دفتر مجازی شعر

دفتر شعر

بس کنید! کافی نیست؟

دل به خاکدان بستن ترک آسمان کردن
ظلم را سبک دیدن بار خود گران کردن

روی فرش ابریشم راه عرش پیمودن
بر زمین غصبی سر سوی آسمان کردن

درپی زر ومنصب این دوروز دنیارا
ازخدا نترسیدن مدح این وآن کردن

خواندن جوانان بر هتک حرمت پیران
یابه حکم پیران، خون دردل جوان کردن

امتیازها آسان بر رفوزه بخشیدن
گرچه پاکبازان را سخت، امتحان کردن

لقمه های نامشروع در گلو فروبردن
چون حرامیان برخلق، قصد مال وجان کردن

خود به عیش ومردم را ازعذاب ترساندن
درعیان زدین گفتن فسق درنهان کردن

فکرجیب خود بودن برگرانی افزودن
دم به دم ضعیفان را زار وناتوان کردن

اغتنام فرصت ها غارت غنیمت ها
اکتساب چندین شغل ظلم توأمان کردن

ناقدان لایق را باسکوت دق دادن
ناصحان مشفق را زخمی زبان کردن

هم به کام نادانان شهد وهم نوشاندن
هم به جام دانایان زهر شوکران کردن

صبر وتاب مردم را بیکرانه دانستن
خون خلق راخوردن ظلم بیکران کردن

بس کنید! کافی نیست؟ تابه کی دراین بازار
روغن ریاکاری رونق دکان کردن؟

هم دراین جهان ننگ است هم درآن جهان، رسوا
نام آن جهان بردن کاراین جهان کردن! *


10 دی 1398 167 0

طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این

یک روز که پیغمبر در گرمیِ تابستان
همراه علی می رفت در سایه نخلستان

دیدند که زنبوری از لانه خود زد پر
آهسته فرود آمد بر دامن پیغمبر

بوسید عبایش را، دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش صد بوسه دیگر زد

پیغمبر از او پرسید: آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست؟ هر چند که می دانم!

زنبور جوابش داد: چون نام تو می گویم
گُل می کند از نامت صد غنچه به کندویم

تا یاد تو را هر شب چون گُل به بغل دارم
هر صبح که برخیزم در سینه عسل دارم

از قند و شکر بهتر خوشتر ز نبات است این
طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این


15 آبان 1397 14940 38

لطفا نشود دوباره تکرار

یک روز پدر به خاطر قرض
با غصه و آه و اخم بسیار

صبحانه نخورده رفت کنجی
تا صبح نشسته بود بیدار

مادر که همیشه مهربان است
با خنده نشست پیش بابا

آرام ز دست خود در آورد
یک حلقه ی زرد رنگ زیبا

ای کاش پدر نمی پذیرفت
ای کاش نمی فروختش زود

یک سال تمام غصه خوردیم
آن حلقه نشان عشقشان بود

یک سال تمام ما دو خواهر
چیزی نه خریده و نه خوردیم

امروز تمام پولمان را
بردیم به گوشه ای شمردیم

دیدیم که مبلغ کمی نیست
رفتیم یواشکی به بازار

یک حلقه شبیه آن خریدیم
با زحمت و جست و جوی بسیار

خشکش زد و باورش نمی شد
تا چشم پدر به حلقه افتاد

وقتی که شنید ماجرا را
با شادی و شرم خنده سرداد

آن وقت گرفتمان در آغوش
در حلقه ی دست پر توانش

برگشت که اشک را نبینیم
در قاب دو چشم مهربانش

گفتیم نگو به مادر این را
ما طاقت دردسر نداریم

گفتیم بگو خودت خریدی
ما هم مثلاً خبر نداریم

گفتیم بگو که هیچ گنجی
نایاب تر از دل شما نیست

آن را به کسی نمی فروشم
این حلقه که قابل شما نیست

گفتیم پدر نرو دوباره
با حلقه ی مادرم به بازار

این کار شما شگون ندارد
لطفا نشود دوباره تکرار


10 خرداد 1397 1076 0

ای معتدل! هزار برابر/ آن سرو، اعتدال تو را داشت

او نیز خط و خال تو را داشت
نیکوتر از خصال تو را داشت

زن داشت، بچه داشت، پدر بود
او نیز حس و حال تو را داشت

تا زندگی کند به کناری
وسعی به قدر مال تو را داشت

ای معتدل! هزار برابر
آن سرو، اعتدال تو را داشت

با این همه نخواست بماند
زیرا غم زوال تو را داشت

می رفت و در نگاه غریبش
دلشوره و خیال تو را داشت

در دستش ای اسیر تغافل
آئینه جمال تو را داشت

پنجاه سال رفته و خوابی
آن خفته هم مجال تو را داشت

او مرگ را گرفت در آغوش
مرگی که احتمال تو را داشت

ای جسم من، دو نیمه شوی کاش
او نصف سن و سال تو را داشت!


21 شهریور 1396 646 0

همين كه منتظرم حتي براي آمدن قبضي

همين كه خانه ي گرمي هست همين دوخوابه ي كم روزن
همين مثلث تكراري سه ضلع:كودك ومردوزن

همين كه حاصل عمري شعر  آپارتمان نودمتري
هميشه عطر زني دارد وَ بوي پونه و آويشن

همين اتاق پذيرايي همين كه جاي نشيمن نيز
ببين چه حوصله اي دارد براي اين همه حتي من!

همين چراغ كه مي سوزد همين اجاق كه روز و شب
اگرنه بوقلمون اما به شوق اشكنه اي روشن

همين كه سايه و سقفي هست براي دوري ونزديكي
براي آمدن يك دوست براي رفتن يك دشمن

همين كه منتظرم حتي براي آمدن قبضي
چه قبض گاز، چه قبض برق چه قبض روح، چه قبض تن

همين تنازع دخل وخرج همين جدال زناشويي
همين كه: خسته شدم از تو، همين دروغ: طلاق اصلاً

همين كه دختركي دارم شبيه سوژه ي نقاشي
گلي نشسته به گيسويش هزار غنچه به پيراهن

همين كه دست مرا گيرد در ازدحام خيابان ها
به ناگهان كشدم يك سو براي ديدن يك دامن

همين كه: خسته شدم ديگر مرا به خانه ببر بابا
همين نيامده رفتن ها همين بهانه ي برگشتن...
 
براي دلخوشي ام كافيست براي شكر ولي بسيار
كه بايد اين همه را فردا به جا گذاشتن و رفتن...



29 فروردین 1396 1843 0

آیینه بود و چشم تماشای خود نداشت

زن رشك حور بود و تمنای خود نداشت
چون آسمان نظر به بلندای خود نداشت

اسمی عظیم بود كه چون راز سر به مهر
در خانه‌ی علی سَرِ افشای خود نداشت

ام‌البنین(س) كنایه‌ای از شرم عاشقی است
كز حجب تاب نام دل‌آرای خود نداشت

در پیش روی چار جگرگوشه‌ی بتول
آیینه بود و چشم تماشای خود نداشت

زن؟ نه! همای عرش‌نشینی كه آشیان
جز كربلا به وسعت پرهای خود نداشت

در عشق پاره‌های جگر داده بود و لیك
بعد از حسین(ع) میل تسلای خود نداشت

عمری به شرم زیست كه عباس(ع) وقت مرگ
دستی برای یاری مولای خود نداشت



21 اسفند 1395 2300 1

بچه ها برای من دعا کنید

بچه ها سلام، صبح تان بخیر
حال و روزگارتان که خرم است؟

مثل من خدا نکرده نیستید؟
خنده تان زیاد غصه تان کم است؟

حال من هم ای، اگرچه خوب نیست
شاد می شوم من از صدای تان

با همین دل گرفته باز هم
شعر تازه گفته ام برای تان

بچه ها شما که باصفاترید
از تمام چشمه های پشت کوه

گریه هایتان چقدر بی دریغ
خنده های تان چه قدر باشکوه

بچه ها شما که مثل آفتاب
با نشاط و مهربان و روشنید

مثل ساقه های نازک برنج
رقص می کنید و موج می زنید

بچه ها شما که خوابتان پر است
از خیال های خوب و رنگ رنگ

مثل قهرهای کودکانه پاک
مثل لحظه های آشتی قشنگ...

هر کدام تان که مهربان ترید
از صمیم دل مرا صدا کنید

اسم من که یادتان نرفته است
بچه ها برای من دعا کنید

 



16 شهریور 1394 2658 4

بر زبانم در آن لحظه جاری قل اعوذ برب الفلق بود

پيش چشمم تو را سر بريدند
دست هايم ولي بي رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاري
قل اعوذ برب الفلق بود

گفتي «آيا كسي يار من نيست؟»
قفل بر دست و دندان من نيست
لحظه اي تب امانم نمي داد
بي تو آن خيمه زندان من بود

كاش مي شد كه من هم بيايم
در سپاهت علمدار باشم
كاش تقديرم از من نمي خواست
تا كه در خيمه بيمار باشم

ماندم و در غروبي نفس گير
روي آن نيزه ديدم سرت را
ماندم و از زمين جمع كردم
پاره هاي تن اكبرت را

ماندم و تا ابد دادم از كف
طاقت و تاب، بعد از ابالفضل
ماندم و ماند كابوس يك عمر
خوردن آب، بعد از ابالفضل

ماندم و بغض سنگين زينب
تا ابد حلقه زد بر گلويم
ماندم و ديدم افتاد بر خاك
قاسم آن يادگار عمويم

گفتم اي كاش كابوس باشد
گفتم اين صحنه شايد خيالي است
يادم از طفل شش ماهه آمد
يادم آمد كه گهواره خاليست

پيش چشمم تو را سر بريدند
دست هايم ولي بي رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاري
قل اعوذ برب الفلق بود...



09 آذر 1391 2823 0