بازگشت به شاخه والد: شعرا

محمدجواد آسمان

دفتر شعر

تو می روی و علی از علی غریب تر است

 

برای حضرت زهرا سلام  الله

 

هزار سال گذشت و هزار بار دگر
تو ایستاده ای آن جا  در آستانه ی در

تو ایستاده ای آن جا و در نگاه ترت
هزار شاپرک است و هزار جاده ی تر

هزار شاپرک گرد شمع حلقه زده
هزار جاده ی مشتاق قله های خطر

تن کبودت ، نیلوفری ز باغ " فدک"
دل بلندت شعری به اقتفای پدر

ربوده نیمه شبان عطر گیسوان تو را
هزار باد صبا با هزار شانه به سر

تو می روی و علی از علی غریب تر است
شبیه نام تو که از همیشه فاطمه تر

پس از غروب تو بی چشم تر نخواهد دید
یکی از این دو پسر را یکی از این دو پسر

کدام چشمه ی خورشید و آشیانه ی ماه
به جای روی تو می جوشد از خیال بشر؟

کدام حادثه جز کوچ تو حریف علی ست ؟
بگو کدامین غربت؟ بگو کدام خبر ؟

بگو که زنده ای و سوی ما نظاره گری
دل مرا به بقیعت نه ...تا خود "تو" ببر

هنوز هم که هنوز است این قد خم توست
که ایستاده همان جا ... در آستانه ی در...

 



22 اسفند 1394 1060 0

کوچک ترین نشانه ای از خویشتن نداشت...


به روزهای رنگین کمانی از تابوت


وفتی که دیدمش ،...چه بگویم بدن نداشت
کوچک ترین نشانه ای از خویشتن نداشت

گوشــــم حکایت تن بی سر شنیده بود...
..دیدم به چشم خود بدنی را که تن نداشت

آن خاکِ پاکِ سرخ معطـــــر، به جــــز پلاک
-آن هم پلاک سوخته ای- در کفن نداشت

او ماه بود و یک تنه تابید تا مُحـــــاق
او شعله بود وچاره ای از سوختن نداشت

::
دیشب به خوابم آمد.. بی خاک و بی پلاک
گلزخــــم های وا شده بر پیرهن نداشت

پیشانــــــی مرا با لبخند بوســــــــه زد
-.."دیدی که جان هم ارزش اندوختن نداشت!"

فـــــردا شهیـــــد آوردند و ندیدمش...
...پیراهن قدین تنش را به تن نداشت

هر بار دیدمش ، همه او بود و او نبــــود
کوچک ترین نشانه ای از خویشتن نداشت

 



28 آذر 1393 1024 0

ما خواب بودیم و تو پرچم را نخواباندی...


برای جانبازان شیمیایی

یخ بست دنیا در دلم ، "یخ بستن"ی آنی
"یخ بستن"ی آن طور که تنها تو می دانی


چیزی شبیه بهت تو از حال و روز ما
وقتی که داری روز.. نه شب نامه می خوانی

آری، شب آن بیرون،قیامت کرده ..حق داری
ما را نبخشی ّ و برامان دل بسوزانی

::  

وقتی تو را دیدم تنم لرزید.. خندیدی..
-درچشم هایت اشک ها در لاله گردانی

بغضم گرفت از حرف هایی که نمی گفتی
خشکم زد از پرسه در آن چشمان بارانی

..فرمانروای درد، روی تخت درمانگاه..
..گم کردن خورشید در خواب زمستانی

ما خواب بودیم و تو پرچم را نخواباندی
ما خواب ماندیم و تو این جا رو به ویرانی..

با خنده هایی تلخ ، مثل شیمیایی، تلخ
با سرفه هایی مثل شب تا صبح طولانی..

.. رد می شود شب با صدای ضبط ماشین ها
 .. با خس خس سینه دعای عهد می خوانی..

اما زمان یخ بسته در ما.. در زمان .. در شهر..
یخ بسته حتی در همین مصراع پایانی...

 



24 آذر 1393 1184 0

لالایی ات کجاست؟ که بی تاب مانده اند...

 

برای بانو رباب


ای آفتاب طالع و ای ماه در حجاب!
ای بدر نور یافته در ظل آفتاب!

ای مهد شاعرانگی خاندان وحی!
ای منظر حسینی ! ای حسن انتخاب

پیشانی تو آینه ی صبح راستین

پیش زلالی دل تو آب ها سراب!

..لالایی ات کجاست؟ که بی تاب مانده اند
گهواره های خالی و مهتاب های خواب!

لالایی ات چه خوانده که بعد هزار سال
نامت شده ضمان دعاهای مستجاب

شیر تنت چه شعبده ای کرده تا شوند...
شش ماهه های تشنه، شیران کامیاب؟

نامت چه شربتی ست که در جان هر که ریخت
چون چشمه ی گلاب که جوشانده از گل آب-

در قلبش انقلابی انگیخت  بی حسیب...
در هستی اش فتوحی انداخت بی حساب !

سرباز کوچک تو ، علی اصغر تو را

نامیده ام جواب سوالات بی جواب

اما... تو را و بغض فرو خورده ی تو را
با لالمانی ام چه بنامم؟ سرود ناب!

این بار در فضای حسینیه ی دلم
پیچیده عطر نام تو یا حضرت رباب!

 



27 شهریور 1393 1305 0

فرض کن این همه سر خطّ خبر را بکشند

 

بگذارید پدر را و پسر را بکشند
می توانند مگر چند نفر را بکشند

صف این قافله تا خطّ افق پل زده است
این محال است که وجدان بشر را بکشند

سینه ی تک تک ما مخزن اسرار خداست
فرض کن این همه سر خطّ خبر را بکشند

نگذارند حقیقت به سلیمان برسد
سر هر کوی و گذر، شاهد سر را بکشند

آن که این تیره دلان مهلتشان در کف اوست
آنقدر صبر ندارد که سحر را بکشند

پیر ما گفت و چه خوش گفت شهادت هنر است
می توانند مگر اهل هنر را بکشند؟

 



21 مرداد 1393 1533 3