دفتر شعر

گواهی تو ای شعر روز قیامت...


بخوان هشتمین جلوه ی ربنا را
امام قدر را امیر قضا را
تبسم تبسم رضای خدا را
علی ابن موسی الرضا المرتضی را

امام رئوفی که سلطان طوس است
که سلطان طوس و انیس النفوس است
انیس النفوس است و شمس الشموس است
ببین لطف والشمس را والضحی را

چه اذن دخولی؛ یرون مقامی
 بخوان زیر لب: یسمعون کلامی
اگر بی قرار جواب سلامی
به آهی بلرزان دل مبتلا را

چه دوری دل من چه دیری دل من
ز خوف و رجا ناگزیری دل من
فقیری یتیمی اسیری دل من
بخوان هل اتی هل اتی هل اتی را

سلام علی آل یاسین بخوان و
دو رکعت از آن شور شیرین بخوان و
دعا در شبستان آمین بخوان و
بخوان زیر لب یا سریع الرضا را

که شبهای شور و شعف  روزی‌ات باد
سحرهای نور و شرف روزی‌ات باد
و پرواز مشهد- نجف روزی‌ات باد
زیارت کنی بعد از آن کربلا را

گواهی تو ای شعر روز قیامت
که سید محمد جواد شرافت
سروده به شوق شفا و شفاعت
نگاه علی ابن موسی الرضا را
 


17 آبان 1397 375 1

فدایی نجف از کربلا نپرهیزد

چهل سلام و چهل صبح، این ترانۀ کیست؟
چهل مقام و چهل منزل آستانۀ کیست؟
چهل نَهار و چهل لَیل، دام و دانۀ کیست؟
چهل سوار و چهل اسب این فسانۀ کیست؟
چهل حدیث و چهل قصه عاشقانۀ کیست؟

بهانه گیر نبود این دل، این بهانۀ توست
به هر طرف که نظر می کنم نشانۀ توست
"رواق منظر چشم من آشیانۀ توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست"
نگاه می کنم از دور، خانه خانۀ کیست؟

پیاله نوشِ وَلی از ولا نپرهیزد
که مست از می قالوا بلی نپرهیزد
فدایی نجف از کربلا نپرهیزد
"کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد"
دوباره قصۀ شمشیر و تازیانۀ کیست؟

و آسمان که چهل روز خون گریسته بود
و آن زمین که چهل شب جنون گریسته بود
و مشک تشنه تو را سرنگون گریسته بود
و کودکی که ندیدند چون گریسته بود
پس از تو بار امانت به روی شانۀ کیست؟

زمانی از گلوی چاه می رسد بر گوش
زمانی از نفس راه می رسد بر گوش
نوید نصرُ من الله می رسد بر گوش
صدای کیست که گهگاه می رسد بر گوش
اگر زمانۀ او نیست پس زمانۀ کیست؟

حسین غرقه به خون خدا، غسیل الله
حسین کشتی راه خدا، سبیل الله
حسین کشتۀ ذات خدا، قتیل الله
حسین جاه و جلال خدا، جلیل الله
که آن یگانه دو تا نیست، آن یگانه یکی است
 


01 آبان 1397 940 0

اعیاد لبخند تو اند ای شادی ایام

پا می گذارد بر زمین ساقی خوش اقبال 
آغوش کعبه مست می آید به استقبال 
ای روای جاعل مکن اینقدر قیل و قال 
با چاک پیراهن ،لب باز و زبان لال
دیگر چه حاجت هست در شرحش به استدلال

گرچه بدی ها هم به خوبی تو خوش بینند 
از دیدنت«لهو ولعب ها» باز غمگینند
جای تو نه، ای کاش جای خویش بنشینند
وقتی تو را در دست های کعبه می بینند
وقتی برای کعبه هستی کعبه آمال 

تاریخ مردی هست لبریز مثال از تو 
هر لحظه می پرسند گمراهان سوال از تو 
حلال غم! اما نمی پرسند حال از تو
دردا چه می خواهند اشباه الرجال از تو 
ای گل چگونه ساختی با خار،چندین سال 

دین بی تو تعریفی ندارد آیه ی اکمال!
مثل تو کو شاهی چنین آزاد و فارغ بال 
پابند عدلت می شود روزی دل خلخال 
نورّعلی نوری تو در هر حال و هر احوال 
پروانه ات خواهد شد آخر شمع بیت المال... 

دستی که  بر شمسیر رعد آسا نمی لرزید 
پایی که پای عهد پا برجا نمی لرزید 
پشتی که پیش پشته ی غم ها نمی لرزید
جانی که در میدان واویلا نمی لرزید
حالا به لرزه آمده با گریه اطفال 

خالی ترینی از نفاق و غرق انفاقی 
جمع اند در تنهایی شامت چه عشاقی !
چشم یتیمان واشده رو به چه آفاقی 
ممدوح من وقتی علی باشد چه اغراقی 
در وصف او خروار آرایه است یک مثقال 

دست سخن هست از بلندا مدح او کوتاه 
من بیش از این در آستان او ندارم راه
مثل گذشته با وجود آن همه بدخواه 
آینده هم خواهد سرود از او به اذن الله 
ماضی و مستقبل مرید اوست در هر حال ......


12 فروردین 1397 230 0

آیا هنوز وقت مقرّر نیامده؟

ای وای از آن حدیث به دفتر نیامده
ای وای از آن شروع به آخر نیامده
ای وای از آن یقین به باور نیامده
ای وای از آن مزار کبوتر نیامده
ای وای از آنکه رفته و دیگر نیامده

ای دل حدیث دختر طاها شنیده ای؟
یَرضی شنیده ای لِرضاها شنیده ای؟
هنگامۀ نماز دعاها شنیده ای؟
حتی توَرّمت قدَماها شنیده ای؟
أمّن یُجیب، اینهمه مضطر نیامده

یاللعجب، فصلّ لربّک ولادتش
واحیرتا لِیذهبَ عنکم شرافتش
طوبی لهُم وَ حُسن مَآب است مدحتش
جبریل با تمام بزرگی و رتبتش
از عهدۀ ستایش او برنیامده

اما چه سود حرمت قرآن شکسته شد
یکباره قلب سورۀ انسان شکسته شد
در را زدند و حرمت مهمان شکسته شد
نان ریخت، سفره سوخت، نمکدان شکسته شد
فصل غریبی تو چرا سر نیامده؟

زهرا هنوز گریه ی بی گاه می کند
مولا هنوز سر به دل چاه می کند
پاییز ادعای أنا الله می کند
صبح بهار از آمدن اکراه می کند
آیا هنوز وقت مقرّر نیامده؟


29 بهمن 1396 305 0

تمام خانواده ام فدای خانواده اش


دعای دل شکستگان مگر اثر نداشته
کسی به ناله های او مگر نظر نداشته
شبیه آن کبوتری که بال و پر نداشته
شبیه آن مسافری که هم سفر نداشته

دلش گرفته از غم و شبش سحر نداشته

 

اگر چه وصله داشته لباس های ساده اش
نشسته جبرئیل هم در ابتدای جاده اش
خوشا به حال آن کسی که هست مست باده اش
تمام خانواده ام فدای خانواده اش

خدا از اهل بیت او عزیز تر نداشته

 

ارادتم به پنج تن عمیق و دائمی شده
شکوه خاندان او بهتر از این نمی شده
حسن شبیه مصطفی، حسین فاطمی شده
خوشا به حال آن کسی که ماه هاشمی شده

علی در آسمان خود جز او قمر نداشته

 

چه قلعه ها که فتح شد فقط به یک خروش او
دخیل بسته ام فقط به چشم باده نوش او
مرا اسیر می کند نگاه می فروش او
فقیر در کنار او، یتیم روی دوش او

به کوچه های خلوتی که رهگذر نداشته

 

شده ست ذکر یا علی گره گشای کارها
امید ناامید ها، قرار بی قرارها
ندیده است مثل او کسی به روزگارها
من از زمین و آسمان شنیده ام که بارها

علی گرسنه بوده و کسی خبر نداشته...

 

رسیده ام در این حرم به آستان کبریا
زمین و آسمان شده پر از سرود لافتی
به هر طرف که رو کنی رسد به گوش این صدا:
به منکر علی بگو، بگو که خانه ی خدا

مگر به خاطر علی شکاف بر نداشته؟

 



24 شهریور 1394 1631 1

برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده

كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره

   به ما كه خسته ایم بگه خونه ی  باهار كدوم وره؟

 
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره

  به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟

 
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه می رسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره

  به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟



21 مرداد 1394 1975 0

دفتر گریه را می گشایم...


بار دیگر دل من هوایی ست
چون کبوتر به فکر رهایی ست
اوج فریاد در بی صدایی ست
"گرچه نی شروه خوانی جدایی ست
شور و حال دلم نینوایی ست"

بس که مرثیه خواندم برایش
گریه شد همدمش، آشنایش
زخمه دارد سکوت صدایش
"می چکد خون زِ نی ناله هایش
پرده های دلم نینوایی ست"

داشت از حال میخانه می گفت
از پریشانی شانه می گفت
از غزل های پروانه می گفت
"آن که با ما طبیبانه می گفت
چاره ی درد عاشق رهایی ست"

زندگی می کند چون دراویش
کار خود را چنین می برد پیش
آن که آیینه کرده هواییش
"دل ز خود برد و شد عاشق خویش
بس اداها که در دلربایی ست"

گریه در این حوالی مرا بس
چشمه چشمه زلالی مرا بس
کوزه های سفالی مرا بس
"عطر گل های قالی مرا بس
بوی این بوریاها ریایی ست"

گریه مهمان هر محفل ماست
هر حسینیه ای منزل ماست
روضه هایش در آب و گل ماست
"داغی از کربلا بر دل ماست
فطرت لاله ها کربلایی ست"

دفتر گریه را می گشایم
من زمین خورده ی انزوایم
مانده بر ابرها جای پایم
"بس که در حسرت لاله هایم
دست و پای خیالم حنایی ست"

 

تضمین غزلی از محمدعلی مجاهدی



30 شهریور 1393 1659 1

رفتید دعا گفته و دشنام شنیده

ای صبر تو چون کوه در انبوهی از اندوه
طوفان بر آشفته ی آرام وزیده
ای روضه ترین شعرغم انگیز حماسه
ای بغض ترین ابر به باران نرسیده

ای کوه شبیه دلت و چشم تو چون رود
هرروز زمانه به غمت غصه ای افزود
غم درپی غم در پی غم در پی غم بود
ای آنکه کسی شکوه ای از تو نشنیده

من تاب ندارم که بگویم چه کشیدی
تا بشنوم آن روضه و آن داغ که دیدی
تو در دل گودال چه دیدی چه شنیدی ؟
که آمده ای با دل خون قد خمیده

نه دست خودم نیست که شعرم شده مقتل
شد شعر به یک روضه ی مکشوف مبدل
نه دست خودم نیست خدایا چه بگویم؟
این بیت رسیده ست به رگ های بریده

این کرب و بلا نیست مدینه ست در آتش
شد باز درون دل تو شعله ور آتش
در خیمه کسی هست ولی خیمه در آتش
ای آنکه شبیه تو کسی داغ ندیده

این قافله ی توست سوی کوفه روان است
برنیزه برای تو کسی دل نگران است
شکر است که تا شام فقط ورد زبان است
رفتید دعا گفته و دشنام شنیده*

سخت است که بنویسم دستان تو بسته ست
مانند دلت قد تو چندی ست شکسته ست
قد تو شکسته ست نماز تو نشسته ست
من ماندم و این شعر و گریبان دردیده




*سعدی


23 آبان 1392 3022 3

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت

بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟

منی که باز برآنم که دعبلانه برایت

غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت

 

من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم

من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم

هنوز شعر نگفته توقع صله دارم

منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت

 

چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد

همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد

بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

 

چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست

که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است

من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست

اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟

 

دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن

دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن

و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ

کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت

مربع

 سکوت کرده دوباره جهان برای من و تو

نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو

و می روم به امید دوباره های من و تو

میان این همه غوغا میان صحن و سرایت

 



06 مهر 1391 5147 3