دفتر شعر

همسایه ی دیوار به دیوار بهاریم

ما همسفر چلچله تا باغ بهاریم
این حجم پر از فاصله را تاب نداریم

بی تو همه زردیم و خزان گشته و با تو
همسایه ی دیوار به دیوار بهاریم

چون رود به دنبال تو-ای آبی بی مرگ!-
گرم سفری سرخ از این بند و حصاریم

دیروز دچار «نکند» بود دل ما
با «باکی از آن نیست...» کنون راهسپاریم

در روشنی آب و نگاه تر باران
دنبال تو هستیم که ما در پی یاریم
 



29 اردیبهشت 1393 1284 0

ببین چه کرده تازیانه های باد با درخت

برهنه قد کشیده در هجوم بادها درخت
ببین چه کرده تازیانه های باد با درخت

شبیه شاعری که در بغل گرفته ماه را
بلند می شود، بلند تا خودِ خدا درخت

اگر چه برگ و بار او میان باد گم شده است
نماز می برد چه سبز و خوش بهار را درخت

سری در آسمان، تنی ستاره در ستاره زخم
چگونه بایدش سرود، هان! شهید یا درخت!؟

اگر زمین و آسمان تمام یخ زده است باز
شروع می شود بهار از ستاره تا درخت
 



16 دی 1392 1872 1

اینجا هنوز پنجره ها را نبسته اند

هر چند شیشه های دلم را شکسته اند
اینجا هنوز پنجره ها را نبسته اند

امشب تمام آینه ها در حضور دل
در خویشتن نشسته و از خود گسسته اند

دیگر چه اعتماد به دستان دوستان
وقتی عصای پنجره ها را شکسته اند

اینجا کبوتران حرم، تنگ هر غروب
بر برج های خیس نگاهم نشسته اند

من از نگاه ساده ی این کفش های کوچ
احساس می کنم که از این کوچه خسته اند
 



16 دی 1392 923 0

خویش را گم کرده ام اما نمی دانم کجا

می روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجا
خویش را گم کرده ام اما نمی دانم کجا

سایه ی آشفتگی ها از سر دل کم مباد
ساحلی ایمن تر از دریا نمی دانم کجا

سر به صحرا می نهد دریا نمی دانم چرا
دل به دریا می زند صحرا نمی دانم کجا

با من امشب خلسه ی یاد کدامین آشناست؟
روزگاری دیده ام او را نمی دانم کجا

دیدمش در کوچه ساران غبار آلود وهم
او نمی دانم که بود آنجا نمی دانم کجا

مرغ آمین شعله سر داد این زمان افکنده اند
آتشی در خرمن نیما نمی دانم کجا

آن قدر رفتم که حتی سایه ام از پا فتاد
مانده بر جا ردّ پایم تا نمی دانم کجا
 



26 آذر 1392 3315 1

کاش می شد که غزل باز بشوراندمان

شکل دردیم که جز شعر نمی داندمان
کاش می شد که غزل باز بشوراندمان

ما غریبیم در آیینه چشمان شما
اهل ایلیم ولی دشت نمی خواندمان

فقط از خلوت تنها شده ی پنجره ها
مانده بغضی که هر آیینه بسوزاندمان

بازکن ای دل رویین تن من، پنجره را
تا صمیمیت خورشید بپوشاندمان

هر کجا پای نهادیم کسی معجزه شد
که از این روی به آن روی بگرداندمان

بخت و اقبال چنین بود، بفهمیم رفیق!
که به جز شعر کسی قدر نمی داندمان
 



26 آذر 1392 1854 0

این حرف ها که خوشه ی گندم نمی شود

این حرف ها که خوشه ی گندم نمی شود
نانی برای سفره ی مردم نمی شود

این حرف ها که از سر تکرار می زنید
روی لبان بسته تبسّم نمی شود

آن دردهای کهنه ی مردم هنوز هم
با این «زبان تازه» تکلّم نمی شود

از روستای چشم تو رفتم به شهر عشق
شهری که این غریبه در آن گم نمی شود

یک رنگ و ساده باش و صمیمی که آینه
هرگز دچار سوء تفاهم نمی شود



25 تیر 1392 3425 0

آهسته آهسته دردی، دارد می آید سراغم

امشب پر از حس شعرم، امشب پر از حس داغم
آهسته آهسته دردی، دارد می آید سراغم

این درد را می شناسم، دیروز در جانم افتاد
دیروز وقتی گذشتند مردانی از کوچه باغم

مردان داغی که دیروز، در خویش آتش گرفتند
مردان داغی که امروز، از داغ شان بی دماغم

امشب پر از حس شعرم، امشب پر از حس داغم
آهسته آهسته دردی، دارد می آید سراغم

در نور لرزان فانوس، شرمنده می پرسم از خویش
مردان خورشید رفتند می سوزد آیا چراغم؟



08 تیر 1392 861 0

یک سوزن از عشق تو ما را داد بر باد

تنهاترم از عشق بعد از مرگ فرهاد
تنهاتر از اشکی که از چشم تو افتاد

تنهاتر از شبنم که بعد از مرگ خورشید
خود را به دست تیرگی های زمین داد

بعد از تو باور هم نمی کردم که باشم
تصویر آن ویرانگی در باور باد

من با هیاهوی سکوتم ریشه بستم
در سرزمین سرد و بغض آلود فریاد

پیش از زمین با آسمانم رازها بود
ما را کدامین اهرمن رنج سفر داد

پرواز من را بال بستند آسمان ها
یک سوزن از عشق تو ما را داد بر باد



08 تیر 1392 1430 0

روزها در انتظار فصل پنجم زیستم ...

سال ها چون موج دریا در تلاطم زیستم
با «به دریا بنگرم دریا ته وینُم» زیستم

روزها در قحط سال خاطرات سبز دشت
مثل بابا، با دوبیتی با ترنّم زیستم

چار فصل دفتر دل قصه ی پاییز بود
روزها در انتظار فصل پنجم زیستم

چشم من، دریاییِ صد نوح، طوفان بود و من
مثل اشکی در میان چشم مردم زیستم

عاقبت مردم نفهمیدند مفهوم مرا
بینشان هرچند عمری با تفاهم زیستم

آنچه آمد بر سرم از یک تبسم بود و باز
سال ها در آرزوی یک تبسم زیستم



21 اسفند 1391 1412 0

همْ ریشه ی باران و بهار است صدایت ...

گل می شکفد دم به دم از خاک به پایت
همْ ریشه ی باران و بهار است صدایت

گل کاشتی و لاله نشاندی و گذشتی
پیداست بر این دامن صحرا رد پایت

از نسل کدامین شب مطبوع بهاری است
آن گیسوی آشفته ی در باد رهایت؟

با آتشم آمیخت نگاهی که تو کردی
بر خرمن من شعله چکید از مژه هایت

بر چهره بخوان شرح مرا قطره به قطره
اشکم همه را ترجمه کرده است برایت

امشب غزلم را صله ی چشم تو کردم
ای شعرترین شعرترین شعر فدایت

در هر غزلم با تو طلوعی است دوباره
هان تا غزل بعد سپردم به خدایت



30 بهمن 1391 1579 0

کهکشان، محصولی از اشک و اشارات تو بود

آخرین باری که مهتاب از دلت جان می گرفت
ماجرای ماه و نخل و چاه، پایان می گرفت

مهربان من! که هر شب این یتیمستان بغض
زیر پایت کوچه هایش عطر انسان می گرفت

کهکشان، محصولی از اشک و اشارات تو بود
چرخ در هر چرخش از چشم تو فرمان می گرفت

تا به پا داری عدالت را، برایت آسمان؛
از نسیم و چشمه و خورشید، پیمان می گرفت

آه اگر اشک تو و چشم غزل خوانت نبود
عشق تنها می شد و راه بیابان می گرفت

کاش این شب ها کسی از عصر فرصت های سبز
در حضورت می نشست و درس قرآن می گرفت

کاش این شب های ابری در کویرستان ما
آذرخش ذوالفقارت بود و باران می گرفت



21 آبان 1391 1397 1

هنوز چشم تو حرفی برای گفتن داشت

شبی که زلف تو قصد قصیده گفتن داشت
دلم هوای غزل گفتن و شنفتن داشت

به موج موج نگاهت شکوه دریا بود
هنوز چشم تو حرفی برای گفتن داشت

ستاره بود و تو بودی، من و شب مهتاب
ولی چه سود که بختم خیال خفتن داشت

چه پرسی از دل تنگم که غنچه ی تصویر
همیشه در دل خود حسرت شکفتن داشت

به نیم ناله دلم بزم اشک را برچید
شبی که گوهری من مجال سفتن داشت

هزار آینه دادم به دست اشک، ولی
شبی که روی خود از من سر نهفتن داشت



21 آبان 1391 1504 0

بین ما و تو فقط فاصله یک دیوار است

آشناتر ز تو کی بود مرا همسایه
دیگر از قصه ی غربت مسرا همسایه

بین ما و تو فقط فاصله یک دیوار است
باش تا بر کنم این فاصله را همسایه

وا غریبای تو دیشب دل ما را خون کرد
ما نکردیم مگر با تو وفا همسایه؟

شکوه ای نیست ز دست تو مرا گرچه شکست
کودکت شیشه ای از خانه ی ما همسایه

علت زردی روی من و تو هر دو یکی است
تا خدا کی کند این درد دوا همسایه؟

خانه ام خانه ی تو، خانه ی تو خانه ی من
دل ما تا شود آیینه سرا همسایه...



19 مهر 1391 1426 0

از سنگ ها که خواند روایت به جز سکوت

از مردگان مپرس حکایت به جز سکوت
ایشان نمی کنند شکایت به جز سکوت

از خاک های سخت چه پرسی حدیث آب
از سنگ ها که خواند روایت به جز سکوت

صبحی که با خروش خروسان سپید بود
در شام او نبود نهایت به جز سکوت

دیگر زبان خواب تو مغشوش بود و گنگ
از رازها که داشت درایت به جز سکوت

از چشم های بی رمقت آن پرنده رفت
از یاد، کس نکرد حمایت به جز سکوت

آنان که در بهار نزارند، مرده اند
زایشان کنم چگونه سعایت به جز سکوت

از تو به غیر هیچ، ندارم به یاد هیچ
گویی نیافرید خدایت به جز سکوت

سیروس! در زبان تو اسرار سایه هاست
در سوره های سحر، چه آیت به جز سکوت



19 مهر 1391 1094 0

و زندگانی من بی سرود می گذرد

کنار پنجره ام، شب چو دود می گذرد
و زندگانی من بی سرود می گذرد

خیالت آمد و دامن کشید و زود گریخت
غمی به روی غمِ دل فزود...می گذرد

مرا  به سینه دلی گرم تر ز خورشید است
شهاب واره ز چرخ کبود می گذرد

مگیر عیب ز من، چون شمیم صبحگهم
که با نسیم، ز هر تار و پود می گذرد

هنوز گرم نگشته سرم، سپیده دمید
شبان با تو سپردن چه زود می گذرد

خوشا ترانه ی سکرآفرین مرگ، که عمر
هماره در غم بود و نبود می گذرد

دوباره شب شد و صبح سپید رفت، البرز!
کنار پنجره ام، شب چو دود می گذرد



19 مهر 1391 705 0

از درخت مهر سیبی می کنم

باز آهنگ طراوت می کنم
از گل و باران حکایت می کنم

از درخت مهر سیبی می کنم
در میان شهر قسمت می کنم

بوسه بر دست محبت می زنم
از صمیمیت حمایت می کنم

عشق این تنها غریب شهر را
دوست می دارم رعایت می کنم

با دلی شفاف تر از آینه
هر تبسّم را اجابت می کنم

آیه ی تطهیر دل هامان صفاست
روز و شب آن را تلاوت می کنم

با کسی گر مهربانی می کنم
از خدای خود اطاعت می کنم



19 مهر 1391 1173 1

دلم می خواست شعر، آیینه ی اندیشه ام باشد

دلم می خواست شعر، آیینه ی اندیشه ام باشد
و چون آیینه بودن، آب بودن پیشه ام باشد

دلم می خواست شعر-این خونِ دردآلود احساسم-
همیشه سبز، جاری در رگ اندیشه ام باشد

دلم می خواست موجی از صداقت می رسید اینجا
مرا می برد تا جایی که دریا، ریشه ام باشد

دلم می خواست مثل پنجره باشم-نه چون دیوار-
که یک رنگین کمان از آشنایی شیشه ام باشد

گمان هرگز نمی بردم که شعر-این یار دیرینم-
مرا اینگونه در خود خرد سازد، تیشه ام باشد
 


19 مهر 1391 55 0

ای بهار کی ظهور می کنی؟

ای نسیم سرخوشی که از کرانه ها عبور می کنی
ای چکاوکی که کوچ تا به جلگه های دور می کنی

ای شهاب روشنی که از دیار آفتاب می رسی
وین فضای قیرگونه را پر از طنین دور می کنی

آی ابر دل گرفته مهاجری که خاک تیره را
آشنای تند بارش شبانه ی بلور می کنی

ای ترنّمی که پا به پای رودها و آبشارها
خلوت سواحل خموش را فضای شور می کنی

آی راهیان که از دیار ما عبور می کنید
پرسشی کنید از او که ای بهار کی ظهور می کنی؟



19 مهر 1391 764 0

بشکن مرا، مگذار زندان تو باشم

رخصت بده، یک گریه همخوان تو باشم
من چتر بستم، زیر باران تو باشم

خارم، جسارت های سبزم سخت ساده
تا فصل چیدن را، نگهبان تو باشم

من با توام! ای خشکسالی در نگاهت!
ابرِ شبی آیینه باران تو باشم

ای کاش، یک شب زخم گل ها را ببینی!
ای کاش من یک روز چشمانِ تو باشم

چون آب شفّافم، چگونه می توانم
یک لکّه آب بر آیینه ی جانِ تو باشم؟

من با تمامِ دل، پذیرایت نبودم
بگذار یک لبخند، مهمان تو باشم

با این همه، یک روز اگر گشتم حصارت
بشکن مرا، مگذار زندان تو باشم



19 مهر 1391 1197 0