگانه سوزم کردی



01 آبان 1391 4946 1

فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است

شبیه باد، همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصّه، پر از شرح بی وفایی اوست
اگر چه او همه ی عمر، فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تن است

قرار نیست، معمای ساده ای باشد
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است



31 شهریور 1391 2017 0

شکر ایزد! فناوری داریم

شکر ایزد! فناوری داریم
صنعت ذرّه پروری داریم

از کرامات تیم ملّی مان
افتخارات کشوری داریم

با نود حال می کنیم فقط
بس که ایراد داوری داریم

وزنه برداری است ورزش ما
چون فقط نان بربری داریم

می توانیم صادرات کنیم
بس که جُک های آذری داریم

گشت ارشاد اگر افاقه نکرد
صد و ده تا کلانتری داریم

خواهران! از چه زود می رنجید
ما که قصد برادری داریم

ما برای ثبات اصل حجاب
خطّ تولید روسری داریم

ما در ایام سال، هفده بار
آزمون سراسری داریم

آن طرف روزنامه های زیاد
این طرف دادگستری داریم

جای شعر درست و درمان هم
تا بخواهی دری وری داریم

حرف هامان طلاست، سی سال است
قصد احداث زرگری داریم

اجنبی هیچکاک اگر دارد
ما جواد شمقدری داریم

تا بدانند با بهانه ی طنز
از همه قصد دلبری داریم

هم کمال تشکر از دولت
هم وزیر ترابری داریم



23 شهریور 1391 4667 0

پروردگارتر شو، پروردگارتر

وقت وداع، دیده به رویش دچارتر
من بی قرار بودم و او بی قرارتر

نام تو را به کوه اگر کنده ام، خطاست
عشقی و بر کتیبه ی دل، ماندگارتر

هر سو که گم شدند، تو را یافتند و باز
از بی شمار گم شدگان، بی شمارتر

عمری مرا هوای غمت پرورانده است
پروردگارتر شو، پروردگارتر

بر من خیالت از همه سو راه بسته است
اندیشه کن به زندگی بی حصارتر

هر چند هم نشینی ما آب و آتش است
ای کاش می نشست کمی در کنارتر!
 


13 شهریور 1391 161 0

یک شلمچه خسته ام از خود، چند فکّه غرق اندوهم

دیگر آن شب ها نمی آیند، لحظه های از خدا سرشار
مردهای کربلای پنج، دردهای کربلای چار

بعد از آن مردان پولادین، مانده بر دوشم سری سنگین
زیر پایم شد زمین خالی، آسمان شد بر سرم آوار

اندک اندک عاشقان رفتند، اندک اندک عشق تنها ماند
کم کم این دل هم ز پا افتاد، کم کم این آیینه شد زنگار

شعله شعله آتشی جان سوز، می چکد بر سینه ام امروز
بسته ی دنیایم این دنیا، خسته ی تکرارم این تکرار

یک شلمچه خسته ام از خود، چند فکّه غرق اندوهم
این همه آوار را ای درد! یک سحر از شانه ام بردار
 


13 شهریور 1391 212 0

طمع ز مزرعه ی انقلاب بردارید

ز چشم بسته، هلا! مُهر خواب بردارید
به دفع فتنه قدم با شتاب بردارید

سپاه تفرقه بر طبل اتّحاد زده ست
ز پیش چشم جهان بین، حجاب بردارید

به نورِ بینشِ خورشیدِ رهبری آنک
ز چهره های منافق، نقاب بردارید

گذار ما به بیابان شور خواهد بود
هلا! ز چشمه ی ایثار، آب بردارید

در این مراجعه با درد و داغ هم سفریم
به قدر تنگ کفایت، شراب بردارید

به راستی که در این استقامت خونین
مباد یک سر مو پیچ و تاب بردارید

به پشتوانه ی تعقیب تا شناسایی
چراغ شب شکن آفتاب بردارید

بس است لحظه شماری، به نام عدل علی
نقاب از رخ روز حساب بردارید

جوی زیان نرسد به احتیاط اگر
در این محاکمه دار و طناب بردارید

به موج خوانی دریای انقلاب آنک
قدم گذاشته چندین حباب، بر دارید

به اهل فتنه بگویید با صدای بلند
خیال بود که آب از سراب بردارید

فلات نور، چراگاه گاو شیطان نیست
طمع ز مزرعه ی انقلاب بردارید

ز چشم اگر نستانید خواب را، فردا
سر بریده ز بالین خواب بردارید
 


13 شهریور 1391 226 0