دفتر شعر

به دنیا می‌دهد بی‌تابیِ گهواره پیغامی

نباشد در جهان وقتی که از مردانگی نامی
به دنیا می‌دهد بی‌تابیِ گهواره پیغامی

غریبیِ پدر را می‌زدی فریاد با گریه
گلویت غرق خون شد تا نماند هیچ ابهامی

گلویت از زبانت زودتر واشد، نمی‌بینم
سرآغازی از این بهتر، از این بهتر سرانجامی

تو در شش بیت حق مطلب خود را ادا کردی
چه لبخند پر از وحیی چه اشک غرق الهامی

علی را استخوانی در گلو بود و تورا تیری
چه تضمینی، چه تلمیحی، چه ایجازی، چه ایهامی

تورا از واهمه در قامت عباس می‌بیند
اگر تیر سه‌شعبه کرده پیشت عرض اندامی

الا یا قوم ان لم ترحمونی فارحمو هذا...
برید این جمله را ناگاه تیرِ نابه‌هنگامی

چنان سرگشته شد آرامش عالم که برمی‌داشت
به سوی خیمه ها گامی به سوی دشمنان گامی

برایت با غلاف از خاک ها گهواره می‌سازد 
ندارد دفنت ای شش‌ماهه غیر از بوسه احکامی

چه خواهد کرد با این حلق اگر ناگاه سر نیزه...
چه خواهد کرد با این سر اگر سنگ از سر بامی...

کنار گاهواره مادر چشم‌انتظاری هست
برایش می‌برد با دست خون‌آلوده پیغامی
 


26 شهریور 1397 113 1

می خواستم عالم پر از نام علی باشد

تنها اگر ماندم ندارم غم علی دارم
حتی اگر باشد سپاهم کم علی دارم

شکر خدا که قلب اهل خیمه آرام است
وقتی که هم عباس دارم هم علی دارم

شکر خدا که پرچمم در دست عباس است
از دست او افتاد اگر پرچم علی دارم

آری عصای دست دارم، قامتم روزی
از داغ عباسم اگر شد خم علی دارم

با خویش می گفتم اگر روزی نبودم هم
زنها نمی مانند بی محرم، علی دارم

دو رو برم کم کم شد از اصحاب هم خالی
اما دلم خوش بود می گفتم علی دارم

می خواستم عالم پر از نام علی باشد
حالا به روی خاک یک عالم علی دارم


25 شهریور 1397 56 0

کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

زمین از کربلا تا شام باران خورده است انگار
در این شام غریبان ماه هم افسرده است انگار

یتیمان می رسند و چشم خون بر آستین دارند
دل هر میهمان از میزبان آزرده است انگار

مگر راه عبور آب را بر باغ ها بستند
که حتی غنچه ی نشکفته هم پژمرده است انگار

سری می آید اما حیف با او نیست آغوشی
کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

ندارد تاب دلتنگی، خرابه جای ماندن نیست
قفس را باز کن دیگر! پرنده مرده است انگار


30 اردیبهشت 1397 85 0

ای که پیش از کربلا هم کربلایی زیستی

بر قرار و بر مدار باوفایی زیستی
ای که پیش از کربلا هم کربلایی زیستی

با محمد زخم خوردی با علی فرقت شکافت
مصطفایی زیستی و مرتضایی زیستی

دم به دم با پهلوی مادر شکستی در خودت
لحظه ها را در تب داغ جدایی زیستی

جون جگر بودی تمام عمر از زهر جفا
مجتبایی، مجتبایی، مجتبایی، زیستی

بی زمان، در بارگاه قدس، با عشق حسین
پیش از آنی که به این دنیا بیایی زیستی...


پر بزن وقت پریدن آمد ای که سال ها
در قفس هر لحظه با شوق رهایی زیستی


با حذف ابیات


23 اردیبهشت 1397 98 0

حس می شود همواره عطر ربنا از تو

حس می شود همواره عطر ربنا از تو
آکنده شد زندان هارون از خدا از تو 

در پهنه سجاده، ای خورشید عالم تاب
انگار که چیزی نمانده جز عبا از تو 

افطار شد- خورشید آمد خاکبوسی کرد-
لب تشنه ای و می ترواد کربلا از تو 

شلاق خوردی اشک نوشیدی و می آمد
تنها صدای هق هق زنجیرها از تو 

هرقدر دشنامت دهد هرچه بیازارد
پاسخ نمی گیرد نگهبان جز دعا از تو

حتا شده دلبسته ات هر حلقه ی زنجیر
آن گونه که آسان نخواهد شد جدا از تو
 
زندانی دنیا شدم مولا دعایم کن
باب الحوائج! خواستم تنها تو را از تو


21 فروردین 1397 133 0

آیا هنوز وقت مقرّر نیامده؟

ای وای از آن حدیث به دفتر نیامده
ای وای از آن شروع به آخر نیامده
ای وای از آن یقین به باور نیامده
ای وای از آن مزار کبوتر نیامده
ای وای از آنکه رفته و دیگر نیامده

ای دل حدیث دختر طاها شنیده ای؟
یَرضی شنیده ای لِرضاها شنیده ای؟
هنگامۀ نماز دعاها شنیده ای؟
حتی توَرّمت قدَماها شنیده ای؟
أمّن یُجیب، اینهمه مضطر نیامده

یاللعجب، فصلّ لربّک ولادتش
واحیرتا لِیذهبَ عنکم شرافتش
طوبی لهُم وَ حُسن مَآب است مدحتش
جبریل با تمام بزرگی و رتبتش
از عهدۀ ستایش او برنیامده

اما چه سود حرمت قرآن شکسته شد
یکباره قلب سورۀ انسان شکسته شد
در را زدند و حرمت مهمان شکسته شد
نان ریخت، سفره سوخت، نمکدان شکسته شد
فصل غریبی تو چرا سر نیامده؟

زهرا هنوز گریه ی بی گاه می کند
مولا هنوز سر به دل چاه می کند
پاییز ادعای أنا الله می کند
صبح بهار از آمدن اکراه می کند
آیا هنوز وقت مقرّر نیامده؟


29 بهمن 1396 178 0

 یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود

از آنچه در دو جهان هست، بیشتر دارد
فقط خداست که از کار او خبر دارد

 یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود
اگر چه لشکر دشمن چهل نفر دارد

عقیق سرخ از آتش نداشت واهمه ای
کسی که کٌفوِ علی می شود، جگر دارد

کمر به یاری تنهایی علی بسته
میان کوچه اگر دست بر کمر دارد

سر علی به سلامت، چه باک از این سردرد؟ 
محبّت ولی الله درد سر دارد! 

 کسی که شهر سر سفره ی قنوتش بود
چگونه دست به نفرین قوم بردارد؟!
 
صدا زد: (( اشهد أنّ علی ولی الله))
ولی دریغ که این شهر گوش کر دارد

 زمان خوردن حقّ علی و اولادش
سقیفه است و احادیث معتبر دارد

سقیفه مکتب شیطانی خلافت بود
سیاستی که برایش علی ضرر دارد

کنیز بیت علی خاک را طلا می کرد
سقیفه را بنگر، فکر سیم و زر دارد

اگر چه باغ فدک نعمت فراوان داشت
ولی ولایت او بیشتر ثمر دارد
 
گرفت راه زنی را به کوچه راهزنی
در آن محلّه که بسیار رهگذر دارد

 بگو به دشمن مولا مرام ما این نیست
زمان جنگ بیاید اگر هنر دارد
 
کشید و برد، زد و رفت، من نمی دانم
حسن دقیق تر از ماجرا خبر دارد

بگو به شعله چه وقت دخیل بستن بود؟
هنوز چادر او کار با بشر دارد

بگو به میخ که این کعبه را خراب نکن
 غلاف کاش از این کار دست بر دارد

دهان تیغ دودم را عجیب می بندد
وصیّتی که علی از پیامبر دارد

فدای محسن شش ماهه اش که زد فریاد
سپر ندارد اگر مادرم، پسر دارد! 

به شعله سوخت پر و بال مادر، امّا نه
حسین هست، حسن هست، بال و پر دارد

اگر خمیده علی از نماز آیات است
در آسمان غمش هاله بر قمر دارد

شبانه گشت به دست ستاره ها تشییع
که ماه الفت دیرینه با سحر دارد

میان شعله دعایش ظهور مهدی بود
که آه سوختگان بیشتر اثر دارد 
 


27 بهمن 1396 150 0

رباب آب شد اما علی که آب نخواست

مگر که گریه کند چاه زمزمی دیگر
که خشک مانده لب ذبح اعظمی دیگر

امید، مشک عمو بود و هر کسی می گفت
رباب گریه نکن صبر کن کمی دیگر...

عمودِ خیمه رطب های تازه می ریزد
اگر اراده کند باز مریمی دیگر

ولی رباب که سر گرم ذکر یا رب بود
غمی نداشت بخواهد خدا غمی دیگر

دل از تمامی عالم برید و با لبخند
روانه کرد علی را به عالمی دیگر

رباب آب شد اما علی که آب نخواست
سه جرعه آمد و نوشید مرهمی دیگر

دو دست خالی خود را تکان تکان می داد
که جز خیال علی نیست همدمی دیگر
 


06 مهر 1396 319 0

این هدف انگار با اهداف دیگر فرق داشت

زخم را اینبار بر قلب پدر می خواستند
مادر بی تاب را بی تاب تر میخواستند

این هدف انگار با اهداف دیگر فرق داشت
که برایش تیر انداز قدر می خواستند

دشمن نام علی بودند... ورنه چله ها
تیرشان تک شعبه هم میشد اگر میخواستند

تیغ های ظالم بی رحم، خون می ریختند
نیزه های وحشی خونخوار، سر میخواستند

از کبوترها کبوتروار تر پرواز کرد
گرچه او را کودکی بی بال و پر می خواستند
 


03 مهر 1396 275 0

شب رفت و صبح دید كه فرداست

شب رفت و صبح دید كه فرداست
پلكی زد و ز خواب به پا خاست

از شرق آبهای كف‌آلود
خورشید بر دمیده و پیداست

با این پرنده‌های خوش آواز
ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست

انگار دوش، دختر خورشید
این دختری كه این همه زیباست؛

تن شسته در طراوت دریا
كاین گونه دلفریب و دل آراست

زان ابرهای خیس كه ساحل
از دركشان به نرمی دیباست؛

در دوردست آبی دریا
یك لكه ابر گمشده پیداست

گویی كه چشمهای تر او
در كام صبح، گرم تماشاست

این نرم موجهای پیاپی
گیسوی حلقه حلقه دریاست

دریا ـ كه مثل خاطره دور است ـ
دریا ـ كه مثل لحظه همین جاست ـ

این حجم بی‌نهایت آبی
تلفیقی از حقیقت و رؤیاست

این پاك، این كرامت سیال
آمیزه‌ای ز خشم و مداراست

گاهی چو یك حماسه بشكوه
گاهی چو یك تغزل شیواست؛

مثل علی به لحظه ی پیكار
مثل علی به نیمه ی شبهاست

مردی كه روح نوح و خلیل است
روحی كه روح بخش مسیحاست

روحی كه ناشناخته مانده
روحی كه تا همیشه معماست

روحی كه چون درخت و شقایق
نبض بلوغ جنگل و صحراست

در دوردست شب، شب كوفه
این ناله‌های كیست كه برپاست؟

انگار آن عبادت معصوم
در غربت نخیله به نجواست

این شب، شب ملائكه و روح
یا رازگونه لیله ی اسراست؟

آن نور در حصار نگنجید
پرواز كرد هر طرفی خواست

فریاد آن عدالت مظلوم
در كوچه‌سار خاطره برجاست

خود روح سبز باغ گواه است:
آن سرو استقامت تنهاست

او بر ستیغ قاف شجاعت
همواره در تجرد عنقاست

در جستجوی آن ابدیت
موسای شوق، راهی سیناست

وقتی كه شب به وسعت یلداست
خورشید گرم یاد تو با ماست

ای چشمه‌سار! مزرعه‌ها را
یاد هماره سبز تو سقاست

برخیز ـ ای نماز مجسم! ـ
برمأذنه، بلال در آواست

در سردسیر فاصله، محراب
آغوش گرمجوش تمناست

بی‌تو هنوز كعبه ی حرمت
با جامه ی سیه به معزاست

بی‌تو مدینه ساكت و خاموش
بی‌تو هوای كوفه غم‌افزاست

بی‌تو هوای ابری چشمم
عمری برای گریه مهیاست

وقتی تو در میانه نباشی
شادی چو عمر صاعقه كوتاست

بی‌تو گسسته، دفتر مانی
بی‌تو شكسته، چنگ نكیساست

بی‌تو پگاه خاطره تاریك
با تو نگاه پنجره بیناست

بی‌تو صدای آب، غم آلود
با تو نوای نای، طرب‌زاست

ـ ای آن كه آفتاب ترینی! ـ
با تو چه وحشتیم ز سرماست

روح تو چون قصیده بلند است
دیگر چه جای وصف تو ما راست؟


18 شهریور 1396 286 0

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر
اینجا نیا، دیگر نداری خانه در این شهر...

یادم می‌آید تا کجاها کیسه‌ای نان را
می‌برد آن شب‌ها علی بر شانه در این شهر

وقتی تمام مردمانش عاقل‌اند ای عشق!
پیدا نخواهی کرد یک دیوانه در این شهر

آواره، گشتم کوچه‌ها را یک یک اما نیست
جز طوعه هرگز قامتی مردانه در این شهر

هر کس که روزی نامهٔ یاری برایت داد
شد نیزه‌دار لشکر بیگانه در این شهر

دورت بگردم! بادهای شام آوردند
انگار با خود قحطی پروانه در این شهر

این نامه از مسلم به دستت می‌رسد اما
کشتند او را ناجوانمردانه در این شهر
 


08 شهریور 1396 352 0

یوسفی اما عزیز خانه ات هم نیستی

لطف تو بی واسطه دریای جودت بی کران
عالمی از فهم ابعاد وجودت ناتوان

صورت و سیرت...نه اصلا عمرت از مضمون پر است
ماه گندمگون! غریب خانه! مولای جوان!

چاههای خشک با دست تو جوشان می شدند
ای نگاهت مثل چشمه! ای دلت آتشفشان!

روز حسرت هیچ کس حسرت نخواهد خورد تا
بخشش ابن الرضایی تو باشد در میان

داستان عمر تو کوتاه بود اما نبود
لحظه ای تاریخ نور از ردپایت بی نشان

یوسفی اما عزیز خانه ات هم نیستی
یا سلیمانی که شأنش را نمی فهمد زمان

دوستانت بی وفایی دشمنانت خون دل
آشنای طعنه ای از کودکی... از این و آن

نامتان را شیعیان گاهی به قصد... بگذریم
ما چنین گفتیم تا وا شد دهان دیگران

از قضا من هم جواد بن الرضایم گر چه باز
بین ما فرق است مولا از زمین تا آسمان
 



30 مرداد 1396 4050 1

با امر تو هر چند در آتش ندویدم...

در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را

شد دشمن تو معترف، انگار خداوند،
در گوش تو گفته همه اسرار جهان را

با رایحهٔ خِطّهٔ سرسبز عبایت
کوتاه کن از باغ دلم دست خزان را

با امر تو هر چند در آتش ندویدم
هر چند فدای تو نکردم سر و جان را

هر چند مرید تو شدن شأن زراره‌ست
ای کاش که این عاشق بی‌نام و نشان را...

بگذار که تا ظل بنی‌ساعده یکبار
من جای تو بر دوش کشم کیسهٔ نان را

ماندم که در خانه‌ات آن روز چرا سوخت
آتش که نسوزاند تن خادمتان را


با لحن حجازی شبی از حضرت موعود
خواهیم شنید از حرمت صوت اذان را
 


28 تیر 1396 368 0

میهمانی عروس های دریایی

چگونه رهایت کنم
مگر تو رها کردی دست عروسکت را
وقتی به میهمانی عروس های دریایی می رفت

آنقدر کودکی
که هنوز هم فکر می کنی
سقوط هواپیما
به خاطر دعوای تو
با برادر کوچکت
بر سر نشستن کنار پنجره هواپیماست

چه کسی می تواند تو را به دنیای ما برگرداند
جز من که شاعرم

 می توانم
تو را از پله های برقی فرودگاه برگردانم
می توانم
هواپیما را به فرودگاه برگردانم
می توانم
موشک را به ناو
و ناو را به امریکا  برگردانم

می توانم
دود را به چپق سرخ پوست ها برگردانم

من حتی می توانم
فلسطینی ها را به خانه هاشان برگردانم
و یهودی‌ها را هم

من خدا نیستم عزیزم
اما شاعرم
و خدا شهیدان را به شاعران سپرده است

می توانم بر مرگ تو مرثیه ای بسرایم
می توانم نامت را به روزنامه ها
و پرونده ات را به میز کار سیاستمداران برگردانم

می توانم کودکی ات را در بازی گوشی دلفین ها جستجو کنم
و داغت را در خودکشی نهنگ ها؛
چرا که
مرگ تو باشکوه ترین بود
مرگی در آتش
مرگی در اوج
و تشییعی بر موج

 
چگونه رهایت کنم
مگر تو رها کردی دست عروسکت را
وقتی به میهمانی عروس های دریایی می رفت


12 تیر 1396 469 0

همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

ماه می تابد از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دستهاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادی اش اگر خالی است باده غم سبو سبو دارد

ضربان صدای او جاریست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقیسم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید    
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاه گلهای کوچه مرطوبند اشک دیوار را در آورده است
ناله خانم جوانی که  هرچه دارد علی(ع) از او دارد

-  از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید ایّهاالنّاس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگهای مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است  شور " حتّی تُقاتِلوا" دارد

حب مولا نتیجه سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد

... چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد


26 خرداد 1396 2348 9

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک

امام، رو به رهایی... عمامه روی زمین
قیامتی شد -بعد از اقامه- روی زمین

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک
چکید خون خدا در ادامه روی زمین ...

خودت بگو، به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین*

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین...»**

تو رفته ای و زمین مانده است و ما اینک
و میزهای پُر از بخشنامه ... روی زمین!



*«هیهات اگر طمع، مرا به گزیدن خوردنی ها کشاند، در حالی که شاید در حجاز یا یمامه گرسنه ای حسرت گرده نانی برد و یا وعده ای سیر نخورد.»(نهج البلاغه، نامه45)
** «بدانید که امام شما از دنیایش به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرده است»(نهج البلاغه، نامه45)



23 خرداد 1396 3693 0

گوشِ جان باز به فتوايِ تو داريم بگو ...

زنده‌تر از تو كسي نيست چرا گريه كنيم؟
مرگ‌مان باد و مباد آن ‌كه تو را گريه كنيم

هفت پشتِ عطش از نام زلالت لرزيد
ما كه باشيم كه در سوگِ شما گريه كنيم

رفتنت آينه آمدنت بود ببخش
شب ميلادِ تو تلخ است كه ما گريه كنيم

ما به جسمِ شهدا گريه نكرديم مگر
مي‌توانيم به جانِ شهدا گريه كنيم؟

گوشِ جان باز به فتوايِ تو داريم بگو
با چنين حال بميريم و يا گريه كنيم؟

اي تو با لهجه خورشيد سراينده ما
ما تو را با چه زباني به خدا گريه كنيم؟

آسمانا! همه ابريم گره خورده به هم
سر به دامان كدام عقده‌گشا گريه كنيم؟

باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته‌ايم
كه به جانْ تشنگي باغچه‌ها گريه كنيم
 



13 خرداد 1396 2988 4

تازیانه خط به خط بر پیکرت مقتل نوشت

می شود بر شانه ی لطفت پریشان گریه کرد
پابرهنه سویت آمد مثل باران گریه کرد

هردم ای آئینه با آهت دل عالم گرفت
چشم دنیا تار شد سر در گریبان گریه کرد

خون به جای اشک از زنجیر دستانت چکید
پا به پای تو در و دیوار زندان گریه کرد

 از شکوه تو زن آوازه خوان لکنت گرفت
با نوای ربنای تو نگهبان گریه کرد

تازیانه خط به خط بر پیکرت مقتل نوشت
تازیانه زخم هایت را فراوان گریه کرد
::
بیت آخر خواند دعبل از غریب کاظمین
بی صدا زیر عبا، شاه خراسان گریه کرد



02 اردیبهشت 1396 2080 1

ﻣﻦ ﺯﺧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻣﺮﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﻏﻢ ﺩﻟﻨشین ﺍﺳﺖ ﺁﺭﯼ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺗﻮﺃﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﻋﺸﻖ ﺗﻮ گیرﺍﺳﺖ حتی ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻏﻢ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﺭ سینه​ﺍﻡ ﻏﻢ، ﻏﻢ ﺗﻮﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﻫﺎیم ﻫﻢ ﺍﻣﺎ

ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻏﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ...

ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ﺭﺍ ﺑگیر ﻭ ﺯﺧمی ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻣﻦ
ﻣﻦ ﺯﺧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻣﺮﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩنیا ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎشی
ﺗﻮ ﻣﺮﺩﯼ ﻭ ﻣﺮﺩ، ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺷﮑﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﻟﺐ، ﺑﺮﺍیت ﺯﻧجیر ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﻬﻢ نیست
ﺍین​ﮔﻮﻧﻪ ﺟﺎﻳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺠﺪﻩ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﺭ ﺷﻌﺮ دیگر ﺑﺮﺍیم ﻗﺎفیه ﺣتی ﻣﻬﻢ نیست
ﻃﺒﻌﻢ ﺍسیر ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻮﺳﺎﯼ ﮐﺎﻇﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ



02 اردیبهشت 1396 1853 0

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است

 

هنوز اسیر سکوت تواند زندان ها

و پایبند نگاهت دل نگهبان ها 

 

تو مثل یک نفس تازه حبس می گشتی

تویی که در نفست گم شدند توفان ها

 

چه خلوت خوشی...-آرام زیر لب گفتی-

و سجده کردی، جای تمام انسان ها

 

نشد طلوع کنی تا تو را طواف کنند

تقیه کار شدند آفتاب گردان ها

 

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است

چنین دهند گواهی تمام قرآن ها

 



02 اردیبهشت 1396 1786 1
صفحه 1 از 13ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها