دفتر شعر

صبح که می‌شه کریم آقا درِ خونه ها در می‌زنه

صبح که می شه کریم آقا در خونه ها در می زنه
آشغالا رو بر می داره، هر روز به ما سر می زنه

کوچه ما تمیز می شــه وقتی کریم آقا میاد
خورشید خانم از پشت کوه یواش یواش بالا میاد

نمی دونم چی می خونه یواش یواش حرف می زنه
گاریشو هول میده جلو، گاریش باهاش حرف می زنه

دستکشاشو در میاره دست می کشه روی سرم
دلم می خواد گاری بشـم خستگیاشو ببرم

اگه کریم آقا نیاد خورشید خانم خواب می مونه
کوچه ما سیاه می شه خالی از آفتاب می مونه

دلم می خواد یه صبح زود برم گاریشو هول بدم
بجای سطل آشغالی بهش یه دسته گل بدم


26 مهر 1397 20 0

لطفا نشود دوباره تکرار

یک روز پدر به خاطر قرض
با غصه و آه و اخم بسیار

صبحانه نخورده رفت کنجی
تا صبح نشسته بود بیدار

مادر که همیشه مهربان است
با خنده نشست پیش بابا

آرام ز دست خود در آورد
یک حلقه ی زرد رنگ زیبا

ای کاش پدر نمی پذیرفت
ای کاش نمی فروختش زود

یک سال تمام غصه خوردیم
آن حلقه نشان عشقشان بود

یک سال تمام ما دو خواهر
چیزی نه خریده و نه خوردیم

امروز تمام پولمان را
بردیم به گوشه ای شمردیم

دیدیم که مبلغ کمی نیست
رفتیم یواشکی به بازار

یک حلقه شبیه آن خریدیم
با زحمت و جست و جوی بسیار

خشکش زد و باورش نمی شد
تا چشم پدر به حلقه افتاد

وقتی که شنید ماجرا را
با شادی و شرم خنده سرداد

آن وقت گرفتمان در آغوش
در حلقه ی دست پر توانش

برگشت که اشک را نبینیم
در قاب دو چشم مهربانش

گفتیم نگو به مادر این را
ما طاقت دردسر نداریم

گفتیم بگو خودت خریدی
ما هم مثلاً خبر نداریم

گفتیم بگو که هیچ گنجی
نایاب تر از دل شما نیست

آن را به کسی نمی فروشم
این حلقه که قابل شما نیست

گفتیم پدر نرو دوباره
با حلقه ی مادرم به بازار

این کار شما شگون ندارد
لطفا نشود دوباره تکرار


10 خرداد 1397 151 0

نام تو  می روید

دریا به رنگ  توست
بخشندگی هایش
خورشید مثل توست
تابندگی هایش

من قلب می بینم
در سنگ های سرد
احساس می بینم
در رنگها ی سرد

ابر از تو می گوید
باد از تو می گوید
باران که می بارد
نام تو  می روید


27 فروردین 1397 148 0

خدای من! سیب چه قدر ناز است


به سیب گفتم
سلام خانم! 
پیامتان چیست
برای مردم؟

سکوت کرد او
نگفت چیزی 
به برگ خود داد
تکان ریزی

خدای من! سیب
چه قدر ناز است
اشاره می کرد
سر نماز است
 


28 تیر 1396 306 0

خنده ام مشت مرا وا می کند

آفتاب امروز غوغا می کند
آتشی در کوچه برپا می کند

مادرم می آید و از لای در
بازی ما را  تماشا می کند

خوب می دانم، مرا می خواهد او
چون که هی این پا و آن پا می کند

باز شیطان می رسد، با شیطنت
بیخ گوشم گرم نجوا می کند

می روم یک گوشه ی دنج و مرا
هرکه در کوچَه ست، حاشا می کند

از ته دل خنده ای سرمی دهم
خنده ام مشت مرا وا می کند

عاقبت مادر، مرا در کنج در
پشت یک لبخند، پیدا می کند

چشم های او برایم عشق را
با  زبانی ساده معنا می کند

 



14 شهریور 1395 1129 0

بچه ها برای من دعا کنید

بچه ها سلام، صبح تان بخیر
حال و روزگارتان که خرم است؟

مثل من خدا نکرده نیستید؟
خنده تان زیاد غصه تان کم است؟

حال من هم ای، اگرچه خوب نیست
شاد می شوم من از صدای تان

با همین دل گرفته باز هم
شعر تازه گفته ام برای تان

بچه ها شما که باصفاترید
از تمام چشمه های پشت کوه

گریه هایتان چقدر بی دریغ
خنده های تان چه قدر باشکوه

بچه ها شما که مثل آفتاب
با نشاط و مهربان و روشنید

مثل ساقه های نازک برنج
رقص می کنید و موج می زنید

بچه ها شما که خوابتان پر است
از خیال های خوب و رنگ رنگ

مثل قهرهای کودکانه پاک
مثل لحظه های آشتی قشنگ...

هر کدام تان که مهربان ترید
از صمیم دل مرا صدا کنید

اسم من که یادتان نرفته است
بچه ها برای من دعا کنید

 



16 شهریور 1394 1798 4

بابای من آقای شیخ است

بابای من آقای شیخ است
با دوستانش فرق دارد

با خواهر و داداش و مامان
خیلی زبانش فرق دارد
 
من مخفیانه مثل بابا
همشیره می گفتم به خواهر

گاهی اخی گفتم به داداش
یا والده گفتم به مادر
 
یک اتفاق جالب افتاد
یک دفعه دیشب پیش بابا

گفتم :«تفضل ، اِ ببخشید
یعنی بیا ، یعنی بفرما»
 
در حال خنده گفت بابا :
«این هم خودش نوعی زبان است »

بابای من آقای شیخ است
یک شیخ خوب و مهربان است

 



29 فروردین 1394 1292 0

خانه ات مثل بستني قيفي


خانه ات مثل بستني قيفي
پيچ پيچي و کوچک و ناز است
دامنت زرد رنگ و چين چيني
چشم هايت قلنبه و باز است

سفره ات روي برگ ها پهن است
تخت خوابت هميشه آماده
حلزون جان! چقدر خوشبختي
که خدا خانه اي به تو داده

خانه ي تو چقدر آرام است
نه صدايي، نه داد و فريادي
کاش اين خانه ي قشنگت را
تو به ما هم اجاره مي دادي

 



24 فروردین 1394 1075 0

مورچه فکر قند خونت باش!

 

اين همه نقل و قند و شيريني

مي بري سوي لانه با شادي
شکلات و کلوچه و کشمش
لانه ات شد شبيه قنادي

جاي نقل و نبات مي خوردي
سبزي و کاهو و کلم اي کاش!
اين رژيم غذا مناسب نيست
مورچه فکر قند خونت باش!

 



29 شهریور 1393 1590 2

سه تا ستاره در دستم افتاد

باد آسمان را

دیشب تکان داد

سه تا ستاره

در دستم افتاد

 

بودند آنها

بسیار زیبا

یک دانه اش را

دادم به بابا

 

آن دیگری را

دادم به مادر

دیدم که مانده

یک دانه دیگر

 

آن را به بالا

پرتاب کردم

این کارها را

در خواب کردم



23 مرداد 1393 5635 1

كيك تولدم بود يك تكه نان قندي

 

 يك دانه چوب كبريت
شمع تولدم بود
مهمان من در اين جشن
تنها دل خودم بود
شايد به كارهايم
یا شعر من بخندي
كيك تولدم بود
يك تكه نان قندي
يك مورچه مرا ديد
يك ذره كيك هم خورد
يك ريزه كند و آن را
با خود به لانه اش برد
در راه هر كه را ديد
دعوت به جشن ما كرد
برگشت و چند مهمان
همراه با خود آورد
با اين كه دوستانش
خيلي زياد بودند
از كيك كوچك من
خوردند و شاد بودند

 



18 مرداد 1393 1211 0

درخت خانه پوشيد لباس تازه اش را


حسابي شد کلافه
درخت خانه ي ما
گرفته باد پاييز
لباس زرد او را

خدا با برف ها دوخت
لباسي نو برايش
پر از لبخند شد باز
تمام شاخه هايش

خدا خياط خوبي است
نه نخ دارد، نه سوزن
چه زيبا دوخت با برف
بلوز و شال و دامن

درخت خانه پوشيد
لباس تازه اش را
چه با دقت گرفته
خدا اندازه اش را



01 مرداد 1393 208 0

راستي چه کيفي داره بابا بشه «مامان جون»


کاش همه چي تو دنيا
يه جور ديگه باشه
يه روز پاشم ببينم
خواهر جونم داداشه

راستي چه کيفي داره
بابا بشه «مامان جون»
فقط يه ذره سخته
خوردن دستپخت اون

بابام ميگه: کي ديده
مامان سيبيل بذاره
فکراي تو بچه جون!
هميشه خنده داره



01 مرداد 1393 204 0

هزار و پونصد و دویست...

می خوام یه داداش بخرم

امّا پولم اندازه نیست

خیلی گرونه قیمتش

هزار و پونصد و دویست

 

اگه با قلّکم برم

مغازه ی فرشته ها

شاید بتونم بگیرم

یه دونه نی نی از اونا

 

مغازه ی فرشته ها

بچّه داره یه عالمه

چه خوبه ده تا بخرم

یه دونه داداشی کمه

 



01 تیر 1393 1374 1