دفتر شعر

ماه تابان



تا تو بودي در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروي چشم خود چشمي غزلخوان داشتم

حال اگر چه هيچ نذري عهده دار  ِ وصل نيست
يک زمان پيشآمدي بودم که امکان داشتم

ماجراهايي که با من زير باران داشتي
شعر اگر مي شد قريب پنج ديوان داشتم

بعد تو بيش از همه فکرم به اين مشغول بود
من چه چيزي کمتر از آن نارفيقان داشتم؟!

ساده از «من بي تو مي ميرم» گذشتي خوب من!
من به اين يک جمله ي خود سخت ايمان داشتم

لحظه ي تشييع من از دور بويت مي رسيد
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!


از دفتر پيشآمد




.............................................................................................
مصاحبه با ايبنا به بهانه چاپ چهارم پيشآمد ، تير ماه 91



15 اردیبهشت 1391 3390 0

غزل جديد


 
تو هماني که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان يافت همانندش را
 


منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
 


از رقيبان کمين کرده عقب مي ماند
هر که تبليغ کند خوبي دلبندش را
 


مثل آن خواب بعيد است ببيند ديگر
هر که تعريف کند خواب خوشايندش را
...
مادرم بعد تو هي حال مرا مي پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
 


عشق با اينکه مرا تجزيه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرايندش را
 


قلب من موقع اهدا به تو ايراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پيوندش را
 


حفظ کن اين غزلم را که به زودي شايد
بفرستند رفيقان به تو اين بندش را :
 


منم آن شيخ سيه روز که در آخر عمر
لاي موهاي تو گم کرد خداوندش را 



14 بهمن 1390 6446 1

چشم ها بيشتر مي فهمند


درد يک پنجره را پنجره ها مي فهمند


 


درد يک پنجره را پنجره ها مي فهمند
معني کور شدن را گره ها مي فهمند

سخت بالا بروي ، ساده بيايي پايين
قصه ي تلخ مرا سرسره ها مي فهمند

يک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بيشتر از حنجره ها مي فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن اين تذکره ها مي فهمند

نه نفهميد کسي منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها مي فهمند


غزلي از پيشآمد




17 تیر 1390 2319 0

نمايشگاه كتاب

                                          جلسه نقد کتاب پيشآمد دفتر شعر جوان

چاپ دوم پيشآمد در نمايشگاه امسال:

سالن شبستان ، راهرو 20 ، غرفه 21 ، نشر شاني



01 اردیبهشت 1390 1664 0

يك غزل جديد




تير برقي چوبيم در انتهاي روستا


تير برقي «چوبيم» در انتهاي روستا
بي فروغم کرده سنگ بچه هاي روستا

ريشه ام جامانده در باغي که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها براي روستا

آمدم خوش خط شود تکليف شبها،آمدم
نور يک فانوس باشم پيش پاي روستا

ياد دارم در زمين وقتي مرا مي کاشتند
پيکرم را بوسه مي زد کدخداي روستا

حال اما خود شنيدم از کلاغي روي سيم
قدر يک ارزن نمي ارزم براي روستا

کاش يک تابوت بودم کاش آن نجار پير
راهيم مي کرد قبرستان به جاي روستا

قحطي هيزم اهالي را به فکر انداخته است
بد نگاهم مي کند ديزي سراي روستا

من که خواهم سوخت حرفي نيست اما کدخدا
تير سيماني نخواهد شد عصاي روستا




       همين شعر در جام جم

       مطلبي در مورد پيشآمد در راديو جوان



............................................................................................

چاپ دوم
پيشآمد هم بعد از پنج ماه از اتمام چاپ اول به بازار اومد!!

* فروشگاه خانه شاعران ايران تنها جايي هست که اين مجموعه رو داره!

آدرس:
تهران ، انقلاب ،روبروي دانشگاه تهران ،پاساژ فروزنده ،طبقه همکف ،فروشگاه خانه شاعران ايران 
تماس:66970131_021 

*شرمنده ي همه ي دوستاني هستم که از شهرهاي مختلف پيغام مي ذارن و من نمي تونم کتاب بهشون برسونم ، اميدوارم هر چه زودتر اين امکان فراهم بشه

ممنون از لطف و توجه همه ي دوستان

در پناه حق...




27 اسفند 1389 2249 0

سرزميني در بهشت


سرزميني در بهشت


مي رسد يك روز فصل بوسه چيني در بهشت
روي تـخـتـي با رقيبـان مي نشيني در بهشت


تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت
يك نمايـشگـر در آتـش ، دوربـيـنـي در بهشت


صاحب عشـق زميـنـي را به دوزخ مي بـرنـد
جا نـدارد عشق هاي اين چنـيـنـي در بهشت


گـيـرم از روي كـرم گـاهي خـدا دعـوت كـنـد
دوزخي ها را بـراي شب نـشيني در بهشت


...بـا مـرامـي كه من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ
مي روي دوزخ مـرا وقتـي بـبـيـنـي در بهشت


مـن اگـر جـاي خـدا بـودم بـراي «ظـالـمـيــن»
خلق مي كردم به نامت سرزميني در بهشـت




از دفتر پيشآمد...



05 مهر 1389 1511 0