دفتر شعر

گفتید رفیقتان شما را نشناخت!؟

گفتید رفیقتان شما را نشناخت!؟
شد مثل غریبه؟، آشنا را نشناخت؟

این مسئله ای نیست، یکی در جایی
وقتی که رئیس شد خدا را نشناخت
 


23 اردیبهشت 1397 25 0

گفتیم چرا قیافه می گیرد پس؟!

روی دو لبش سه من سبیل افتاده
بر قله بینی اش زگیل افتاده

گفتیم چرا قیافه می گیرد پس؟!
گفتند که از دماغ فیل افتاده


23 اردیبهشت 1397 21 0

تا پای چشمه رفتیم، لب تشنه بازگشتیم

آن چشم لاابالی وآن ابروی هلالی
دادند ناظران را فی الجمله گوشمالی

تا پای چشمه رفتیم، لب تشنه بازگشتیم
حیف دهان ما بود آبی به این زلالی

مستان سبو شکستند از بند و گشت رستند
ما دستگیر گشتیم با شیشه های خالی

ایام شد به کامت، بی ما ولی حرامت
آن کار های عالی، آن حال های عالی

از سفره ی رعیت نان می برند و قاتق
یک روز دزد و سارق، یک روز خان والی

از متهم می افتد عکسی کنار قاضی
محکوم می گریزد با حکم انتقالی...

گفتیم:«چیست تکلیف؟»، «تکلیف چیست؟» گفتند
جای جوابمان بود این جمله ی سوالی

::

یک مشت خرده ریزند، بگذار تا بریزند
افکار فی البداهه، ابیات ارتجالی

تقدیر روبه رویم، غم دست بر گلویم
او موج کوه پیکر، من قایق پدالی

پایان قصه را هم کاری نمی توان کرد:
یادم تو را فراموش آغوشم از تو خالی
 


23 اردیبهشت 1397 14 0

سلوک ویژه خواری را مقاماتی ست پیچیده ؟!

خراب دولت آنم که نگذارد در آید بوش
که با  هر گند نو بر گند کهنه می نهد سر پوش

به هر انگشت در هر آستینش خفته صد سیفون
که فوری می کشد سیفونش را ، یک آب هم بر روش

اگر آرد ز عثمانی دو کشتی کود انسانی
الا ای تپه های خاک پاکم وا کنید آغوش

سلوک ویژه خواری را مقاماتی ست پیچیده ؟!
که افشا کردنش ذهن شما را  می کند مغشوش

برادرهای ایمانی فقط یک شمه از آنرا
اگر رو کردم  انصافا ، سریعا بگذرید از روش

در این مسلک مقام فقر را دریابد آن رندی
که چاه نفت را بالا کشد،  لاجرعه چون دمنوش

تصور کن اگر حتی تصور کردنش سخت است
که در آید صدای داریوش از سی دی گوگوش

خش افتاده ست بر اعصاب ما از یاوه گویی ها
که طبل وعده های پوچ و خالی می خراشد گوش

اگر که شیر ، در علم لغت دارد سه تا معنا
نمی یابم چرا پس من سه تا معنا برای موش

الا ای واضعان لفظ و معنا خواهشم این است
که دست و پا کنید اینک دو تا معنا برای موش

یکی آن گرگ خوش خنده که می پوشد لباس میش
یکی هم آن خر گاوی که هی رم می کند یابوش

نمی دانم چه باید کرد دیوی درونم را :
که می گوید وطن خالی ست از مشتی وطن نفروش!

بس است این نا امیدی، شاعر مزدور امیدت کو؟!
خفه لطفن ، پلیز شات آپ ، اُسکت ، زر نزن ،  خاموش...


22 اسفند 1396 98 0

رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

خاک ایران یک سر از دکتر پر است
هرکه دکتر نیست نانش آجر است

ملک ایران، سرزمین دکتران
این قدر دکتر نباشد در جهان...

عابران هر خیابان دکترند
دانه های برف و باران دکترند

هم وزیران هم مدیران دکترند
بیشتر از نصف ایران دکترند

هرکه پستی دارد اینجا دکتر است
دیپلم ردی ست، اما دکتر است

هرکه شد محبوب از ما بهتران
هرکه شد منصوب بالا دکتر است

هرکه رد شد از در دانشکده
یا گرفته دکتری، یا دکتر است

شعر نو مديون دکترها بُوَد
تو ندانستي که نيما دکتر است؟

شاعر تیتراژهامان دکتر است
مجری اخبار سیما دکتر است

آنکه مثل آفتاب نیمه شب
سر زد از صندوق آرا دکتر است

شاد باش ای دکتر آرای ما
دکترای جمله دانش های ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما
دکترایت نخوت و ناموس ما

در جهانی که پر است از نابغه
دکتری چندان ندارد سابقه

بی سبب افسرده ای، غم می خوری
سرزمین ماست مهد دکتری

خطمان وقتي شبيه ميخ بود
اي بسا دکتر در آن تاريخ بود

اين همه آدم که در عالم نبود
آدمي کم بود و دکتر کم نبود

من نگويم، شاعران فرموده اند
رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

گرچه باشد قصه ها پشت سرش
دکتری دارند ملا و خرش

شاعران از رودکي تا عنصري
بي گمان دارند هريک دکتري

شعله های عشق چون گر می گرفت
آتشی در خیل دکتر میگرفت

عشق با دکتر نظامي قصه گو
عشق با دکتر سنايي رازجو

عارف شوريده: دکتر مولوي
نام پايان نامه ی او: مثنوي

حافظ و سعدي و خواجو دکترند
سروقدّان لب جو دکترند

وحشی و اهلی و غیره دکترند
تاجر و دهقان و کاسب دکترند

عالمان را خود حدیثی دیگر است
حجت الاسلام دکتر بهتر است

بحث های جعل مدرک نان بُری ست
بهترین سرگرمی ما دکتری ست

عده ای مشغول دکترسازی اند
عده ای سرگرم دکتربازی اند
 


16 آذر 1396 308 0

هرکسی شهریه را آزاد داد...

می کشد دائم سرم استاد داد
درس او عمر مرا بر باد داد

بس که دانشگاه ما پر سود بود
هی خروجی آدم معتاد داد

جز تقلب درس و دانشگاه گاه
چیزهای دیگری هم یاد داد

بر سر یک عده چون مجنون جنون
دست برخی تیشه فرهاد داد

عده ای را در تخیل ها رها
مابقی را هرچه بادا باد داد

دختران را کرده نامحسوس لوس
بر حراست قدرت ارشاد داد

البته بر عده ای ناچیز نیز
فرصت ابراز استعداد داد

همچنین استاد پارتی باز باز
نمره ی خوبی به آن افراد داد

عاقبت هم بعد کلی بال بال
مدرکی پر نقص و پر ایراد داد

فکر کردی اول مرداد داد
خیر آن را آخر خرداد داد

می کشد از دست دانشگاه آه
هرکسی شهریه را آزاد داد

بس که شاعر حرف های مفت گفت
عمر خود را بی جهت بر باد داد


16 آبان 1396 91 0

نامه ی پرکنده ی پراکنده


چند کلمه با «مرغ» که آن روزها گران و کم پیدا بود.

آه ای مرغ! چیست جریانت؟
پرهیاهو شده ست دکّانت

شده افسانه دوره ی سیمرغ
اینک آری، رسیده دورانت

باز هم صف کشیده اند برات
تا رسد دستشان به دامانت

وه! خیابان و کوچه پر شده از
سینه چاکان سینه و رانت

گاو و بز از میانه در رفتند
تا که دیدند بین میدانت

یکّه تاز تمام بازاری
ای غنیّ و فقیر، خواهانت!

ای عزیزی  که با بسی منّت
می گذارند پیش مهمانت

گرگِ صحرا، اسیر قُدقُدهات
شیر جنگل، غلام دربانت

پول اصلاً چه قابلی دارد؟
جان هرچه خروس قربانت!

می شود باز مردمان بینند
در چمنزارها خرامانت؟

می شود باز مثل قبلاًها
همه هرجا خرند آسانت؟

می شود پیش چشم بچّه و زن
نشود باز جیب مرد حیرانت؟

می شود یا نمی شود مرغَک!
با توام! کر که نیست چشمانت!

ناز کم کن که بگذرد این نیز
باز هم می کنند ارزانت

باز هم گرم و یخ زده، هرروز
می فروشند لخت و عریانت

می پزندت چنان که می دانی
تا بریزند در فسنجانت

می کشندت به سیخ تا بلکه
روی آتش کنند بریانت

می شوی تکّه تکّه تا بخورند
آی جوجه کباب! با نانت

استخوان تورا کشند به نیش
نگذرند از دو بال لرزانت

آری ای مرغ! روزگار این است
(می کند از خودت پشیمانت)

دل به این مکنت دوروزه مبند
بعد ها نیست وقت جبرانت
ازما گفتن بود!



25 تیر 1396 259 0

طبق نصّ یک کتاب کهنه، قوم برگزیده اید

چند روز پیش
بزدلانه
کودکان غزّه را
در "شجاعیه"
به خون کشیده اید!
آفرین!
واقعا که در شهامت و شرف پدیده اید
چشم بد به دور
قوم برگزیده اید!

از شما شریف تر کسی ندیده ام
جز جماعتی که کارشان
ماستمالی سیاه کاری شماست
چون به جیب هایشان رسیده اید!

اوج انتقاد و اعتراض این گروه
در برابر تمامی قساوت شما
گاه اخم ساده ای ست
گاه ژست پرافاده ای ست
مثل اینکه "بس کنید جنگ را
بس کنید نام و ننگ را
بس کنید بارش گلوله ی تفنگ را..."
بی که واقعاً بیان شود
کودکان غزّه اند
یا شما که در میان خاک و خون تپیده اید!

این گروه در برابر ستم همیشه بی طرف
این جماعت سیاه رو، ولی یقه سفید
مانده ام که ساقه ی چغندرند
در مسیر باد
یا که برگ بید؟!
 



01 تیر 1396 1412 0

روزگار جوان ایرانی

این طرف استکان یونانی
آن طرف قاشق لهستانی

گاز و یخچال بهترینش چیست؟
آلمانی و انگلستانی

برده از رو تمام قزوین را
سنگ پاهای ازبکستانی

معنوی کرده حالت ما را
مهر و تسبیح ارمنستانی

در خود چین هم احتمالاً نیست
جنس چینی به این فراوانی

هرچه دستت رسید وارد کن
شده از کشور موریتانی

فکر چیزی نباش غیر از سود
سود دارد کلاه سودانی

در همین حال و روز وانفسا
می نویسم چنان که می دانی

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

هر که تولید می شود هنرش
آن چنان میزنند توی سرش

که بریزد تمام کرک و پرش
و در آید ز شش جهت پدرش

چوب قاچاق از قضا و قفا
می خورد چون چماق بر کمرش

بعد هم هرچه دست و پا بزند
در نیاید حقوق کارگرش

میزند توی کار دلالی
تا که محسوس تر شود اثرش

بعد سی سال، شخص صنعت گر
دُم ندارد هنوز کره خرش

جنس تولید داخلی اوخ است
هم وطن جان نگرد دور و برش

دولت وقت هم که فی الجمله
ریشه‌اش را زده است با تبرش

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

این جوان زور قابلی بزند
یا به دریا اگر دلی بزند

یا برای گرفتن یک وام
رو به هر کور و کاملی بزند

می‌تواند نهایتاً در شهر
یک دکان فلافلی بزند

یا اگر بیشتر هنر بکند
یک فلان‌شاپ فسقلی بزند

یا که دائم پی مسافرها
برود دور باطلی بزند

البته راه بهترش این است
که به موهای خود ژلی بزند

و سپس بین دود یک قلیان
دل خود را به غافلی بزند

وای اگر جنس خارجی روی
دست تولید داخلی بزند

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی


21 خرداد 1396 621 0

من یک هنرمندم به قول عمه جانم

مشغول جاروکردن هال واتاقم
یکدفعه بیتی ناب می آید سراغم

فورا قلم می آورم تاثبت گردد
شعری بگویم از خودم حالا که داغم

احساس می ریزد همیشه از کلامم
دنبال مضمونهایی از وصل و فراقم

این دفتر شعرم کجا مانده دوباره!
ای وای بو می آید از سمت اجاقم!

اصلا فدای تار گیسویم اگر سوخت 
خب در عوض من  شاعری پر طمطراقم

چندین نفر در انتظار سفره و من
در جستجوی قافیه با باغ و راغم

من یک هنرمندم به قول عمه جانم
حتی برای همسرم چشم و چراغم

اما به شوخی! گاه می گوید عزیزم!
من خسته ام از زندگی؛ فکر طلاقم


03 خرداد 1396 434 0

باید گدا و در به در از چین بیاوریم

زشت است این که گیره سر از چین بیاوریم
کبریت های بی خطر از چین بیاوریم

آورده ایم هر چه شما فکر می کنید
چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم

هر چند توی کشور ایران زیاد هست
ما می رویم گور خر از چین بیاوریم

آورده ایم ما نمک از ساحل غنا
پس واجب است نیشکر از چین بیاوریم

هی نیش می زنند و عسل هم نمی دهند
زنبورهای کارگر از چین بیاوریم؟

خواننده ها چقدر زمخت اند و بدصدا
من هم موافقم قمر از چین بیاوریم

حالا که خوشگلان همه رقاص گشته اند
پس واجب است شافنر از چین بیاوریم

خشکیده است، پس بدهیمش به روسیه
دریای خوشگل خزر از چین بیاوریم

تا آن که جمعیت دو برابر شود سریع
باید که دختر و پسر از چین بیاوریم

حالا که نیست کارِ بُزان پای کوفتن
ما می رویم گاو نر از چین بیاوریم

اصلاً اداره کردن کشور که سخت نیست
تا وقت هست، یک نفر از چین بیاوریم

یک روز اگر که مردم ایران غنی شوند
باید گدا و در به در از چین بیاوریم

گویند سرّ عشق مگویید و مشنوید
ما می رویم لال و کر از چین بیاوریم


20 اردیبهشت 1396 4640 0

پیش از این بحث دماغ این همه مرسوم نبود

پیش از این بحث دماغ این همه مرسوم نبود
بینی هیچ کس اندازه ی خرطوم نبود

هیچ کس با تو و با بینی تو کار نداشت
هیچ چشمی به سر بینی تو زوم نبود

بس که مردم دلشان بود بزرگ از این روی
وسط چهره، دماغ آن همه معلوم نبود

بود معلوم ولی منظره ی خوبی داشت
دیدن منظره ی خوب که مذموم نبود

بحث درباره ی اعضای دگر رایج بود
صحبت از بینی پر مسئله مرسوم نبود

باد اصلاح که آمد به دماغ آفت خورد
پیش از اصلاح چنین زخمی و مصدوم نبود

حیف شد! بینی بیچاره پس از اصلاحات
دیگر اندازه ی آن بینی مرحوم نبود


20 اردیبهشت 1396 4344 1

مانند همیشه شام،باران داریم

در زد کسی، انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم
 
امروز پدر ابرِ زیادی آورد
مانند همیشه شام باران داریم


14 اردیبهشت 1396 1402 0

دزد دیروزیِ ما شد خوش نام...

«داشت عباس قلی خان پسری»
پسر ناخلف و خیره سری
 
پسری تخس و شرور و بد نام
باعث شرم تمام اقوام
 
از همان بچگی اش بد لج بود
طینتش باطل و دستش کج بود
 
«بس که بود این پسره خیره و بد»
جیب بابا _ ننه را هم می زد
 
خانه را یکسره غارت می کرد
وقت و بی وقت شرارت می کرد
 
نه سر ظهر ، نه شب منزل بود
دایماً توی خیابان ول بود
 
هر چه را باب پسندش می دید
توی یک چشم زدن می دزدید
 
بس که جرمش بد و سنگین شده بود
قسمتش ناله و نفرین شده بود
 
تا که آخر زد و در دام افتاد
تشت رسوایی اش از بام افتاد
 
چشمش افتاد به مأمور پلیس
از عرق گشت سرا پایش خیس
 
چیده شد بال و پرش در زندان
«ای پسر جان من!این قصه بخوان»
 
بعد یک دوره ی کار آموزی
پیش داش اکبر و اصغر قوزی
 
توبه کرد از دله دزدی کردن
گفت: «دیگر دله دزدی  قدغن
 
گر برون آیم از این خارستان
بنده کاری بکنم کارستان»
 
با زبان بازی و با حّرافی
کلک و حقّه و مهمل بافی
 
دزد دیروزیِ ما شد خوش نام
صاحب منزلت و پُست و مقام
 
پسر قصه یِ ماشد آن پشت
آدم منحرف و دانه درشت
 
الغرض آن پسر قند عسل
کار ها می کند از پشت و پَسَل
 
بخت، یارش شد و بارش شد بار
نفسی می کشد این گوشه کنار
 
کشتی اش می برد از هند به  رُم
از نخ قرقره تا بمب اتم
 
صاحب حرمت روز افزون است
از کرامات خودش ممنون است


26 فروردین 1396 1782 1

عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
کـه بـــه عشق تو بشر قاری قرآن شده است
 
مثـل من باغچـه ی خانــه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است!
 
بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت ، دلم
نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است
 
بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد
خبـر از آمدنت داشت که پنهان شده است!
 
عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده ی پنجره ها میله ی زندان شده است
 
عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است!
 
عشـق دانشـکده تجربـه ی انسانهاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است
 
هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
-روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است-
 
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است!


06 فروردین 1396 1760 0

دزدها این همه ثروت ز كجا می دزدند!

كهنه دزدان كه ز مالِ فقرا می دزدند،
نانِ خشكیده ز انبانِ گدا می دزدند
 
رحم بر عاجز و افتاده ندارند روا 
از كَران سمعك و از كور عصا می دزدند
 
چه به صبح و چه به شام و چه به كوفه، چه به شام
غرض ، اندر همه وقت و همه جا می دزدند
 
رأفت و رحم كجا آید از آن قومِ دنی
كه ز افتاده ی بیمار دوا می دزدند؟
 
جرأت سرقت اموال بزرگان نكنند
كُلَه و كفش ز هر بی سر و پا می دزدند
 
هر كجا رزق كسان در كف ایشان افتد،
قند از چایی و روغن ز غذا می دزدند
 
گر حنا بسته ببینند به گرمابه تو را
از سر ریش و سبیلِ تو حنا می دزدند
 
دو سه شب پیش گر از كیسه ی ما دزدیدند
دو سه روز دگر از جیب شما می دزدند
 
پول دزدند گر از كیسه ما ، چیزی نیست
عقل هم پا چو دهد، از سر ما می دزدند
 
بهر خاگینه و كوكوی خود این مفت خوران
زرده از بیضه ی مرغان هوا می دزدند
 
عمر دزدان چقدر نیز دراز است امشب
مگر از خضر نبی آب بقا می دزدند
 
ماتم از این كه اگر كیسه مخلوق تهی است
دزدها این همه ثروت ز كجا می دزدند!


06 فروردین 1396 1665 0

قصیده ی سیب زمینیّه

 

داده است به ما شخص خدا سیب زمینی
ها، شخص خدا داده به ما سیب زمینی

گر جزو گیاهان زمینی ست به ظاهر
امّا رسد از سمت سما سیب زمینی

دنیاست اگر مزرعه ی آخرت تو
بهتر که بکاری همه جا سیب زمینی

آری همه جا؛ فرق ندارد که چپ و راست
حتّیٰ تو بکار «اَوسَطِها» سیب زمینی!

در کوه و کمر، دشت و دمن، جنگل و صحرا
هرجا که کند برّه چَرا سیب زمینی

هم روی زمین چمن شهر بکار و
هم در کف استخر شنا سیب زمینی

در باغچه ی کوچه و در جوی خیابان
در خانه و بر بام و هوا سیب زمینی!

بر سنگ کف شرکت و در پشت اداره
در دفتر کار رؤسا، سیب زمینی

گفتی: «چه بکاریم در این جا که بصرفد؟»
آخر چه سؤالی ست رضا؟!... سیب زمینی

باور کن اگر بهره ای از فهم و خرد داشت
می کاشت بشر توی فضا سیب زمینی

در ضمن «رضا» هست رفیق من و چندی ست
هی کاشته با میل و رضا سیب زمینی

می گفت:« چه خوب است که از این همه موجود
بوده ست در این خانه مرا سیب زمینی

در خانه ی ما رونق اگر هست، عجیب است؟
جایی که هی آورده صفا سیب زمینی»

توضیح دهم تا نشود سوء تفاهم
تا خوب بدانی که چرا سیب زمینی

«آدم» هوس سیب درختی که نمی کرد
کِی داشت کسی مسأله با سیب زمینی

البتّه بنی آدم از آن پس، همه خوردند
ماندند من و ما و شما سیب زمینی

بگذار جهان پر شود از لطف حضورش
آن منشأ خیر و بَرَکا سیب زمینی

«ت» از ته «خیر و برکات» آمده این جا
چون بوده و هست اِندِ وفا سیب زمینی

انگار که منظور مرا درک نکردی!
آخر تو بگو نیست کجا سیب زمینی

چپ، راست، عقب، بیخ، بغل، پشت، مقابل
سرتاسر هرگونه سرا سیب زمینی

اصلاً به همین دوروبر خویش نظر کن
در جمع شما کرده چه ها سیب زمینی!

نه، خوب تماشا کن و دقّت کن وبشمار!
ها، حدِّاقل شصت و دوتا سیب زمینی

یا این که بیأنداز در آیینه نگاهی
شاید که ببینی چه بسا سیب زمینی!

گیریم که این بار به حرفم نرسیدی
راهی ست پر از گردنه تا سیب زمینی

امروز در این بیت عجب جمع عجیبی ست؛
من، تو، حسن، آزاده، مُنا، سیب زمینی

اوقات خوش آن بود که با دوست... هدر رفت
اوقات خوش آن بود که با سیب زمینی...

ما درسِ سحر در ره جایی ننهادیم
خواندیم سحر، ظهر، مسا، سیب زمینی

ما گاو نبودیم ولی یونجه گران است
خوردیم به جایش چه بجا سیب زمینی!

آن ماده ی پر فایده در کلّ امورات
آن مایه ی ابقا و بقا سیب زمینی

آن گوهر نایاب که آسان بتوان یافت
آن درّ گران قدر و بها، سیب زمینی

آن در همه کار از همه کس کارگشاتر
آن در همه ره، راه گشا، سیب زمینی

هم در همه داغی ست خنک سازتر از یخ
هم بر همه دردی ست دوا، سیب زمینی

هم در همه رنجی ست، بسی باعث خنده
هم در همه انواع عزا، سیب زمینی

هم عین حیات است و بقا در همه احوال
هم ضدّ هلاک است و فنا، سیب زمینی

دانند زنان بیشتر از اکثر مردان
شش چیز گران است: طلا، سیب زمینی

ما با جُهَلا با بُهَلا کار نداریم
عشق است برای عقلا، سیب زمینی

ایشان همه دانند که در راه تنفّس
یک چیز نیاز است: هوا، سیب زمینی

دریاب تو این نکته و بگذار ببینند
کوته نظران توی غذا، سیب زمینی

گشتیم، نبوده ست، شما نیز بیایید
در گونی هر بی سروپا سیب زمینی

مردم دو  گروه اند در این ساحت و قطعاً
از این دو نبوده ست سوا سیب زمینی:

جمعی همه دیوانه و دل بسته ی سنّت
هستند به سبک قدما سیب زمینی

یک عده در این عرصه بسی پست مدرن اند
باید به شان گفت پسا سیب زمینی

ما زنده به آنیم که آرام... بگرییم
ما زنده به آنیم که... ها، سیب زمینی

باید بشوی تا که ببینی که چه خوب است
باید بشوی... «آره یه پا سیب زمینی»

جوری که نباشد پس از آن قابل تشخیص
در پیرهنت کیست؟ تو یا سیب زمینی

این شیوه بیاموز اگر طالب فیضی!
 



01 شهریور 1395 803 1

الا دختر که دل پیشت اسیره

[درمفاخره و تبلیغ و ختم کلام]


الا دختر که دل پیشت اسیره
وصالت آرزوی این حقیره

اگر چه خونه و ماشین ندارم
دوبیتی هایم اما بی نظیره

::

[درتقاضای ارتقای سیستم عامل]


الا دختر بخوان اشعارو حظ کن
نه حظ بد، که حظ بی غرض کن

تو که جی تاک ما را زنده کردی
بیا ویندوز ما را هم عوض کن

::

[در نسبت امنیت اجتماعی و سلامت
روانی]


الا دختر که موی بور داری
حجابی کلهم ناجور داری

بلندم کردی و دادی به ناکس
چقدر ای بی مروت زور داری

::

 
 

[در مبانی استتیک]


الا دختر که مویت رنگ کاهه
از آن بدتر که ماتیکت سیاهه

تو خلاقیتت خوبه، ولیکن
اصول استتیکت افتضاحه

::

 
 

[درقیاس مع الفارق]


الا دختر نکن با خود قیاسم
تو دوره دیده ای، من بی کلاسم

تو و آن اندروید فول تاچت
من و این زرنگار تحت داسم

::

[درعشق وزندگی وحذف الادختر به
قرینه ی معنوی]


میان اوچ و بش دورت آفردیند
درون قلب آئورت آفریدند

برای زندگی شلوار کردی
برای عشق ساپورت آفریدند

::

 
 

[در راستای تولید علم وآماده سازی
 داوطلبان برای کنکور سراسری]


الا دختر که موی بور داری
زِ دختر بودنت منظور داری

بیا تا جزوه ای از هم بگیریم
شنیدم مثل من کنکور داری

::

[در ذم سخن چینی]


الا دختر، نگفتم حرف توشه
الهی حرف بر بی آبرو شه

خودت گل،خواهرت گل، مادرت گل
ولی داداش تو آدم فروشه


::

 
 

[درذم آشکارفیک،ومدح کنایی ریموو]


الا دختر که اسمت مستعاره
حضورت در پناه استتاره

اگر اد می کنی اد کن، ولی من
نخواهم کرد اکسپتت دوباره

::

 
 

[در تملیح]


الا دختر مرا بی چاره کردی
میان قبطیان آواره کردی

تو که حال زلیخا را نداری
چرا پیراهنم را پاره کردی

::

[درتقاضای ارتقای سیستم عامل]


الا دختر بخوان اشعارو حظ کن
نه حظ بد، که حظ بی غرض کن

تو که جی تاک ما را زنده کردی
بیا ویندوز ما را هم عوض کن

 



22 دی 1394 1928 0

الغرض این که پخمه باش پسر!

با ادای احترام به:
محمّد کاظم کاظمی و غزل «سیب سرخ»
 

پدر خطاب به پسر:
فصل، فصل بهاره می فهمی؟
وقت گشت و گذاره؛ می فهمی؟

باز داری کتاب می خونی؟
آخرش ننگ و عاره؛ می فهمی؟

درس خوندن که نون نداره پسر!
نون توی کاروباره؛ می فهمی؟

کارم البتّه فوت و فن داره
پول توی شعاره؛ می فهمی؟

هی تصوّر نکن که نخبه شدن
مایه ی افتخاره؛ می فهمی؟

نخبه بودن مسیر خوبی نیست
ریلِ دور از قطاره؛ می فهمی؟

نخبه شاید نشه سوار بشه
پخمه امّا سواره؛ می فهمی؟

نخبه، گیرم که اهل دل باشه
پخمه اهل دلاره؛ می فهمی؟

نخبه دنبال کار می گرده
پخمه در رأس کاره؛ می فهمی؟

نخبه آینده ساز هم باشه
پخمه آینده داره؛ می فهمی؟

الغرض این که پخمه باش پسر!
پخمگی اعتباره؛ می فهمی؟

پسر خطاب به پدر:
فصل، فصل بهاره می فهمم
وقت گشت و گذاره؛ می فهمم

باز دارم کتاب می خونم
آخرش ننگ و عاره؛ می فهمم!

درس خوندن که نون نداره پدر!
نون توی کاروباره؛ می فهمم

کارم البتّه فوت و فن داره
پول توی شعاره؛ می فهمم

من تصوّر کنم که نخبه شدن
مایه ی افتخاره؛ می فهمم!

نخبه بودن مسیر خوبی نیست
ریلِ دور از قطاره؛ می فهمم

نخبه شاید نشه سوار بشه
پخمه امّا سواره؛ می فهمم

نخبه، گیرم که اهل دل باشه
پخمه اهل دلاره؛ می فهمم

نخبه دنبال کار می گرده
پخمه در رأس کاره؛ می فهمم

نخبه آینده ساز هم باشه
پخمه آینده داره؛ می فهمم

پخمگی در توانم امّا نیست
پسرت بی بخاره؛ می فهمی؟



11 دی 1394 972 0

ای نان و پنیر و هندوانه!

ای نان و پنیر و هندوانه!
ای طرفه غذای جاودانه!
 
ای بوی خوش تو در مشامم!
ای قاتق صبح و عصر و شامم!
 
تو قاتق روز مرّه بودی
بهتر ز کباب برّه بودی
 
چون صبح ز خواب می پریدم،
یک قاچ بزرگ می بریدم
 
یک تکه پنیر و یک عدد نان
کنجی بنشین و هی بلمبان
 
چون ظهر می آمدم به خانه
نان بود و پنیر و هندوانه
 
شب نیز همین بساط بر پا
گه بر سر سفره، گه سر پا
 
(هر شب که هوا کمی خنک بود
تفصیل بساط کمترک بود)
 
بس روز گذشت و روزگاران
بس عید بیامد و بهاران
 
هی هی، که تو هی بدون علت
هر سال گران شدی به شدت
 
آن تازه پنیر قالبی رفت
آن لایق نان و طالبی رفت
 
وان تازه گل انار ساوه
آن صدر نشین صد کجاوه
 
آن میوه ی تحفه ی بهشتی
یک باره نشست توی کشتی
 
کو چاره جز این که نرم نرمک
خود را بزنم به نان و گرمک
 
وانگاه به گوشه ای نشینم
...
 
[ادامه شعر به علت شدت تأثر ممکن نشد]


15 مرداد 1394 1553 0
صفحه 1 از 9ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  بعدی   انتها