بازگشت به شاخه والد: محتوایی

شعر مذهبی- شعر ولایی

دفتر شعر

بی لطف شما، شهر مداوا شدنی نیست

از بستر بیماری خود پا شدنی نیست
بی لطف شما، شهر مداوا شدنی نیست

رفتیم به دیدار حکیمان و طبیبان
گفتند که با دانش آنها، شدنی نیست

این زخم که بر پیکر ما دست خودی زد
آنقدر عمیق است که حاشا شدنی نیست

کُند است چنان رفتن هر ثانیه،انگار
شب این شب عقرب‌زده فردا شدنی نیست

هرقدر که پیراهن گلدار بپوشد
بی نور شما باغچه زیبا شدنی نیست

رخصت بده بانوی عزیزم بنویسم
بی عطر حرم، چشم غزل وا شدنی نیست
 


09 اسفند 1398 269 0

شكرخدا كه سايه ی تو بر سر من است

هجده بهار رفت، زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست

آغوش خاک‌های زمین منزل تو نیست
دست خدا برآمده در انتظار توست

ماه کبود! روی نپوشانی از علی
دریای تو همیشه دلش بی‌قرار توست

باور نمی‌کنم که تو دور از دل منی
هرجا دلی شکست همان جا مزار توست

بانوی آب‌های جهان! آبروی ما
از اشک تو، عبادت تو، اعتبار توست

شکرخدا که سایۀ تو بر سر من است
چادر حجاب نیست فقط، یادگار توست



06 بهمن 1398 336 1

عمری پناه آورده ام بر چادر تو

دستی بکش بر این دل تبدار مادر
آشفته ام آشفته ام بسیار مادر ...

تنهام مثل برکه ای بی آب و بی ماه
تنهام مثل شاخه ای بی بار مادر

آتش گرفته جنگلی از حرف در من
در من جهانی سوخته است انگار مادر

هم شعله ها در تار و پودم جان گرفته
هم بسته راهم را در و دیوار مادر

ای تکیه‌گاه و ای پناه لحظه‌هایم
وقتی که از خود می شوم بیزار، مادر

امشب میان ذکرهایت یاد من باش
در لحظه ی الجار ثم الدار مادر

عمری پناه آورده ام بر چادر تو
این بار آزرده تر از هربار مادر...
 


03 بهمن 1398 159 0

من میان کوچه بودم روضه خوان در کربلا

بغض کرد و گفت مردم! شعله ها از در گذشت
بر سر دختر چه آمد تا که بابا درگذشت

زد به سینه، چند یازهرای اشک آلود گفت
بعداز آن از چند و چون روضه ی مادر گذشت

روضه خوان رفت و به ظهر داغ عاشورا رسید
من‌ همان جا ایستادم... شعله ها از در گذشت

من میان کوچه بودم روضه خوان در کربلا
آه، آن شب بر دل من روضه ای دیگر گذشت

تازیانه رفت بالا و غلاف آمد فرود
تیغ پشت تیغ از جسم علی اکبر گذشت

شعله بود و محسن شش ماهه و دیوار و در
تیری آمد از گلوی تشنه ی اصغر گذشت

میخ در بر سینه ی پرمهر مادر حمله کرد
آب دیگر از سر عباس آب آور گذشت

ریسمان بر گردن حبل المتین انداختند
قافله از بین غوغای تماشاگر گذشت

ذکر حیدر داشت زهرا مسجد از جا کنده شد
ذکر حیدر داشت مولا از دل لشکر گذشت

درد پهلو، زخم بازو... فاطمه از پا نشست
تیر و نیزه از تن فرزند پیغمبر گذشت

من سراپا اشک بودم، طاقتم از دست رفت
روضه خوان از ماجرای خنجر و حنجر گذشت

روضه ها اینجا گره می خورد، بابا رفته بود
هیچکس اما نمی داند چه بر دختر گذشت


26 دی 1398 323 0

چه رفتنی‌ست که پایان اوست بسم الله

به واژه‌ای نکشیده‌ست مِنَّت از جوهر
خطی که ساخته باشد مُرکَّب از باور

کنون مرکب من جوهر است و جوهر نیست
به جوش آمده خونم چکیده بر دفتر

به جوش آمده خونم که این‌چنین قلمم
دوباره پر شده از حرف‌های دردآور

دوباره قصۀ تاریخ می‌شود تکرار
دوباره قصۀ احزاب باز هم خیبر

دوباره آمده‌اند آن قبیلۀ وحشی
که می‌درید جگر از عموی پیغمبر

عصای کینه برآورده باز ابوسفیان
دوباره کوفته بر قبر حمزه و جعفر

به هوش باش مبادا که سِحرِمان بکنند
عجوزه‌های هوس، مُطربان خنیاگر

مباد این‌که بیاید از آن سر دنیا
به قصد مصلحتِ دین مصطفی؛ کافر

چنان مکن که کسان را خیال بردارد
که باز هم شده این خانه بی در و پیکر

به این خیال که مرصاد تیر آخر بود
مباد این‌که بخوابیم گوشۀ سنگر

زمان زمانۀ بی‌دردی است می‌بینی
که چشم‌ها همه کورند و گوش‌ها همه کر

هزار دفعه جهان شاه‌راه ما را بست
هزار مرتبه اما گشوده شد معبر

خوشا به حال شکوه مدافعان حرم
که سر بلند می‌آیند یک‌به‌یک بی‌سر

اگر چه فصل خزان است، سبز پوشانیم
برآمد از دل پاییز میوۀ نوبر

به دودمان سیاهی بگو که می‌باشند
تمام مردم ایران سپاهِ یک لشکر

به احترام کسی ایستاده‌ایم اینک
که رستخیز به پا کرده در دل کشور

نفس نفس همۀ عمر مالک دل بود
کسی که بود به هنگامه، مالک اشتر

بغل گشوده برایش دوباره حاج احمد
رسیده قاسمش از راه، غرق خون، پرپر

به باوری که در اعماق چشم اوست قسم
هنوز رفتن او را نمی‌کنم باور

چگونه است که ما کشته داده‌ایم اما
به دست و پا زدن افتاده دشمن مضطر

چگونه است که خورشید ما زمین افتاد
ولی نشسته سیاهی به خاک و خاکستر

چه رفتنی‌ست که پایان اوست بسم الله
چه آخری‌ست که آغاز می‌شود از سر

جهان به واهمه افتاد از آن سلیمانی
که مانده است به دستش هنوز انگشتر

بدون دست علم می‌برد چنان سقا
بدون تیغ به پا کرده محشری دیگر

چنین شود که کسی را به آسمان ببرند
چنین شود که بگوید به فاطمه مادر

قصیده نام تو را برد و اشک شوق آمد
که بی‌وضو نتوان خواند سوره کوثر

خدا به خواجۀ لولاک داده بود ای کاش،
هزار مرتبه دختر، اگر تویی دختر

میان آتشی از کینه پایمردیِ تو
کشاند خصم علی را به خاک و خاکستر

فقط نه پایۀ مسجد که شهر می‌لرزید
از آن خطابه، از آن رستخیز، از آن محشر

تمام زندگی تو ورق ورق روضه‌ست
کدام مرثیه‌ات را بیان کنم آخر؟

تو راهیِ سفری و نرفته می‌بینی
گرفته داغ نبود تو خانه را در بر

تو رفته‌ای و پس از رفتنت خبر داری
که مانده دیدۀ زینب هنوز هم بر در

کنون به تیرگی ابرها خبر برسد
که زیر سایۀ آن چادر است این کشور

رسیده است قصیده به بیت حسن ختام
امید فاطمه از راه می‌رسد آخر


19 دی 1398 745 7

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست

کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی می‌کند
سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی می‌کند

مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمان شام یا ایران چه فرقی می‌کند

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌کند

قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می‌کند

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می‌کند

شعله در شعله تن ققنوس می سوزد ولی
لحظه ی آغاز با پایان چه فرقی می کند


13 دی 1398 1532 2

ما بر آن عهد که بودیم کماکان هستیم

گر چه در سایه ی لطف تو پریشان هستیم
ما بر آن عهد که بودیم کماکان هستیم

ما نه تنها به نسیم سحری گل شده ایم
که شکوفا تر از آن در شب طوفان هستیم

یوسف راه تو، فرهاد تو،مجنون توئیم
گو به چاه آی و به کوه آی و بیابان ،هستیم

مهر اگر می بری و چند صباحی دوریم
منتظر باش که باز اول آبان هستیم

تا به میقات شهیدان تو راهی ببریم
همچنان درصف جامانده یاران هستیم

ما که گرم از نفس روشن تابستانیم
حال در سردی شبهای زمستان هستیم

از صفحه ی شخصی شاعر در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/p/B6qYy2Jpe6Bprh6jfhEkfSstb23mVBiMy4PslI0/
 


08 دی 1398 267 0

کیست که از دعوت اولاد احمد بگذرد؟

گاه گاهی می شود دلتنگی از حد بگذرد
سیل افکاری که از ذهنت نباید بگذرد

بغض راه گریه را می بندد و دریای اشک
پافشاری می کند از آخرین سد بگذرد

با خودت در گوشه ای از خانه خلوت می کنی
تا مگر این لحظه های تلخِ ممتد بگذرد

کوچه ها دلتنگی ات را صد برابر می کنند
گرچه گاهی اتفاقی هم بیفتد؛ بگذرد

ناگهان در خواب می بینی سواری سبزپوش
بااناری سرخ در دستش می آید بگذرد

با تبسم های معصومانه می گوید: بیا
یک شبی مهمان ما؛ هر چند که بد بگذرد

چاره ای دیگر نمی ماند به جز تسلیم محض
کیست که از دعوت اولاد احمد بگذرد؟
::
ترس داری پلک ها را روی هم بگذاری و
خواب باشی و قطار از شهر مشهد بگذرد


04 دی 1398 56 0

من هیچ وقت رود زلالی نبوده ام

با اشک اگر میانه ی خوبی نداشتم
آغوش گرم و شانه ی خوبی نداشتم

هر بار آمدم مگر این بغض وا شود
اما نشد، بهانه ی خوبی نداشتم

با جمع محرمانه ی گنجشک های باغ
رفتار شاعرانه ی خوبی نداشتم

من هیچ وقت رود زلالی نبوده ام
پایان بی کرانه ی خوبی نداشتم

اقرار می کنم که گرفتار بوده ام
تصدیق کن زمانه ی خوبی نداشتم

مانند کفتران حرم در کنار تو
یک عمر آشیانه ی خوبی نداشتم
 


04 دی 1398 54 0

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس

پرچمت بالای گنبد داره دس تکون می ده
گنبدت داره چه جلوه ای به آسمون می ده

کاشیای حرمت آدمو آروم ی کنه
چلچراغای رواقت به آدم جنون می ده

گاهی وقتا با خودم فک می کنم امام رضا
یه گوشه به کفترا نشسته آب و دون می ده

دکترم درد دل گرفته مو نمی دونه
برای خوب شدنش قرص فشار خون می ده

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس
یه ژتون گرفته هی به این و اون نشون می ده

یا امام رضا به خادمت بگو چرا فقط
شکلاتاشو به بچه های کاروون می ده

یا امام رضا فروشگاه کنار حرمت
جنساشو تازگیا یه کم داره گرون می ده

خوش به حال اون که سربند امام رضا داره
جون دادن برا امام رضا خدایی جون می ده

اربعین یه موکبه توی مسیر کربلا
که چاییش بوی گلاب ناب و زعفرون می ده


15 آذر 1398 222 0

چه آب پاک و روانی ست رودخانه ی عشق

قرار عشق، تمنای بی قراران شد
گلی شکفت و به شکرانه اش بهاران شد

گلی که عشق و رهایی در آستینش بود
شکفت و باغ پر از نغمه ی هزاران شد

در امتداد تباهی و در سیاهی شب
چراغ روشن چشمان بی شماران شد

خلافِ عادت اهل زمانه باید رفت
پیاده آمد و سرحلقه ی سواران شد

چه آب پاک و روانی ست رودخانه ی عشق
که از حجاز به سمت فلات ایران شد

زمین اسیر هیولای خشکسالی بود
محمد آمد و باران شد و بهاران شد


05 آذر 1398 375 0

ای اهل حرم! این حرم ماست، بیایید

این دشت پر از زمزمۀ سورۀ نور است
این ماه مدینه‌ست که در حال عبور است

این ماه مدینه‌ست که بر هودجی از نور
می‌آید و این خطه پر از شادی و شور است

گل می‌دمد از شش‌جهت جادۀ ساوه
این دشت سراسر همه وجد است و سرور است

تسبیح‌کنان است در این بادیه، هر سنگ
صحرا همه در جاذبۀ فیضِ حضور است

آواز صبوحی زده باران سحرگاه
هر لالۀ این باغ یکی جام طهور است

چاووش! صلایی بزن آهنگ پگاه است
ای قافله! بشتاب که قم چشم به راه است


چون از سفر آن محمل مأنوس برآید
بس لالۀ خوش‌رنگ به پابوس برآید

بر ساحت سجادۀ او جلوه به جلوه
«سُبّوح» گل افشاند و «قُدّوس» برآید

در مجلس فیضش چه اشارات لطیفی
از عالَم معقول به محسوس برآید

این ماه درخشنده چه ماهی‌ست که هر صبح
خورشید پی دیدنش از طوس برآید

آیینه در آیینه از ایوان بلندش
صد باغ پر از جلوۀ طاووس برآید

این روضه، سرای کرم ماست، بیایید
ای اهل حرم! این حرم ماست، بیایید


درهای بهشت از ملکوت تو گشوده‌ست
صد دسته‌گل از دست قنوت تو گشوده‌ست

در حلقۀ نورانی گل‌های سحرخیز
سجادۀ تسبیح سکوت تو گشوده‌ست

گلدستۀ نور تو گواه است که تا عرش
ایوان جلال و جبروت تو گشوده‌ست

در فصل دعا، دست نیاز گل مریم
بر خان کریمانۀ قوت تو گشوده‌ست

هر آیه‌ای از سورۀ نورانی کوثر
فصلی به مقامات ثبوت تو گشوده‌ست

این آینه تصویر به تصویر شکفته‌ست
تصویر تو در آیۀ تطهیر شکفته‌ست

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%AD%D8%B1%D9%85



04 آذر 1398 289 0

عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید

قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافۀ چادر گلدار تو با مُشک تَرَش

جاده خوشبو شده انگار كه بیرون زده است
عطر دلتنگی گل از چمدان سفرش!

قدمت پشت قدم‌های برادر جاری
كوه سرریز شده چشمه به چشمه هنرش!

در سفرنامه نوشتن چه مهارت دارد
اشک چشمان تو با آن قلم شعله‌ورش

گرچه دلتنگی تو سبک خراسانی داشت
مانده در دفتر قم، بیت به بیت اثرش

عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید
كرد آیینه در آیینه پرآوازه‌ترش!

پر از آواز كبوتر شده این شهر انگار
كه خراسان به قم افتاده مسیر و گذرش!

بی‌گمان دور ضریح تو نمی‌گردانند
هركه چون دانۀ اسپند نسوزد جگرش!

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86



04 آذر 1398 288 0

چه بگویم که بدانی که تو را می طلبم؟

یار من باش که من سخت سزاوار توام
مست، در کوی تو آماده ی دیدار توام

سر سجاده ی شب با تو هم آواست دلم
تا سحر واله و شیدایم و بیمار توام

گفته ام آینه ها را که به شادی بروند-
به رقیبان برسانند که من یار توام

نه فرشته، نه پری، عشق نیاموخته اند
این منم، آدم خاکی، که هوادار توام

همه شب با تو سخن گفتم و سوز سخنم-
دلخوشم کرده که من نیز خریدار توام

چه بگویم که بدانی که تو را می طلبم؟
چه بدانم به چه جرمی ست گرفتار توام

گوش من را به اذان رمضانی بنواز
باز مستم کن و دریاب که هشیار توام

دست من را به پَرِ پرده ی عرشت برسان
که دل آشفته ام و سخت سزاوار توام


28 آبان 1398 596 0

تا آمدی انسان به انسان گل تعارف کرد

قبل از تو انسان حرف انسان را نمی‌فهمید
گل را نمی دانست، باران را نمی‌فهمید

«آن»ی که از صبح ازل پیچیده در هستی
انسان قبل از خنده ات، «آن» را نمی‌فهمید

انسان قبل از چشم‌هایت هر چه می‌کوشید‌
پیدایی آن ذات پنهان را نمی‌فهمید

هر شب می‌آمد بشنود عطر صدایت را
حتی ابوجهلی که قرآن را نمی‌فهمید

در بی زمان بوسیده پایت را وَ الّا رود
در خود معطل بود و «جریان» را نمی‌فهمید

تا آمدی انسان به انسان گل تعارف کرد
قبل از تو انسان حرف انسان را نمی‌فهمید


19 آبان 1398 297 0

به شیشه های اتاقم دوباره "ها" کردم


به شیشه های اتاقم دوباره "ها" کردم
و از نوشتن اسمت بر آن حیا کردم

به روی شیشه کشیدم شبیه یک گنبد
به پای شیشه نشستم رضا رضا کردم

در این اتاق که از هر طرف به دیوار است
تو را برای رهایی خود صدا کردم

آهای ضامن هفت آسمان! مرا دریاب
که من فقط به هوای تو بال وا کردم

همین که بوی تو پیچیده در نفسهایم
به پر کشیدنِ در خویش اکتفا کردم

نگاه کردم و بر شیشه جای گنبد نیست
به شیشه های اتاقم دوباره ها کردم

منبع:
صفحه ی شخصی شاعر در انیستاگرام:
https://www.instagram.com/p/B4LDrSTp-x_/


07 آبان 1398 595 0

پای تاولناک من! ممنونم از همراهی ات

پای زخم آلود من... طاقت بیاور می رسی
صبح فردا محضر ارباب بی سر می رسی

صبح فردا پابه پای اشک بانوی دمشق
زخمی و رنجور... پابوس برادر می رسی

ای دل بی تاب من... آرامشت را حفظ کن
شک نکن فردا به آن غوغای محشر می رسی

چشم گریانم! صبوری کن که پیش از افتاب
روبروی صحن گلهای معطر می رسی

چشم در چشم هزار آیینه ی بیرق به دوش
وقت ندبه، در حرم های مطهر می رسی

یک قدم مانده به مقتل خوانی سید حکیم
زیر باران... روضه ی پاک و منور... می رسی

یک قدم باقی ست تا آن اجتماع قلبها
می رسی ای دیده! با شور مکرر می رسی

پای تاولناک من! ممنونم از همراهی ات
ظهر فردا مرقد گلهای پر پر می رسی

رود رود گریه و لبیک و بیرق های سرخ
یک ستون مانده... به آن دریای احمر می رسی 

کربلا... وقت اذان ظهر... روز اربعین
لحظه ی ذکر مصیبت های خواهر می رسی

عطر یاس دلنشینی می وزد در بادها
پای من روزی به خاک پاک مادر می رسی... 

صبح  نزدیک است... آری... صبح موعود عزیز
مطمئن هستم به آن روز مقدر می رسی...


19 مهر 1398 1012 2

من آمدم بی شک تو هم می آیی آخر


بر شاهراه آسمان پا می گذارم
این کفش ها دیگر نمی آید به کارم

آورده ام آه دل جامانده ها را
سنگینی آن بغض ها شد کوله بارم

آواره تر از رودها، صحرا به صحرا
خود را به امواج خروشان می سپارم

پاداش حج، در هر قدم... اجر کمی نیست
شکر خدا این گونه طی شد روزگارم

خرما تعارف می کند، لبخند شوقی
از پینه های دست هایش شرمسارم

تیر «هزار وسیصد و هشتادو هشت» است
تا کربلا زخم تنت را می شمارم

این ازدحام شهر، خلوتگاه راز است
من هم دلم را با تو تنها می گذارم

ذکر مصیبت می کند لب های خشکت
بر زخم های تو چگونه خون نبارم؟

در کربلای غربت تو، تاب ماندن
از کربلایت پای برگشتن ندارم

من آمدم بی شک تو هم می آیی آخر
ای مهربان! ای روشنی بخش مزارم!


از راه برمی گردم اما از تو هرگز...


18 مهر 1398 859 2

ما به سوی چشمه از این خشکسالی می‌رویم

ما به سوی چشمه از این خشکسالی می‌رویم
با گلوی تشنه و با مشک خالی می‌رویم

قطره قطره از میان روضه‌ها جاری شدیم
بین گرد و خاک جاده با زلالی می‌رویم

نیمه‌شب از بین نخلستان کوفه رد شدیم
با صراط المستقیم از آن حوالی می‌رویم

راه را سلمان نشان داده‌ست، در پیش کریم
کوله‌باری نیست با ما، دست خالی می‌رویم

«سرزنش‌ها می‌کند خار مغیلان در مسیر»
با تمام طعنه‌های احتمالی می‌رویم

میزبانِ بغضِ تاول‌هاست با باغ گلش
بین موکب‌ها همین که روی قالی می‌رویم

دسته دسته، تا حرم، پرچم به دوش، از شرق و غرب
با نسیم صبح و با باد شمالی می‌رویم

اربعینی‌ها خبر دارند ما از این مسیر
«با چه حالی آمدیم و با چه حالی می‌رویم»


12 مهر 1398 892 0

نسیم مژدۀ پیراهن تو را آورد

بیا که خانۀ چشمم شود چراغانی
اگر قدم بگذاری به چشم بارانی

بیا که بی‌تو نیامد شبی به چشمم خواب
برای تو چه بگویم از این پریشانی؟

چرا کنم گله از روزهای دلتنگی؟
تو حال و روز دلم را نگفته می‌دانی!

نه دل بدون تو طاقت می‌آورد دیگر
نه تو اگر که بیایی همیشه می‌مانی

چه کرده با دل من داغ، دور از چشمت
چه کرده با دلم این گریه‌های پنهانی

ببین سراغ تو را هر غروب می‌گیرم
قدم قدم من از این کوچه‌های کنعانی

نسیم مژدۀ پیراهن تو را آورد
نسیم آمده با حال و روز بارانی

نسیم آمده با عطر عود و خاکستر
نسیم آمده با ناله‌ای نیستانی

بیا که دختر تو نیست ماندنی بی‌تو
بیا که کُشت مرا این شب زمستانی!
 


11 مهر 1398 811 0
صفحه 1 از 72ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها