بازگشت به شاخه والد: صفحه مجازی شاعر

همیشه حق با دیوانه هاست

دفتر شعر

غزل عاشقانه

 

 

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی

من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی

 

نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز

آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی

 

این مطیع محض دست از پا خطا کی کرده است؟

پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟

 

سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام

رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!

 

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است

آخرش از این نظر هم بی نظیرم  می کنی !

 

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام

می کُشی یکباره آیا ‘ یا اسیرم می کنی؟

 

 



18 فروردین 1392 2543 0

(بدون عنوان)

 

خوشحالم از اینکه گاه کم می فهمم !

شادی را در حضور غم می فهمم !

عمری ست فقط آمدن عیدم را -

از صفحه ی تلویزیونم می فهمم

 

       __________________

 

عمری ست در آتش خدا می سوزم

در خلوت خویش بی صدا می سوزم

من عود میان سفره ی عیدم که -

عمری ست میان سبزه ها می سوزم

 

________________________

 

جامی تهی ام که باده ای نیست مرا

شهری دورم که جاده ای نیست مرا

من ماهی قرمز  ِ پس از عیدم که -

جان دارم و استفاده ای نیست مرا

 

________________________

 

بلبل تا زاری نکند بلبل نیست !

پل وقتی بی عبور باشد پل نیست!

بگذار بچینمت گلم! آخر گل -

از شاخه اگر چیده نگردد گل نیست

 

 



29 اسفند 1391 1647 0

غزل عاشقانه

 

 

هر چه بر ما می رود از خواهش دل می رسد

از دل خوشباور و کج فهم و غافل می رسد !

غالباً در وقت اجرایی شدن هر نقشه ای –

دست کم در چند جا حتماً به مشکل می رسد

می رود اینجا سر هر بی گناهی روی دار !

بار کج این روزها اغلب به منزل می رسد!

لطف قاضی بوده همراهش! تعجب پس نکن –

خونبها اینجا اگر دیدی به قاتل می رسد !

آخرش تیر خلاص از پشت سر شلیک شد !

ظاهراً هرچند دارد از مقابل می رسد !

 

هر ورق از تخته هایش دست یک موج است و باز –

کشتی بیچاره پندارد به ساحل می رسد !

 

 



14 اسفند 1391 1960 0

غزل عاشقانه در روزگاری بدون عشق!!!!!!

 

 

 

غزل عاشقانه ای دیگر

 

 

قهوه ام سر رفته ‘ حتما فال بر هم می خورد!

حال تقدیرم از این اقبال بر هم می خورد!

 

گرچه در این چند سال آرامشم را یافتم

مطمئنم باز هم امسال بر هم می خورد!

 

حرفهایم را کسی غیر از خودم نشنیده است!

ظاهرا در من لبانی لال بر هم می خورد !

 

حال و احوال مرا غیر از خودم از کس نپرس!

حال من دارد از این احوال بر هم می خورد!

 

ناگهان ترکیب برخی چهره های دلنشین

گاه با یک نقطه ی تبخال بر هم می خورد!

 

در زمان بدرقه با من نمی آید کسی!

حالم از اینگونه استقبال برهم می خورد!

#

حرف دل را در پیامی مختصر گفتم ولی –

هی پیامم موقع ارسال بر هم می خورد!

 

 

 

 



01 اسفند 1391 1905 0

یک ترانه عاشقانه

سلام عزیزان

تب ترانه همه رو گرفته! شاید همه داره ن اشتباه می کنن! ولی وقتی همه دارن اشتباه می کنن احتمالا همه داره ن درست میگن!

 

شاید صوابش بیشتر باشه

وقتی همه اهل گناه هستن

لابد همه داره ن درست میگن

وقتی همه توو اشتباه هستن!

حالا این تب چندوقته منو هم گرفته. دوست خوبم پویا بیاتی با تشویقهاش خیلی منو نسبت به ترانه هام امیدوار کرده. نمیدونم راست میگه یا اینکه صرفا میخواد من ادامه بده م بلکه یه چیزی بشه م!!!! حالا این ترانه رو بخونید تا ببینم چی پیش میاد.

 

* بعد از تو

 

به سرم میزنه « همین امروز»...

شایدم « آخرای هفته» برم !

میخوام اون راه ناشناخته رو –

که تا حالا کسی نرفته برم!

 

فکر میکردم اهل این کوچه

راز این خونه رو نمیدونن!

