دفتر شعر

دوس دارم صدات کنم، تو هم منُ نیگا کنی

دوس دارم صدات کنم، تو هم منُ نیگا کنی!
من تو رو نیگا کنم، تو هم منُ صدا کنی!

قربون چشات برم، از راه دوری اومدم
جای دوری نمی ره، اگه به من نیگا کنی

دل من زندونیه، تویی که تنها می تونی
قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی!

می شه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه؟
می شه قلب منُ مثل گنبدت طلا کنی؟

تو غریبی و منم غریبم، اما چی می شه
دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی؟

دوس دارم تو ایوون آینه ت از صُب تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منُ دعا کنی!

به وفای کفترای حرمت منم می خوام
کفتری باشم که تنها تو منُ هوا کنی!

دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم
دوس دارم تا من میام زود گره ها رو واکنی!

دوس دارم که از حالا تا صبح محشر همه شب
من «رضا، رضا» بگم تو هم منُ رضا کنی!

 

.................

با حذف دو بیت



15 آبان 1397 1725 0

صبح که می‌شه کریم آقا درِ خونه ها در می‌زنه

صبح که می شه کریم آقا در خونه ها در می زنه
آشغالا رو بر می داره، هر روز به ما سر می زنه

کوچه ما تمیز می شــه وقتی کریم آقا میاد
خورشید خانم از پشت کوه یواش یواش بالا میاد

نمی دونم چی می خونه یواش یواش حرف می زنه
گاریشو هول میده جلو، گاریش باهاش حرف می زنه

دستکشاشو در میاره دست می کشه روی سرم
دلم می خواد گاری بشـم خستگیاشو ببرم

اگه کریم آقا نیاد خورشید خانم خواب می مونه
کوچه ما سیاه می شه خالی از آفتاب می مونه

دلم می خواد یه صبح زود برم گاریشو هول بدم
بجای سطل آشغالی بهش یه دسته گل بدم


26 مهر 1397 310 1

يه چيزایی هس كه بايد با نگفتن بگيشون

آدما هميشه بين شادی و غم می‌مونن
شادی و غم‌، تنها جفتی‌اَن كه با هم می‌مونن

اونا كه بينِ غم و شادی باشن‌، بهشتی‌اَن
اونا كه غرقِ يكی شَن تو جهنم می‌مونن

بعضی دردا رُ با گريه می‌گی و خلاص می‌شی
بعضی از غصه‌ها هستن كه با آدم می‌مونن

يه چيزایی هس كه بايد با نگفتن بگيشون
مثِ بی‌گناهیِ حضرتِ مريم می‌مونن

ابرا كوهای بخارن‌، كوها ابر سنگی‌اَن
نه كه ابرا رُ گمون كنی كه محكم می‌مونن

نه که مثلِ ابرا از راه ببَرن بادا تو رُ
نکنه گمون کنی بادای عالم می‌مونن

دلاشون هزار تای چشمه و درياس‌، آدما
پشتِ شيشه‌های دنيا قدِ شبنم می‌مونن
 
دلاشون تنگِ برای جاهای دور‌، آدما
مرغای دريا كنارِ بركه‌ها كم می‌مونن
 


28 دی 1396 262 0

شما که گنبد آهنین دارید

می دونم دردای بی دوا داریم
کارای نکرده این هوا! داریم

می دونم با اینکه خیلی می دویم
همه مون کفشای تابه تا داریم

شاید اون رونق قبلو نداره
ولی ما تو کلبه مون صفا داریم

دلم اما میگیره از اونایی
که میگن صفا چیه؟ کجا داریم؟

بعضیامون دلامون اون وریه
اون ورا چن تایی آشنا داریم

عینک دودی رو ورنمی داریم
تا ببینیم که کجا، ‌چیا داریم

اونایی که رفتنو نمی دونم
ما ولی اینجا برو بیا داریم

سایه ی شاه چراغو تو شیراز
تو خراسون یه امام رضا داریم

شما که گنبد آهنین دارین!
بدونین ما گنبد طلا داریم.
 


13 مرداد 1396 519 0

چشمشون به اون ور آبه هنوز

از کتاب درسیای بچگیام
چیزی یادم نمیاد جز یه نگاه
که همون صفحه اول میدرخشید مث ماه

پیرمرد چشم امیدش به ما بود
امیدش به ما دبستانیا بود

با هزارتا آرزو چشم امیدش میشدیم
توی بازیای بچگی شهیدش میشدیم

حالا ما بزرگ شدیم حال امیدتو بپرس
حال و احوال کوچولوی شهیدتو بپرس
::
خوش نداشتیم عکس ماهت
روی سکه ها وکنج اسکناسا بشینه
زینت قابای خاتم بشه و
روی میز باکلاسا بشینه

عکستو قاب میگیرن فقط تماشا میکنن
اسمتو میارن و رسمتو حاشا میکنن

چشم بیدار تو رو دیدن ولی
دلشون خوابه هنوز
بی خیال نگاه شرقی تو
چشمشون به اون ور آبه هنوز

این روزا دلم گرفته ولی باز
بغضمو می خورم و همراه پا برهنه ها داد می کشم:
حالا من چشم امیدم به توئه
من هنوز
انتظار فرج از نیمه ی خرداد می‌کشم

 



14 خرداد 1396 1497 0

ماه رمضون، ریتم هوا قشنگه

 

می‌خوام که آسمون فراهم کنم
با یاد تو روحمو آدم کنم!

تو، نون تو سفره ی درخت می‌ذاری
پرندَه‌رو، رو بند رخت می‌ذاری
تو لحظه ی سبز اذونو می‌دی
بامیه ی ماه رمضونو می‌دی

زمزمه ی دعامو...
صدای ربنامو...
گریه ی بی‌صدامو...
خدای من بگو داری هوامو...

ماه رمضون، ریتم هوا قشنگه
لحن تن پرنده‌ها قشنگه
نذری پزون مادرا قشنگه
لحظه ی افطار شما قشنگه
اون‌ور دنیا یه هوای دیگه‌ست
این‌ور دنیا به خدا قشنگه

توی نت صدامی
تو لحن ربنامی
فقط خودت خدامی
خدا، بگو باهامی!

می‌خوام برم ماهمو پیدا کنم
تلخی روزگارو حلوا کنم
دنیارو تا تهش تماشا کنم
روزه‌مو با ستاره‌ها وا کنم
می‌خوام حساب کتاب کنم قلبمو
مثل یه آدم، با خدا تاکنم

زمزمه ی دعامو...
صدای ربنامو...
گریه ی بی‌صدامو...
خدای من بگو داری هوامو...

 



03 خرداد 1396 2758 1

بهار بهار، صدا همون صدا بود

بهار، بهار!
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت!
 
بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
 
بهار بهار چه اسم آشنایی!
صدات میاد اما خودت کجایی؟
 
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
 
بهار اومد لباسِ نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
 
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید و آورد از تو کوچه تو خونه
 
حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون
 
 
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
 
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیالِ همه بچه ها بود
 
یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صُب نشده غروب بود
 
آخ که چه زود قُلّکِ عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
 
 
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
 
چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت
 
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
 
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سوال بی جواب شد
 
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
 
 
بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه ی خیالی
 
بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل
 
بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره هایِ ماتِ پشتِ شیشه
 
بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن
 
 
بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت


25 اسفند 1395 4041 0

ماها هف پشتمون غِواص بوده

نِنه‌ش می گفت بُواش قنداقه شو دید
رو بازوش دس کشید مثل همیشه
می‌گفت دِستاش مثه بال نِهنگه
گِمونم ای پسر غِواص می شه

نِنه‌ش می گفت: همه‌ش نزدیک شط بود
می ترسیدُم که دور شه از کنارُم
به مو‌ می گف : نِنِه می خوام بزرگ شُم
بِرُم سی لیلا مرواری بیارُم

نِنه‌ش می گفت نمی خاستُم بره شط
می دیدُم هی تو قلبُم التهابه
یه روز اومد به مو گفت: بل بِرُم شط
نفس ،مو بیشتِر از جاسم تو آبه

زِد و نامردای بعثی رسیدن
مثه خرچنگ افتادن تو کارون
کِهورا سوختن ،نخلا شکستن
تموم شهر شد غرقابه ی خون

نِنه‌ش مگفت روزی که داشت مرفت
پسین بود؟ صبح بود؟ یادُم نمیاد
مو‌گفتم :بِچِه‌ای...لبخند زد گفت:
دفاع از شط شناسنامه نمی خواد

رفیقاش می گن : از وقتی که اومد
تو چشماش یه غرور خاص بوده
به فرمانده‌ش می گفته بِل بِرُم شط
ماها هف پشتمون غِواص بوده

نِنه‌ش می گف جِوونِ برگِ سِدرُم
مثه مرغابیای خسته برگشت
شبی که کربلای چار لو رفت
یه گردان زد به خط یه دسته برگشت

نِنه‌ش می گفت‌: چشام به در سیا شد
دوا زخمِ نمک سودُم نِیومد
مسلمونا دلُم می سوزه از داغ
جِوونُم دلبَرُم رودُم نِیومد

عشیره می گن از وقتی که گم شد
یه خنده رو لب باباش نیومد
تا از موجا جنازه پس بگیره
شبای ساحلو دمّام میزد

یه گردان اومده با دست بسته
دوباره شهر غرق یاس میشه
ننه‌ش بندا رو ‌وا می کرد باباش گفت:
مو‌ گفتم ای پسر غِواص می شه

 

به نقل از تسنیم

 



05 دی 1395 2804 1

صدات میاد اما خودت کجایی؟

بهار بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

 بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

(حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون)

*

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صب نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

*

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

*

بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

*

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت



29 اسفند 1394 1254 0

ساده بگم دهاتی ام

ساده بگم دهاتی ام
اهل همین نزدیكیا
همسایه ی روشنی و هم خونه ی تاریكیا
ساده بگم ساده بگم
بوی علف میده تنم
هنوز همون دهاتی ام
با همه شهری شدنم
باغ غریب ده من
گل های زینتی نداشت
اسب نجیب ده من
نعلای قیمتی نداشت
اما همون چار تا دیوار
با بوی خوب كاگلش
اما همون چن تا خونه
با مردم ساده دلش
برای من كه عكسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من كه شهری ام از اون هوا دل بریدم
دنیاییه كه دیدندش
اگرچه مثل قدیما
راه درازی نداره
اما می دونم كه دیگه
دنیای خوب سادگی
به من نیازی نداره



14 آذر 1394 2858 0

برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده

كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره

   به ما كه خسته ایم بگه خونه ی  باهار كدوم وره؟

 
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره

  به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟

 
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه می رسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره

  به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟



21 مرداد 1394 2029 0

غصه ش همین بود، که شبش ، ماه نداشت!

یه آسمون بود که دلش سیا بود
یه پاش زمین بود و یه پاش هوا بود

خودش بود و یه ابر تیکه پاره
یه خورشید و چن تا دونه ستاره

یه بادبادک می اومد و در می رفت
عصرا  همش حوصله شون سر می رفت

فقط کلاغه خونه شو بلد بود
دلش پر از خاطره های بد بود

یه غم سورمه ای توی نگاش بود
شب که می شد اول غصه هاش بود

دلش به هیچ ستاره ای راه نداشت
غصه ش همین بود، که شبش ، ماه نداشت!

یه ماه  می خواست یه کم دلش وا بشه
یه ماهی که تو بغلش جا بشه
::
یه روزی از روزا تو راه شیری
یه  ماه  خوشگلِ شکر پنیری

با هاله های نقره ی غبارش
مسافرت می کرد توی مدارش!

کوله شو از ستاره آویزون کرد
گوشه ی چشمی هم به آسمون کرد

آسمونه ،سفید و مرمری شد
قلبش از این وری ، از اون وری شد!

خیلی مؤدب شد و ابر و هو کرد
گذاشت و برداشت و به ماهه رو کرد:

"شما که هاله دارین و جوونین!
می شه بیاین تو شب من بمونین؟

با هم که باشیم همه چی آبیه
اون وخ می گن این شبه مهتابیه!

اون آدما که خیلی عاشق ترن
قدم زنون از نورمون می گذرن!"

 
ماه سفید که خوب خودش رو جا کرد
یه کم به آسمون نیگا نیگا کرد

گفت:" آسمون گرم مهربونم
عیب نداره! شبا پیشت می مونم

یه ماه داری ! یه آسمون ستاره
فقط بدون یه شرط کوچیک داره!

آخر اون سی شب آسمونی
یه شب ..می رم..یه جا..که تو ندونی!"

 



29 خرداد 1394 1367 0

اینا گزینه های روی میز ماس

یک

لحظه لحظه خاطرات بهمنی

که یکدفه بهار شد

بهمنی که بوی گل گرفت و سوسن و یاسمن

بهمنی که غرق شوق و شور بود

انفجار نور بود

دو

سرزمینی که نگاش به آسمونه و

حسابش از زمین جداست

ذره ذره خاکش از غرور و غیرته

سرزمینی که شن کویرشم

لشکر خداست

سه

بغض ناتموم مادری

بالا سر جنازه ی پسر

بغضی که یه مرتبه صدا می شه

سکوتُ می شکنه:

ای تموم بچه هام فدای تو

یا حسین

این گلم نثار کربلای تو

یا حسین

چهار

ایستادن یه نوجون

بدون ذره ای ترس و آرزو

روبروی تانکهای رو به رو

پنج

اهتزاز پرچم سه رنگ

روی گنبد مسجدی

که زخمی گلوله هاس

خنده های مردمی که یک صدا می گن

فتح شهر خون

کار خداس

شش

آسمونی که پر از نوای ربناس

آسمونی که

قُرُق شده

با شهاب و رعد و صاعقه

با آیه ی

و ما رمیت  اذ رمیت

آسمونی که

کابوس کرکساس

هفت

چشمه چشمه موج موج

کوچه کوچه رود رود

تو خیابونا به هم رسیدن و یکی شدن

شکستن سردی دی و غرور اهرمن

حالا بازم بشمارم؟

اینا گزینه های روی میز ماس

حالا بازم بشمرید

گزینه های روی میزتون چیاس؟

حالا بازم بشمرید

همه میدونن این

آخرای قصه ی شماس

هفت

شش

پنج

چهار

سه

دو

یک



22 بهمن 1393 2848 1

چیکار می کنی با دلا اربعین

دارم عاشقی رو نفس می کشم

هوای زمینت یه چیز دیگه س

اگه دُورِ سالم بیام کربلا

ولی اربعینت یه چیز دیگه س

 

پیاده میام بلکه آروم بشم

بزار سینمو وا کنم آتیشه

می خوام هرچی دارم بریزم به پات

آدم گاهی اینجوری عاشق می شه

 

نیگا کن پاهاشون پر از تاوله

خدائیش عجب عاشقایی داری

مسافر قدم ها تو باید بوسید

داری پا رو بال ملک می ذاری

 

چیکار می کنی با دلا اربعین

که هر چی دله بیقرارت می شه

مث خواهرت این روزا بدجوری

زمین و زمون داغدارت می شه

 

آدم تو بهشته خدائیش اگه

رفاقت کنه عمریو با حسین

بزار با تموم بدی هام بگم

که من خاک شیش گوشتم یا حسین

 

دارن آسمونا  گواهی میدن

که صاحب عزای تو امشب خداس

عجب بوی یاسی میاد تو حرم

یه حسّی می گه ...فاطمه کربلاس



21 آذر 1393 1730 0

عمريه قطار دنيا داره مي ره سمت دره

 
مي دونم که من نبايد بنويسم از نگاهت
اوني که ستاره هم نيس چي بگه از روي ماهت
 
مي دونم که من نبايد شاعر چشم تو باشم
چش سفيديه اگه من بگم از چشم سياهت
 
نه عقيق و دُر و ياقوت و نه فيروزه و الماس
آرزوم اينه بشم ريگ و بيفتم سر راهت
 
حق دارم برات بميرم، حق داري نخواي ببينيم
خوبياي تو گواهم، بدياي من گواهت
 
يه درخت خشک و بي جون، چي داره بگه به جنگل؟
چي بگم جز اينکه ننگم واسه ي گل و گياهت
 
عمريه قطار دنيا داره مي ره سمت دره
ولي اون واميسه وقتي برسه به ايستگاهت
 
اونايي که مي سوزونن دلتو هر روز و هر شب
يه شب آتيش مي زنه دنياشونو شعله هاي آهت
 
با گناهاي من و ما، شدي زندوني غربت
به جز اين که بي گناهي، نبوده چيزي گناهت
 
ديوا مي گن که شبه، شب، خورشيدم بايد بخوابه
يه قبيله ديو بد ذات، دل خوشن به اشتباهت
 
ولي تو مياي به ميدون، نمي خوابي و مي جنگي
همه ي دلاي عاشق، مي شن اون موقع سپاهت
 
نمي دونم که کجايي، ولي هرکجا که هستي
حرف آخر من اينه که خدا پشت و پناهت
 


04 مهر 1393 1231 0