دفتر شعر

آهسته گفت من که کبوتر نمی شوم

هر روز در سکوت خیابان دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست


16 آبان 1397 6424 8

تو محمدرضای آقاسی... شیعه یعنی دو دست خالی ِ تو....

 

 

 تو محمدرضای آقاسی! بچه‌ی چار راه مختاری!
 كشته‌ی صبح سوم خرداد! شاعری عزت است یا خواری؟

تو محمدرضای آقاسی! بیمه هستی؟ نه -تلخ مي‌خندد-
كار و بار تو چیست؟
- شعر، آقا!
- شعر؟ -یعنی هنوز بیكاری؟

تو محمدرضای آقاسی! هدیه‌ها را چه مي‌كنی؟
- هدیه؟
(دور و بر را ببین! عزیز دلم!
تو كه از این همه خبر داری!)

جمعه شب –دیر وقت–مهرآباد– خسته مي‌آمدیم از سفری
خسته از شعر – بر لبت سیگار
خستگی، سرفه، درد، بیماری

- با شمایم كه زور و زر دارید، هیچ از درد ما خبر دارید؟
درد ما را نمي‌توان گفتن با سیاست‌مدار ِ بازاری!

با غمی – ماتمی - تبی - دردی مثل حافظِ غریب ساخته‌ایم
بعد از این با كلاه فقر به سر، كار ما رندی است و عیاری

دارد از دست مي‌رود شاعر، روزها را سیاست آلوده‌ست
این همه طلحه، این همه تلخك، این همه حرف‌های تكراری-

تو محمدرضای آقاسی، شیعه یعنی دو دست خالی ِ تو
شعر وقتی شكستن من و ماست، شاعری عزت است یا خواری؟

 

 

 



03 خرداد 1396 3093 1

ابری که روی صندلی چرخدار بود

خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    
روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد
دعوا سر محاکمه ی شهردار بود

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت
مرد لبوفروش سیاستمدار بود

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:
اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو
می خواست و ... به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت
ابری فشرده درصدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را
بغضی که روی صندلی چرخدار بود



26 فروردین 1396 3057 1

سقراط‌ها قربانيِ حکم حسودانند

فرعون طوس آورده امشب ساحرانش را
شايد بيندازد عصاي ميهمانش را

مهمان می آید در يد بيضايش آورده ست
درياچه‌اي از نورهاي بي کرانش را

با هر شگردي ريسمان‌ها را مي‌اندازند
هر عالمي رو مي کند اوج توانش را

موساي اين قصه ولي ترسي به جانش نيست
او خوب مي‌داند روند داستانش را

لب مي‌گشايد نورباران مي‌شود دربار
مي‌گسترد بر عقلِ کل‌ها کهکشانش را

سرها فروافتاده و لب‌ها فروبسته
پس مي‌کشد آرام هرکس ريسمانش را

امروز «يوم الزينة»ی دربار مأمون است
روزي که عشق از آنِ خود کرد آستانش را

شاهِ زمين خورده پشيمان زير لب مي‌گفت:
«لعنت به من! اصلا نمي‌کردم گمانش را

يا جاي او اينجاست ديگر يا که جاي من
يا بايد از خود بگذرم يا اينکه جانش را...»

سقراط‌ها قربانيِ حکم حسودانند
روا مکن مأمون بياور شوکرانش را

يک روز مي‌خندد به ناکاميِ تو هرکس
خورده است با قصد تبرک زعفرانش را

 



09 آذر 1395 2740 1

اولین حبّه را كه می‌خوردی، كفر می‌رفت تا اذان بدهد ...

اولین حبّه را كه می‌خوردی، كفر می‌رفت تا اذان بدهد
دست شیطان به تیغ زهرآگین فرق خورشید را نشان بدهد

اولین حبّه را كه می‌خوردی، «ابن‌ملجم» به قصر وارد شد
دست بر شانۀ خلیفه نهاد تا به بازوی او توان بدهد

دومین حبّه زیر دندانت له شد و قطره‌قطره پایین رفت
كه از آن میزبان بعید نبود شهد اگر طعم شوكران بدهد

دومین حبّه را كه می‌خوردی، «جعده» هم در كنار «مأمون» بود
جگری تكه‌تكه می‌شد تا طشتی از خون به قصه جان بدهد

سومین حبّه بود كه انگار جگرت داشت مشتعل می‌شد
تشنه‌ات بود و این عطش می‌خواست پردۀ دیگری نشان بدهد

قصر در لحظه‌ای بیابان شد، ماه افتاد و نیزه‌باران شد
پدرت نیزه‌ای به گردن كرد تا سرش را به آسمان بدهد

سومین حبّه را فرو بردی، از ندیمان یكی به «مأمون» گفت:
شمر اذن دخول می‌طلبد تا به تو نامۀ امان بدهد

چارمین حبّه خم شدی از درد، سر به تعظیم دوست زانو زد
مردِ تسلیم را همان بِهْ كه كمرش را رضا كمان بدهد

دیدی از پشت پرده جدّت را كه سر از سجده برنمی‌دارد
بعد از در «هشام» وارد شد تا سلامی به دیگران بدهد

پنجمین حبّه پرده‌هایی كه حائل مرگ و زندگی بودند
پیش چشمت كنار می‌رفتند تا حقیقت خودی نشان بدهد

سینه سرشار علم یافته شد، ذره‌ذره جهان شكافته شد
پنجمین قاتل از در آمد تا رنگ دیگر به داستان بدهد

آه از این داستان حزن‌انگیز، مرگ این كهنه‌راویِ صادق
قصه‌ای تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندكی زمان بدهد

توی آن پنجۀ سبك‌بارت خوشه از بار زهر سنگین بود
مثل بار رسالت جدّت كه بنا بود یادمان بدهد

كه حقیقت چگونه باطل شد، اصل‌مان را چه‌سان بدل كردند
پای‌مان را در این سرابستان دست یك پای راه‌دان بدهد

بعد «منصور» نیز وارد شد...
هفتمین حبّه را فرو بردی ناگهان با اشارۀ پدرت
سقف زندان شكست تا سرداب جای خود را به كهكشان بدهد

قفل و زنجیر و دست و گردن و پا اوج پرواز را طلب می‌كرد
آسمان نیل بود و او «موسی»، زهر فرعون اگر امان بدهد

هفتمین حبّه هفتمین خان بود، قصر دور سرت به رقص آمد
سقف تسلیم شد، كنار كشید، تا به پروازت آسمان بدهد

تو پریدی به پیشواز خطر، مثل «مأمون» به پیشواز پدر
بعد «هارون» به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد

هشتمین حبّه، نه، نمی‌دانم مرگ با چند قطره جرأت كرد
درد با چند بوسه راضی شد تا به معراج نردبان بدهد

تو قفس را شكستی و در عرش پدرت هشت حبۀ انگور
در دهانت نهاد تا خبر از خلوت روضه‌الجنان بدهد

در كنار شكستۀ قفست چند سگ توی قصر زوزه‌كشان
چكمه‌های خلیفه لیسیدند، تا به آن جمع استخوان بدهد

قاتلان تو و نیاكانت جسدت را نظاره می‌كردند
باز هم در سپیده‌ای تاریك كفر می‌رفت تا اذان بدهد...

قرن‌ها بعد، بعد از آن قصه، در غروبی غریب و خون‌آلود
از تب زخم بچه‌آهویی بی‌صدا بر درِ حرم جان داد

...



09 آذر 1395 5723 5

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون...

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش
به درخشندگی ماه که عباس عمویش

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون
پسری داشت که می‌رفت و نگاه تو به سویش

پسری خوش قد و قامت، پسری صبح قیامت
روضه‌خوان گفت که در باد پریشان شده مویش

آسمان بار امانت نتوانست کشیدن
که بریدند خدایا که شکستند سبویش

روضه‌خوان تاب نیاورد، عمو آب نیاورد
روضه‌خوان آمد و زانو زد و بوسید گلویش
 



18 مهر 1395 4313 0

آهسته زیر لب به خودش گفت: «كربلا»ست

پرسید از قبیله كه این سرزمین كجاست
این سرزمین غم‌زده، در چشمم آشناست

این سرزمین كه بوی نی و نیزه می‌دهد
این سرزمین تشنه كه آبستن بلاست

گفتند: «طفّ» و «ماریه» و «شاطِیءُ الفُرات»
گفتند: «غاضریّه» و گفتند: «نینوا»ست

دستی كشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: «كربلا»ست

طوفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه‌هاست

زخمی‌تر از مسیح، در آن روشنای خون
روی صلیب دید، سر از پیكرش جداست

طوفان وزید، قافله را بُرد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در مناست

باران تیر بود كه می‌آمد از كمان
بر دوش باد دید كه پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تاراج آمده ا‌ست
مردی كه فكرِ غارتِ انگشتر و عباست

برگشت اسب، از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید كه در آسمان، عزاست



12 مهر 1395 2155 0

اوّل مهر رسید و من در همان «اوّل آ» بودم

اوّل مهر رسید و من در همان اوّل آ  بودم
مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود
پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه
من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود
نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود
هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: «دلتنگ که ای؟ »خندید؛ گریه کردم که «پدر»؛ خم شد
آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند
هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: «هی هی! تو کجایی؟ تو» راست می گفت، کجایم من؟
»تو نبودی... تو چهل سال است... «من... اجازه؟... همه را بودم

تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...
من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟



01 مهر 1395 1581 0

دو قطره اشک چکید این هم از جواز زیارت

دل شکسته...تن خسته، آمد از در ساعت
سلام داد و کمی مکث کرد باز به عادت
اجازه هست که در سایه ی نگاه تو باشم!?
چقدر زود رسید این سوال او به اجابت
دو قطره اشک چکید این هم از جواب سلامت
دو قطره اشک چکید این هم از جواز زیارت
نشست گوشه ی صحن و به گنبد تو نظر دوخت
برایت از خود گفت از زمانه کرد شکایت
همین که خواست برای تو شعر تازه بخواند
سرش گرفت جنون و دلش گرفت طراوت
بلند شد وسط صحن...با چه وجد و غروری
و خواند آن غزلی را که گفته بود برایت:

تمام فصل های من کنار تو بهار شد
ببین چه ساده می شود به عشق تو دچار شد

زیارتت بهشت را به ارمغان می آورد
خوشا به حال آن کسی که با تو همجوار شد

فقط به خاطر حریم روح پرور تو بود
اگر کسی در این کویر خشک ماندگار شد

یکی یکی به خاک قم چکید اشک های تو
در انتظار دیدن برادرت انار شد


همیشه اولین و آخرین پناه من تویی
همیشه بی قراری ام کنار تو قرار شد

......


قرار بعدی خود را گذاشت با تو به فردا
دلش میان حرم ماند و رفت از در ساعت

 



28 بهمن 1394 1193 0

آخر چه نسبتي ست ميان «شهيد و صلح»

 
شاعر چنان شکست در اين غم، که هم زمان ـ
با مرگ ماه، پير شد و جان سپرد، جان!
 
آن که نبود و بود، صدا زد: بمان، نرو!
عمرت به نيمه هم نرسيده، نرو، بمان!
 
آن وقت در جنازه ي او از خودش دميد
دستور داد: زنده شو! لب باز کن! بخوان!
 
شاعر نفس کشيد، دوباره نفس کشيد
اما به سمت عقربه ها نه، به عکس آن؛
 
يعني پس از جواني و پيري و بعد مرگ
اين بار مُرد و پير شد و باز شد جوان
 
وقتي نشست، شعر دوباره شروع شد
هر واژه شد مسافر و هر بيت، کاروان
 
پس کاروان رسيد به مردي خداي وار
فرزند آب و آينه،دريا و کهکشان
 
لب که گشود، عطر بهار از لبش وزيد
لب را که بست، قافيه خشکيد و شد خزان
 
با او کمي فضاي غزل عاشقانه شد
شاعر نوشت: مي شود از چشم هايتان ـ
 
شعري سرود تا همه ي شاعران شهر
حيران شوند و واله و انگشت بر دهان
 
اما چگونه مي شود از دردتان نوشت؟
از درد، درد رسيده به استخوان!
 
از دردهاي مرد سترگي که لشکرش:
يا «بندگان» شهوت و يا «بندگان» نان
 
مردي شگفت، «کوخ» تباري که جاي «جنگ»
با «صلح» داد هيبت هر «کاخ» را تکان
 
با همسري به هيأت جادو، زني که داشت ـ
در عمق چشم هاش دو تا جام شوکران
 
عمري «کبوتر»ي که خود از عرش بود، بود ـ
با «جغدِ» هم پياله ي شيطان، هم آشيان
 
آخر کدام درد، از اين درد، دردتر»
مردي درون خانه ي خود بين دشمنان!
 
«خون جگر»؟ نه، «خون» و «جگر» آمدند و شد ـ
درياي نور، چشمه ي خون از لبش روان!
 
لبريز تير شد کفنش، شهر، کِل کشيد
ننگ آن قدر که لوح و قلم، اَلکن از بيان
 
آخر چه نسبتي ست ميان «شهيد و صلح»
يا بين «دفن و شادي» و «تابوت با کمان»؟!
 
سوگ آنچنان وزيد که شاعر به باد رفت
بادي چنان سياه که تاريک شد جهان
 
هر بيت: کاروان عزا و عذاب شد
هر واژه: يک مسافر زخمي و ناتوان
 
شاعر نوشت: کشت مرا سوگ اين سفر
بس کن غزل! بمير قلم! لال شو زبان!
 


19 آذر 1394 968 0

يعني که باز پنجره را دست باد بست

 
در احتضار، از لب آيينه خون چکيد
شاعر نوشت: توطئه، شب، کينه، سَم، شهيد!
 
آيينه که شکست، غزل ماند و مرگ، بعد
واژه به واژه جان به لب بيت ها رسيد
 
اديان تازه از همه سو شعر را گرفت
هر کس به زعم و سود خودش ديني آفريد
 
دين نه، که يک مترسک پوشالي مهيب
دين نه، که يک عجوزه ي صد چهره ي پليد
 
«صوفي» به اخم، گفت که بايد براي دين
کِز کرد و کنج عافيت و عزلتي گُزيد
 
«زنديق» مست و بي خود و لايعقل و خراب
خنديد و بادِ قهقهه اش سمت دين وزيد
 
هر گوشه ي زمين خدا، عنکبوت کفر
تاري به گِرد پيکر زخميِ دين تنيد
 
اين جاي شعر، نوبت او بود، او که شد ـ
بر هر چه قفل بسته ي دين، دست او کليد
 
او آمد و به کالبد مردگان شهر
با واژه هاي روشن و قدسي ش جان دميد
 
رگ هاي سرد و منجمد مذهبي عليل
لبريز خون تازه شد و قلب دين تپيد
 
هرچه مراد و پير و بزرگ و عزيز بود
در حلقه ي ارادت آن مرد شد مريد
 
او که نسيم بود و از این بيت که گذشت
ديگر کسي نشاني از او در غزل نديد
 
يعني که باز پنجره را دست باد بست
يعني گلي شکفت، ولي دست مرگ چيد...
 


19 مرداد 1394 1688 1

زن مي دويد، بقچه ي نان در دست

 
زن مي دويد و ريخته بر دوشش
موهاي تابدار بناگوشش
 
زن مي دويد و باد سراسيمه
در چاک هاي کهنه ي تن پوشش
 
زن مي دويد، بقچه ي نان در دست
با کودکي مريض در آغوشش
 
پشت سرش هناسه زنان سرباز
با برق آن تفنگ که بر دوشش...
 
پيچيد پاي زن، به زمين افتاد
افتاد بچه نيز از آغوشش...
 
سرباز ايستاد و نگاهي کرد
به مادر و به کودک بي هوشش
 
لکنت گرفت پايش و بر... برگشت
افتاده بود اسلحه از دوشش
 


21 تیر 1394 1890 1

چشم من خیس و چشم پنجره خیس...

قبل از آن که هوای غربت شهر، روی تنهایی ام هوار شود
می روم ایستگاه... تا شاید این منِ خسته هم سوار شود

این منِ خسته از معادله ها، این منِ گُر گرفته از گله ها
می رود در هجوم فاصله ها، همدم کوپه ی قطار شود

همدم کوپه ی قطار شدم، چشم من خیس و چشم پنجره خیس
کاش این ابرهای پاییزی، بگذرد... بگذرد... بهار شود

دردها را یکی یکی گفتیم، خسته بودیم و چای می خوردیم
چای، یعنی که گاه با یک قند، تلخ، شیرین و خوش گوار شود

کوپه هم حرف های تلخی داشت، مثلا اینکه بین این همه درد
آرزوی مسافر قبلی، فقط این بود: مایه دار شود

یا همین جا... همین رئیس قطار، دائما روزنامه می¬خواند
تا خدای نکرده نرخ بلیط، نکند کمتر از دلار شود

(گرم صحبت شدیم، یادم رفت گز تعارف کنم؛ بفرمایید...
راستی! اصفهان دلش می خواست، لهجه اش مثل سبزوار شود)

آرزو کرد جای ریل قطار مثل آدم پیاده راه رود
یا شبیه کبوتران باشد؛ فکر کن... کوپه بالدار شود

آرزو کرد و گفت نوبت توست... آه! شاعر مگر چه می خواهد؟!
آرزو می کنم رواق امام، محفل شعر برگزار شود

جمعه بود و اداره ها تعطیل، شنبه باید دوباره برگردیم
کوپه هم مثل من دلش می خواست، امشب از کار برکنار شود

کف دستم نوشت کوپه ی هشت، واگن یک... قطار قم - مشهد
هرگز از خاطرم نخواهد رفت، بهترین یادگار قم - مشهد

 



09 تیر 1394 2102 6

بارانِ هشت ساله فرو ریخت، تا خاک را «پرنده» بکارند

 

آن ظهر تابناک، پدر گفت: ای کاش هیچ گاه نبارند!
این تکه ابرهای تهیدست، چیزی برای خاک، ندارند...
 
- فرزند من! خدا نکند تو، خورشید را سیاه ببینی؛
این قلب ها به وهم اسیرند، این چشم ها به خواب دچارند
 
(و از لبش کبوتر سرخی، یک حرف را به سوی خدا برد؛
حتی کبوتران هم، امروز، آن حرف را به یاد ندارند)
 
آن گاه ابر و باد در آمیخت، پیشانی زمین، ترکی خورد،
تقویم های کهنه ورق خورد، تا سال و ماه را بشمارند
 
آن ظهر تابناک، پدر رفت، در خاطراتِ مزرعه گم شد
بارانِ هشت ساله فرو ریخت، تا خاک را «پرنده» بکارند
 
شاید فرشتگانِ مسافر، او را میان راه ببینند؛
او را به خانه اش برساندد، او را به بسترش بگذارند...


07 بهمن 1393 1282 0

دقایقِ «تو کی از راه می رسی» چه بدند!

 

دو چشم هات که راه ستاره را بلدند؛
جهانِ بی کلمه، بی نشانه، بی عددند...
 
تمامی کلماتم به گریه می افتند؛
دقایقِ «تو کی از راه می رسی» چه بدند!
 
برای دیدن چشمان شاید آبی تو،
تمام پنجره های شبانه در رصدند
 
کسی شبیه تو ـ چون ماه ـ از دریچه گذشت؛
هنوز غالب اشیا اسیر جزر و مدند
 
دقایقِ «تو کی از راه...» از تو می پرسند،
و سخت مضطرب از فکر «او نمی رسد» ند
 
تو کی؟ تو کی؟ تو؟ و با این سوال ابرآلود
دهان پنجره ها نیز، باز و بسته شدند
 
تو یک دقیقه، تو یک ثانیه، تو یک لحظه...
و از تو دفتر و ساعت چقدر حرف زدند
 
و هیچ وقت ندانسته اند، چشمانت
جهانِ بی کلمه، بی نشانه، بی عددند


26 آذر 1393 1085 0

احساس می‌ کنی که زمین، آسمان شده ست

آن باد داغ‌ دیده دوباره وزان شده ست
این خاک زخم‌ خورده، پریشان از آن شده ست
 
آتش به عمر معرکه‌ گیران ماتمت!
انگار باز مرثیه ‌ی آب، نان شده ست
 
نامت چه کرده - مولا!- با بغض واژه ‌ها؟
کاین‌ گونه خون ز دیده ‌ی شعرم روان شده ست...
 
مبدأ: مدینه
مقصد: کوفه
مگر دلی
نامه نوشته، با دل تو هم ‌زبان شده ست؟
 
از: کوفیان
به: پور رسول خدا، حسین
- مولا بیا!
نه! کوفه مگر مهربان شده ست؟!
 
مولا میا! به غربت آیینه‌ ها قسم!
آه از غمی که شادی آهنگران شده ست!
 
حرکت... ادامه... کرب و بلا... چند آه بعد
احساس می‌ کنی که زمین، آسمان شده ست
 
ای نقطه! حرف! واژه! قلم! دل!... وضو بگیر!
روز دهم...
- امام شهیدان! اذان شده ست
 
قد قامتت بلند که: اینک نماز ظهر!
جمعی نگاه‌ دار تو ای راز سر به مهر!
 
آنک قیام خون خدا میر ماست این
 
- الله اکبر!
آری، تکبیر ماست این
چشمان او تلاوت آیات مکی‌اند
 
- الحمدُ...
شکر! - کرب و بلا !- میر ماست این
اکبر... رکوع... هان! به کمان‌دارها بگو
 
ای داغ بر جبین شما! تیر ماست این
بوی قیام می‌دهد این سجده، گوش کن...
 
- سبحان ربّی...
اشک نه! شمشیر ماست این
برخیز اگرچه تشنه...
 
- بحول ِ...
خدای من!
دریا شده فرات؟...
نه! تصویر ماست این
 
عباس را ببین چه قنوتی گرفته است...!
شمشیرشان کجاست؟ علم‌ گیر ماست این
 
تیر سه‌ شعبه نیست که از خیمه می‌رسد
شور دعای کودک بی شیر ماست این
 
ای نعل ‌های نو! همه تن در تشهّدیم
سر...
- السلامُ...
نیزه!...
تقدیر ماست این
 
بعد از نماز ظهر تو، «تعقیب»دیدنی است
هنگام عصر، بوی خوش سیب دیدنی است
 
...
 
روشن ‌ترین دمی که خدا آفرید بود
روزی که شب دوباره شبیهش ندید بود
 
لب تشنه بود قبله؛ عدو، دائم‌ الوضو
جز این از آن شقاوت کوفی بعید بود...
 
بعد از نماز ظهر وَ پیش از امام عصر
جانی که میهمان خدا شد «سعید»بود
 
جسمی پر از نشانه‌ ی ایمان و کفر داشت
رویش اگرچه سرخ، در آن دم سپید بود
 
بر دل - دلیر- آن‌ که از این دست، پا گذاشت
بر تن - فروتن- آن‌ که چنین خط کشید بود
 
«عَمرو بن قرظه» نیز در آشوب اشقیا
با عشق ایستاد... که او هم سعید بود
 
دلدار در تشهد و دل در شهادتین...
این واپسین ترنّم چندین شهید بود
 
راوی به کوری همه‌ ی تیرها نوشت:
چشم امام ، بدرقه ‌شان کرد تا بهشت


05 آبان 1393 1558 0

از آینه بی آنکه بپرسد سؤال کرد...


تا پیرزن نگاه به تنگ سفال کرد
تصویری از جوانی خود را خیال کرد

دختر که جای تنگ سفال ایستاده بود
در راهرو قدم زد ، رو سوی هال کرد

آمد درست روبه روی آینه نشست
با روسریش آینه را دست مال کرد

آهی کشید... آینه را مه فرا گرفت
یاد هوای شرجی، یاد شمال کرد
::
مرد جوان به ساحل دریا رسیده بود
یانه.. دوباره پیرزن این را خیال کرد؟

حرفی که سال ها به لبش داغ بسته بود
از آینه بی آنکه بپرسد سؤال کرد

تنگ سفال.. آینه.. دستی ترک ترک
زن خرده های آینه را پای مال کرد
::
برگشت.. شاخه ی گل سرخی به دست داشت
مرد جوان نگاه به تنگ سفال کرد..

 



30 شهریور 1393 1513 0

موشک کاغذي بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت


موشک کاغذي بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت
پدرم داد زد: ...هواپيما بمب روي قرارگاه انداخت

پدر از روي صندلي افتاد، پاشد و گفت:«يا علي»... افتاد
سقف با بمب اولي افتاد او به بالا سرش نگاه انداخت

تانک از روي صندلي رد شد شيشه ي عينکم ترک برداشت
يک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفيه و کلاه انداخت

خاکريز از اتاق خواب گذشت من و او سينه خيز می رفتيم
او به جز عکس خانوادگي اش هرچه برداشت بين راه انداخت
...
به خودم تا که آمدم ديدم پدرم روي دستهايم بود
يک نفر دوربين به دست آمد آخرين عکس را سياه انداخت

موشک آرام روي تخت افتاد زني از بين چند دست لباس
يونيفرم پلنگي او را توي ايوان جلوي ماه انداخت

 



18 شهریور 1393 1861 0

یک هنرمند فاقد مسکن

روزگاری...(بگو هفشده سال
پیش از اینها، که رفته ام از یاد)
 
یک هنرمند فاقد مسکن
رفت روزی وزارت ارشاد
 
چون دم در رسید، با خود گفت:
«می روم تو، هر آنچه بادا باد»
 
نوک بینیّ خود گرفت و برفت
راست پیش وزیر و پس اِستاد
 
گفت: «در روز اول خلقت
که خدا این جهان نمود آباد،
 
چون به مستضعفین زمین بخشید
اسم این جانب از قلم افتاد
 
حال البته با کمی تأخیر
من به خدمت رسیده ام دلشاد
 
تا مگر قطعه ای زمین بخشید
بروم منزلی کنم ایجاد»
 
گفت با وی وزیر با لبخند:
«بنده از دیدن شمایم شاد
 
چون هنرمند قدر می بیند
باید الحق به صدر بنشیناد
 
می نویسم زمین به اسم الآن
می دهم خدمت شما استاد»
 
آنگه از «قطعه ی هنرمندان»
قطعه ای هم به شخص ایشان داد


08 شهریور 1393 1179 1

آمد، همیشه یک خبر تازه بوده است

 

آ - چند موج، قایقِ هاشور خورده - مَد
آمد، همیشه بوی گل سرخ می دهد
 
آمد، همیشه یک خبر تازه بوده است
آمد، همیشه از پی یک اسم، می رسد
 
آمد، و یک علامت پرسش تمام روز 
با یک «سه نقطه» دور سرم، چرخ می خورد...
 
هر اسم، قایقی است به دریای جمله ها
آن جا چقدر «آ» ست، خدایا، چقدر «مد»!
 
بر شیشه ی بخار گرفته، کدام روز
آمد، تو را دوباره به ساحل می آورد؟
 
من روز و شب به «آمد»نت فکر می کنم
اما اگر نه آه، چه بد می شود، چه بد!
 
حالا برای یافتن اسم خوب تو
آمد، تمام شعر مرا گریه می کند
 
«آمد» کنار جمله ی «هرگز نیامدی»
افتاد، مثل یک گل پژمرده، یک جسد 


04 شهریور 1393 922 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها