دفتر شعر

زبان خام مرا جرئت بیان دادند

و نخل ها که سحر سر به آسمان دادند
صلات ظهر که شد، ایستاده جان دادند

صلات ظهر درختان اقامه می بستند
که روح و راحت خود را به باغبان دادند

چه نخل ها که به انگشت های نامعلوم
جهان گمشده ای را به ما نشان دادند

کنار نعش افق ناله های نیزاران
غروب بود و چه حالی به کاروان دادند

مسافران غریبی که دیر می رفتند
به کاروان نرسیدند تشنه جان دادند

همین مشاهد مظلوم در دیار غریب
به سرزمین شما هفت آسمان دادند

به سرزمین شما آه سرزمینی که
غریب و دوست بدان زخم و استخوان دادند

غریبه ها که فقط شکل میزبان بودند
به زائران رطب، خنجر و سنان دادند

برای هر که مسافر برای هر که رسید
سگان کوفه دویدند، دم تکان دادند

وقیح بود ولی عابران نامربوط
به جای چشم، شما را دو تکه نان دادند

همین مشاهد مظلوم در دیار غریب
به سرزمین شما هفت آسمان دادند

به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
به خستگان سفر توشه و توان دادند

به احترام شکفتن، جوانه رویاندن
به نخل های کهن فرصتی جوان دادند

اگرچه تشنه در آغوش آسمان رفتند
به سرزمین عطش، صبح و سایبان دادند

به رغم آنچه به حلق بریده ای نرسید
چه جام ها که به مردان این جهان دادند

شبیه رود اگر آبروی این خاکند
شبیه چشمه به هر خطه ای روان دادند

خدای من چه بهار شگفت انگیزی
به بوستان غزل خیز عاشقان دادند

چقدر بوی تو پیچید و باد می آید
چقدر بوی تو را یاس و ارغوان دادند

«زبان خامه ندارد سر بیان فراق»
زبان خام مرا جرئت بیان دادند



07 بهمن 1392 979 0

یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست
ای شب تار عدم، شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
خبری مختصر از حادثه کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز
که درخشید خدا در همه ی آینه هایت

کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل(ع)
می فشاندیم سبک تر ز کفی آب به پایت

از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده
می رود دایره در دایره پژواک صدایت



16 آذر 1391 932 2

باید سکوت کرد و صدای تو را شنید

باید سکوت کرد و صدای تو را شنید
خاموش ماند و زمزمه های تو را شنید

مثل پرنده از قفس تنگ نیزه ها
پرواز کرد و حال و هوای تو را شنید

در بندبند خنجر خونین قتلگاه
خون نامه بریدن نای تو را شنید

آنقدر مومنانه شکستی که آسمان
دست تو را گرفت و دعای تو را شنید

ای خون بی گناه خدا! ریختی و خاک
تا صبح چکه چکه صدای تو را شنید



16 آذر 1391 3370 0

پرچم افتاده بر خاك تو را زينب گرفت

روي خاك افتاد خورشيدم، جهان را تب گرفت
عالمي را ناله هاي ممتدد يارب گرفت

آب ها آتش گرفتند آسمان بي تاب شد
لاله ها پرپر شدند و غنچه ها را تب گرفت

اي فداي آن لب خونين كه چوب خيزران
جاي خواهر، جاي مادر بوسه از آن لب گرفت

كشته ی صد پاره ی بي ياور من غم مخور
پرچم افتاده بر خاك تو را زينب گرفت
 


30 آبان 1391 81 0

خورشيد كنار علقمه خم شده بود

آن نخل به خون تپيده را مي بوسيد
آن مشك ز هم دريده را مي بوسيد
خورشيد كنار علقمه خم شده بود
دستان ز تن بريده را مي بوسيد
 


30 آبان 1391 117 0

موساي ما، در عبور است از معبر رودخانه

خورشيد مي تابد از دور با حالتي غمگنانه
بر خيمه هايي كه دارند از كوچ سرخي نشانه

اين قرص سرخ مدور انگار يك تشت خون است
وز سينه اش مي تراود هرم غمي جاودانه

اين جرم تار مكدر، آيينه بوده ست روزي
و امروز از آن روشنايي مانده فقط يك فسانه

توفان زردي وزيده ست بر باغ سبزي كه پيداست
بر شانه هاي كبودش زخم دو صد تازيانه

از سينه ی داغ صحرا تا آسمان قد كشيده ست
آه بلندي كه خيزد از شعله زارش زبانه

گلبانگ خورشيد امروز از حنجر ني بلند است
يا نينوا مي سرايد شعر بلند زمانه؟

طومار داغي بزرگ است اين جاده ی پيچ در پيچ
با رد پايي كه دارد از كارواني نشانه

اين كاروان را برانيد منزل به منزل در اين راه
با رقص جمازه هاتان، با بانگ چنگ و چغانه

رهزن تر از هر حرامي! كوفي تر از هر چه شامي!
عامي تر از هر چه عامي! وزجهل خود شادمانه!

تختي كه طعم ستم را چون شهد نابي چشيده ست
يا لانه ی عنكبوت است يا طعمه ی موريانه

اين موج هاي كف آلود، فرعونيان را حريف اند
موساي ما، در عبور است از معبر رودخانه

بر قامت صبر زينب شولاي غم ها چه كوتاست!
گويي دو ركعت نياز است در پيشگاه يگانه

او هر چه ديده است زيباست در اين مسير خطرخيز
آيينه اش حيرت افزاست اين جلوه ی بي نشانه

همرنگ تو كس نديده ست اي جاري كوثر تو
آبي ولي آسماني، دريا ولي بي كرانه

حتي نسيم سبك سير از تو سبكبال تر نيست
بار غم عالمي را، داري ولي روي شانه

با آن كه دور از حبيبي، سرشار از عطر سيبي
سيبي كه دلشوره هايت گيرد برايش بهانه

در كوچه هاي مدينه، عطر حضور تو جاري ست
اي در بقيع خيالم درد تو کرد آشيانه

در برگ ريز محبت، تنها درخت تو گل كرد
آنك بهار است در راه با دامني از جوانه
 


27 آبان 1391 77 0

عاقبتِ چشم، انتظار مبادا

هیچ دلی عاشق و دچار، مبادا
عاقبتِ چشم، انتظار مبادا

می روی و ابرها به گریه که برگرد
چشم خداوند اشکبار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
این خبر سرخ ناگوار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
آینه با سنگ در کنار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
تشنه لب مست بی قرار مبادا

شیهه اسبی شنیده می شود از دور
شیهه اسبی که بی سوار مبادا

این طرف آهو دوید، آن طرف آهو
دشت در اندیشه شکار مبادا

وسعت دشت است و وحشت رم اسبان
غنچه سرخی به رهگذار مبادا

زندگی سبز و مرگ سرخ مبارک
دشت پر از لاله ی بی بهار مبادا
 


16 مهر 1391 153 0

زمین برای همیشه شهیدپرور شد

اگر چه باغِ پُر از لاله ی تو پرپر شد
زمین برای همیشه شهیدپرور شد

زمین برای همیشه به قصد یاری تو
تمام پاسخ آن پرسش معطر شد

زمین به یمن نفس های عاشقانه ی تو
پُر از طراوت دل های درد باور شد

تو ذوالفقار شدی با دو تیغ در دو نبرد
جهاد اکبر تو هم رکاب اصغر شد

به ظهر واقعه آدم به نام تو بالید
اگرچه چشم تمام پیمبران تر شد
 


16 مهر 1391 69 0