دفتر شعر

خانه ات مثل بستني قيفي


خانه ات مثل بستني قيفي
پيچ پيچي و کوچک و ناز است
دامنت زرد رنگ و چين چيني
چشم هايت قلنبه و باز است

سفره ات روي برگ ها پهن است
تخت خوابت هميشه آماده
حلزون جان! چقدر خوشبختي
که خدا خانه اي به تو داده

خانه ي تو چقدر آرام است
نه صدايي، نه داد و فريادي
کاش اين خانه ي قشنگت را
تو به ما هم اجاره مي دادي

 



24 فروردین 1394 1074 0

مورچه فکر قند خونت باش!

 

اين همه نقل و قند و شيريني

مي بري سوي لانه با شادي
شکلات و کلوچه و کشمش
لانه ات شد شبيه قنادي

جاي نقل و نبات مي خوردي
سبزي و کاهو و کلم اي کاش!
اين رژيم غذا مناسب نيست
مورچه فکر قند خونت باش!

 



29 شهریور 1393 1586 2

سه تا ستاره در دستم افتاد

باد آسمان را

دیشب تکان داد

سه تا ستاره

در دستم افتاد

 

بودند آنها

بسیار زیبا

یک دانه اش را

دادم به بابا

 

آن دیگری را

دادم به مادر

دیدم که مانده

یک دانه دیگر

 

آن را به بالا

پرتاب کردم

این کارها را

در خواب کردم



23 مرداد 1393 5554 1

كيك تولدم بود يك تكه نان قندي

 

 يك دانه چوب كبريت
شمع تولدم بود
مهمان من در اين جشن
تنها دل خودم بود
شايد به كارهايم
یا شعر من بخندي
كيك تولدم بود
يك تكه نان قندي
يك مورچه مرا ديد
يك ذره كيك هم خورد
يك ريزه كند و آن را
با خود به لانه اش برد
در راه هر كه را ديد
دعوت به جشن ما كرد
برگشت و چند مهمان
همراه با خود آورد
با اين كه دوستانش
خيلي زياد بودند
از كيك كوچك من
خوردند و شاد بودند

 



18 مرداد 1393 1210 0

شلنگ آب خونه...


شلنگ آب خونه
باريک و قد بلنده
تا گلا رو مي بينه
شُر و شُر و شُر مي خنده

خنده ي اون آب مي شه
روي گلا مي ريزه
با خنده هاش هميشه
حياطمون تميزه

 



01 مرداد 1393 188 0

درخت خانه پوشيد لباس تازه اش را


حسابي شد کلافه
درخت خانه ي ما
گرفته باد پاييز
لباس زرد او را

خدا با برف ها دوخت
لباسي نو برايش
پر از لبخند شد باز
تمام شاخه هايش

خدا خياط خوبي است
نه نخ دارد، نه سوزن
چه زيبا دوخت با برف
بلوز و شال و دامن

درخت خانه پوشيد
لباس تازه اش را
چه با دقت گرفته
خدا اندازه اش را



01 مرداد 1393 207 0

راستي چه کيفي داره بابا بشه «مامان جون»


کاش همه چي تو دنيا
يه جور ديگه باشه
يه روز پاشم ببينم
خواهر جونم داداشه

راستي چه کيفي داره
بابا بشه «مامان جون»
فقط يه ذره سخته
خوردن دستپخت اون

بابام ميگه: کي ديده
مامان سيبيل بذاره
فکراي تو بچه جون!
هميشه خنده داره



01 مرداد 1393 204 0

هزار و پونصد و دویست...

می خوام یه داداش بخرم

امّا پولم اندازه نیست

خیلی گرونه قیمتش

هزار و پونصد و دویست

 

اگه با قلّکم برم

مغازه ی فرشته ها

شاید بتونم بگیرم

یه دونه نی نی از اونا

 

مغازه ی فرشته ها

بچّه داره یه عالمه

چه خوبه ده تا بخرم

یه دونه داداشی کمه

 



01 تیر 1393 1374 1