دفتر شعر

حق با سپیدار است



قسمت به مثقال است، حسرت به خروار است
پس واقعیت داشت: انسان زیان‌کار است

باری به راحت رفت، باری کراهت رفت
هربار می‌گفتم این آخرین بار است

کاری به باری نیست، وقتی عیاری نیست
گردانِ کوران را یک‌چشم سردار است

گاهی که لبخندی‌ست، دامی‌ست، ترفندی‌ست
از چیدنش بگذر، گل طعمه خار است

در امتدادِ باد بیدی خمید و گفت:
من روسیاهم، آه، حق با سپیدار است

حق با جماعت نیست، حتی اگر بسیار
بسیار ناچیز است، ناچیز بسیار است

همساز شو با درد، بگذار و بگذر، مرد
در موضعِ بهتان انکار اقرار است...



از گریه آکنده، چشمم به فرداها‌ست
بیدار می‌مانم، شب نیز بیدار است

از کف نخواهم داد این آخرین دژ را
«پایانِ تنهایی آغازِ بازار است»

::


14 اسفند 91




16 اسفند 1391 1304 1

سالار، خدا قوت

درباره «سربه‌مهر»
و برای هادی مقدم‌دوست


صفر
هادی مقدم‌دوست، سالار هادی مقدم‌دوست، در میان اهل سینما، و اصولاً اهل هنر، اساساً از لونی دیگر است. دیده‌ام که می‌گویم! اولین دیدار نگارنده با او، به یمن مراسم افطاری هفته‌نامه پنجره رخ داد. در آن شلوغی مترصد فرصتی بودم، که سر وقتش بروم و سلام و احوالپرسی‌ای کنم و عرض ارادتی به او به‌پاس «وضعیت سفید»ش، که یکهو دیدم خودش آمد سر میز ما و چنان سلام و علیک و احوالپرسی و ماچ و بوسه‌ جانانه‌ای درگرفت که گویی لااقل ربع قرن است با هم رفاقت داریم! دیدار بعدی به بهانه مصاحبه‌ای فراهم شد و توأم شد با یکی دو ساعت جلوس در چمن‌های حیاط حوزه هنری و صرف یک املت مشدی در قهوه‌خانه چهارراه کالج به‌عنوان افطاری و گپ و گفتی شیرین در پارک دانشجو و پیاده‌روی شبانه‌ای تا میدان ولیعصر و... حاصل این دیدار و آن گفتگو، همین بود که از عمق جان بیایم که هادی مقدم‌دوست از لونی دیگر است. وجودی نازنین، سرشار از فکر و نگاه و مملو از صفا و تواضع. یک چنین وجودی، سالاروار، سایه‌اش را بر سر ساخته‌هایش نیز خواهد گسترد!

یک
هادی مقدم‌دوست، که حالا علاوه بر نبوغ قصه‌پردازی، مجهز است به تجربه سال‌ها همکاری با حمید نعمت‌الله در مقام نویسنده و دستیار کارگردان، و البته دستیاری‌های دیگر و کارگردانی یکی دو تله‌فیلم و... قدم در وادی کارگردانی سینما گذاشته است و قدم اولش را چه خوب برداشته است. «سربه‌مهر» یک قدم اولِ حساب‌شده و دقیق است. در بدبینانه‌ترین حالت ـ مثلاً از نگاه مسعود فراستی ـ فیلمی است استاندارد، درآمده و گرم. درباره ارزش‌های فنی فیلم، البته اهل فن سخن خواهند گفت. گفتنی‌ها کم هم نیست. مثلاً یکی استفاده هوشمندانه از پدیده «وبلاگ‌نویسی»، که از سویی بخش عمده‌ای از بار روایت داستانی را به دوش می‌کشد و از سوی دیگر مؤلفه‌ای مهم در معرفی شخصیت منزوی و خسته صبا (شخصیت اول فیلم) دارد و علاوه بر این‌ها فیلم را با ظرافت به زمان حال و مقتضیاتش سنجاق می‌کند. یا قاب‌بندی‌های زیبا، رسا و «ایرانیِ» تصاویر، که بی‌آن‌که هنرِ کارگردانی را به رخ بکشند، نگاه بیننده را دقیقاً به همان‌چه که باید ببیند، رهنمون می‌شوند. و البته بازی‌های خوب و روان، خاصه بازی کم‌نظیر لیلا حاتمی، که ظرائف و جزئیات شخصیت صبا را به بهترین و باورپذیرترین شکل ممکن تجسم بخشیده‌ است. اما این‌ها، همه، شروط لازمِ خوب بودنِ یک فیلمند. چیزهایی که تازه در صورت وجود، فیلم را قابل این می‌کنند که ببینیمش و به تحلیلش بنشینیم. به‌جز همه این‌ها، که البته در «سربه‌مهر» موجودند، اهمیت این فیلم را باید در جای دیگری جستجو کرد.

دو
موقعیت‌های فیلم، موقعیت‌هایی‌اند که سازنده آنها، در آنها و با آنها زیسته است. فیلمسازی مقدم‌دوست ـ مثل فیلمنامه‌نویسی‌اش و مثل فیلم‌سازی دوستش حمید نعمت‌الله ـ شغلِ او نیست، که زیستنِ اوست. در «سربه‌مهر» طبیعت بی‌جان وجود ندارد. حتی اشیاء نیز زنده‌اند و نفس می‌کشند. هیچ چیز مصنوعی و مقوایی در فیلم نیست و عالم «سربه‌مهر» عالمی زنده، ملموس و واقعی است. از لامپ کم‌مصرفِ واقع در کشوی پایینی، که باید باز شود تا صبا بتواند کشوی بالایی را، که سجاده‌اش در آن است، باز کند؛ تا پرتقالی که صبا در دست دارد، وقتی در ایستگاه اتوبوس نشسته است، تا آن مداد دست‌ساز... تا گوگل و بلاگفا، نه به‌عنوان دو آدرس اینترنتی، که به عنوان جزئی بااهمیت و سرنوشت‌ساز از زندگی صبا، حضوری جاندار و زنده دارند. و اضافه باید کرد «حضور روشن اشیاء» را در فیلم، که در روزگاری که تلخ‌اندیشی و سیاه‌نگری، جانمایه تفکر روشن‌اندیشان و محل پز تشبه‌کنندگان به روشن‌اندیشی است، گوهری نایاب جلوه می‌کند.

سه
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
سهراب سپهری

سربه‌مهر یک «شاهکار سینمایی» نیست. بهتر است بگوییم، سر‌به‌مهر نمی‌خواهد یک «شاهکار سینمایی» باشد. مقدم‌دوست نیامده است شاخ غول را بشکند. سالار ما خاکی‌تر از این حرف‌هاست. او سرش را پایین انداخته است و کارش را کرده است: روایت قصه دختری تنها و خسته، که با تردید و تنهایی و نداری و... دست و پنجه نرم می‌کند. در زندگی این دختر تنها، نه انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست و نه سنت و مدرنیته در تقابل خانمان‌سوز با یکدیگر دارند بنیان‌های زندگی را ویران می‌کنند. زندگی این دختر تنها، از اختلاس و تیتر روزنامه و سرقت مسلحانه خالی است. عالم او عالم ارزش‌های مرسوم یا منسوخِ عدالت‌طلبانه و آزادی‌خواهانه نیست. نه دلش هوای اجرای تئاتر در جشنواره‌ای در فرنگ کرده و نه می‌خواهد علم اعتراض در برابر حکم قصاص بلند کند. انصاف بدهیم که این‌روزها برکنار از این شعارهای دهان‌پرکن و خررنگ‌کن و بدون فریاد و اعتراض، نمی‌توان شاهکار سینمایی ساخت! عالم «سربه‌مهر» عالم تنهاییِ بزرگ و خالیِ یک انسان است، انسانی مثل همه ما، که با خدا پر می‌شود. کارگردانِ خاکی ما، بی‌هیچ‌ گنده‌گویی و شعارپراکنی، ساده و صمیمی و خودمانی، تردید و تنهایی انسان را روایت می‌کند. کارگردانِ متواضع ما، فیلمی متواضع نیز ساخته است!

چهار
«سربه‌مهر» در کدام ژانر سینمایی جای می‌گیرد؟ آیا فیلمی معناگراست؟ هست و نیست. آیا فیلمی اجتماعی است؟ هست و نیست. آیا یک فیلم خانوادگی است؟ هست و نیست. حتی می‌توان آن را یک فیلم سایکولوژیک هم به شمار آورد («سایکولوژیک» معادل لاتین «روانشناسانه» است، و لااقل به همین یک دلیل، دست‌کم یک درجه از «روانشناسانه» باکلاس‌تر است!) همه این‌ها هست و هیچ‌کدام از این‌ها نیست. حالا دیگر می‌توانیم بگوییم مقدم‌دوست و نعمت‌الله خیر برداشته‌اند تا به سهم خود و در عالم خود، قواعد ژانر را در سینمای ایران به هم بریزند. و باید گفت تا اینجای کار موفق هم بوده‌اند. بعید می‌دانیم فیلمی مثل «بی‌پولی» و مجموعه‌ای مثل «وضعیت سفید» را نیز به‌سادگی بتوان در یکی از ژانرهای مرسوم طبقه‌بندی کرد. و بگذرید بپرسیم آیا غیر از این است که اساساً «هنر بزرگ» را نمی‌توان در چارچوب‌های صلب ژانر، خاصه ژانرهای موضوعی جا داد؟ این قیاس شاید مع‌الفارق به نظر برسد، اما شعر حافظ را در کدام‌یک از ژانرهای موضوعی مرسوم می‌توان دسته‌بندی کرد؟ شعر آیینی؟ شعر حکمی؟ شعر اجتماعی؟ شعر عاشقانه؟ مگر نه این است که حافظ عشق و آیین و حکمت و نگرش اجتماعی‌ را در قالب هم‌تافتی از همه این‌ها به مخاطب عرضه کرده است؟ پس پربیراه نیست اگر بگوییم مقدم‌دوست و دوستش نعمت‌الله، دارند در سینما مشق حافظانگی می‌کنند. مشقِ آگاهانه مشی‌ای هنرمندانه که تنها با در نغلتیدن در مباحث بیهوده‌ای مثل قواعد ژانر و نیفتادن در ورطه تفکیک فرم و محتوا و نظایر این مباحثات ظاهراً آکادمیک امکان‌پذیر است. پس بگذاریم کارشان را بکنند. اگر توفیقی حاصل کردند، که انشاالله خواهند کرد، منتقدان خواهند نشست و برای نوع سینمایی‌شان اسم هم انتخاب خواهند کرد!

پنج
اما «سربه‌مهر» می‌تواند دستاویزی باشد برای آن‌دسته از مدعیان سینمای دینی، که دینی بودن فیلم برای‌شان در «دینی بودن موضوع فیلم» خلاصه می‌شود. حال آن‌که دینی بودن «سربه‌مهر» ارتباطی با موضوع محوری‌اش، که نماز خواندن باشد، ندارد. «سربه‌مهر» دینی است، چون مخاطبش را به تعالی و امید و اطمینان هدایت می‌کند. «سربه‌مهر» دینی است، چون عالمی را تصویر می‌کند که عین عالم واقع است، از نگاه مؤمن. عالمی که در آن هم تلخیِ بی‌پولی و بی‌شوهری است، هم شیرینیِ رفاقت و هم‌دلی. هم نامادریِ ـ البته نه نامهربان ـ هست و هم خواهرِ عزیزتر از جان. و آدمی را که با همه نقص‌ها و تاریکی‌هایش، به کمال و روشنی امیدوار است و نگاهش را از امروز به فرداست. در چنین عالمی و با چنین آدمی، موضوع محوری فیلم، هرچیز جز نماز هم که بود، محصول کار اثری دینی و متعالی می‌بود. دست به دعا برمی‌داریم که مدعیانی که ذکرشان رفت، «سربه‌مهر» را چون شاهدی بر مدعای خود، مصادره به مطلوب نکنند. آمین.  

شش
اما گفت عیب می جمله بگفتی، ضررش نیز بگو! نمی‌شود که آدم درباره یک فیلم یادداشتی بنویسد و نقاط ضعفش را «خاطرنشان» نشود! برای خاطرنشان شدن هم که باشد، می‌توانیم بگوییم فصل آغازین فیلم، یعنی تا پیش از آن‌که ماجرای نماز خواندن اتفاق بیفتد، کمی کند می‌گذرد. به تعبیر دیگر، فیلم کمی دیر شروع می‌شود. دیگر این‌که شاید خوب بود تا پیش از این اتفاق، نشانه‌هایی از نماز، ولو محو و مبهم در فیلم وجود می‌داشت تا طرح موضوع نماز بی‌مقدمه و ناگهانی جلوه نکند. یا این‌که می‌شد در فصل پایانی فیلم، بر اهمیت «انتخاب» در ذهن صبا تأکید بیشتری می‌شد. جایی که صبا باید میان گفتن و نگفتن انتخاب کند، و لااقل در تصور خودش، این انتخاب، انتخابی سرنوشت‌ساز است و می‌تواند بر موقعیت ازدواجی که برایش پیش آمده، تأثیر پیش‌بینی‌نشده‌ای بگذارد.

هفت
اصلاً همه این حرف‌ها به‌کنار. به این بیندیشیم که هادی مقدم‌دوست در «سربه‌مهر» کاری کرد که تماشاگران در سالن سینما، برای ارسال پیامک «من می‌رم نماز بخونم»، یا درست‌تر بگویم، برای «نماز خواندن» کف بزنند. آیا همین، و فقط همین، ارزش آن را ندارد که به احترامش کلاه از سر برداریم و بگوییم: سالار، خدا قوت؟!



21 بهمن 1391 1673 0

گلِ گل‌ها محمدی‌ست

اخوانیه‌ای برای محمد معتمدی عزیز
به مناسبت سالروز تولدش
::

پیش‌درآمد:
دوستان، یک دقیقه جمع شوید
از لسان بگذرید و سمع شوید
مثل پروانه محو شمع شوید
دوستان، یک دقیقه جمع شوید
::
درآمد اول و دوم:
نه سفارش گرفته‌ام ز کسی
نه دلم هست در پی هوسی
چیزی از دل رسید بر لب و من
لب گشودم، پدید گشت سخن
حکم دل بود و من پذیرفتم
آنچه از دل حواله شد گفتم
شاعرم من، سخن‌فروش نی‌ام
بهر هر حرف و صوت گوش نی‌ام
گرچه رنگین‌مزاج و دمدمی‌اند
شاعران نیز جزو آدمی‌اند
فرق زر را ز چوب می‌فهمند
اهل فن‌اند، خوب می‌فهمند
آن‌که این شعر در ستایشِ اوست
لایق شعرهای نغز و نکوست
قصد کردم ز روی معتقدی
بسرایم برای «معتمدی»
آنچه «مهدی‌نژاد» می‌گوید
از سرِ اعتقاد می‌گوید
::
اوج:
ای صدایت به نرمیِ پرِ قو
بالطافت‌تر از رمِ آهو
چون خرامِ نسیم در صحرا
مثل بازیِ موج در دریا
چون هوای شمال نازک و نرم
مثل خاک جنوب شرجی و گرم
اوج‌های تو آسمان‌فرسا
جمله تحریرهات گرم و رسا
بم بخوانی، لطیف و باحالی
اوج گیری، حریف اقبالی
[وی خوش آن حنجره که در این بین
مترنم شود به نام «حسین»
ذکر آل رسول و اهل خدا
برکت می‌دهد به شعر و صدا]
::

فرود:
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
گر که پابندِ فرم و اسلوبند
دیگران هم به‌جای خود خوبند
هر گلی بوی خویش را دارد
جملگی را خدا نگهدارد
یک‌طرف لاله‌های خوش‌بر و رو
یک‌طرف دسته‌ گلِ شب‌بو
حسن یوسف نشسته در گلدان
یاس‌ها از حصار آویزان
این‌طرف شاخه‌های ماگنولیا
آن‌طرف‌تر شقایق صحرا
جمله گل‌ها معطرند، بلی
گلِ گل‌ها «محمد»ی‌ست ولی
::

خاتمه:
باغبان، سر مکش ز تیمارش
از سَمومِ خزان نگه دارش
دور از ساحتش حواشی باد
لهجه‌اش تا همیشه کاشی باد
::



04 مهر 1391 1590 0

بعد از تو خاک بر سر دنیا



کی می‌شود شبیهِ تو پیدا؟ علی علی
بعد از تو خاک بر سر دنیا، علی علی
::

عالی‌مقامِ عالمِ بالا، علی علی
والاعلوِّ عالیِ اعلی، علی علی

دستِ حق و زبانِ حق و چشمِ حق، به‌حق
آیینه خدای تعالی، علی علی

نامت دوای درد و کلامت شفای دل
استادِ ذوفنونِ مسیحا، علی علی

گاهی شریکِ دردِ تو عیسا، علی علی
گاهی عصای دستِ تو موسا، علی علی

با ذوالفقار ـ تیغِ ستم‌سوزِ «لا» ـ به کف
تنزیه‌کارِ ساحتِ «الّا»، علی علی

شاهینِ تیزبینِ ترازوی خیر و شر
فرمانروای محشرِ كبري، علی علی

پیرِ خرد بدایه به نامِ تو کرد و گفت:
حقِّ مبرهن است همانا علی، علی

آموزگارِ عشق گریبان درید و گفت:
دردا و حسرتا و دریغا علی، علی

شیخان و زاهدان و فقیهان و مفتیان
حق حق علی علی، یا مولا علی علی

رندان و لولیان و فقیران و صوفیان
هو هو علی علی، یا هو یا علی علی

«وردِ زبانِ اهل زمانا، علی علی
یکتای روزگار و یگانا، علی علی»

اوج و فرودِ نغمه نصرت علی، علی
ریحان و روحِ خطِ معلّا علی، علی

یک‌شمّه از کلامِ تو شد چشمه، موج موج
یک‌چشمه از سکوتِ تو دریا، علی علی

هر بت که سجده بردمش، آخر خدا شکست
حدّ تو نیست یک صنم اینجا، علی علی

دنیا هنوز نام تو را می‌بَرد مدام
دنیا هنوز محو تماشا: علی، علی

دنیا هنوز تشنه شمشیرِ عدلِ توست
آن تلخ‌ترْ شرابِ گوارا، علی علی

دیگر علی ندید به خود خاک و، دید اگر
پیش از تو بود حضرت زهرا علی، علی

یک‌چند بود حضرت زهرا انیس تو
یک‌عمر... آه، تنها تنها علی علی

دستِ عقیل سوخت که گویند دشمنان
«با دوست هم نکرد مدارا علی»، علی

گفتیم «در نمازش...» گفتند «در نماز؟
او هم نماز می‌خواند آیا؟ علی؟ علی؟»

حق ـ محضِ حق ـ و این‌همه باطل؟ خدا، خدا
هَمج‌الرعاع و این‌همه غوغا؟ علی، علی

یاران و زهرِ غَدر، شیاطین و تیغِ کین
ای زخم‌خورده از همه ما، علی علی

بیراهه است و ظلمت، بیراهه است و ظلم
بانگی بزن به خیل رعایا، علی علی

ما مانده‌ایم و معرکه، ما مانده‌ایم و تیغ
ما مانده‌ایم و صف به صف اعدا، علی علی

ای خطِ نورِ لم‌یزلی، تا ابد بتاب
دیروز را بریز به فردا، علی علی

من با زبان خاک چگونه بخوانمت؟
بالانشینِ عالمِ بالا، علی علی

دنیای بی‌تو توده خاکی‌‌ست بی‌خدا
بعد از تو خاک بر سرِ دنیا، علی علی
::

تنها، غریب، تنها... حتی میانِ ما
حتی در این مراسمِ احيا، علی علی...
::

امید مهدی‌نژاد/ حسن صنوبری
رمضان 1433



25 مرداد 1391 1616 0

زنده‌تر از آن بود که بمیرد


زنده‌تر از آن بود که بمیرد
[دو قطره اشک، در وداع آسیدمحمود گلابدره‌ای]
::
آسیدمحمود گلابدره‌ای را چهار پنج بار بیشتر ندیدم. چهار پنج سالِ پیش و چهار پنج بارِ اساسی. زنده‌تر از آن بود که بمیرد. اول‌بار، با مصطفی حریری (که الان نویسنده است و مستندساز) و احمد خیاطیان (که الان برای خودش مهندسی است اساسی) با سید قراری گذاشتیم و رفتیم دارآباد و مهمان‌مان کرد به غار تنهایی‌اش. غاری که بعد از برگشتن به ایران، ماه‌ها در آن زندگی کرده‌ بود. حرف می‌زد. خاطرات می‌گفت. یک مقاله بلندش را هم که در روزنامه‌ای منتشر کرده بود با هم روخوانی کردیم. که ساعت‌ها طول کشید. که جابجایش دوباره به حرف می‌آمد و ماجرا می‌گفت از جوجه‌ها و غول‌ها. بعد هم مهمان‌مان کرد به یک دیزیِ اساسی و... رفت. یعنی ما رفتیم. او ماند و رفت بالا.
بار دوم، ما را هم با خودش برد بالا. در هر تکه راه، از مسیر اصلی جدا می‌شدیم و کوره‌راهی را می‌پیمودیم و می‌رسیدیم به خلوت‌گزیده‌ای، بریده از اجتماعی، مطرودِ خاندانی، که تهران بزرگ را ول کرده بود و یک گوشه از کوه برای خودش آلونکی بنا کرده بود و همان‌جا شب‌ را روز می‌کرد و روز را شب. مثلاً یکی‌شان مهندسی بود اساسی که دور از مسیر، چادری زده بود و معلوم نبود از کجا آب گیر آورده بود و برای خودش درخت‌کاری کرده بود. و دیگرانی و دیگرانی. همه هم رفیق با سید. تعجب می‌کنید اگر بگویم کلاغ‌ها هم با سید رفیق بودند؟ تعجب می‌کنید، اما کلاغ‌های مردم‌گریز از سید نمی‌گریختند. همان‌جا «کتاب سوم»م (یک مجموعه‌ طنز مینی‌مال) را به سید دادم. فکر نمی‌کردم بخواندش. اما دفعه بعد که دیدیمش گفت عجب غولی هستی تو. آدم خوب‌هایش غول بودند و آدم بدهایش جوجه. عجالتاً این جوجه را هم در جمع غول‌هایش راه داده بود. دارم پریشان می‌نویسم. عنان قلم رهاست. آسیدمحمود عنان قلمش رها بود. گاه به تاخت می‌رفت و گاه به یورتمه و گاه به گاه سر رودی، لب آبی، می‌ایستاد به گلگشت و تماشا. رها بود، اما پریشان نمی‌نوشت. پریشان می‌نمود، اما خاطرجمع بود. دیوانه می‌نمود، اما عقل غریزی سهمگینی داشت. «لحظه‌های انقلاب»ش مهم‌ترین سند مکتوب است از آنچه در پاییز و زمستان 57 در خیابان‌ها و خانه‌های تهران و شمیران گذشته است. بارها و بارها این مردمی‌ترین روایت از انقلاب را خوانده‌ام و خوانده‌ام و مو به تنم سیخ شده و حسرت خورده‌ام که چرا این کتاب دیده نمی‌شود و خوانده نمی‌شود، آن‌چنان که باید. اوایل یکی دو بار «استاد» خطابش کردیم. فحش‌مان داد و گفت من استاد نیستم. آقاسید را اما دوست‌ می‌داشت. برازنده‌اش بود. آقا بود. سید بود. مرد بود. در دیدار سوم، احمد خیاطیان قطعه‌ای را که در شأنش نوشته بود برایش خواند. یک‌جا گفته بود «دالِ دلِ دلیرت...» خیلی از این تکه خوشش آمد. هی تکرارش می‌کرد: دال دل دلیرت... شیفته این همنشینی شاعرانه کلمات بود. مصطفی حریری در صدد بود ترتیبی دهد از «لحظه‌های انقلاب»ش یک برنامه تلویزیونی تهیه کنند برای پرس‌تی‌وی. که خود سید بیاید و بروند میدان انقلاب و چهارراه ولیعصر و خیابان ویلا و خیابان طالقانی و خلاصه همه خیابان‌هایی که سید تصویر سال پنجاه و هفت‌شان را در کتاب ثبت کرده بوده، بگردند و سید متن کتاب را به انگلیسی برای دوربین‌ها روایت کند. بعدتر احمد میراحسان همتی کرد و مستندی ساخت اساسی بر همین اساس. کوتاه. تک‌قسمتی. سید آنجا هم خودش بود. پرشور. پرهیجان. پریشان‌نما. پریشان می‌گویم. دارآباد را که بالا می‌رفتیم، یک گوشه نشستیم که خستگی‌ای در کنیم و سیگاری بکشیم. یکی آمد دست گذاشت روی شانه‌اش و گفت آقا چرا سیگار می‌کشی، پرخاشگرانه گفت برو ردّ کارت عمو. یارو گفت من رو این‌طوری نبین، من زن داشتم، بچه داشتم، کارخونه داشتم، اینا همه رو ازم گرفتن... داشت ادامه می‌داد که آقاسید گفت برو بابا، من خودم زن سوئدی داشتم، ده سال آمریکا بودم، اصلاً می‌دونی من کی‌ام؟ اصلاً فلان و بهمان و چه و چه به کجا و کجای این مملکت و... توقع ندارید که بگویم این فلان و بهمان و چه و چه، چه بود و دقیقاً به کجای مملکت حواله شد. یارو یخ کرد. خلع سلاح شده بود اساسی. سرش را انداخت پایین و رفت. اصلاً این را برای چی گفتم؟ مهم است؟ الان سید از غار تنهایی‌ش زده بیرون و دیگر هم برنمی‌گردد. دالِ دل دلیرش خالِ آسمان شده و آن‌قدر می‌رود بالا که چشم مسلح هم نخواهد دیدش. فاتحه. هان، خدا کند برود پیش آقاجلال و سیمین‌خانم. برود پیش شمس. بعد آنجا سه‌تایی (با جلال و شمس) سرِ پیچِ نابلدکش کمین کنند و جوجه‌ها و فکلی‌های توده‌ای و روشنفکر را خِفت کنند و با پشت دست بزنند توی شکم‌شان و با سبیل‌شان ور بروند و به ریش‌شان بخندند. کسی می‌داند آن دنیا اسالم هم دارد یا نه؟ اگر داشته باشد، بعدش بروند آنجا و هیزم بشکنند برای شومینه آقاجلال‌ساز و آسیدمحمود تصنیف شمرونی بخواند و آقاجلال ریسه برود. هرچند حالا دیگر خلوت‌گزیده‌ها و از اجتماع‌بریده‌های دارآباد و دربند و گلابدره، دیگر کسی را ندارند که برای‌شان کتاب ببرد و با هم بنشینند مملکت را کمپلت سنگ‌شور کنند. کلاغ‌های دارآباد هم دیگر باید بِرَمند از همه و بپرند. حتی دیگر کسی نیست فحش خواهر و مادر بدهد به اول و آخر کسی که گفت چنارهای دربند و گلابدره را بیندازند و به جای‌شان کاج سوزنی بکارند تا شمیران عین اروپا شود. دیگر هیچ‌کس نیست. آسیدمحمود که عمری مرثیه‌خوان آقاجلال بود، حالا مرثیه‌خوانش کیست؟ راستی، پیمان کجاست...؟ پریشان می‌نویسم، اما حالا «تو، خلق قهرمان من، آغوشت را باز کن و این قطره غم‌زده ناچیز را که مشتاقانه به سویت پر کشیده و پرپر می‌زند پذیرا شو و شرّ سگانِ عوعوکن و خرمگسانِ خام‌طبعِ خالیِ وزوزکن را که به جانت و جانم ریخته‌اند از جانت و جانم بکن و از شر وسواس‌الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس و از شر حاسد اذا حسد نجاتم بده. پناهم بده. دستم را بگیر. این دست‌اندرکاران همه‌کاره بی‌کاره دوجاگوی دودره‌باز نامرد، نابودمان می‌کنند. دستم را بگیر.» آره. چنین گفت آسیدمحمود قادری گلابدره‌ای، روحش شاد.
::



22 مرداد 1391 1343 0

من و تارِ سبیلِ قیدار


[طبیعتاً تقدیم به رضا امیرخانی]
::

در مقام یک علاقمندِ پر و پا قرصِ قلمِ رضا امیرخانی، کاملاً منطقی بود که در اولین روز حضور در نمایشگاه کتاب برای بازدید و باقی قضایا، «قیدار» را بخرم و همان‌شب فی‌المجلس خواندنش را شروع کنم و ساعاتی بعد، به یکی از اولین خوانندگان آخرین اثر قلمی رضا امیرخانی تبدیل شوم. قیدار انصافاً کوبنده شروع می‌شود: مرسدس کوپه کروک و قیدار و شهلا و غذاخوری خلیل و گردنه نامردِ قرق‌چیِ و بیمه جون (که در لحظه تصادف خاک‌بادی به‌حق می‌پوشاندش) و بعدتر تهران دهه پنجاه... همه، همانند که باید باشند. شخصیت‌ها و زمان و مکان به کنار، ماشین‌ها هم که در پیشرفت داستان و الحاق هویت به فصل‌های قیدار نقش بی‌بدیل دارند، جان دارند و زندگی. و البته «عاشقیت» و «رفاقت»، که در رابطه تنگاتنگ با جانمایه اصلی رمانند ـ که همانا «جوانمردی» باشد ـ حضوری زنده و اصیل دارند در قیدار.
البته، اگر قرار است منصف باشیم، باید بگویم که قیدار ابداً به همان قوت که شروع می‌شود تمام نمی‌شود. هم کتابِ قیدار و هم خودِ قیدار. ثلث سومِ قیدار لااقل من‌یکی را که در ثلث اول حتی مستغرق شده بودم، اصلاً راضی نکرد. قیدار در «لنگر» لنگر می‌اندازد و می‌رود که به گل بنشیند. از آنجا به بعد خیلی از تارهایی که در نیمه اول داستان رشته شده‌اند تا مرز پنبه شدن پیش می‌روند. مثالش همین‌که «شاهرخ قرتی» گاراژدارِ بی‌ناموسِ نوکیسه، که نصف بیشتر فجایع داستان، از هتک حرمت شهلا تا چاقو خوردن قیدار و خط‌خطی شدن رفاقت صفدر و قیدار، مستقیماً زیر سر فتنه‌گرِ اوست، همین‌طور رها می‌شود به امان خدا. منِ خواننده امیرخانی می‌فهمم که شاهرخ‌خان ارزش نمادین دارد و نماینده نوکسیه‌های شبه‌مدرن است که باید بماند تا سرمایه‌سالاریِ دهه پنجاه نضج بگیرد و بعد شیفتگانِ آقاقیدارها و آقاتختی‌ها و سیدگلپاها بر شاهرخ‌ و شاهرخ‌ها بشورند و انقلاب بشود و جنگ بشود و ارمیا برود جبهه و موشک بخورد وسط خانه مهتاب و مریم و... باقی ماجرا. اما تمام این توجیهات نمی‌تواند منِ خواننده قیدار را راضی کند که رضایت بدهم که ته ماجرا آقاقیدار به طرز سوررئالیستیکی گم‌گور بشود و شاهرخ قرتی قسر دربرود و یک مردِ اساسی پیدا نشود حقش را بگذارد کف دست کثیفش.  
::

خلاصه این‌که از خواندن قیدار که فارغ شدم، هرطور حساب کردم دیدم باید این فروخوردگی حسی آزارنده را با یکی در میان بگذارم. و خب، کی بهتر از خود خالق قیدار؟ این بود که گوشی موبایل را برداشتم و به رسم پیامک برای امیرخانی نوشتم:
«حالا همه‌چی به کنار، اما بالاخره یکی نباید این شاهرخ قرتی رو قشنگ کاردی‌ش می‌کرد خب؟»
دقایقی بعد امیرخانی پاسخ داد:
«شاید هم کرده باشه. مخلصِ امید.»
و این البته طفره رفتنی بود رندانه! من یکی که توی کَتَم نمی‌رود رضا امیرخانی اهل سفیدخوانی و ادامه داستان در ذهن مخاطب و لابد پس‌فردا هم مرگ مؤلف و از این بازی‌ها باشد. اما خب، بالاخره چیزی بود که حضرت مؤلف گفته بود و یک «مخلصم» هم ته‌ش انداخته بود و راه را بسته بود و این بود که کاری‌ش نمی‌شد کرد. لذا بود که برای تلطیف فضا، پیامک دیگری به این تفصیل نوشتم و برای امیرخانی فرستادم:
«ضمناً، به نمایندگی از ساکنان محله آشیخ‌هادی، به خاطر اینکه قرار با جورکن را بیرون از محل ترتیب دادید از شما تشکر می‌کنم!»
که اشاره داشت به ماجرایی که منجر به کتک خوردن قیدار از آن جوانکِ مست‌ شد. که شهناز (زن صفدر) که مأموریت داشت فیلم بازی کند و رد پیرزنِ جورکن را بزند، تا صفدر و قیدار ماجرای شهلا را از زیر زبانش بکشند، قرارش با پیرزنه را بیرون از محله‌ای که در آن خانه داشت (محله شیخ‌هادی، که بر حسب اتفاق، نگارنده این سطور همان‌جا زندگی می‌کند) می‌گذارد و جورکن را می‌کشاند به خیابان امیریه، سرِ جامی. و البته، این حرمت‌گذاری به محله چه جوهر شریفی دارد نسبت به «محله‌محوری» که خیرخواهانِ پایتخت عمری است دارند خودشان را خفه می‌کنند تا احیایش کنند، مگر تهرانِ بی‌در و پیکرِ امروز، با این قبیل تهمیدات، دوباره جایی برای زندگی شود، و نمی‌توانند. و این حرمت، چه ظریف در همین تکه داستان می‌تواند تبلیغ شده باشد.
::

تا چند روز به قیدار فکر می‌کردم. به قیدار و شهلا و صفدر و شهناز و شاهرخ قرتی و گاومیش دوازده‌سیلندر و حتی اگروز سیب‌پرت‌کنِ پلیموث و خاصه تهران دهه پنجاه. بخصوص وقتی سوار تاکسی یا اتوبوس، از خیابان‌های مرکز شهر، یعنی اصلِ تهران دهه چهل و پنجاه، می‌گذشتم. در یکی از همین فکر کردن‌ها بود که به این نتیجه رسیدم قیدار چه ادامه‌ باوفایی است برای «من او» گو این‌که حضور کوتاه تلفنی علی فتاح (شخصیت اول من او) در قیدار هم در این نتیجه‌گیری بی‌تأثیر نبود. اما هرچه بود در ذهنم «من او» و «قیدار» از نقاط مختلف به هم گره می‌خوردند و چون دو کلاف مدام در هم می‌تنیدند.
در ایستگاه جامی از اتوبوس پیاده شدم. همان‌جا که صفدر تار سبیل قیدار را به باد سپرد. دقیقاً وقت غروب. به «من او» و «قیدار» فکر می‌کردم. به «عشق» که جان‌مایه من او بود و به آجرهای منقوش به نقش «علی» و «حق» که صدای علی‌علی گفتن‌شان را درویش مصطفا به علی فتاح نشان داد و آن آجر «مع» که حاصل دست و دل علی فتاح بود. به «جوانمردی» که جان‌مایه قیدار بود و به تار سبیل قیدار که ضمانت رفاقت‌شان بود و صفدر بی‌هوا به فوتی سپردش و حرمت رفاقت را به باد داد... اولِ جامی، روبروی کلانتری، چشمم به یک خانه کلنگی افتاد. خارخار فکر آجرهای حق و تار سبیل قیدار، بالا گرفت و از تویش این جمله درآمد و پیامک شد و رسید دست رضا امیرخانی:
«تارِ سبیلِ آقا قیدار رو جُستم. لای درز سیمانی دوتا آجرِ دیوار یک خانه کلنگی سرِ جامی، که نقش «حق» روی‌شان هنوز خوانده می‌شد. می‌شه نگهش دارم پیش خودم؟!»
دقیقه‌ای بعد، پاسخِ امیرخانی هم البته رفیقانه بود:
«حق به حق‌دار می‌رسه داداش!»
::

الان دیگر آرام‌تر شده بودم. الان من هم در عالم «قیدار» و هم در عالم «من او» انگار حضوری داشتم. پیش‌ترها البته با شعری که به امیرخانی تقدیم کرده بودم، سعی کرده بودم خودم را زورکی یک‌جور شریک  «من او»یش بکنم! خاصه در این بیت که:
«از من به او که شعر رهایش نمی‌کند
برگرد، طرح قافیه این بار سهم ماست»
که یادم باشد سر فرصت فصلی مشبع در این باب بنگارم که امیرخانی بدل از شاعری کردن است که نویسندگی می‌کند. امیرخانی در داستان‌هایش شعر می‌گوید اصالتاً. از رباعی و غزل بگیر تا حتی ترجیع‌بند. که خب البته حالا جایش نیست.
هرچه بود، از سنگکیِ تقاطع جامی و شیخ‌هادی، نان داغی گرفتم که ببرم خانه و بعد هم کشف‌هایم را با همسرم در میان بگذارم که طبعِ کلاسیک‌پسندش اجازه‌اش نمی‌دهد به اندازه من قلمِ امیرخانی را دوست داشته باشد... اصلاً شاید یک‌روز با هم رفتیم خانه شهنازِ صفدر را هم پیدا کردیم. فقط یادم باشد از امیرخانی بپرسم خانه شهناز بالاتر از جامی بوده یا پایین‌تر از جامی.
::



10 تیر 1391 1526 0

طف ـ 12


علی بن الحسین به قامت ایستاد و مردمان خاموش شدند. پس بعد از حمد خدای و ذکر رسول، فرمود:
ای مردمان! هرکه مرا می‌شناسد، می‌شناسد. و هرکه نمی‌شناسد، خود را به او می‌شناسانم:
من علی بن حسین بی علی بن ابی‌طالبم. فرزندِ آن‌که در کنار فرات سر از تنش جدا کردند، بی‌که گناهی کرده یا خونی بر گردن داشته باشد. منم فرزند آن‌که حرمتش دریدند و حق نعمتش نداشتند و داشته‌اش بردند و اهل و عیالش اسیر گرفتند. منم فرزند آن‌که آن‌مایه زخم بر او زدند تا طاقتش برفت و به زجرش کشتند. من فرزند چنین کسم، و همین فخر بسم.
ای مردمان! شما را به خدا، به یاد دارید که نامه‌ها به پدرم نوشتید و او را فریفتید و عهد و میثاق کردید و بیعت آوردید، و آخر با او قتال کردید تا او را کشتید؟ چه زشت اراده‌ای کردید و چه بد توشه‌ای برای خود پیش‌فرستادید. پس به چه روی در رسول خدا خواهید نگریست، آن‌گاه که شما را گوید «خاندانم کشتید و حرمتم شکستید، شما از امت من نیستید...»
خدا رحمت کند، هرکه اینک اندرزم بنیوشد و در راه خدا و رسول و اهل بیت رسول وصیتم بپذیرد؛ که ما به رسول خدا تأسی کرده‌ایم.
گفتند: ای فرزند رسول! شنواییم و پذیراییم و از تو روی نمی‌گردانیم. خدایت بیامرزد، آنچه فرمان است بفرمای، که دوستانت را دوست می‌داریم و دشمنانت را دشمن. بفرمای تا یزید را ببندیم و بیاوریم، که بیزاریم از هرکه بر تو و بر ما ستم کرد.
فرمود:
هیهات، هیهات، ای مردمان غدار مکار، به آنچه می‌خواهید نمی‌رسید. می‌خواهید با من همان کنید که با پدرم کردید؟ نه. از شما تنها همین ‌خواهم که رهای‌مان گذارید. نه با ما باشید و نه بر ما.



21 آذر 1390 1192 0

طف ـ 11


زینب، به تماشاییان اشارت کرد که خاموش شوند. نفس‌ها در سینه زندانی شد و جرس‌ها از صدا افتاد. آن‌گاه گفت:
شکر خدای عز و جل را، و سلام بر جدم محمد و بر خاندان طاهرش.
گریه می‌کنید؟ ای اهالی کوفه! ای اهالی نیرنگ و فریب! پس چشم‌های‌تان از اشک خشک مباد و ناله‌های‌تان به پایان مرساد.
شما بدان پیرزن می‌مانید که رشته‌هایش را از بعد آن‌که به‌دشواری تابید، باز پنبه کرد. بدین‌سان ایمان‌تان را مایه خیانت کردید. چیست در شما جز لافِ گزاف و فخر به عیب و عار؟ چاپلوسید چون کنیزکان و غمازید چون کافران. آن گیاه مسمومید که در منجلاب ‌روید و آن نقره منحوس که آرایه گورها گردد. بدانید که بد ماجرایی برای خود رقم زدید. خشم خدا را از برای خویش خریدید تا جاوید در عذاب بمانید.
گریه می‌کنید؟ پس بسیار گریه کنید و اندک بخندید؛ که خود را به ننگی آلودید که به آب هفت‌ دریا شسته نتواند شد. و چگونه پاک شود ننگ قتل فرزند پیامبر خاتم و سرور جوانان بهشت. هم‌او که پناه‌تان بود و پشتیبان‌تان. فریادرس‌تان بود و روشنی‌بخش‌تان. سالارتان بود و راهبرتان. چه بد گناهی دامنگیرتان شد و چه دور افتادید از بخشایش خدا. سعی‌تان هبا گشت و سرمایه‌تان به باد رفت. به قهر خدا برگشتید و به ذلت و مسکنت نشستید. وای بر شما، ای اهالی کوفه!
ندانید چه جگری از رسول خدا خون کردید. ندانید کدامین مستورگانش از پرده بیرون کشیدید. ندانید چه خونی از او ریختید و چه محترمانی از او به خواری انداختید.  
در شگفت آیید اگر آسمان بر سر و روی‌تان خون ببارد؟ و البته عذاب سرای دیگر خوارتر و رسواترتان خواهد کرد؛ که در آن روز پشت و یاوری ندارید.
گر دو روزی مهلت‌تان داده‌اند، سبک‌خیال مباشید و به وهم در نغلتید. که او در کار انتقام به شتاب نمی‌افتد و بی‌تابِ از کف دادن فرصت خونخواهی نیست. پروردگارتان در کمین‌تان نشسته است...
و کوفیان، حیران و انگشت بر دهان می‌گریستند...



19 آذر 1390 1073 0

طف ـ 10


عباس بن علی، باری دیگر به نزدیک حسین شد تا اذن قتال بگیرد. حسین گفت:
ـ ای برادر، تو سالار و پرچمدار سپاهی.
عباس گفت:
ـ از زندگی سیر آمده‌ام. سینه‌ام دیگر پذیرای این‌مایه غم نیست. رخصتی ده تا قصاص خون‌مان را از این گروه منافق بستانم.
حسین گفت:
ـ پس برای این طفلان، اندکی آب مهیا کن.
عباس، به جانب کوفیان روان شد و آنان را موعظت کرد و از قهر خدا ترسانید. سخن در آنان کارگر نیفتاد. پس در عمر سعد خطاب کرد:
ـ ای فرزند سعد! این حسین است، سبط رسول‌الله، که یاران و خاندانش را کشتید. اینک بانگ زنان و کودکانش به العطش بلند است. قدری آب به آنان بنوشانید و دل‌شان روشن کنید.
شمر بن ذی‌الجوشن عربده سر داد:
ـ ای فرزند بوتراب! اگر روی زمین را آب گیرد و آن آب در دست اختیار ما باشد، قطره‌ای به شما ننوشانیم، مگر در بیعت یزید در آیید.
عباس، به شنیدن شیون اطفال، تاب نیاورد. مشکی برگرفت به جانب فرات تاخت. کمان‌داران از دو سو گردش گرفتند. از کمین جست و به بند فرات اندر شد و مشک پر آب کرد. چون عزم رجعت کرد، سپاه کوفی راهش گرفت.
عباس، رجز بر لب و تیغ بر کف، بر کوفیان تاخت و قتالی عظیم کرد. ناگاه زید بن ورقاء از کمین نخلی جست و دست راستش بینداخت. عباس مشک به یسار گرفت و رجز سر داد:
ـ حاشا، که گر دستم بیندازید، از دینم دست نخواهم کشید...
حکیم بن طفیل به حیلت بر او جست و دست چپ نیز انداخت.
عباس، مشک به دندان گرفت. کمان‌داران، از چار سو بر او تیر گشادند. تیری بر مشک و تیری بر سینه‌اش نشست. پس بر جای ماند. یکی عمود آهنین بر سرش کوفت. عباس فریاد برآورد:
ـ از من بر تو سلام، یا اباعبدالله...
حسین بر کوفیان تاخت و به بالین برادر رسید و غرقه در خونش دید. پس به‌سختی گریست و گفت:
ـ اینک پشتم شکست و چاره از برایم نماند.
آن‌گاه رو به کوفیان کرد و گفت:
ـ آیا کسی یار‌ی‌مان نخواهد کرد؟ آیا کسی پناه‌مان نخواهد داد؟ نیست حق‌خواهی که حامی‌مان باشد؟ نیست خداترسی که از عذاب دوزخ اندیشه کند و به یاوری ما برخیزد؟



17 آذر 1390 1074 0

طف ـ 9


قتال در گرفته بود...
حسین محاسن پاکش را در کف گرفت و گفت:
ـ خشم خدا بر امت موسی آن‌گاه شدت گرفت، که برای خدا فرزندی تراشیدند. خشم خدا بر امت عیسی آن‌گاه شدت گرفت، که خدا را ثالث ثلاثه پنداشتند. خشم خدا بر مجوسان آن‌گاه شدت گرفت که آفتاب و ماه را پرستیدند. و خشم خدا بر امت رسول این هنگام شدت گیرد که بر کشتن فرزند رسول گرد آمده‌اند. من اینان را اجابت نخواهم کرد تا آنکه خدا را ملاقات کنم، آن‌چنان که این ریش و مو به خون خضاب کرده باشم...
پس روی در کوفیان، فریاد برآورد:
ـ آیا فریادرسی نیست که از برای خدا به فریادمان رسد؟ آیا کسی نیست که از خاندان رسول خدا پاسداری کند؟
این هنگام، حر بن یزید عمر بن سعد را خطاب کرد و گفت:
ـ به‌راستی آیا این مرد را خواهی کشت؟
گفت:
ـ آری. قتالی که کمترینش آن باشد که سرها به پرواز آیند و دست‌ها بر زمین ریزند.
حر، با تنی لرزان و دلی حیران، گوشه‌ای گرفت و در خود شد. یکی از یاران گفت:
ـ ای حر، تو مگر نه شجاع کوفه‌‌ای؟ این چه حالت است که در تو می‌بینم؟
حر برخاست:
ـ به خدا که خود را بر سر دوراهه بهشت و جهنم می‌بینم. پس به خدا که چیزی را بر بهشت خداوند برنمی‌گزینم، اگرچه پاره‌پاره‌ام کنند و بر آتشم بسوزانند.
پس بر مرکب نشست و به جانب حسین شتافت.



17 آذر 1390 1090 0

طف ـ 8


در قصر بنی‌مقاتل سراپرده‌ای بود مجلل؛ شمشیری بر درش آویخته و اسبی بر آخورش بسته. حسین پرسید:
ـ اینها از آن کیست؟
گفتند:
ـ عبیدالله جعفی. از اعیان کوفه و دلاوران عرب.
حسین، از خویشان و هم‌تباران عبیدالله کسی را به طلبش روانه کرد. عبیدالله گفت:
ـ من از کوفه بیرون شدم، مبادا حسین به کوفه رسد و کشته شود و من در میان کشندگانش باشم. کوفیان از خاندان برگشته‌اند و به فرزند زیاد پیوسته‌اند. من نه به موافقت ایشان سر فرود می‌آورم و نه به حرب‌شان تیغ می‌کشم.
قاصد، سخن به حسین برد. حسین، خود برخاست و در سراپرده عبیدالله شد. عبیدالله حسین را در جای نیکو نشانید و اعزاز کرد و به خدمت ایستاد.
حسین گفت:
ـ کوفیان نامه‌ها نوشتند و رسولان فرستادند و مرا بدین‌جای خواندند و اکنون می‌شنوم که از راه برگشته‌اند. ای عبیدالله! هرکه هرچه از خیر و شر کند، جزایش می‌بیند. من تو را به یاری می‌خوانم. اگر اجابت کنی، در روز رستخیز نزد خدا و رسولش سرافراز خواهی بود.
عبیدالله گفت:
ـ یقین دانم هرکه تو را متابعت کند فردایی نیک دارد. اما کوفیان و شامیان بی‌شمارند و بر تو اند و تو را یارانی اندک است و از یاری مَنَت چیزی نمی‌افزاید. اما مادیانی دارم نیکو، که در پی هر جاندار که تاخته‌ام، مرا بدو رسانیده‌ است و هرکه از پی‌ام تاخته است، گردش نیافته است؛ با شمشیری برنده که در میان عرب همتایش نیست. از من این‌ها بپذیر و معذورم بدار.
حسین برخاست و گفت:
ـ من در طلب یار آمده بودم، نه به طمع تیغ و مرکب. مرا به مال آن‌که جان دریغ می‌دارد التفاتی نیست.



15 آذر 1390 941 0

طف ـ 7


دهمین شام از محرم، پرده بر زمین ‌و آسمان کشیده است...
حسین، یاران را گرد خود جمع آورد و بعد از حمد خدای، چنین فرمود:
ـ من یارانی بهتر و خاندانی برتر از شما نمی‌شناسم؛ که خدای‌تان جزای خیر دهاد. این شب پرده بر ما و شما افکنده است. شب را مرکبی پندارید و هریک دست کسی گیرید و در این ظلمات از سرزمین بلا پراکنده شوید و مرا با این قوم تنها گذارید، که اینان جز مرا نمی‌خواهند.
عباس بن علی گفت:
ـ چنین کنیم که بعد از تو زنده بمانیم؟ خدا این‌روز را بر ما نیاورد.
بعد از او، فرزندان و برادران حسین و فرزندان عبدالله جعفر نیز چنین گفتند.
حسین، نظر به فرزندان مسلم کرد و گفت:
ـ مصیبت مسلم شما را بس است. شما را اذن دادم که هرکجا خواهید بروید.
بانگ از جمله یاران برآمد:
ـ ای فرزند پیامبر! مردم به ما چه خواهند گفت و ما بدانها چه گوییم؟ بگوییم پیر و سرورمان، سالار و امام‌مان را واگذاشتیم و در راهش از رمی تیری و طعن نیزه‌ای و ضرب شمشیری دریغ کردیم؟ به خدا که تنهایت نمی‌گذاریم و جان در مراقبتت می‌نهیم،‌ تا آن‌که کشته شویم و بر ما رود هرآنچه بر تو می‌رود؛ که بعد از تو در زندگی لطفی نیست.



14 آذر 1390 1032 0

طف ـ 6


دیگر کسی جز خاندان حسین، برای حسین نمانده بود...
علی، که نکوروی‌ترین و نکوخوی‌ترین مردم بود، به جناب پدر رسید و اجازت خواست تا به قتال رود.
حسین اجازتش داد. آن‌گاه نومیدانه نگاهی بر قامتش افکند و گریست. پس گفت:
ـ خداوندا، تو شاهدی. جوانی به جنگ این قوم می‌رود که روی و خویش به رسولت می‌ماند و کلامش چون کلام اوست و ما هرگاه شوق دیدار نبی می‌کردیم، به او می‌نگریستیم.
پس به فریاد گفت:
ـ آی ابن‌سعد! خدا نسلت را ببرد، که نسلم را بریدی.
علی به قصد قتال به سوی آن قوم رفت و مردانه جنگید و بسی از آنان کشت. آن‌گاه به جانب پدر بازگشت و گفت:
ـ ای پدر، هرم تشنگی هلاکم کرد و ثقل این جنگ‌افزار توانم برید. راهی نیست که جرعه آبی بنوشم؟
حسین گریست و گفت:
ـ وا فریادا... پسرم، اندکی دیگر بجنگ. زود باشد که جدت محمد را دیدار کنی. او از جامی سیرابت کند که از آن پس هرگز تشنگی نخواهی چشید.
علی به میدان کارزار برگشت و قتالی عظیم کرد. ناگاه منقذ بن مره عبدی، به تیری بر خاکش افکند. علی فریاد برآورد:
ـ ای پدر، الوداع... این جدم رسول خداست که سلامت می‌رساند و می‌گوید «زودتر نزد ما بیا».
و فریادی کشید و درگذشت.
حسین، خود را به فرزند رساند و روی بر رویش نهاد و گفت:
ـ خدای‌شان بکشد که تو را کشتند. چه گستاخی کردند بر خدا و چه بی‌حیایی کردند بر شکستن حرمت رسول خدا... بعد از تو، خاک بر سر این دنیا.



13 آذر 1390 1073 0

طف ـ 5


شش روز از محرم رفته بود، که بیست‌هزار کوفی در کربلا جمع آمده بودند...
حسین به جانب سپاه کوفی رفت و تکیه‌داده بر عمود شمشیر، سخن آغازید:
ـ شما را به خدا، مرا می‌شناسید؟
ـ می‌شناسیم. تو سبط رسول خدایی.
ـ می‌دانید رسول خدا جد من است؟
ـ به خدا که می‌دانیم.
ـ می‌دانید که من فرزند فاطمه‌ و فرزند علی ‌بن ‌ابی‌طالبم؟
ـ به خدا که می‌دانیم.
ـ می‌دانید جده‌ام اول زنی است که اسلام آورد؟ که حمزه سیدالشهدا و جعفر طیار عموهای پدرم علی‌اند؟
ـ به خدا که می‌دانیم.
ـ می‌دانید این‌که بر میان بسته‌ام، شمشیر رسول خدا و این‌که بر سر دارم عمامه رسول خداست؟
ـ می‌دانیم.
ـ می‌دانید پدرم علی اول کسی بود که اسلام آورد و داناترین و بردبارترین مسلمانان و ولی مؤمنین و مؤمنات بود؟
ـ می‌دانیم.
ـ پس چگونه خونم را مباح شمرده‌اید؟ خون فرزند کسی را که در روز رستخیز بر حوض کوثر خواهد ایستاد و آنچنان که شتران را از سر آب برانند، بدکاران را خواهد راند؟
گفتند:
ـ یااباعبدالله؛ اینها همه می‌دانیم، اما دست از تو نداریم، تا تشنه‌کام، شربت مرگت بچشانیم...
از خیمه‌ها بانگ ندبه برخاست. حسین، عباس و علی‌اکبر را روانه خیمه‌ها کرد و گفت:
ـ زنان را خاموش کنید، که به جانم، گریه‌های بسیار در پیش دارند.



11 آذر 1390 788 0

طف ـ 4


پس کاروان به هر جانب که رو می‌گرداند، حر بن یزید و سپاهیانش ممانعت می‌کردند. تا در دومین روز از ماه محرم به زمینی خشک رسیدند.
حسین پرسید:
ـ این زمین را نام چیست؟
گفتند:
ـ کربلا.
گفت:
ـ بارالها، پناه می‌برم به تو از کرب و از بلا. و این جایگاه کرب است و بلا. فرود آیید که اینجا بارهای ما می‌افتد و خون‌های ما می‌ریزد و اینجاست قبر و آرامگاه ما؛ که جدم رسول خدا، چنین برایم روایت کرده است.
پس کاروان از مرکب‌ها فرود آمدند. حر و مردانش نیز در جوار آنها منزل گرفتند.
دمی بعد، حسین بر زمین نشست تا شمشیرش را بپردازد، و چنین سرود:
شرمت باد، ای روزگار که بد یار و همراهی هستی. چه بسیار خواهندگان و همراهانت که هر صبح و شام جان‌شان ستاندی و به غیر از این جور قناعت نکردی. دانم که هر زنده‌ای رهسپار مرگ است. چه نزدیک است وعده‌گاه کوچ از دنیا، و چه باک، که کار با خداوند جلیل است.


10 آذر 1390 956 0

طف ـ 3


مرد، بی‌که جایی بداند و راهی بشناسد، تنها در کوچه‌های شهر بدین‌سوی و آن‌سوی می‌رفت. به سرایی رسید مجلل، که دهلیز و دالانی عظیم داشت و زنی بر درش استاده بود؛ چشم‌انتظار فرزند که به همصدایی غوغای شهر رفته بود و هنوز بازنگشته بود.
مرد گفت:
ـ ای کنیزِ خداوند! خدایت برهاند از تشنگی قیامت. جرعه‌ای آب به من می‌نوشانی؟
زن به داخل رفت و با کوزه آبی بازگشت. مرد آشامید چندان‌که سیراب شد. آن‌گاه از فرط خستگی بر جای نشست.
زن گفت:
ـ ای بنده خدا! به خانه‌ات برو.
مرد ساکت بود.
زن گفت:
ـ برخیز و به خانه‌ات برو، مرد. اینجا جای نشستن نیست.
مرد ساکت بود.
زن گفت:
ـ خدایت بیامزرد. آب آشامیدی، گوارایت باد. اینجا نشستنت شایسته نیست. برخیز و به خانه، نزد اهل و عیالت برو.
مرد، خسته و شکسته از جای برخاست:
ـ بانو، مرا در این شهر نه خانه‌ای است، نه اهل و عیالی. گر امشبی در سرایت جای‌ام دهی، امید است خداوند تو را در روضه رضوان جای دهد.
زن گفت:
ـ کیستی؟ از کدام خاندان و عشیره؟
مرد گفت:
ـ مسلمم. فرزند عقیل، فرزند ابی‌طالب. پسرعم پسر رسول خدایم که این مردم دروغم گفتند و فریبم دادند و آواره‌ام ساختند.
...


08 آذر 1390 793 0

نبش قبر: نويسشِ عُق در پياده‌رو (اثری تازه به منظور پست‌مدرن فرافهم | [23+])



تشریح:
پست‌مدرن در ماست، ما در پست‌مدرن. آن گاگول که پست‌مدرن را به انکار ایستاده است، دقیقاً و لزوماً و اتفاقاً در حال تصدیق پست‌مدرن است. بیچاره خودش خبر ندارد. نمی‌توان بیرون از دایره پست‌مدرن ایستاد و به نقد پست‌مدرن نشست و راحت خوابید.  ورود به دایره پست‌مدرن شمول در زمره شامل آن است. بی‌تردید هرکس جز این اندیشه‌ای داشته باشد، خودش خر است.

 
تغویط:
خانم! چرا... [دوباره صدا قطع شد] ... الو!
... عق مي‌زند مرا شبحي در پياده‌رو
تو کيستي که کفر مرا در مي‌آوري
يارو! کري؟ خودت، خودِ تو، آآآي! بعله، تو
حالا شبح کنار من از هوش مي... نمي...
من تخت‌خوابِ خونيِ مرگم، نيا جلو
شب توي خانه تشنۀ يک جرعه ويسکي
آروغ کنار مرغ و مسماي بي‌پلو
«ما آبروي فقر و قناعت نمي‌بريم»1
ساقي! خودت بريز دوتا پيک آب‌جو
پس مثل خوکِ ممتدِ مادريد2 از بغل
در خلوتِ الاغ کشيدم تو را غشو
مثل وودي آلن به آني‌هالِ رابطه
چشم تو را ستاره کشيدم، نرو، نرو
زندان چراغ رابطه را فوت مي‌کند
در گوشيِ خرابِ موبايلِ ميشل فوکو
اين صندلي به باسن3 کافکا نخورده است
يک‌بار هم کنار مخده بشو ولو
خانم! شبيه هيچکسي از خودت بيا...
[از اين‌طرف دوباره صدا قطع شد] ... الو!
هي بوق بوق، سسش‌سشييو4، خسته‌ام، عزيز!
اي تف به موج مبهم و کوتاه راديو
هي خرت‌خرت پشت هم از موج کهنه تا ـ
يک موجِ خيسِ دربه‌درِ گيج: موج نو
اين‌جا چقدر روسري‌ات باد مي‌دهد
اين دامن است يا چمدان يا که مانتو؟
هي مي‌کني هميشۀ من را عقب ـ جلو
ناهيچ مانده‌ام به مدرنيته از عقب
عشقم کشيد قافيه‌ام را عوض کنم
مثل تمام زندگي‌ام زرت بي‌سبب
حالا من و سناريوي تلخ عاشقي
اکشن، سکانسِ يک: حرکت! بوق... برق لب
يک صحنه بعد: زن؛ که حقيقت نداشته
يک صحنه بعد: مردِ مجازي کنار شب
سيگار مي‌کشد دهنش را پکي عميق
بيرون کادر زِه زده با حالتِ عصب
حالا سکانس دو: تتتق تق، تتق تتق
حالا سکانس سه: دددب دب، ددب ددب
حالا سکانس چار: سکانسي که سوخته
حالا سکانس پنج: سکانسي که کرده تب
زن فرمِ خيسِ روسري‌اش را خراب کرد
پاشيد مثل برف... shut uppp، هيس، بي‌ادب!
يک صحنه بعد: يک زن در حال خون دماغ
خوني که يک بغل ز دماغي که يک وجب [اين‌جا يک فِلِش است]
از کادر فيلم آمده بيرون داستان
[کل مي‌کشد براي خودش يک زن عرب]
يک صحنه بعد فاحشه شد، صحنه‌دار شد
از بس جلو نشست و نيامد کمي عقب...
اين مرد با خيال خودش ور نمي‌رود
خانم! بيا و قافيه را انتخاب کن
دختر سوار شد؛ و جنونش هوس کشيد
يک صحنه بعد خودکشي‌اش را نفس کشيد
دختر تمام شد...
                يارو! فيلم تموم شد...
درست بشين ديگه، الان چراغا رو روشن مي‌کنن
***
در انتهاي خيس جهان مکث مي‌کنم
بالا مي‌آورم، بله، برعکس مي‌کنم
تف مي‌کنم تمام خودم را... ست طبق مد
اخ تف، خخخ... خخخخ [نشد] ... خخخ... خخخخ... [شد]
مثل جواب گاو به تبريک گوسفند
حالا بيا و آخر اين شعر را بخند:
يک جفت چشم از کف دريا خريده‌اي
اما نديده‌اي که به اين شعر تغوط کرده‌ای
من دستشويي‌ام به‌خدا... [آب قطع شد]5
بين غزل تسلسل پيشاب قطع شد
چاه توالت است که هي پُر نمي‌شود
سيفون بکش بجاي تشکر، نمي‌شود؟
حالا چقدر آنتن خوبي... کجا؟ نرو
خانم! سلام، بعله... صدا مي‌رسد... الو...
 
توضیح:
1ـ مصراع از حافظ است. اشتباه نشود.
2ـ نوعي خوک ممتد است که در مادريد زندگي مي‌کند.
3ـ ناحيه‌اي است (بود) در منطقۀ تحتاني فرانتس کافکا که از آن براي نشستن روي صندلي استفاده مي‌کرد.
4ـ صوتي است ابداعي، دال بر گرداندن پيچ موج‌ياب راديو.
5ـ بحران آب جدي است. بياييد کم مصرف کنيم.


[پست‌مدرن فرافهم شعبه ندارد]





10 شهریور 1390 743 0

امیدوارانه




خدای من!
تو آنی که چون بنده‌ای چیزی از تو خواهد، عطایش می‌کنی، و چون درمانده‌ای، آرزومند چیزی شود که نزد توست، کامروایش می‌سازی. چون به تو روی آورد، نزد خودش می‌خوانی، چون پرده‌درانه سرکشی کند، پرده بر جُرمش می‌پوشی و چون سرنوشتش را به تو بسپارد، از غیر بی‌نیازش می‌کنی.
خدای من!
کیست که با این آرزو که پذیرایی‌اش کنی، نزدت اتراق کرده است و تو او را مهمان خود نکرده‌ای؟!
کیست که با آن امید که بخوانی‌اش، مقیم درگاهت شده است و تو او را فرا نخوانده‌ای؟!
آیا رواست که ناامید از تو برگردم، حال آن‌که جز تو مولایی ندارم که در حقّ این بنده نیکی کند؟
چگونه در دیگران امید ببندم، حال آن‌که کلید خزانه خوبی‌ها، تنها به دست توست و چگونه دست به دامان دیگران بزنم، حال آن‌که چرخ کائنات، تنها به اشارت سرانگشت تو می‌چرخد؟
آیا ناامیدم می‌کنی، حال آن‌که از این پیش، بی آن‌که از تو خواسته باشم، از فضل و کرامتت بهره‌مندم ساخته بودی؟
آیا مرا از خود می‌رانی، حال آن‌که به ریسمان لطف تو آویخته‌ام؟
خدای من!
تو آنی که پناه‌جویان را به مهربانی کامروا می‌کنی و عذرخواهان را از عذاب آتش امان می‌دهی.
چگونه فراموشت کنم، حال آن‌که همواره به یاد منی؟
چگونه از تو غافل باشم، حال آن‌که در همه حال نگران منی؟
خدای من!
دستم به دامن کَرَمت؛ آن مایه بر من عطا کردی که آرزوهایم صدچندان شد.
زنگار شرک از آیینه جانم پاک کن و خالص و بی‌شائبه، در شمار بندگان برگزیده‌ات جایم ده.
خدای من!
تو آنی که هرکه از هرکجا بگریزد، در تو گریخته است، و هرکه هرچه بخواهد، از تو خواسته است. تو آنی که نیازمندان را از درت نمی‌رانی و امیدواران را محروم نمی‌گذاری. باب رحمتت را بر طالبان گشوده‌ای و پیش چشم عاشقان، پرده از چهره برداشته‌ای.
تو را به لطف و کرامتت، بر سرم سایه لطف انداز و نعمت‌هایت را بر دلم فرو ببار؛ چندان‌که چشمانم روشن شود.
امیدوارم ساز؛ چندان که قلبم آرام گیرد.
جانم را جایگاه یقین کن؛ چندان‌که رنج دنیا را به هیچ گیرم و پرده‌های چرک تردید را از مقابل چشمانم کنار زنم.
ای مهربان‌ترینِ مهربانان!
آمین.


ترجمه آزاد دعای امیدواران، از مناجات پانزده‌گانه امام زین‌العابدین علیه‌السلام



28 مرداد 1390 585 0

به جنابِ کبریایت ...




همه‌کس کشیده محمل به جنابِ کبریایت
من و خجلتِ سجودی که نکرده‌ام برایت
نه به سنگش آزمودم، نه به خاکِ ره بسودم
به کجا برم سری را که نکرده‌ام فدایت؟

بارخدایا!
با من چه خواهی کرد؟
پنجره‌ها بازند و کرانه‌های جمال، سبز در سبز، تا آن‌سوی افق در جریان. من اما سنگی بی‌روح و بی‌تماشا در کنجِ کورِ گناه، زانوی اندوه گرفته‌ام به بغل، اشک شرم می‌ریزم و حسرت می‌خورم معصومیت از دست رفته‌ام را.
بر سرم سایة سیاه کدورت و بر دلم غبار سرد رخوت. پنجره‌ها بازند و نور خورشید صبحگاه، غرفه نمورِ تنهایی‌ام را روشن کرده است؛ اما زنجیر شرم بر دست و پا افتاده است و عزم آن را که از کنار خودم برخیزم و پشت پنجره بیایم از من گرفته...
خدایا! با من چه خواهی کرد؟

کاروان‌ها رفته‌اند و صدای جرسی نمی‌آید. جاده بی‌قافله مانده است و ردّ گام‌هایی که تو را در سفر بودند، در میان هیاهوی غبارها گم است.
من مانده‌ام با اندوه جگرسوزِِ ماندن. من مانده‌ام با تنی فربه و روحی نحیف.
من مانده‌ام با جاده‌ای که ماندگان را به رفتن می‌خواند و راهیانی که با ماندن خوشند.
من مانده‌ام با خودم. مانده‌ام در خودم.

بارخدایا!
با من، با این منِ در من مانده، چه خواهی کرد؟
با بنده‌ای که مولایش را نمی‌شناسد، با آدمی‌ای که آسمان را از خاطر برده است و به خاک خو کرده، چه خواهی کرد؟ با چشمانی که به هر سو می‌دوند و در هر آینه و هر پنجره خیره می‌شوند؛ اما تصویر تو را در آنها نمی‌بینند. با گوش‌هایی که از هیاهوهای بیهوده پُرند و صدای تو را نمی‌شنوند، با دلی که آیینگی نمی‌داند و با سری که حتی یک‌بار، خالصانه بر خاک آستانت فرود نیامده، چه خواهی کرد؟
با من، که سراپا بیمم و سراپا امید، سراپا گناهم و سراپا تمنای بخشایش چه خواهی کرد؟

پنجره‌ها بازند. پشت سر، پرتگاه هول عذاب است و پیش رو جاده باز بخشایش...



19 مرداد 1390 602 0

تاریخ در انتظار مردی دیگر



1
در پردۀ قیل و قال گفتیم و نشد
از پنجرۀ خیال گفتیم و نشد
گفتند: بگو، تا دلت آرام شود
گفتیم، هزار سال گفتیم و نشد

2
شب بود و ستاره بود و خورشید نبود
پایانِ هزاره بود و خورشید نبود
بر خاکِ خروسِ مُرده‌ای حک شده بود:
یک حنجرِ پاره بود و خورشید نبود

3
بر جاده سوار نه؛ که گردی دیگر
این تازه شروعِ فصلِ سردی دیگر
ما منحصراً در شبِ عشرت مَردیم
تاریخ در انتظارِ مردی دیگر





25 تیر 1390 614 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها