دفتر شعر

سیاست را نمی‌خواهم نه از نزدیک ،نه دورش

سیاست را نمی‌خواهم نه از نزدیک ،نه دورش
ندارد چون پدر مادر نه آن‌جورش نه این‌جورش

دلی دارند خوش هرچند معذورین مٲمورش
مرا هرگز دلی خوش نیست از مٲمور و معذورش

سیاست جنگ بین عدّه‌ای سیّاس ‌اگر باشد
همین کافی‌است روگردانم از هرچه سلحشورش

اگر ربطی ندارد با سیاست-فی المثل- دریا
چه شد که در ارومیه درآمد ناگهان شورش

نمی‌شد خشک و دریا داشت اینک دلبری می‌کرد
اگر که آب را هرگز نمی‌کردند مجبورش

وطن یعنی همین جایی که می‌نامد مرا دشمن
به جرم عشق ورزیدن به آن همواره مزدورش

فدای خاک پاکش می‌کنم این جان شیرین را
شود در کام من چون زهر اگر هم شهد انگورش

به طاووسش نمی‌بخشم اگر خواهد کسی از من
به قدر نیم بالی از دو بال پش٘ه‌ی کورش

کسی می گفت منظور تو را ما خوب فهمیدیم
نمی‌دانم چه بود از اینکه با من گفت منظورش

ولی من یک دعا خواندم فرستادم ثوابش را
به روحِ پر فتوحِ والدِ مرحومِ مغفورش

پس از آن مصرعی زیبا به یادم آمد از حافظ
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

ولی بعد از سلیمان هرکه هرچه پافشاری کرد
نشد باری نظر بر مور کردن هیچ مقدورش

برای آنکه گاهی آدمی طوری بد اقبال است
که حتی ماهی مرده نمی‌افتد ته تورش

که گاهی بی‌ شراب تلخ هم با آن به هر صورت
بیاساید به دنیا ساعتی را بی شر و شورش
::
سیاست، چیز خوبی نیست مخصوصاً در آن دوران
که هرکس زور می‌گوید به هرکس می‌رسد زورش

سیاست گاه مانند زنی زیباست اما من
گذشتم از سر خیر سفید و سبزه و بورش

نه از معذور آن دارم دلی خوش نه به هر علت
همانطوری که گفتم از سیاست های مٲمورش


01 خرداد 1398 590 0

در دوره ی شاه جز یکی شاه نبود

در دوره ی شاه جز یکی شاه نبود
آن هم که ز درد خلق آگاه نبود

اما خودمانیم که در دوره ی شاه
بود این همه برج ساز؟ والله نبود


30 اردیبهشت 1398 97 0

کاج ما شد رها در اینترنت

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روییدند
سالیان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
::
بله آن کاج‌ها نه تنها دوست
بلکه یک زوج باوفا بودند
کاج و کاجه کنار هم با عشق
غرق خوشبختی و صفا بودند
::
زد و یک روز در ده مذکور
چیزکی باکلاس آوردند
پیشگامان صنعت آی‌تی
ای دی اس ال پلاس  آوردند (ADSL+)
::
کاج با اتصال اینترنت
گشت آنلاین و با کمی تردید
سرچ کرد و ز سایت جنگل شاپ
یک عدد گوشی ردیف خرید
::
کاج ما شد رها در اینترنت
سر راهش ندید چاهی را
لایک می‌کرد هر که را می دید
فالو می کرد هر گیاهی را
::
خربزه، هندوانه، گوجه، کدو
موز و گیلاس و انبه و کیوی
یا که گل های سرخ و زرد هلند
یا علف‌های هرز بولیوی
::
کاج بی جنبه که شعور نداشت
در گروه مزخرفی اد شد
بعد هم رفته رفته پی در پی
عضو کانال های بد بد شد
::
بعد کم کم دلش هوایی شد
کاجه از چشم و چار او افتاد
دم به دم هی بهانه می آورد
دائم از کاجه می گرفت ایراد
::
تو چرا نیستی شبیه هلو
یا شبیه انار آن سر باغ
عوض سار و قمری و بلبل
شده ای منزل دویست کلاغ
::
برگ هایت چقدر سوزنی است
پوستت چون گِل ترک خورده
میوه هایت چه خشک و مخروطی ست
شاخه هایت دراز و پژمرده
::
کاج که ول کن قضیه نبود
کاجه را کرده بود بیچاره
کاجه هم زد به سیم آخر و کرد
سیم های پیام را پاره
::
مرکز ارتباط دید آن روز
انتقال پیام ممکن نیست
ده مدیر آمد و دو تکنسین
تا ببیند عیب کار از چیست
::
داده شد یک گزارش مبسوط
در دو مصرع خلاصه اش این است
که سواد رسانه ای دو کاج
طبق آمار سطح پایین است
::
جلسات عدیده شد تشکیل
با حضور دوازده ارگان
همه در قالب سمیناهار
در قم و یزد و ساوه و گرگان
::
موشکافانه بررسی شد و شد
تیمهای تخصصی ایجاد
تا بیابند راهکاری را
جهت ارتقاء سطح سواد
::
در نهایت نهاد مربوطه
با تمام توان نمود اقدام
برد بالا به جای سطح سواد
ارتفاع خطوط سیم پیام


30 اردیبهشت 1398 181 0

چرخش چرخ زندگی عادی ست

صف اجناس بنجلِ ارزان
شده حالا طویل و بی پایان 

سر این صف رسیده تا سرخه
ته آن هم گذشته از لوزان

با صف گوشت، دولت تدبیر
می کند بر من و شما احسان

تا شود ریشه کن ز بن قاچاق
کرده اجناس را گرانِ گران

از تدابیر خود شده خرسند
زده لبخند بر زمین و زمان

گفته در گوش یک یک وزرا
کار ما بعد از این شده آسان

چرخش چرخ زندگی عادی ست
پرس و جو کرده ام من از اعیان

حال و اوضاع مملکت خوب است
پس برانید با همین فرمان

با تکاپوی دولتی کوشا
عید امسال مردم ایران

نه به فکر لباس و کفش نواند
نه به دنبال پسته ی خندان

زیر پاهای خسته ی ملت
سبزه روییده با تمام توان

بر سر این فضای سبز جدید
ابرها می رسند با هیجان

خب خدا را هزار مرتبه شکر
عید امسال می زند باران
 


28 فروردین 1398 473 0

قربون اون دلای تک سرنشین

ای جماعت! چطوره حالات‌تون؟
قربون اون فهم و کمالات‌تون

گردنتون پیش کسی خم‌نشه
از سربنده، سایه‌تون کم‌نشه

راز و نیاز و بندگی‌تون درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست
 
بنده می‌شم غلام دربست‌تون
پیش کسی دراز نشه دست‌تون
 
از لب‌تون خنده فراری نشه
خدا نکرده، اشکی جاری نشه

باز، یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسینی‌ش، نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا

فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما، دوستا

شاپرک‌ها به نیش مجهز شدن
غریب گزا هم آشناگز شدن



تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»
ما موندیم و یه کوچه علی چپ

خورشیده می‌نشست که ما پاشدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم
 
رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم
 
آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره
 
شب تو بیابون خدا بساط کن
اون جا بشین با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست
 
این در و اون در زدناش قشنگه
به سیم آخر زدناش قشنگه

دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
 
نصفه شبی،‌ به کوه تکیه کردم
نشستم و تا صبح گریه کردم
 
سجل و مدرک نمی‌خواد که گریه
دستک و دنبک نمی‌خواد که گریه

رو لب‌مون همیشه خنده پیداست
می‌خندیم،‌ اما دل‌مون کربلاست

ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور دادش، خدا کریمه

شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دلشکسته، بش حرج نیست
شعر شکسته بسته، بش حرج نست
 
جیک‌جیک مستونم که بود برادر
فکر زمستونم نبود برادر

تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری

کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل
 
از جمع بچه‌ها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت
 
یه دفعه، همکلاسی‌ها پیر می‌شن
همبازی‌ها پیر و زمین‌گیر می‌شن

الک دولک، الاکلنگ و تیشه
تو ذهن آدما عتیقه می‌شه

لی‌لی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچه‌ها، دریغا

رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود

بی‌حرمتی با معرفت درافتاد
یه باره نسل لوطی‌ها ورافتاد

توی تنور خونه‌ها کلوچه‌
بوی پیاز داغ توی کوچه
 
چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت



سرزده آفتاب از پشت بوم
ما موندیم و یه قصه ناتموم
 
بازم همون دوره بی‌سواتی
قربون اون حرفای عشق لاتی
 
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاک زیرپاتم»

قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حسن یوسف تو باغچه

قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن

قربون اون دوره تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه‌باغی

قربون دوره‌ای که خوش‌بینی بود
تار سبیل‌ها چک تضمینی بود

مردای ناب و اهل دل نداره
شهری که بوی کاهگل نداره

بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس و پیچک

بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند

بوی خیار تازه،‌ توی ایوون
تو سفره‌ای پر از پنیر و ریحون
 
بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه

بوی خوش کتاب‌های کاهی
تو امتحان کتبی و شفاهی
 
قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!



آی جماعت، چطوره احوال‌تون؟
چی مونده از صفای پارسال‌تون؟

نگین فلانی از لطیفه خسته است
خداگواهه من دلم شکسته است

با خنده شماس که جون می‌گیرم
برای تک‌تک شما می‌میرم
 
حتی اگه فقیر و بی‌پول باشید
دلم می‌خواد که شاد و شنگول باشید

خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نیست؟
چی‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نیست؟

حرفای گریه‌دار نمی‌پسندین؟
می‌خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟

خوشا به حال اون که تو محله‌ش
هوای عاشقی زده به کله‌ش

کسی که قلبش اتصالی داره
می‌دونه عاشقی چه حالی داره

با این که سخته، بازدلنشینه
تپش، تپش، وای‌از تپش همینه

رد و بدل که شد نگاه اول
بیرون میاد از سینه آه اول
 
دل می‌گه هرچی‌بش بگی فوتینا
خواب و خوراک و زندگی فوتینا

عاشق شدن شیدایی داره والا
خاطرخواهی رسوایی داره والا

وقتی طرف تو کوچه پیدا می‌شه
توی دلت یه باره غوغا می‌شه

آرزوهات خیلی دورن انگاری
توی دلت، رخت می‌شون انگاری
 
صدای قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت می‌شنوه و می‌خنده

دین و مرام و اعتقادت می‌ره
اون که می‌خواستی بگی، یادت می‌ره

می‌خوای بگی: «فدات بشم الهی»
می‌گی که: «خیلی مونده تا سه‌راهی؟»

می‌خوای بگی: «عاشقتم عزیزم»
می‌گی که: «من عاعاعاعا، چی چیزم!»

می‌خوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»
می‌گی: «هوای خوبی داره ساری»

کوزه ضربه دیده بی‌ترک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست
 
می‌خواد بگه، «برات می‌میرم اصغر!»
می‌گه «تمنا می‌کنم برادر!»

می‌خواد بگه: «بیا به خواستگاریم»
می‌گه که: «ما پلاک شصت وچاریم»

اول عشق و عاشقی نگاهه
نگاه مثل آب زیرکاهه
 
بین شماها عشقو می‌شه فهمید
از تونگاها، عشقو می‌شه‌ فهمید

عشق، اخوی، آتیش زیردیگه
نگاه آدم که دروغ  نمی‌گه

نگاه می‌گه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوش‌اومدی،‌بفرما»

حضور حضرت منیژه خاتون
چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟

برای اون دهان و چشم و ابرو
همیشه بنده بوده‌ام دعاگو

زبس که رفته عشق، توی قلبم
نوشتم اسمتونو روی قلبم

خداگواهه تا شما نیایین
از تو گلوم، غذا نمی‌ره پایین
 
شبا همه‌ش یادِ شما می‌کنم
می‌رم به آسمون نیگا می‌کنم

شما رو مثلِ ماه می‌کشم‌ هی
شباهمیشه آه می‌کشم هی

کسی خبر نداره از قضایا
نه جی‌جی و نه مامی و نه پاپا

به جای ماریاکری و گوگوش
نوارگریه‌دار می‌کنم گوش
 
«قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سر سروری تو سرت کن
 
چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من...»

دلم می‌خواد که از سرمحبت
به عشق من بدین جواب مثبت
 
بگین بله وگرنه دلگیر می شم
تو زندگی دچار تأخیر می‌شم
 
اگرجواب نه بیاد تو نامه‌ت
خلاصه قهر، قهر تا قیامت!

فدای اون که نه نمی‌گه می‌شم
عاشق یک دختر دیگه می‌شم
 
تو بی‌لیاقتی اگر بگی نه
اندِ حماقتی اگر بگی نه

ببین تو آینه، آخه این چه ریخته ؟
مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!

تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا...!
حرف زیاد نزن، برو بینیم باآااا



بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!
این مدلی نمی‌شه عاشقی کرد

 تو هر دلی یه عشق، موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره
 
درسته، ‌دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست
 
بازم همون دلای بچگی‌مون
دلای باصفای بچگی‌مون
 
یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:
«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین!»

این روزا عمر عاشقی دو روزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق‌های بنده توشه

زری، پری، سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر
دو لیلی و سه اشرف و دو آذر

سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی ...

هزار خانمند توی این لیست
با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست!

گذشت دوره‌ای که ما یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود

نامه مجنون به حضور لیلی
می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت‌آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست
 
تو کوچه،‌ غوغا می‌کنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا!

نگاه عاشقانه بی‌فروغه
اگر می‌گن: «عاشقتم»، دروغه

تو کوچه‌های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت

کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوب آب، گریه کردن

دلای بی‌افاده یادش به خیر
دخترکای ساده یادش به خیر

من از رکود عشق در خروشم
اگر دروغ می‌گم، بزن تو گوشم
 
تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست
حجب و حیا تو چشم آدما نیست
 
کشته دلبرند و ارتباطش
فقط برای برخی از نکاتش!

پرنده پر، کلاغه پر، صفا پر
صداقت از وجود آدما، پر

دلا! قسم بخور، اگر که مردی
که دیگه گرد عاشقی نگردی
 
ما توی صحبت رک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش

حال کذایی به شما ارزونی
عشق‌ریایی به شما ارزونی



زدم تو خال تون دوباره،‌ آخ‌جان!
حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!

اینا که من می‌گم همه‌ش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره
 
مهم فقط نحوه ارتباطه
اینه که این قدر سرش بساطه

ناز و ادا همیشه بوده جونم
حجب و حیا همیشه بوده جونم
 
آدمو تو فکرو خیال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
 
وعده این که: «من زن تو می‌شم،
وصله چاک پیرهن تو می‌شم»

حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طریق نامه یا حضوری
 
همیشه بوده توی عشق، حاضر
همینه دیگه خب به قول شاعر:

«با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار و پیمون
 
که با من غمزده داشتی، رفتی»
تو کوچه تون باز منو کاشتی، رفتی!

چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب
نامه لاکتاب مون بی‌جواب

چقدر وعده‌های بی‌سرانجام
چقدر توی کوچه، عرض اندام
 
چقدر حرف‌های عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه
 
چقدر گریه‌های توی پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو

چقدر دزدکی سرک کشیدن
چقدر فحش و ناسزا شنیدن!

چقدر خواب‌های، خوب و شیرین
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!

خلاصه، عشق و عاشقی همین‌هاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست

اگر دلت تپید و لایق شدی
عزیز من، بدون که عاشق شدی!



شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچی مرده

قربون اون مردای دل‌شکسته
قربون اون دستای پینه‌بسته

مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم
 
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید

مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کم‌نظیر و کم‌یاب

کیسه چپق‌ها به پرشالشون
لشکر بچه‌ها به دنبالشون

بیل و کلنگشون همیشه براق
قلیونشون به راه، دماغشون چاق
 
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره روپان تا غروب آفتاب

چارتای رستمن به قد و قامت
هیکلشون توپ، تنشون سلامت

نبوده غیرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بی‌ریا

مردای نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه بی‌دلیل
مردای سرشکسته زن ذلیل

مردای دکترای حل جدول
مردای نق‌نقوی لوس تنبل
 
لعنت و نفرین می‌کنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری

توی رگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسیرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زیردست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی

برای جستن از مظان شک ‌ها
دایره‌المعارف کلک ‌ها

بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلبشون یه دونه اون ‌هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن

اینجا فقط مهم مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته !

مشتی حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟

مشتی حسن کافر و دهری شدی
اومدی از دهات و شهری شدی
 
این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟
کی گفته دمپایی صندل بپوش؟

ای شده از قاطر خود منصرف
نمره پیکان تو، تهران - الف

شد بدل از باغ  و زمین سرکشی
شغل شریفت به مسافرکشی

گله رو که«هی» می‌زدی، یادته؟
کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟

یادته اون سال که با مشتی شعبون
ماه صفر، راهی شدین خراسون

یادت میاد «ربابه»، دستش درست،
کنار چشمه، رخت‌ها تو می‌شست

یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی
شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی
 
تو دهتون، سرقت و دزدی نبود
کار واسه همسایه، مزدی نبود

قبل شما، جن‌های طفل معصوم
صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم

لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون
نگاه آدما به سم پاشون!

اصالتاً جنای ناموس‌پرست
به هیچ خانمی، نمی‌زدن دست
 
نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت
نه جن به حموم زنونه می‌رفت
 
جن واسه خانم‌ها یه جور خیال بود
اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!

مشدی حسن چای و سماورت کو؟
سینی باقالی و گلپرت کو؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت

مشدی حسن، قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه، مشدی
میون شهریا غریبه، مشدی
 
چقدر خوبه چله زمستون
سنبل‌طیب و کاسنی و سه‌پستون

کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج
 
کرسی و چای نبات و هورتش خوبه
خارش و خمیازه و چرتش خوبه
 
عطر چلو که از خونه در می‌رفت
تا هف تا کوچه اون طرف‌تر می‌رفت
 
شیطونه وقتی رخنه تو دل می‌کرد
بوی غذا روزه ‌رو باطل می‌کرد

اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کشی یه جور معصیت بود

کسی، کسی رو سرسری نمی‌کشت
به خاطر دری وری نمی‌کشت

معنی نداره توی عصر «سی‌دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش‌سفیدی
 
پدر با ترس و لرز و با احتیاط
می‌کشه سیگارشو کنج حیاط
 
پسر که بی‌شراب، تب می‌کنه
بدون ترس و لرز،‌«حب» می‌کنه

مادره با خفت و خونه‌داری
می‌سازه اما دختره فراری

اگر دیدی دختره دست تکون داد
یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد

بپا یه وقتی دست و پات شل نشه؟
پنالتی‌ش از صد قدمی گل نشه؟



فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی...

مشدی حسن، مرد سیاسی شدی
اهل اصول دیپلماسی شدی

سیورساتت شده بحث و تفسیر
نقل و نباتت شده بحث و تفسیر

با تقی و امیر و سام و خسرو
تو تاکسی و تو ایستگاه مترو

تو هر کجا آدم زنده‌ای هست
یا محفل کسل‌کننده‌ای هست

بد به حفاظت و حراست می‌گی
لم می‌دی و نقل سیاست می‌گی

سیاست خارجه و داخله
حکومت مدینه فاضله

نظم نوین و چالش رواندا
مخالفان دولت اوگاندا

روابط جدید مصر و سودان
کناره‌گیری امیر عمان

نرفته‌ای هنوز تا ورامین
کنایه می‌زنی به چین و ماچین

با چشم بسته، تیر درمی‌کنی
تو هر چی اظهار نظر می‌کنی

از مد و سایز کفش آلن‌دلون
تا به گشادی شکاف ازن

هرچی که چشمت دید و خواست،‌ می‌شی
یه روز «چپ»، یه روز «راست» می‌شی

یه روز فکر جنگ با جهانی
یه روز اهل بحث و گفتمانی

عینهو رنگ چشم آبجی اقدس
حزب و گروه تو نشد مشخص!



نوکر مشتی‌های لوطی‌صفت
مخلص آدمهای بامعرفت

جون به فدای مردم صمیمی
معرفت عتیقه و قدیمی

قدیم ترها قاتله هم‌صفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت

دزده، زنها رو وارسی نمی‌کرد
نگاه به ناموس کسی نمی‌کرد

راحتی مردم اهمیت داشت
آدم تو شهر و کوچه امنیت داشت

نبود واسه نیل به این مقاصد
اداره اماکن و مفاسد

نه عامل تجاوز و مباشر
نه بوق بوق و چشمک و فلاشر

نه پارتی نه دخترای فراری
نه دادگاه و عقد اضطراری

نه ارتباط «میم – شین» و اصغر
نه امر معروف و نه نهی منکر

تو شهری که خلاف، شصت فرمه
قدم‌زدن، خودش یه جور جرمه

شاکی بشی، می‌ری معطل می‌شی
متهم ردیف اول می‌شی

خلاصه قصه اون قدر درامه
که «ایدز» پیش دردمون زکامه!

قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاکه و مشت و مالش

اوستا بیا، اخم و اداتو عشقه
کیسه و لیف و سنگ ‌پاتو عشقه

اوستای دلاکی و مردکاری
یه چیز می‌گم، می‌خوام که «نه» نیاری

کیسه به دست و پای عالم بکش
یه‌ریزه سفت و سخت و محکم بکش

کیسه بکش تموم سینه‌ها رو
ببر با کیسه، بغض‌ و کینه‌ها رو

مرزا نشون خوف و ترس و لرزه
کیسه بکش رو هر چی خط و مرزه

چرا سیاهه رنگ بی‌گناها؟
یه کاری کن سفید بشن سیاها

حرمت ناخدا پرستا بره
پینه پیشونی و دستا بره

عالمو از تلخی دردا بشور
غصه رو از چهره مردا بشور

دشمنی و نفرت و جنگو پاک کن
اسلحه و توپ و تفنگو پاک‌کن

از رو زمین تا آسمون هفتم
کیسه بکش رو دود آه مردم

وفا نکرده دست بی‌وفامون
یه عمره جز خطا، نرفته پامون

کیسه به دست بی‌وفامون بکش
یه خورده سنگ ‌پا به پامون بکش

کیسه بکش به حال واحوال‌مون
به صفحه نامه اعمال مون

اگر که راست کارته، چاکریم
وگرنه اصلاً ول‌مون کن بریم

قصه ما، قصهُ سوز و سازه
عزیزم این رشته سرش درازه

خوب، مث پر یا پوچ یا طاق و جفت
این جوریام نیست که بشه جلدی گفت

بس که زیاده شرح جزئیاتش
یه ماه میشه صرف مقدماتش

دوست ایاغی واسه‌مون نمونده
دل و دماغی واسه‌مون نمونده

و گرنه نقلش که ملالی نبود
بابت «چیز» شم خیالی نبود

شکرخدا، خرجی نداره گفتن
چی بهتر از گفتن و گل شنفتن

یه نوبت این ورا صفا بیارین
قدم رو تخم چشم ما بذارین

دوساعت این جا بمونین چی می‌شه؟
یه شب رو بد بگذرونین، چی‌می‌شه؟

بد که مرکب نمی‌شه، عزیزم
یه‌شب که صدشب نمی‌شه، عزیزم

نم نداره شهری که شط نداره
دیکته ننوشته غلط نداره

کنایه زیر لبی نباشه
خدمت‌تون بی‌ادبی نباشه

خداگواهه نقل دریوزه نیست
نقل تعارفات هر روزه نیست

تو دل ما، اگرچه تنگنا هست
برای هرکی توش بشینه، جا هست

تو هم بیا تو قلب ما صفا کن
برا خودت یه گوشه دست و پاکن

خداکنه حاجت تون رواشه
دست به خاکستر می‌زنین، طلا شه

دنیا عجیب و بی ‌در و پیکره
بپا که شصت پات‌ تو چشمت نره

عروسکا عاشق پولت می‌‌شن
دولا بشی سوار کولت می‌شن

طالب عشق موندگاری عزیز
یه عمره بی‌خود سرکاری عزیز

تو صحبت و حرف و کلوم عاشقن
اینا فقط تا لب بوم عاشقن

حتی اگر یه روزی پاش بیفته
این قدشم جون تو حرف مفته

تب کنی اینا که بهت ور می‌رن
هرکدوم از یک‌طرفی درمی‌رن

الان عزیز جون و نور چشمی
دو روز دیگه، چه کشکی و چه پشمی؟

یخت نگیره، باطلت می‌کنن
اینا که چسبیدن، ولت می‌کنن

جون تو هیچ چی بارشون نیست عمو
وفا مفا توکارشون نیست عمو

اگر بیفتی توی چاله چوله
اینا می‌رن اتل متل ‌توتوله

تا عسلی اینام برات زنبورن
به فوت می‌آن به باد می‌رن اینجورن



دوباره کار طنزمون به غم خورد
یه دفعه حالم از خودم به هم خورد

چقدر آه و ناله و دریغا
چقدر بدنوشتن از رفیقا

گلایه مثل آدمای ابله
اونم به این تلخی و بی‌خودی... اه

بساطمون عین برنج شفته است
یکی دو روزه حالمون گرفته است

یکی یه چیزی گفت و مام گرفتیم
رومون سیا، حال شمام گرفتیم

جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه خاطرم حزین بود

دعا کنین که حالمون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه
 


11 آذر 1397 12336 13

پست مدرن

زبونم مثل لک لک می سوزه


غلامرضا/ 4 ساله


07 تیر 1397 38 0

...

از آسمون که برف میاد فکر می کنم خدا داره حموم می کنه...

علی مهدوی، ۵ ساله


07 تیر 1397 47 0

چون مرتع سبزی که در آن گاو، چریده!

یک شب به ھوای طلب فوت و فن شعر
رفتم شب شعری منِ استاد ندیده

تا اینکه از این راه شود شعر تَر من
مطلوب دل و دیده اصحاب جریده

دیدم چه مراعات نظیری ست در آنجا
داخل شدم و حیرت من گشت عدیده

مردان ھمگی پاچه ی شلوار تفنگی
...زن ھا ھمگی مانتوی پندار دریده


من غرق تفکر شده بودم که به ناگاه
آھو بره ای ھمچو گل شاخه بریده

با نیت بد زد به دلم چشمک نابی
گفتم: برو ای شاعره ی خیر ندیده

از سوی دگر ھلھله برخاست به ناگاه
گفتم چه شده؟ – حضرت استاد رسیده

آمد به جلو البته بر دوش مریدان
استاد که در نوع خودش بود پدیده

از مرتبه ی زلف زده طعنه به گوریل
پیش از جلسه شصت گرم شیره کشیده

می شد به یقین گفت که در مملکت شعر
یک تپه نمانده است که بر آن نپریده!!

القصه نشستیم در ان جمع، ولیکن
زان خیل ندیدیم کسی صاحب ایده

ترس من از این بود و یقین داشتم این را
کاین عقده بدل می شود آخر به عقیده
 

از آن طرف محفل یکدفعه به پا خاست
قرتی بچه ای لاغرک و رنگ پریده

مویش فشن و دور سرش را زده با تیغ
چون مرتع سبزی که در آن گاو، چریده!

بالای تریبون شد و آنگاه چنین خواند:
طرفه غزلی (گرچه خودش گفت: قصیده!)

”ای یار وفا کرده و پیوند بریده
این بود وفاداری و عھد تو ندیده؟

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دھن آلوده ی یوسف ندریده“

من داد زدم: آی عمو شعر ز سعدی ست
پیچید به خود مثل یکی مارگزیده:

گفتا که شکایت کنم از دزدی سعدی!
بر صورت او ھم بزنم چند کشیده

گفتم: دھدت عقل، خدا، زد به ملاجم
”رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده!


10 خرداد 1397 707 0

گفتید رفیقتان شما را نشناخت!؟

گفتید رفیقتان شما را نشناخت!؟
شد مثل غریبه؟، آشنا را نشناخت؟

این مسئله ای نیست، یکی در جایی
وقتی که رئیس شد خدا را نشناخت
 


23 اردیبهشت 1397 373 0

گفتیم چرا قیافه می گیرد پس؟!

روی دو لبش سه من سبیل افتاده
بر قله بینی اش زگیل افتاده

گفتیم چرا قیافه می گیرد پس؟!
گفتند که از دماغ فیل افتاده


23 اردیبهشت 1397 337 0

تا پای چشمه رفتیم، لب تشنه بازگشتیم

آن چشم لاابالی وآن ابروی هلالی
دادند ناظران را فی الجمله گوشمالی

تا پای چشمه رفتیم، لب تشنه بازگشتیم
حیف دهان ما بود آبی به این زلالی

مستان سبو شکستند از بند و گشت رستند
ما دستگیر گشتیم با شیشه های خالی

ایام شد به کامت، بی ما ولی حرامت
آن کار های عالی، آن حال های عالی

از سفره ی رعیت نان می برند و قاتق
یک روز دزد و سارق، یک روز خان والی

از متهم می افتد عکسی کنار قاضی
محکوم می گریزد با حکم انتقالی...

گفتیم:«چیست تکلیف؟»، «تکلیف چیست؟» گفتند
جای جوابمان بود این جمله ی سوالی

::

یک مشت خرده ریزند، بگذار تا بریزند
افکار فی البداهه، ابیات ارتجالی

تقدیر روبه رویم، غم دست بر گلویم
او موج کوه پیکر، من قایق پدالی

پایان قصه را هم کاری نمی توان کرد:
یادم تو را فراموش آغوشم از تو خالی
 


23 اردیبهشت 1397 459 0

سلوک ویژه خواری را مقاماتی ست پیچیده ؟!

خراب دولت آنم که نگذارد در آید بوش
که با  هر گند نو بر گند کهنه می نهد سر پوش

به هر انگشت در هر آستینش خفته صد سیفون
که فوری می کشد سیفونش را ، یک آب هم بر روش

اگر آرد ز عثمانی دو کشتی کود انسانی
الا ای تپه های خاک پاکم وا کنید آغوش

سلوک ویژه خواری را مقاماتی ست پیچیده ؟!
که افشا کردنش ذهن شما را  می کند مغشوش

برادرهای ایمانی فقط یک شمه از آنرا
اگر رو کردم  انصافا ، سریعا بگذرید از روش

در این مسلک مقام فقر را دریابد آن رندی
که چاه نفت را بالا کشد،  لاجرعه چون دمنوش

تصور کن اگر حتی تصور کردنش سخت است
که در آید صدای داریوش از سی دی گوگوش

خش افتاده ست بر اعصاب ما از یاوه گویی ها
که طبل وعده های پوچ و خالی می خراشد گوش

اگر که شیر ، در علم لغت دارد سه تا معنا
نمی یابم چرا پس من سه تا معنا برای موش

الا ای واضعان لفظ و معنا خواهشم این است
که دست و پا کنید اینک دو تا معنا برای موش

یکی آن گرگ خوش خنده که می پوشد لباس میش
یکی هم آن خر گاوی که هی رم می کند یابوش

نمی دانم چه باید کرد دیوی درونم را :
که می گوید وطن خالی ست از مشتی وطن نفروش!

بس است این نا امیدی، شاعر مزدور امیدت کو؟!
خفه لطفن ، پلیز شات آپ ، اُسکت ، زر نزن ،  خاموش...


22 اسفند 1396 374 0

رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

خاک ایران یک سر از دکتر پر است
هرکه دکتر نیست نانش آجر است

ملک ایران، سرزمین دکتران
این قدر دکتر نباشد در جهان...

عابران هر خیابان دکترند
دانه های برف و باران دکترند

هم وزیران هم مدیران دکترند
بیشتر از نصف ایران دکترند

هرکه پستی دارد اینجا دکتر است
دیپلم ردی ست، اما دکتر است

هرکه شد محبوب از ما بهتران
هرکه شد منصوب بالا دکتر است

هرکه رد شد از در دانشکده
یا گرفته دکتری، یا دکتر است

شعر نو مديون دکترها بُوَد
تو ندانستي که نيما دکتر است؟

شاعر تیتراژهامان دکتر است
مجری اخبار سیما دکتر است

آنکه مثل آفتاب نیمه شب
سر زد از صندوق آرا دکتر است

شاد باش ای دکتر آرای ما
دکترای جمله دانش های ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما
دکترایت نخوت و ناموس ما

در جهانی که پر است از نابغه
دکتری چندان ندارد سابقه

بی سبب افسرده ای، غم می خوری
سرزمین ماست مهد دکتری

خطمان وقتي شبيه ميخ بود
اي بسا دکتر در آن تاريخ بود

اين همه آدم که در عالم نبود
آدمي کم بود و دکتر کم نبود

من نگويم، شاعران فرموده اند
رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

گرچه باشد قصه ها پشت سرش
دکتری دارند ملا و خرش

شاعران از رودکي تا عنصري
بي گمان دارند هريک دکتري

شعله های عشق چون گر می گرفت
آتشی در خیل دکتر میگرفت

عشق با دکتر نظامي قصه گو
عشق با دکتر سنايي رازجو

عارف شوريده: دکتر مولوي
نام پايان نامه ی او: مثنوي

حافظ و سعدي و خواجو دکترند
سروقدّان لب جو دکترند

وحشی و اهلی و غیره دکترند
تاجر و دهقان و کاسب دکترند

عالمان را خود حدیثی دیگر است
حجت الاسلام دکتر بهتر است

بحث های جعل مدرک نان بُری ست
بهترین سرگرمی ما دکتری ست

عده ای مشغول دکترسازی اند
عده ای سرگرم دکتربازی اند
 


16 آذر 1396 992 1

هرکسی شهریه را آزاد داد...

می کشد دائم سرم استاد داد
درس او عمر مرا بر باد داد

بس که دانشگاه ما پر سود بود
هی خروجی آدم معتاد داد

جز تقلب درس و دانشگاه گاه
چیزهای دیگری هم یاد داد

بر سر یک عده چون مجنون جنون
دست برخی تیشه فرهاد داد

عده ای را در تخیل ها رها
مابقی را هرچه بادا باد داد

دختران را کرده نامحسوس لوس
بر حراست قدرت ارشاد داد

البته بر عده ای ناچیز نیز
فرصت ابراز استعداد داد

همچنین استاد پارتی باز باز
نمره ی خوبی به آن افراد داد

عاقبت هم بعد کلی بال بال
مدرکی پر نقص و پر ایراد داد

فکر کردی اول مرداد داد
خیر آن را آخر خرداد داد

می کشد از دست دانشگاه آه
هرکسی شهریه را آزاد داد

بس که شاعر حرف های مفت گفت
عمر خود را بی جهت بر باد داد


16 آبان 1396 261 0

نامه ی پرکنده ی پراکنده


چند کلمه با «مرغ» که آن روزها گران و کم پیدا بود.

آه ای مرغ! چیست جریانت؟
پرهیاهو شده ست دکّانت

شده افسانه دوره ی سیمرغ
اینک آری، رسیده دورانت

باز هم صف کشیده اند برات
تا رسد دستشان به دامانت

وه! خیابان و کوچه پر شده از
سینه چاکان سینه و رانت

گاو و بز از میانه در رفتند
تا که دیدند بین میدانت

یکّه تاز تمام بازاری
ای غنیّ و فقیر، خواهانت!

ای عزیزی  که با بسی منّت
می گذارند پیش مهمانت

گرگِ صحرا، اسیر قُدقُدهات
شیر جنگل، غلام دربانت

پول اصلاً چه قابلی دارد؟
جان هرچه خروس قربانت!

می شود باز مردمان بینند
در چمنزارها خرامانت؟

می شود باز مثل قبلاًها
همه هرجا خرند آسانت؟

می شود پیش چشم بچّه و زن
نشود باز جیب مرد حیرانت؟

می شود یا نمی شود مرغَک!
با توام! کر که نیست چشمانت!

ناز کم کن که بگذرد این نیز
باز هم می کنند ارزانت

باز هم گرم و یخ زده، هرروز
می فروشند لخت و عریانت

می پزندت چنان که می دانی
تا بریزند در فسنجانت

می کشندت به سیخ تا بلکه
روی آتش کنند بریانت

می شوی تکّه تکّه تا بخورند
آی جوجه کباب! با نانت

استخوان تورا کشند به نیش
نگذرند از دو بال لرزانت

آری ای مرغ! روزگار این است
(می کند از خودت پشیمانت)

دل به این مکنت دوروزه مبند
بعد ها نیست وقت جبرانت
ازما گفتن بود!



25 تیر 1396 570 0

طبق نصّ یک کتاب کهنه، قوم برگزیده اید

چند روز پیش
بزدلانه
کودکان غزّه را
در "شجاعیه"
به خون کشیده اید!
آفرین!
واقعا که در شهامت و شرف پدیده اید
چشم بد به دور
قوم برگزیده اید!

از شما شریف تر کسی ندیده ام
جز جماعتی که کارشان
ماستمالی سیاه کاری شماست
چون به جیب هایشان رسیده اید!

اوج انتقاد و اعتراض این گروه
در برابر تمامی قساوت شما
گاه اخم ساده ای ست
گاه ژست پرافاده ای ست
مثل اینکه "بس کنید جنگ را
بس کنید نام و ننگ را
بس کنید بارش گلوله ی تفنگ را..."
بی که واقعاً بیان شود
کودکان غزّه اند
یا شما که در میان خاک و خون تپیده اید!

این گروه در برابر ستم همیشه بی طرف
این جماعت سیاه رو، ولی یقه سفید
مانده ام که ساقه ی چغندرند
در مسیر باد
یا که برگ بید؟!
 



01 تیر 1396 1811 0

روزگار جوان ایرانی

این طرف استکان یونانی
آن طرف قاشق لهستانی

گاز و یخچال بهترینش چیست؟
آلمانی و انگلستانی

برده از رو تمام قزوین را
سنگ پاهای ازبکستانی

معنوی کرده حالت ما را
مهر و تسبیح ارمنستانی

در خود چین هم احتمالاً نیست
جنس چینی به این فراوانی

هرچه دستت رسید وارد کن
شده از کشور موریتانی

فکر چیزی نباش غیر از سود
سود دارد کلاه سودانی

در همین حال و روز وانفسا
می نویسم چنان که می دانی

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

هر که تولید می شود هنرش
آن چنان میزنند توی سرش

که بریزد تمام کرک و پرش
و در آید ز شش جهت پدرش

چوب قاچاق از قضا و قفا
می خورد چون چماق بر کمرش

بعد هم هرچه دست و پا بزند
در نیاید حقوق کارگرش

میزند توی کار دلالی
تا که محسوس تر شود اثرش

بعد سی سال، شخص صنعت گر
دُم ندارد هنوز کره خرش

جنس تولید داخلی اوخ است
هم وطن جان نگرد دور و برش

دولت وقت هم که فی الجمله
ریشه‌اش را زده است با تبرش

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

این جوان زور قابلی بزند
یا به دریا اگر دلی بزند

یا برای گرفتن یک وام
رو به هر کور و کاملی بزند

می‌تواند نهایتاً در شهر
یک دکان فلافلی بزند

یا اگر بیشتر هنر بکند
یک فلان‌شاپ فسقلی بزند

یا که دائم پی مسافرها
برود دور باطلی بزند

البته راه بهترش این است
که به موهای خود ژلی بزند

و سپس بین دود یک قلیان
دل خود را به غافلی بزند

وای اگر جنس خارجی روی
دست تولید داخلی بزند

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی


21 خرداد 1396 1396 0

من یک هنرمندم به قول عمه جانم

مشغول جاروکردن هال واتاقم
یکدفعه بیتی ناب می آید سراغم

فورا قلم می آورم تاثبت گردد
شعری بگویم از خودم حالا که داغم

احساس می ریزد همیشه از کلامم
دنبال مضمونهایی از وصل و فراقم

این دفتر شعرم کجا مانده دوباره!
ای وای بو می آید از سمت اجاقم!

اصلا فدای تار گیسویم اگر سوخت 
خب در عوض من  شاعری پر طمطراقم

چندین نفر در انتظار سفره و من
در جستجوی قافیه با باغ و راغم

من یک هنرمندم به قول عمه جانم
حتی برای همسرم چشم و چراغم

اما به شوخی! گاه می گوید عزیزم!
من خسته ام از زندگی؛ فکر طلاقم


03 خرداد 1396 821 0

باید گدا و در به در از چین بیاوریم

زشت است این که گیره سر از چین بیاوریم
کبریت های بی خطر از چین بیاوریم

آورده ایم هر چه شما فکر می کنید
چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم

هر چند توی کشور ایران زیاد هست
ما می رویم گور خر از چین بیاوریم

آورده ایم ما نمک از ساحل غنا
پس واجب است نیشکر از چین بیاوریم

هی نیش می زنند و عسل هم نمی دهند
زنبورهای کارگر از چین بیاوریم؟

خواننده ها چقدر زمخت اند و بدصدا
من هم موافقم قمر از چین بیاوریم

حالا که خوشگلان همه رقاص گشته اند
پس واجب است شافنر از چین بیاوریم

خشکیده است، پس بدهیمش به روسیه
دریای خوشگل خزر از چین بیاوریم

تا آن که جمعیت دو برابر شود سریع
باید که دختر و پسر از چین بیاوریم

حالا که نیست کارِ بُزان پای کوفتن
ما می رویم گاو نر از چین بیاوریم

اصلاً اداره کردن کشور که سخت نیست
تا وقت هست، یک نفر از چین بیاوریم

یک روز اگر که مردم ایران غنی شوند
باید گدا و در به در از چین بیاوریم

گویند سرّ عشق مگویید و مشنوید
ما می رویم لال و کر از چین بیاوریم


20 اردیبهشت 1396 5541 0

پیش از این بحث دماغ این همه مرسوم نبود

پیش از این بحث دماغ این همه مرسوم نبود
بینی هیچ کس اندازه ی خرطوم نبود

هیچ کس با تو و با بینی تو کار نداشت
هیچ چشمی به سر بینی تو زوم نبود

بس که مردم دلشان بود بزرگ از این روی
وسط چهره، دماغ آن همه معلوم نبود

بود معلوم ولی منظره ی خوبی داشت
دیدن منظره ی خوب که مذموم نبود

بحث درباره ی اعضای دگر رایج بود
صحبت از بینی پر مسئله مرسوم نبود

باد اصلاح که آمد به دماغ آفت خورد
پیش از اصلاح چنین زخمی و مصدوم نبود

حیف شد! بینی بیچاره پس از اصلاحات
دیگر اندازه ی آن بینی مرحوم نبود


20 اردیبهشت 1396 5047 1
صفحه 1 از 10ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها