دفتر شعر

نامه ی پرکنده ی پراکنده


چند کلمه با «مرغ» که آن روزها گران و کم پیدا بود.

آه ای مرغ! چیست جریانت؟
پرهیاهو شده ست دکّانت

شده افسانه دوره ی سیمرغ
اینک آری، رسیده دورانت

باز هم صف کشیده اند برات
تا رسد دستشان به دامانت

وه! خیابان و کوچه پر شده از
سینه چاکان سینه و رانت

گاو و بز از میانه در رفتند
تا که دیدند بین میدانت

یکّه تاز تمام بازاری
ای غنیّ و فقیر، خواهانت!

ای عزیزی  که با بسی منّت
می گذارند پیش مهمانت

گرگِ صحرا، اسیر قُدقُدهات
شیر جنگل، غلام دربانت

پول اصلاً چه قابلی دارد؟
جان هرچه خروس قربانت!

می شود باز مردمان بینند
در چمنزارها خرامانت؟

می شود باز مثل قبلاًها
همه هرجا خرند آسانت؟

می شود پیش چشم بچّه و زن
نشود باز جیب مرد حیرانت؟

می شود یا نمی شود مرغَک!
با توام! کر که نیست چشمانت!

ناز کم کن که بگذرد این نیز
باز هم می کنند ارزانت

باز هم گرم و یخ زده، هرروز
می فروشند لخت و عریانت

می پزندت چنان که می دانی
تا بریزند در فسنجانت

می کشندت به سیخ تا بلکه
روی آتش کنند بریانت

می شوی تکّه تکّه تا بخورند
آی جوجه کباب! با نانت

استخوان تورا کشند به نیش
نگذرند از دو بال لرزانت

آری ای مرغ! روزگار این است
(می کند از خودت پشیمانت)

دل به این مکنت دوروزه مبند
بعد ها نیست وقت جبرانت
ازما گفتن بود!



25 تیر 1396 594 0

قصیده ی سیب زمینیّه

 

داده است به ما شخص خدا سیب زمینی
ها، شخص خدا داده به ما سیب زمینی

گر جزو گیاهان زمینی ست به ظاهر
امّا رسد از سمت سما سیب زمینی

دنیاست اگر مزرعه ی آخرت تو
بهتر که بکاری همه جا سیب زمینی

آری همه جا؛ فرق ندارد که چپ و راست
حتّیٰ تو بکار «اَوسَطِها» سیب زمینی!

در کوه و کمر، دشت و دمن، جنگل و صحرا
هرجا که کند برّه چَرا سیب زمینی

هم روی زمین چمن شهر بکار و
هم در کف استخر شنا سیب زمینی

در باغچه ی کوچه و در جوی خیابان
در خانه و بر بام و هوا سیب زمینی!

بر سنگ کف شرکت و در پشت اداره
در دفتر کار رؤسا، سیب زمینی

گفتی: «چه بکاریم در این جا که بصرفد؟»
آخر چه سؤالی ست رضا؟!... سیب زمینی

باور کن اگر بهره ای از فهم و خرد داشت
می کاشت بشر توی فضا سیب زمینی

در ضمن «رضا» هست رفیق من و چندی ست
هی کاشته با میل و رضا سیب زمینی

می گفت:« چه خوب است که از این همه موجود
بوده ست در این خانه مرا سیب زمینی

در خانه ی ما رونق اگر هست، عجیب است؟
جایی که هی آورده صفا سیب زمینی»

توضیح دهم تا نشود سوء تفاهم
تا خوب بدانی که چرا سیب زمینی

«آدم» هوس سیب درختی که نمی کرد
کِی داشت کسی مسأله با سیب زمینی

البتّه بنی آدم از آن پس، همه خوردند
ماندند من و ما و شما سیب زمینی

بگذار جهان پر شود از لطف حضورش
آن منشأ خیر و بَرَکا سیب زمینی

«ت» از ته «خیر و برکات» آمده این جا
چون بوده و هست اِندِ وفا سیب زمینی

انگار که منظور مرا درک نکردی!
آخر تو بگو نیست کجا سیب زمینی

چپ، راست، عقب، بیخ، بغل، پشت، مقابل
سرتاسر هرگونه سرا سیب زمینی

اصلاً به همین دوروبر خویش نظر کن
در جمع شما کرده چه ها سیب زمینی!

نه، خوب تماشا کن و دقّت کن وبشمار!
ها، حدِّاقل شصت و دوتا سیب زمینی

یا این که بیأنداز در آیینه نگاهی
شاید که ببینی چه بسا سیب زمینی!

گیریم که این بار به حرفم نرسیدی
راهی ست پر از گردنه تا سیب زمینی

امروز در این بیت عجب جمع عجیبی ست؛
من، تو، حسن، آزاده، مُنا، سیب زمینی

اوقات خوش آن بود که با دوست... هدر رفت
اوقات خوش آن بود که با سیب زمینی...

ما درسِ سحر در ره جایی ننهادیم
خواندیم سحر، ظهر، مسا، سیب زمینی

ما گاو نبودیم ولی یونجه گران است
خوردیم به جایش چه بجا سیب زمینی!

آن ماده ی پر فایده در کلّ امورات
آن مایه ی ابقا و بقا سیب زمینی

آن گوهر نایاب که آسان بتوان یافت
آن درّ گران قدر و بها، سیب زمینی

آن در همه کار از همه کس کارگشاتر
آن در همه ره، راه گشا، سیب زمینی

هم در همه داغی ست خنک سازتر از یخ
هم بر همه دردی ست دوا، سیب زمینی

هم در همه رنجی ست، بسی باعث خنده
هم در همه انواع عزا، سیب زمینی

هم عین حیات است و بقا در همه احوال
هم ضدّ هلاک است و فنا، سیب زمینی

دانند زنان بیشتر از اکثر مردان
شش چیز گران است: طلا، سیب زمینی

ما با جُهَلا با بُهَلا کار نداریم
عشق است برای عقلا، سیب زمینی

ایشان همه دانند که در راه تنفّس
یک چیز نیاز است: هوا، سیب زمینی

دریاب تو این نکته و بگذار ببینند
کوته نظران توی غذا، سیب زمینی

گشتیم، نبوده ست، شما نیز بیایید
در گونی هر بی سروپا سیب زمینی

مردم دو  گروه اند در این ساحت و قطعاً
از این دو نبوده ست سوا سیب زمینی:

جمعی همه دیوانه و دل بسته ی سنّت
هستند به سبک قدما سیب زمینی

یک عده در این عرصه بسی پست مدرن اند
باید به شان گفت پسا سیب زمینی

ما زنده به آنیم که آرام... بگرییم
ما زنده به آنیم که... ها، سیب زمینی

باید بشوی تا که ببینی که چه خوب است
باید بشوی... «آره یه پا سیب زمینی»

جوری که نباشد پس از آن قابل تشخیص
در پیرهنت کیست؟ تو یا سیب زمینی

این شیوه بیاموز اگر طالب فیضی!
 



01 شهریور 1395 1260 1

الغرض این که پخمه باش پسر!

با ادای احترام به:
محمّد کاظم کاظمی و غزل «سیب سرخ»
 

پدر خطاب به پسر:
فصل، فصل بهاره می فهمی؟
وقت گشت و گذاره؛ می فهمی؟

باز داری کتاب می خونی؟
آخرش ننگ و عاره؛ می فهمی؟

درس خوندن که نون نداره پسر!
نون توی کاروباره؛ می فهمی؟

کارم البتّه فوت و فن داره
پول توی شعاره؛ می فهمی؟

هی تصوّر نکن که نخبه شدن
مایه ی افتخاره؛ می فهمی؟

نخبه بودن مسیر خوبی نیست
ریلِ دور از قطاره؛ می فهمی؟

نخبه شاید نشه سوار بشه
پخمه امّا سواره؛ می فهمی؟

نخبه، گیرم که اهل دل باشه
پخمه اهل دلاره؛ می فهمی؟

نخبه دنبال کار می گرده
پخمه در رأس کاره؛ می فهمی؟

نخبه آینده ساز هم باشه
پخمه آینده داره؛ می فهمی؟

الغرض این که پخمه باش پسر!
پخمگی اعتباره؛ می فهمی؟

پسر خطاب به پدر:
فصل، فصل بهاره می فهمم
وقت گشت و گذاره؛ می فهمم

باز دارم کتاب می خونم
آخرش ننگ و عاره؛ می فهمم!

درس خوندن که نون نداره پدر!
نون توی کاروباره؛ می فهمم

کارم البتّه فوت و فن داره
پول توی شعاره؛ می فهمم

من تصوّر کنم که نخبه شدن
مایه ی افتخاره؛ می فهمم!

نخبه بودن مسیر خوبی نیست
ریلِ دور از قطاره؛ می فهمم

نخبه شاید نشه سوار بشه
پخمه امّا سواره؛ می فهمم

نخبه، گیرم که اهل دل باشه
پخمه اهل دلاره؛ می فهمم

نخبه دنبال کار می گرده
پخمه در رأس کاره؛ می فهمم

نخبه آینده ساز هم باشه
پخمه آینده داره؛ می فهمم

پخمگی در توانم امّا نیست
پسرت بی بخاره؛ می فهمی؟



11 دی 1394 1441 0

چهارمين شب شعر طنز «دولخ» برگزار مي‌شود

به همت دفتر طنز حوزه هنری کرمان چهارمين شب شعر طنز «دولخ» برگزار مي‌شود 

به گزارش پايگاه اطلاع‌رساني حوزه‌ هنري استان كرمان، هم‌زمان با شب عيد فرخنده‌ي غدير، چهارمين شب شعر طنز «دولخ» با حضور طنزپردازان برتر كشور در كرمان برگزار مي‌شود.

بر پايه‌ي اين گزارش، چندين طنزپرداز از شهرستان‌هاي استان كرمان و چهار طنزپرداز از تهران در اين شب شعر طنز حضور خواهند داشت و به خواندن تازه‌ترين شعرهاي طنز خود خواهند پرداخت.

چهارمين شب شعر طنز «دولخ»، جمعه دوازدهم آبان‌ماه جاري از ساعت 18 در «خانه‌ي شهر» كرمان برگزار مي‌شود.



09 آبان 1391 2232 0

(نامه‌هاي پركنده و پراكنده/1)

نامه‌اي به جناب مرغ

جان هرچه خروس قربانت!

 

آه اي مرغ! چيست جريانت؟

پرهياهو شده است دکّانت

بود افسانه دوره‌ی سيمرغ

اينک آري، رسيده دورانت

باز هم صف کشيده‌اند برات

تا رسد دست‌شان به دستانت

وه! خيابان و کوچه پُر شده از

سينه‌چاکان سينه و رانت

گاو و خر از ميانه دررفتند

تا که ديدند بين ميدانت

يکه‌تازِ تمامِ بازاري

اي غني و فقير، خواهانت!

درّ ناياب روزگاري تو

دست کي مي‌رسد به دامانت؟

اي عزيزي که با بسي منّت

مي‌گذارند پيش مهمانت

گرگ صحرا، اسير قُدقُدهات

شير جنگل، غلام دربانت

پول اصلاً چه قابلي دارد؟

جان هرچه خروس قربانت!

مي‌شود باز مردمان بينند

در چمن‌زارها خرامانت؟

مي‌شود باز مثل قبلاًها

همه هرجا خَرند آسانت؟

مي‌شود پيش چشم بچه و زن

نشود جيب مرد، حيرانت؟

مي‌شود يا نمي‌شود مرغک!

با توام! کر که نيست چشمانت!

ناز کم کن که بگذرد اين نيز

باز هم مي‌کنند ارزانت

باز هم گرم و يخ‌زده، هر روز

مي‌فروشند لخت و بي‌جانت

مي‌پزندت چنان که مي‌داني

تا بريزند در فسنجانت

مي‌کشندت به سيخ تا بلکه

روي آتش کنند بريانت

مي‌شوي تکه‌تکه تا بخورند

آي جوجه‌کباب! با نانت

استخوان تو را کشند به نيش

نگذرند از دو بال لرزانت

آري اي مرغ! روزگار اين است

(مي‌کند از خودت پشيمانت)

هي لگد مي‌زند به فرق سرت

مي‌زند مشت هي به دندانت

خوب باشي، هزار حيله کند

تا کند دم‌به‌دم پريشانت

بد که باشي، بمان و راحت باش

مي‌رساند خودش به سامانت

مي‌دهد کار را به نادان‌ها

تا کند با فشار، نادانت

دل به اين مکنت دوروزه مبند

بعدها نيست وقت جبرانت...

از ما گفتن بود!

مردادماه 1391



20 شهریور 1391 1067 0

نه فقط برای تو (1)

اشاره: چرت و پرتی که در ادامه آمده، مشقِ «چرت و پرت سرایی»  من در یک نشریه‌ی محلی بود در چند سال قبل. حالا در چند سال بعد، در اعتراض به وفور چرت و پرت در مملکت، این‌جا مفت و مجانی منتشرشان  می‌کنم. ضعفش را بر من ببخشایید؛ نبخشایید هم مهم نیست! تازه این بخش اول است با این عنوان:

گاه‌گاهي بيا و ترمز كن!

چشم‌هايت جنوب اهواز است  

گونه‌هايت شمال شيراز است

زيره مي‌ريزد از لبت، انگار

لحن كرماني‌ات در اعجاز است

و نگاهت نجيب و معنادار

و نگاهت عجيب، غمّاز است

گفته بودم كه دوستت دارم!

گفتي بودي چه طرز ابراز است؟!

«ما»: من و تو... بگو كه «ها» يا «نه»!

در سؤال و جواب، ايجاز است

باز هي ساز مي‌زني كه: برقص!

كار من رقص نيست، آواز است

روي اين نُت نمي‌توان رقصيد!

آخر ، اين ساز - جان من! - جاز است

مي‌روي تا كه مي‌رسم از راه

صبر داراي حدّ و اندازه است

باز كردي دهان مردم را

به خيالت شبيه دروازه است!

مرغ من را به تير مي‌دوزي؟!

نكند مرغ ديگران غاز است؟!

به نظر تند مي‌روي، برگرد!

گرچه «جاده دراز و ره باز است»

گاه‌گاهي بيا و ترمز كن!

جان من! سمت راستي، گاز است

دست من شهره شد به كوتاهي

بس كه مويت بلندآوازه است

لب كه بستي، بيا و چشم نبند!

درِ اين خانه هم‌چنان باز است

دست‌و‌دل‌بازي آن‌چنان بد نيست!

بد خسيسي است، بد همين آز است

من به بادامي از تو مي‌سازم

گرچه شايع كنند: مرتاض است

كور خواندي كه شعر پايان يافت!

جانم! اين «ته» خودش سرآغاز است

عاشقي، بخش‌نامه هم دارد

شعر شاعر، ادامه هم دارد



03 تیر 1390 1016 0

قصه

هنوزم شروع قصه

یکی بود، یکی نبوده

این همه بالا و پایین

زیر گنبد کبوده

     هنوزم مادربزرگا

     متنفر از دروغن

     ته قصه، چش به راهِ

     خوردن یه کاسه دوغن

نمی‌گن اون‌که رسیده

به خونه‌ش کلاغ قصه‌اس

یه نفر همش سواره

یه نفر الاغ قصه‌اس

     نمی‌دونن دیگه این‌جا

     قصه‌ها عین دروغه

     دیگه راستیَم یه قصه

     توی این شهر شلوغه

بعضیا هی خالی بستن

سطل ماستُ خالی کردن

هی دروغ گفتن و بعدش

دوباره ماس‌مالی کردن

     انگاری تموم مردم

     به دروغا کردن عادت

     اما بار کج می‌مونه

     خرمون لنگه جماعت!

همه‌ی روزای هفته

قرص خوابُ خوردیم انگار

یه روزی پا می‌شیم از خواب

می‌بینیم که مُردیم انگار...



06 خرداد 1390 976 0

تیترهای سردبیر

سردبير تيتر مي‌زند براي روي جلد:

«آمده سفيد و سرخ و سبز

نوبهار...»

سايه‌اي سياه مي‌خزد ميان كاج‌ها

مي‌وزد كنار پنجره

قار، قار، قار!

***

سردبير تيتر مي‌زند براي روي جلد:

«تازه مي‌شويم با بهار»

ناگهان

برق مي‌رود...

يك پليس مي‌دود

در پي دو دزد نابكار!

***

سردبير تيتر مي‌زند براي روي جلد:

«باطراوت است روز نو...»

روز بعد

مثل ما كه خواب مانده‌ايم توي خانه‌ها

خواب مانده نشريه

توي چاپ‌خانه‌ها...

*****

رفت و آمد  در  درختان بی تاب



29 اسفند 1389 830 0

 این فراخوان آن است

فراخوان جشنواره‌ي ادبي «آن» منتشر شد



28 بهمن 1389 803 0

خودزنی

 

يک نفر روز و شب سخنران بود، حرف پُر قال و قيل خود را زد

يک نفر شد رييس و تا مي‌شد، چانه‌ي قوم و ايل خود را زد

يک نفر خانه در خيابان داشت، يک نفر درد نان و دندان داشت

او ولي متصل به کُر بود و حرف آب قليل خود را زد

گرچه از مردمان عادي بود، اندکي فکرش اقتصادي بود

گفت: دايي! زياده عرضي نيست... برج‌هاي طويل خود را زد

يک نفر «يا علي» مکرر گفت، دائم از عدل و داد حيدر گفت

وقت تقسيم مال بيت‌المال، دادِ سهم عقيل خود را زد!

نصف هر سال، عازم حج بود، مستقیمِ صراط او کج بود...



08 آذر 1389 984 0

جمعه‌ها

تا لنگ ظهر، ما همه خوابیم جمعه‌ها

از تخت خویش، روی نتابیم جمعه‌ها

بگذارمان به گوشه‌‌ای و دست‌مان نزن!

مانند خاک‌خورده کتابیم جمعه‌ها

شش روز هفته  آب روانیم - جو به جو-

اینک مجویمان که سرابیم جمعه‌ها

افتاده‌ایم کنجی - تعطیل و بی‌خیال -

بیزار از سوال و جوابیم جمعه‌ها

شش روز هفته - مثل فلان! - کار کرده‌ایم

پس مثل خر کجا بشتابیم جمعه‌ها؟!



05 مرداد 1389 927 0

کشیده...

سنگینی نگاه تو را بار می‌کشم

عمری است از الاغ دلم کار می‌کشم

چشمت خمار بود و نگاهی نکرد و رفت

ها... درد از این دو تنبل بی‌عار می‌کشم

من نیستم که پشت به دیوار می‌دهی...

تو نیستی که دست به دیوار می‌کشم...

حالا که آمدی، بنشین! خسته می‌شوی

من شاعرم که ناز سپیدار می‌کشم

چندی است ظرف‌های دلم را نشُسته‌ای

...



28 خرداد 1389 820 0