خواهشا اینجوری نگام نکن!

که چشات نقشه هامو میخونن!

 

اگه میخواستی بیای اون روز –

هوا اونقدرهام سرد نبود !

نمیخواستی منو ببینی عزیز!

مشکل از طرح زوج و فرد نبود!

 

خوب میدونم اینکه بعد از تو

زندگی مفت هم نمی ارزه!

بعدِ تو عاشق کسی بودن!

عینهو خودفریبی محضه!

 

خاطرات گذشته مون هرشب -

بی تو با من قرار میذارن!

در و دیوار خونه تا خودِ صبح

منو تحت فشار میذارن!

 

این شب لعنتی چرا بی تو

روز هم میشه ؛ باز سر نمیاد!

چرا از روز رفتنت دیگه

هیچ چیزی درست در نمیاد

  

تو که نیستی چقدر بی روحه ن -

پرده و مبلمان این خونه!

وقتی میرم خرید ؛ تنهایی

هیچ چی توو حافظه م نمی مونه!

 

هر قطاری که رفت از این شهر

تو یکی از مسافرا بودی!

دیگه هیشکی ازم نمی پرسه

که تا این وقت شب کجا بودی؟

  

مرده باشم نبینم اون روزو -

که کسی اشکتو درآورده

اینکه با بی تفاوتی یه نفر-

کاسه ی صبرتو سرآورده

 

قصه مونو به هرکسی گفتیم

همه گفتن جوون و نادونیم

چونکه گفتیم: « باهمیم اما -

آخر قصه رو نمی دونیم » !

 

مث قندیل واسه ویرونی -

یه کمی لرزش و تکون میخوام!

غصه ی رفتنِ تو سنگینه

واسه هضمش کمی زمون میخوام!

 

خوب میدونم اینکه بعد از تو

زندگی مفت هم نمی ارزه!

بعدِ تو عاشق کسی بودن!

عشق نه !  خودفریبی محضه!

 

 



17 بهمن 1391 1922 0

غزل

 

 

بی توآن ظلمی که شادی کرد با من  ؛ غم نکرد !

گریه هم یک ذره از اندوه هایم کم نکرد!

آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که

خطبه های عقد هم ما را به هم محرم نکرد!

راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس!

هیچکس ظلمی که من بر نفس خود کردم نکرد!

نیست تأثیری در ایما ! لالها فهمیده اند

اینکه ده انگشت کار یک زبان را هم نکرد!

نه هراس از آتش دوزخ ‘ نه اخراج از بهشت!

آخرش هم آدمی را هیچ چیز آدم نکرد!

 



02 بهمن 1391 1760 0

شعر عاشواریی

 

امروز اربعین حسین(ع)است ! چه شعری؟!

غزل عاشورایی دیگری بخوانید.

 

یک به یک سرهای سبز از روی تن ها ریخته

بر زمین چون برگ گل دست و سر و پا ریخته

 

این بیابان روزگاری لاله زاری می شود

بس که خون عاشقان بر خاک صحرا ریخته

 

اهل دل در سر سپردن بی نیازند از کلام!

خون خود را هرکه اینجا با یک ایما ریخته!

 

هیچ کس غیر از خود یوسف نمیداند که چیست

آتش عشقی که بر جان زلیخا ریخته!

 

رود میریزد به دریا غالبا ! اما ببین

در کنار علقمه دریا به دریا ریخته!

 

من یقین دارم خدا با خلق خاک کربلا

خاک خود را اینچنین بر فرق دنیا ریخته

 

گفت موسی : کاشکی می شد خدا را دید! و حق

نوری از خورشید نی در طور سینا ریخته!

 

نور خورشید اغلب از بالا به پایین بوده است!

در تنور خولی از پایین به بالا ریخته!

 

کی کسی سمت پیمبرزاده سنگ انداخته ست ؟!

حتما اینجا کیسه ای از نان مولا ریخته!

 

تا نگوید کس «اناالمجنون» نمیداند که چیست-

ارزش اشکی که از چشمان لیلا ریخته!

 

خوش به حال هرکه عمر و جان و مال خویش را

زیر پای تک تک اولاد زهرا ریخته!

 

 



14 دی 1391 1638 0

رباعی

 

از سقف تنی نحیف ‘ آویخته است

تصویر دو سایه در هم آمیخته است

#

ذهن و ...

روح و ...

اعصاب و ... 

زندگی و...

 

نظم همه چیز من به هم ریخته است!

 

 



02 دی 1391 1330 0

از سر دلتنگی

اول از سر دلتنگی :

 

... گاهی دلت بهانه ی من را اگر گرفت

انگیزه ی بهانه ی او را عوض نکن !

با عشق اهل خانه ی هرکس که می شوی

با کعبه نیز خانه ی او را عوض نکن !!!!!

 

این دو بیت از یک غزل قدیمی بود که جایی چاپش نکردم!!!!!

 

و این هم یه رباعی نوسروده:

 

با اشک تو خنده را عوض میکردم!

قانون پرنده را عوض میکردم!

دنیا در دستم بود آن وفتی که -

با دست تو دنده را عوض میکردم!!!

 

و اینکه :

لذت رانندگی در روز بارانی تویی!

برف پاک کن را دلیلی دست افشانی تویی!!!

 

× پی نوشت : شاید به ظاهر بی ربط باشن اما ربط داره ن!

 



16 آذر 1391 1665 1

شعر عاشورایی جدید

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

فریاد " العطش " که شد از خیمه ها بلند

عباس گفت : "یاعلی" و شد ز جا بلند!

 

با گام استوار به سمت فرات رفت...

قدّش بلند! دست بلند و عبا بلند !

 

پُر کرد مشک را و بینداخت روی دوش

ناگاه تیر و نیزه شد از هر کجا بلند!

 

در حلقه ای احاطه شد  از هر طرف ؛ شدند -

از روبروش نیزه و تیغ از قفا بلند!

 

افتاد روی خاک دو دستش ! دوباره شد-

بی هر دو دست باز به روی دوپا بلند!

 

یک باره بُرد ابن طفیلی در این میان -

ناگه عمود آهنی ای در هوا بلند!

 

فرقش شکافت! - مثل پدر موقع نماز -

شد هلهله ز طایفه ی اشقیا بلند !

 

فریاد زد : حسین ! به بالین من بیا !

بنما به دست خود تن عباس را بلند!

 

از دست های خویش- ببین! - دست شسته ام!

در حق من نمای دو دست دعا بلند!

 

میخواستم که پیرغلامت شوم ولی

کوتاه بود فرصت و تیر قضا بلند!

 

#

 

 

شعرم از این به بعد بریده بریده است!

حالا ببین ردیف شد اینجا چرا " بلند" ؟ :

. . .

وقتی که گفت : کیست که یاری کند مرا ؟!

در پاسخش شد از همه جا ناسزا بلند !

فریاد میزدند که کس نشنود! یقین

از عقل ِ کوته است که گردد صدا بلند!

با یک نگاه یک یک آن قوم را شناخت!

فریاد آشنا شده از آشنا بلند!

. . .

از سم اسب های نه چندان نجیب شد-

گرد و غبار در همه ی کربلا بلند!

. . .

از ناله های " نای" بریده ست تاکنون

از " نی" به هر کجا شد از آن پس " نوا" بلند

. . .

یک روسری که باز شود زود می شود

از هرطرف هزار سر بی حیا بلند!

. . .

از جای خویش خواهر درهم شکسته ات

حتی نشد پس از تو به زور عصا بلند !

عمرم پس از تو کاش که کوتاه می شد آه...

اما نبود بخت من آنقدرها بلند !

. . .

وقتی سر بریده به قصر دمشق رفت

بانگ شعف شد از همه ی سرسرا بلند

. . .

تنها نه در مدینه و سرتاسر حجاز!

شد در تمام عرش صدای عزا بلند!

. . .

آن سر که در عزای تو بر زانوی غم است

حتما به لطف توست به روز جزا بلند!

. . .

 

 

 

از نام اکبر است اگر کبریا بلند!

این مُلک گشته است به نام رضا بلند!

جمعیم زیر بیرق و بر سینه می زنیم!

هرجا شود به نام حسین این لوا بلند!

این آستان کیست؟!  که از فرط التفات -

در وقت خواهش است سر هر گدا بلند!

آقا بگیر دست مرا و بلند کن !

بیمار دیده ای که شود بی دوا بلند؟!

 

هان! تک تک شما ! که در این جمع حاضرید!

دست کسی که دیده در اینجا شفا ؛ بلند!

. . .

روزی رسد که بانگ : انا المنتقم" شود

در دهر و کائنات به اذن خدا بلند !

 

 

 



01 آذر 1391 1225 0

شعر آزاد آزاد

 

من از همه ی روزهای هفته می ترسم

                 از صدای نشخوار پنج شنبه ها

بلند بلند شعر میخوانم

                              در تاریکی

 دوشنبه بر زخمم نمکی پنهان میریزد

                                        - از خاکستر مردگان -

از پیراهن های سفید سه شنبه

افتاده بر شلوارهای سیاه جمعه

از مدالهای افتخار که

-        بادهای آلوده به کافور چهارشنبه

                     در طوفانی از ملخ

                  قبل از آنکه درختها را عریان کنند

                           بر سینه هایشان برگهای طلایی

                                                سنجاق می کنند

راهم را طوری با دهانم گره میزنم

                         که آن را از هم باز نکنند

                                                 نه انگشتهای شنبه ی باد

                                                     نه عصاهای نیمه تمام سبز

           یک شنبه ها

صدای خَردشدنم را می شنوم

                      در زیر آرواره های ساعت

                                  زمان دایره ای ست 

                            که گذشتنش  

چیزی را حل نمی کند

 

                                     هیچ روزی پایان هفته نیست

 

 راه میروم

     در ظهرهای مرتعش تابستان

در

                       در عصرهای خاکستری پاییز

      در من حفره ای ست

                           عمیق تر از دریاهای مرده

                                           سنگین تر از

                                   اندوه دوره گردان کتک خورده

خون من

           خوابگرد مسخی ست

                        که در رگهایم به دنبال گلوله ای میگردد

                                 من از شعرهایم می ترسم

                                                          هیچ چیزی

                                                   ترسناکتر از کلمه نیست !

 

 



17 آبان 1391 1062 0

یک شعر غدیری که تازه سروده ام

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دست بردار از دهان! حرفی بزن! چیزی بگو!

من که می دانم تو از فریاد لبریزی! بگو!

 

آشنا کی می شود هرکس که از دور آمده ست؟

کی از این دلمرده ها جز بوی کافور آمده ست؟

 

ناکسان در خانه ی خود نیز محرم نیستند!

در سپاهت مردهای بی جگر کم نیستند!

 

در بزنگاه یقین عمری ست دل دل می کنند!

غالباً حین سفر هم فکر منزل می کنند!

 

بعد از این دلخوش نشو با بیعت شبکورها

می شود با دانه ای بسته دهان مورها

 

روی نرمت سفلگان سست را گستاخ کرد

ناکسی آمد مساجد را شبیه کاخ کرد

 

گر میسّر بود از زن خانه ای می ساختند!

در حیاط کعبه هم میخانه ای می ساختند!

 

حکم بی چون و چرا را هم به شورا می برند!

گاه دستور خدا را هم به شورا می برند!

 

معتمد کی می شود هرکس سخن چینی کند ؟

کی خدابین می شود هرکس که خودبینی کند؟

 

بود از اصحاب اما خطبه چون اضداد گفت!

او که قبل از هرکسی آمد « مبارکباد» گفت!

 

واضح است این نور بر هر آدم شبکور هم!

ساده لوحی بود « اناالحق» گفتن منصور هم!

 

برنگردد هر که بر این عهد باقی بوده است!

اختیار جمع مستان دست ساقی بوده است!

 

نیست وقتی اختیاری ‘ راه غیر از جبر چیست ؟

چاره ی کوران مادرزاد غیر از صبر چیست ؟!

 

تا به این اندازه ما اهل تحمّل نیستیم!

آنچنان هم اهل تسلیم و توکّل نیستیم!

 

در زمان فتح خیبر تا کمر بستی چه شد؟!

دستمال زرد خود را تا به سر بستی چه شد؟!

 

کار ما حالا به لطف بی دریغت بسته است!

سرنوشت صلح هم حتی به تیغت بسته است!

 

تیغ برکش! این در رحمت به رویم باز کن!

دعبلی لالم مرا عمری سخن پرداز کن!

 

دوری از تو کاروان را درخطر می افکند!

ساربان اغلب به پشت سر نظر می افکند!

 

 

پیش خود شرمنده شد هرکس پی تشریح توست!

قطره های اشکهایت دانه ی تسبیح توست!

جز تو شمعی بر سر بالین این بیمار نیست!

هیچ تسبیحی شبیه اشک استغفار نیست!

 

هرکجا اشکی بریزی چشمه ی زمزم شود!

پا به هر سنگی گذاری قبله ی عالم شود!

 

نام تو ورد لبم شد تا زبانم باز شد!

عشقبازی من از گهواره ام آغاز شد!

 

هر که نامت برده در گهواره عیسی می شود!

هر یدی که با تو بیعت کرده بیضا می شود!

 

سرفراز است آنکه اهل ساغر و پیمانه است!

من خریدار توأم! این شعر هم بیعانه است!

 

دلرباها بی نیازند از رسوم دلبری!

در کجا کس دیده جنس خوب را بی مشتری؟!

 

کی کسی جز کودکان با آدم دیوانه رفت ؟

کی کسی با ناامیدی از در این خانه رفت؟

 

چشم اهل دل به روی ماه مولا باز شد!

وحی در سرتاسر عالم طنین انداز شد :

 

لحظه ی اکمال دین عید ولایت بوده است!

حاجتی دیگر جز این کفران نعمت بوده است!

 

 

دینتان را با همین یک آیه کامل می کنم

- گرچه می دانم که دارم سعی باطل می کنم! -

 

با تو باید خلق را همراه میکرد آن زمان

از خطرهای مسیر آگاه میکرد آن زمان

دستهای خدعه در هر آستین را یک به یک -

باید از دامان تو کوتاه میکرد آن زمان

راه یک راه است و لابد آن همه بیراهه را -

اینچنین باید جدا از راه میکرد آن زمان

در غدیر خم چرا دست تو را بالا گرفت ؟

دانه را باید جدا از کاه میکرد آن زمان!

 

گاه با یک اشتباه از دور خارج می شویم!

با علی هستیم اما از خوارج می شویم!

 

مرد از این معرکه نامرد بیرون می رود!

کوه رویین تن از آن با درد بیرون می رود!

 

کوه هم ریگ روان گردد از این بار گران!

از درون آتشفشان گردد از این بار گران!

 

درد را تا آخر این راه نتوانم کشید!

آنچنان دردی که حتی «آه» نتوانم کشید!

 

در زمان جنگ اغلب دست بیعت کم شود!

غالباً در جاده ی باریک ‘ سرعت کم شود!

 

جای آنکه خویش را در دردسر انداختن!

می توان یکباره در میدان سپر انداختن!

 

خشک گردیده ست دامان شراب آلوده ام

کی به مقصد میرسم با پای خواب آلوده ام؟!

 

 

رویگردان کی شدند این رهروان از راه تو ؟

کی به پایان میرسد این هق هقِ در چاه تو؟

 

عفو میکردی اگر وقت قصاصی داشتی!

گر به جای اشعری هم عمروعاصی داشتی –

 

باز هم او را حُکَم هرگز نمیکردی یقین!

بر شریعت این ستم هرگز نمیکردی یقین!

 

داغ ننگی مانده بر پیشانی تاریخ هم!

سبز میگردم اگر قطعم کنند از بیخ هم!

 

زخم من عمری ست دنبال نمکدان گشته است!

چون کویری سالها دنبال باران گشته است!

 

حیف آن رؤیای صادق یافت تعبیری چنین!

سرنوشتت را رقم زد دست تقدیری چنین!

« پشت بر مولا نمودن» زود شایع می شود!

مردم از هم زود میگیرند تأثیری چنین!

مطمئناً برنمیتابند تا « یوم الاداء »

با اداهای اصولی موج تغییری چنین!

فرق بسیاری ست بین «انتخاب» و «انتصاب»!

مفتیان از خود درآوردند تفسیری چنین!

جز تو آیین حقیقت داشت کی راوی چنان؟

جز تو ترکیب طریقت داشت کی پیری چنین ؟

گرچه در عالم نباشد مثل تو مردی چنان!

کس ندارد غیر تو با اینکه شمشیری چنین –

صلح را – گاهی- پذیرفتن نشان از عجز نیست!

فرق دارد موضع تسلیم و تدبیری چنین!

 

 

کوه از رنج تو کم کم سر به دامن میگذاشت!

نخل قدّت بعد از آن رو به خمیدن می گذاشت!

 

هرکه آمد دشمن آل عبا شد بعد از آن!

صاحب تیغ دودم قدّش دوتا شد بعد از آن!

 

کی نشست آن کس که عمری با خدا برخاست کرد؟!

هر که ویران شد چنین ‘ کی قامتش را راست کرد ؟!

 

بلبل از بس ضجه میزد از نفس افتاده بود!

باغ هم همراه بلبل در قفس افتاده بود!!!

 

عمر چیزی بیشتر از صرف یک خمیازه نیست!

خاک دنیا جای مردان بلندآوازه نیست!

 

پای خواب آلوده ام تا نیمه شب بی تاب ماند!

بازهم وقت اذان صبح چشمم خواب ماند!

بندبند جان ما را رخوتی در بر گرفت

چون گل و لایی که بعد از رفتن سیلاب ماند!

من غلام قنبرم ! چون سایه ای پادررکاب-

با همه آزادگی در خانه ی ارباب ماند!

صاحب تیغ دودم؛ فرقش....نگویم بهتر است!

طالع شومی که از آن رمل و اصطرلاب ماند!

 

کاشکی بی سجده میخواندی نماز صبح را !!!

داغ فرقت تا قیامت بر دل محراب ماند!

 

 

 

 

 



04 آبان 1391 2098 2

غزل عاشقانه

 

 

پیش از اینها عاشقی رسم فراموشی نداشت

شمع محفل تا سحر سودای خاموشی نداشت

بزمْ حرمت داشت و در جمع کس با دیگری-

خنده ی زیرلب و حرف در گوشی نداشت

هرکسی از راه معمول خودش می آمد و

در بساطش قابله داروی بیهوشی نداشت

هرکه در آغوش معشوق خودش خرسند بود

در خیالش نقشه ی اشغال آغوشی نداشت

پرده ای وقتی که می افتاد در بین دو تن

تشت رسوایی به عالم هیچ سرپوشی نداشت

 

 

گرچه در اوجم! نترسی! سایه ی بال عقاب

هیچ آسیبی برای هیچ خرگوشی نداشت

 

 



15 مهر 1391 2038 0

غزل عاشقانه

 

 

 

درد من این روزها از جنس دردی دیگر است

کوچه ات بی من مسیر کوچه گردی دیگر است

راه آن راه است و کفش آن کفش و پا آن پا ولی –

رهنورد این بار اما رهنوردی دیگر است

فرق ما در " آنچه بودیم" است با " آنچه شدیم"

تو همان زن هستی و این مرد ‘ مردی دیگر است!

نقشه ی گنجی که من میخواستم پیش تو نیست!

ظاهرا در سینه ی دریانوردی دیگر است

چشمهایت را که بستی با خودم گفتم : جهان –

باز هم در آستان جنگ سردی دیگر است

در درونم جنگجویی از نفس افتاده و

با وجود این به دنبال نبردی دیگر است

وقت خوشحالی ندارم! زندگی من فقط –

داغ روی داغ و دردی روی دردی دیگر است

 

 

 



02 مهر 1391 1278 0

غزل عاشقانه

چشم من در چشم های آشنای دیگری

زودتر - از آنچه باید -  پیر گشتم ! مادرم -

کاشکی میکرد در حقم دعای دیگری!

مستجاب الدعوه بودم تا به امروز؛ اینقَدَر –

سجده میکردم اگر سمت خدای دیگری

زود شستم باخبر میشد و میفهمید اگر-

پای من می رفت توی کفش های دیگری!

آمدم دنبال تو تا پاتوق آن روزها !

نه در آن جا بودی و نه هیچ جای دیگری!

بعد تو دیگر سفر چیزی به غیر از این نبود :

رفتن از یک انزوا تا انزوای دیگری!

 

برنگشتی از سفر تا اینکه کم کم در دلم

جای پایت محو شد با جای پای دیگری!



14 شهریور 1391 1068 0

غزل عاشقانه

 

 

بی تو پیچیده ست در گوشم صدای دیگری

چشم من در چشم های آشنای دیگری

زودتر - از آنچه باید -  پیر گشتم ! مادرم -

کاشکی میکرد در حقم دعای دیگری!

مستجاب الدعوه بودم تا به امروز؛ اینقَدَر -

زود شستم باخبر میشد و میفهمید اگر-

پای من می رفت توی کفش های دیگری!

آمدم دنبال تو تا پاتوق آن روزها !

نه در آن جا بودی و نه هیچ جای دیگری!

بعد تو دیگر سفر چیزی به غیر از این نبود :

رفتن از یک انزوا تا انزوای دیگری!

 

برنگشتی از سفر تا اینکه کم کم در دلم

جای پایت محو شد با جای پای دیگری!

 

 



14 شهریور 1391 821 0

غزل عاشقانه

آدمی دیوانه چون من یار می خواهد چه کار؟!

این سر بی عقل من دستار می خواهد چه کار؟!

شعر خود را از تمام شهر پنهان کرده ام

یوسف بی مشتری بازار میخواهد چه کار؟!

هرکسی در خود فرو رفته ست دستش را نگیر!

کشتی مغروق سکاندار میخواهد چه کار؟!

نقشه هایم یک به یک از دیگری ناکام تر!

این شکست مستمر آمار میخواهد چه کار؟!

در زمان جنگ؛ دشمن زود اشغالش کند -

شهر مرزی جاده ی هموار می خواهد چه کار ؟!

کاش عمر آدمی با مرگ پایان میگرفت

مردن تدریجی ام تکرار می خواهد چه کار؟

بعداز این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم!

شهر ویران گشته فرماندار می خواهد چه کار ؟!

 

 



01 شهریور 1391 903 0

شعری علوی

یا علیم و یا حلیم و یاکریمم نام اوست

روح بسم الله الرحمن الرحیمم نام اوست

حمد رب العالمین گویم که او مولایم است

قصد و منظور از صراط المستقیمم نام اوست

 

سفره ای گسترده تا آفاق ‘ احسان ِ علی

جملگی هستیم بر این سفره مهمان ِ علی

هرکسی آمد نمک خورد و نمکدان را شکست

ما نمک پرورده هستیم از نمکدان علی

 

بی وفایی!  این مرام مردم آزاده نیست!

جنگ نزدیک است اما هیچ کس آماده نیست

گفتن از قرآن و پیغمبر بدون نام او -

عطر و تسبیح است اما مُهر در سجاده نیست!

 

درک توحید و نبوت بی امامت مشکل است

شب عبور از راههای بی علامت مشکل است

خار درچشم ‘ استخوانی درگلو ‘ آوردن ِ -

طاقت این رنج تا روز قیامت مشکل است

 

در زمان جنگ کار فتح خیبر با علی ست

حکم تکلیف همه در روز محشر با علی ست

وقت بیعت پیرهن از شوق بر او می درند!

در جهاد اما سیاهی های لشکر با علی ست !

 

 

تا حصار باغها را با تبر محکم کنند !

چفتهای خفته را از پشت در محکم کنند -

هرکه محکم کرد پشتت را به او دلخوش نباش

باغبانان دسته گل را از کمر محکم کنند!!!

 

پایشان از ابتدای راه می پیچد به هم

در تمارض سینه ها از آه می پیچد به هم

جای رویارویی اما در فرار از معرکه

دست و پای ملت گمراه می پیچد به هم

 

مردم این شهر همچون بخت من خوابیده اند

ایستاده در میان پیرهن خوابیده اند

یک نفر درگوش سرد قبر نجوا می کند !

مردگان شاید که در زیر کفن خوابیده اند!

 

گوش هر ناقابلی شایسته ی پیغام نیست

شهر کوچک جایگاه آدم بدنام نیست

رویگردان از علی از کعبه رو گردانده است!

این لباس رزم کم از جامه ی احرام نیست

 

 

 

کعبه را غیر از علی دیگر کسی مولود نیست

عالم ایجاد بی نام علی موجود نیست

پشتْ بر در کرده اند و از درونش بی خبر

حلقه های در به غیر از روزنی مسدود نیست!

جیرجیر در به غیر از سرفه ای کشدار چیست؟!

تا هوایی در حیاط خانه غیر از دود نیست!

جسم گل های بهشتی رد شد از آن کاینچنین -

بوی درب سوخته کمتر ز عِطر عود نیست

هق هق بی اشک جانش را به لب می آورد

شعله ای سوزنده تر از آتشِ بی دود نیست

برق چشم این جماعت وقت دیدار علی

غیر برق چشمهای گرگ خشم آلود نیست

موقع تقسیم بیت المال با سبکی جدید

هر که سهمش کم شده از دست او خشنود نیست

دستشان در موقع بیعت به زهر آغشته است

در پس لبخندشان جز تیغ زهرآلود نیست!

 

تا عبا پوشید شکل کعبه ای سیار شد

کعبه ای را اینچنین جز او کسی معبود نیست

کبر با درویشها رسم جوانمردی نبود

در کَرَم گر بحثی از منت بیاید جود نیست

جنگ بی پایان دوراندیشی و درویشی است !

این زیانهایی که ما کردیم غیر از سود نیست

 

سرّ حق در سینه های آشنا پوشیده است

گوش نااهلان ولی بر این صدا پوشیده است

جامه ی فاخر نیفزوده ست بر شأن کسی

کعبه چندین قرن تنها یک عبا پوشیده است!

 

چاه فهمید التهاب روح بی تابش چه بود!

این اواخر علت تحلیل اعصابش چه بود

در نماز از زخم پایش تیر بیرون میکشند

خوب دانستند یارانش رگ خوابش چه بود !!

 

***

 

چشم خواب آلوده در هنگام بیداری ‘ تَر  است

اشتیاق سیل دارد رود اگر جاری تر است

هر که تعظیمت نمود از او بترس آری کمان

هر قَدَر خم بیشتر شد تیر او کاری تر است !

 

 

از غدیر امواج تشویش محرّم با علی ست

تا خود ِ روز قیامت زخم این غم با علی ست!

عاقبت باید بنوشد جام زهر از دست غیر

-         مثل مالک - هر که در خط مقدّم با علی ست

-          

: منکر تو ‘ منکر من ‘ قاتل تو ‘ قاتلم

گفته راوی روی صحبتهای خاتم با علی ست!

حرف ابراهیم و موسی ‘ قول عیسی بود و نوح !

: هر که در روز قیامت باشد آدم با علی ست

دم به دم گفته ست با اهل حرم تیغ دو دم

بی علی یک دم نماند هر که یک دم با علی ست

راویان صادق انفاس قدسی گفته اند

اینکه با اذن خدا تدبیر عالم با علی ست

 

تا علی بود آسمانها با زمین فرقی نداشت

رتبه درویش و دارا پیش از این فرقی نداشت

روح ‘ معیار بزرگی بوده از روز ازل

جسم دانشمند با کوتاه بین فرقی نداشت

جوهر هرکس زمان رنج پیدا می شود

قبل طوفان ناخدا با سرنشین فرقی نداشت!

رتبه ی مخلوق را تسلیم روشن می کند

خالق ابلیس با روح الامین فرقی نداشت!

فرق بین راه با بیراهه تنها مقصد است

ورنه در اصل پرستش کفر و دین فرقی نداشت!

 

 

 

 

 

 



14 مرداد 1391 947 0

(بدون عنوان)

هر ثانیه از عمر ، زمانی تازه ست

هر مرگی ابتدای جانی تازه ست

ای کاش گذشته را فراموش کنم

بی خاطره هر روز جهانی تازه ست

 

چون باد پر از گرد به خود می پیچم

مجروحم و چون مرد به خود می پیچم

چون سرخی گونه های سیلی خورده

آرامم و از درد به خود می پیچم

 

هر کس از خویش یک تصور دارد

هرکس در یک کار تبحر دارد

من فرضیه ای عجیب دارم ! این است :

خودشیفته از خودش تنفر دارد !!!!



03 مرداد 1391 931 1

غزلی برای امام زمان (عج)

 

چگونه پر بزنم تا که بال و پر بسته ست ؟!

چقدر در بزنم ؟‍! ها ؟! چقدر ؟! در بسته ست!

از این ستون فرجی نیست تا ستون دگر!

که ریشه های درختان به یکدگر بسته ست!

تفاوتی نکند باغ با قفس! وقتی

دل پرنده شکسته ست و بال و پر بسته ست!

چقدر چشم بچرخانم و نگاه کنم؟!

در این زمانه که هر چشم دیده ور بسته ست!

 اگر که راه نمی خواندم ز تنهایی ست!

که گاه قصد زیارت به همسفر بسته ست!

پر از عریضه شده چاه جمکران؛ حالا -

به جای آب پر از نامه های سربسته ست!

میان راه نمی ماند آنکه قبلِ سفر

درست توشه به اندازه ی سفر بسته ست

به پشت گرمی این قوم دلخوشی کافی ست!

که زود وا شد مشتی که تنگ تر بسته ست!

«عقب نشینی» آرایش سپاه نبود!

مسیرِ فتح به سربازِ بی جگر بسته ست!

زمان آمدنت روی ما حساب نکن!

خودِ خدا به هواخواهی ات کمر بسته ست!

بیا که آمدنت بحث مرگ و زندگی است

نبود و بودِ دو عالم به این خبر بسته ست!

بیا که گوشه ی چشمی به من بیندازی

سعادت دو جهانم به یک نظر بسته ست!                                            

                                          



14 تیر 1391 1815 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها