دفتر شعر

مپرس مقصد ما را، مجالِ گفتن نیست

بیار باره که امشب سوار خواهم شد
به دور دستِ گمان رهسپار خواهم شد

بیار باره که باید ز جان گسسته رویم
عنان مبند، که باید عنان گسسته رویم

بسوز بستر ما را که وقتِ خفتن نیست
مپرس مقصد ما را، مجالِ گفتن نیست

ببین به جاده ی رنج آورِ رفاقت سوز
ببین به جاده ی تابوت سازِ طاقت سوز

ببین مصیبت این راه کاروان کُش را
مزن صلای سفر، خفتگان سرخوش را

بسوز بستر ما را که وقت خفتن نیست
مپرس مقصد ما را، مجال گفتن نیست

همین ره است که آن مرد، با صلیب گذشت
همین ره است که آن تشنه لب، غریب گذشت

همین ره است که پیر قریش، قافله برد
همین ره است که آن زخمدارِ کوفه، سپرد

هزار باره در این جاده نعل ساییده است
هزار خاره در آن خون تازه نوشیده است

حکایتی است ز نیل و عصا به پیچ و خَمَش
روایتی است ز اجداد ما به هر قدمش

ببین که بیرق آن رهروان به شانه ی ماست
بیار باره که هنگام تازیانه ی ماست

ز دوش ما نَبَرد گردباد، بیرق را
به عبدود ندهیم اختیار خندق را

بیار باره و زین کن، شتاب باید کرد
و قلعه بر سر مرحب خراب باید کرد

سپاه خصم، نمک خوردگان شیطان اند
سیاهکار و سیه رو، یزید را مانند

سپاه خصم ندانم شمارشان چند است
سرِ شمار ندارم که دست من بند است

پس از مقابله، وقتی که گاه رفتن بود
ز تیغ خویش بپرسم که چند گردن بود

بیار باره که باید ز جان گسسته رویم
عنان مبند که باید عنان گسسته رویم

بسوز بستر ما را که وقت خفتن نیست
مپرس مقصد ما را، مجال گفتن نیست

مدوز در پی ما چشم انتظار به دشت
که باره تند رکاب است و راه، بی برگشت

در این کویر نبینی دگر نشانم را
مگر دمی که بیارند استخوانم را

ز بس فتاده به هر دشت و در غبار من است
به هر کجا که گذر می کنی، مزار من است

من از مدینه سخن های تلخ می گویم
ز بی نوایی نی های بلخ می گویم

ز دشتِ تشنه ی قرآن و نیزه آمده ام
ز کوچه های غریب هویزه آمده ام

فسانه سازی مصر و دمشق نشناسم
که عشق زاده ام و غیر عشق نشناسم

بده به وارث من تیغ بی نیام مرا
به کودکان پس از من بگو پیام مرا

که مشت خاک مرا بعد مرگ، خشت زنند
به فرق خصم سیه کار بدسرشت زنند

بیار باره که باید ز جان گسسته رویم
عنان مبند، که باید عنان گسسته رویم

بسوز بستر ما را که وقت خفتن نیست
بیار باره که دیگر مجال گفتن نیست
 



15 آذر 1392 2095 1

دریغ و درد که آسان عوض نخواهد شد

دریغ و درد که آسان عوض نخواهد شد*
جهان عوض بشود، جان عوض نخواهد شد
 
ظهور یک دو گل آن قدر خوش دلت نکند
به یک دو گل که گلستان عوض نخواهد شد
 
مسیر گلّه ی گم کرده راه در طوفان
به یک اشاره ی چوپان عوض نخواهد شد
 
عوض نکرد خدا سرنوشت قومی را
و جز به همّت انسان عوض نخواهد شد
 
خوشا به حال شما، خوش حکومتی دارید
که تا چهار زمستان عوض نخواهد شد
 
حکومتی که در آن مردمان رئیس خودند
ریاستی که به فرمان عوض نخواهد شد
 
حکومتی که در آن کس نگفت «من هستم
و جای بنده به طوفان عوض نخواهد شد»
 
کسی نگفت که «این مهتری خداداد است
و مثل آیه ی قرآن عوض نخواهد شد»
 
کسی نگفت که «صندوق اگر به باد رود
وکیل مردم کرمان عوض نخواهد شد»
 
کسی نگفت که «منجیل اگر خراب شود
رئیس بیمه ی گیلان عوض نخواهد شد»
 
کسی نگفت «اگر اردبیل یخ بزند
وزیر نفت به تهران عوض نخواهد شد»
 
کسی نگفت « نجنبد بشارتی** از جای
کسی نگفت که تُرکان*** عوض نخواهد شد»
 
ولی همین، خودمانیم قدری اغراق است
که این عوض نشود، آن عوض نخواهد شد
 
کمی دروغ که البته عادت شعراست
و عادتی است که آسان عوض نخواهد شد
 
خوشا به حال شما، شخم شد زمین هاتان
و تا چهار زمستان عوض نخواهد شد
 
ولی کنار شما کشتگاه همسایه است
که مثل طالع دهقان عوض نخواهد شد
 
چه عمرهاست که زندانیان تقدیریم
و گفته اند که زندان عوض نخواهد شد
 
بله، لباس عزای زنان نو بیوه
به قریه های بدخشان**** عوض نخواهد شد
 
حدیث غربت پروانه های سوخته بال
به کوی و برزن پروان عوض نخواهد شد
 
و سرنوشت سوارانِ رخش گم کرده
دگر به شهر سمنگان عوض نخواهد شد
 
نخواهد آمد تهمینه ای و نوع شکار
برای رستم دستان عوض نخواهد شد
 
برای دیدن نوروز در مزار سخی*****
رواق و درگه و ایوان عوض نخواهد شد
 
لباس سرخ، شب عید اتو نخواهد خورد
و خاک کهنه ی گلدان عوض نخواهد شد
 
گلیم ناقص کبرا نمی شود تکمیل
و کفش پاره ی قربان عوض نخواهد شد
 
و درس اول «بابا تفنگ داد» دگر
از این تکیده دبستان عوض نخواهد شد
 
بله حکومت دجال های یک چشم****** است
و تا ظهور  سواران عوض نخواهد شد
 
زمین به خواهش اهل قلم نمی چرخد
زمان به میل سخندان عوض نخواهد شد
 
به نظم سُست من و شعر محکم رفقا
شعور ناقص حیوان عوض نخواهد شد
 
شتر، دمی که طناب ریاستی بیند*******
به پند و وعظ شتربان عوض نخواهد شد
 
کنون که با قلم و درس و دفتر و دیوان
سرشت غول بیابان عوض نخواهد شد
 
وگر که پوست شود کلّه ی مسلمانان
امیر تازه مسلمان عوض نخواهد شد
 
مرا چه کار به نصب امیر و عزل وزیر
که خر، خر است و به پالان عوض نخواهد شد
 
خوشا به حال شما، خوش حکومتی دارید
که تا چهار زمستان عوض نخواهد شد
 
ولی چه سود به احوالِ قومِ آواره
که رخت در به دری شان عوض نخواهد شد
 
همیشه پُتک سرش را به سنگ می کوبد
ولی درشتی سندان عوض نخواهد شد
 
درخت سوخته، آری عوض شود آسان
زمین سوخته آسان عوض نخواهد شد


 
*این شعر به استقبال قصیده ای سروده شد با مطلع«یقین عوض شده اینجا، گمان عوض شده است/ زمین عوض شده و آسمان عوض شده است» از مرتضی امیری اسفندقه شاعر معاصر ایران که به انتخابات دوم خرداد1376 ایران و تشکیل دولت آقای سیدمحمد خاتمی اشاره داشت. این انتخابات همزمان بود با اوج خفقان در افغانستانِ عصر طالبان، در آن زمان چند شاعر دیگر هم غزل هایی در این طرح سرودند از جمله محمود اکرامی(شاعر ایرانی)، علی یعقوبی«شاهد»(شاعر افغانستانی ساکن ایران) و عبدالجبار توکل(شاعر افغانستانی ساکن آلمان)
** علی اکبر بشارتی از وزرای کابینه ی قبل از دوم خرداد
***اکبر ترکان از وزرای کابینه ی قبل از دوم خرداد
****بدخشان، سمنگان، پروان، نام ولایاتی است در افغانستان
*****مزار منسوب به حضرت امیرالمومنین علی(ع) در شهر مزار شریف افغانستان که هر سال، مراسم نوروز در آن با شکوه تمام برگزار می شود.
******اشاره به رهبر اَعوَر طالبان
*******اشاره به بیت «بگو طناب ریاست به گردن شتران/ برای گردن من ریسمان عوض شده است» از شعر مرتضی امیری اسفندقه که خود به خطبه ای از حضرت امیر اشاره دارد.


01 تیر 1392 2072 1

کودکی آمده، از من طلب جان دارد

کودکی آمده، از من طلب جان دارد
کودک این مرتبه ناآمده عصیان دارد

خبرم نیست، که از دیدن من حیران است
یا گرسنه است که انگشت به دندان دارد

او هم آواره است، بی مدرک و بی ماهیت است
پس عجب نیست اگر وضع پریشان دارد

با همه کودکی اش حال مرا می فهمد
و به این سفره ی بی مائده ایمان دارد

رگی از جانب هندوی تخیّل برده است
رگی از جانب رندان خراسان دارد

آه، این کودک یک روزه به راه افتاده است
نرم نرمک هوس دفتر و دیوان دارد

جامه ای از وزن می خواهد از این ناموزون
گوییا شرمی از این حالت عریان دارد

گر ضعیف است و قوی، حاصل بی تابی ماست
و همین بس که نفس می کشد و جان دارد

می شود خلق خدا را به سر کار نهم
کودک من غزلم باشد؟ امکان دارد

بر سر این شاعر بیچاره چه خاکی بکند؟
غزلی آمده، از من طلب جان دارد



01 آبان 1391 1587 1

کم کم تمام آدمیان آهنی شدند

آری، برادران همگی ناتنی شدند
این سیبها، بهار نشد، کندنی شدند

این سایه های رو به بلندی در این غروب
میراث مردمی است که اهریمنی شدند

امروز هم گذشت و از این گونه چند روز
کم کم تمام آدمیان آهنی شدند

یک عده هم که پاک و شریف اند و سر به راه
ناچار با کمال شرافت غنی شدند:

آنها که حجم خدمتشان آشکار شد
وقتی دچار تهمت آبستنی شدند

این پاره ای از آنچه به جرئت رسید بود
بسیار از این قبیل که ناگفتنی شدند

بسیار شاعران که از این گونه، ناگزیر
کم کم دچار موهبت الکنی شدند



25 مهر 1391 1479 0

تو را از شیشه می سازد، مرا از چوب می سازد

تو را از شیشه می سازد، مرا از چوب می سازد
خدا کارش درست است، این و آن را خوب می سازد

تو را از سنگ می آرد برون، از قلب کوهستان
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می سازد

در آتش می گدازد تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می تراشد تا مرا مطلوب می سازد

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده اش دهقان
مرا بر روی خرمن بسته، خرمنکوب می سازد

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می افتد
مرا، گرد سرت می چرخم و جاروب می سازد

تو از من می گریزی باز هم تا مصر رویاها
مرا گرگی کنار خانه ی یعقوب می سازد

مرا سر می دهد تا دشت های آهن و آتش
و آخر در مصاف غمزه ای مغلوب می سازد

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی
یکی را شیشه می سازد، یکی را چوب می سازد



15 مهر 1391 1905 1

خدا همیشه به کار گره زدن بوده است

خدا همیشه به کار گره زدن بوده است
به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است

شروع قصّه از اینجاست؛ یک سواره ی گیج
و یک پیاده که در حال رد شدن بوده است

سواره غرق خیالات خویشتن بوده
پیاده غرق خیالات خویشتن بوده است

هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت
تمام وقت، پرستار او حسن بوده است

هما نگفت که گلدان روی میز چرا
قرارگاه دو تا شاخه نسترن بوده است

دو ماه بعد، هما با رضا...رضا؟ آری
که او برادر خوشبخت یاسمن بوده است

پزشک بخش که از چند ماه پیش، فقط
به فکر مورد دلخواه یافتن بوده است

حسن دوباره سوار همان قراضه ی خویش
دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است

حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و
خدا همیشه به کار گره زدن بوده است



31 شهریور 1391 1305 0

تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت

و قسم خورده ترین تیغ، فرود آمد و رفت
ناگهان هر چه نفس بود، کبود آمد و رفت

در خطر پوشی دیوار، ندیدیم چه شد
برق نفرین شده ای بود، فرود آمد و رفت

کودکی، بادیه ای شیر، خطابی خاموش:
«پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت»

از خَم کوچه پدیدار شد انبان بر دوش
تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت

از کجا بود، چه سان بود؟ ندانستیمش
این قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت



17 شهریور 1391 1585 0

ای کوشش نشسته! به جایی نمی رسی

دیری ست این که رابطه ام با خدا کم است
چیزی میان سینه ی من گوییا کم است

با کلبه، با سیاهی خود خو گرفته ام
ایمان من به پنجره یا نیست، یا کم است

ای بادِ سینه سوخته! آهسته تر بکوب
گرداب، سخت و تجربه ی ناخدا کم است

ماییم و شرمساری یک خوشه زندگی
نوبت اگر چه هست در این آسیا، کم است

ای کوشش نشسته! به جایی نمی رسی
پایی برهنه ساز که دست دعا کم است

یا ایهاالخلوص! دو دستم به دامنت
کاری بکن، که رابطه ام با خدا کم است
 


15 شهریور 1391 136 0

شکر خدا که اهل جدل همزبان شدند

شکر خدا که اهل جدل همزبان شدند
با هم به سوی کعبه ی عزّت روان شدند

شکر خدا که گردنه گیران محترم
بر گلّه های بی سر و صاحب شبان شدند

شکر خدا که کم کمک از یاد می رود
روزی که پشت نعش برادر نهان شدند

شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز
یکباره-پوست کنده بگویم-دکان شدند

جمعی چنان قدیم، هر آن را که سر فراشت
قربان مادر و پدر و خاندان شدند

یعنی دوباره دشمنِ سوگند خورده را
با استخوان سینه ی خود نردبان شدند

مانند یک دو خوان دگر بعدِ گیر و دار
بر خون خویش و نعش پدر میهمان شدند

هر کس به گونه ای به هدر داد آنچه داشت
یک عده هم که سگ نشدند، استخوان شدند



15 شهریور 1391 1444 0